تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
صبح ساعت 8 شازده اومد دنبالم و یه سری وسایل باقیمونده رو هم بردیم خونمون و از اونجا یه آژانس گرفتیم و روونه ی بازار شدیم.... گفتم که یه تاج خریدم اما پشیمون شدم و خیلی بزرگ بود رفتم اونو عوض کنم... وقتی رسیدم هیچ مدلی هم خوشم نیومد و به آقاهه گفتم.... اصلا انتظار نداشتم اما بدون حتی یه خورده اخم پرسید چند خریدی و پولمو پس داد....!!!!!! فکر نمی کردم هنوز اینطور فروشنده ها وجود داشته باشن خدایی... آخه اصولا بعد اینکه پول رو میگیرن دیگه حتی تو رو یادشونم نمیاد.... خلاصه بعد اون از میتا کیش دم بازار یه عروسک برای گوشه ی اتاق خواب خریدم.... و بعد هم رفتیم توی بازار به دنبال چای ساز و پلوپز تفال.... آخه کسی که قرار بود برای من بگیره 4روز به عروسی گفت اصلا دیگه نیست این دو قلم!!!!!!!! توی بازار هر دوشو خریدم البته چای ساز رو گرون حساب کردن اما من میخواستم حتما تفال باشه...... یه خورده هم خورده ریز دیگه گرفتیم و دادیم به پیک تا به خونمون برسونه... ما هم سوار شدیم و پیش به سوی امین حضور برای خرید گاز!!!!!!!!! بعد گشتن های فراوان و از اونجایی که دیگه از لوفرا زده شده بودم حرف شازده رو گوش کردم و تکنو گاز برداشتم.... الانم خیلی دوسش دارم.... هر چند هنوز چیزی روش نپختم.... دیگه تو حدود 1-2 ساعت گاز رو خریدیم و یه عالمه هم اصرار که حتما همون روز بفرستنش..... تو تمام این مدت که ما داشتیم خرید میکردیم و میدوییدیم خاله و دختر خاله هام و مامانم هم بیکار نبودن و داشتن خونه ی عشق ما رو میچیدن تا بلکه آماده بشه و بتونیم نشون بدیم فرداش!!!!!!! بعد امین حضور من و شازده رفتیم به سوی فردوسی ببینیم کفش مناسب برای داماد پیدا میکنیم یا نه که من هیچ از کفشاش خوشم نیومد و خیلی زود رفتیم لاله زار...... البته بعد خوردن یه چلوکباب مشتی توی گلپایگانی.... وای قیافه ی منو شازده اون روز دیدنی بود حسابی دیگه شبیه این دختر پسرای کولی شده بودیم جفتمون...... خیلی روز سخت و پر کاری بود اون روز... توی لاله زار هم یه لوستر جینگیلی برای آشپز خونه خریدیم و دیگه تقریبا نه پولی برامون مونده بود و نه جونی از اونطرف هم ساعت 6 قرار تحویل لباس عروسم بود و باید اونجا میرفتیم..... از یه طرف دیگه هم بارون شروع شده بود و ما هم فقط سریع ماشین گرفتیم و رفتیم خونه..... رسیده نرسیده سوار ماشینمون شدیم و رفتیم برای لباس عروس.... یه اعترافی بکنم... من غر زیاد زدم برای لباس عروس تیکه زیاد انداختم به شازده برای این لباس اما خداییش لباسم خیلی خوب در اومد و حسابی هم بهم می اومد.... تقریبا بگم که همچین لباسی واقعا 2 برابر این قیمت نشون میداد... از این مهمتر اخلاق صاحب مزون بود که واقعا منو شرمنده کرد... خانومه حامله بود و مثل اینکه بیمار شده و حال بدی داشته و بیمارستان بستری بوده... اما خودشو ترخیص کرده برای تحویل کار منو خواسته خودش موقع تحویل باشه... بنده ی خدا اون شب بعد من باز داشت میرفت دکتر..... و اینکه ما پول کامل لباس رو همراه نداشتیم و من گفتم لباس باشه فردا پول و به حسابتون بریزم بعد برام بفرستیداما قبول نکرد و لباسو دادبدون اینکه چیزی ار ما دستش باشه به جز یه شماره.... واقعا اینطور افراد رو که میبینم خوشحال میشم از اینکه انسانیت هنوز نمرده و اعتماد هنوزم بعضی جاها پیدا میشه.... البته من به خودمم حق میدم چون لباسایی که اونجا توی مزونش بود تقریبا فاجعه بود و اصلا دیدنی نبود... البته خانومه توضیح داد که اینجا کشش بازار ان مدل لباسا هستن و لباسای ساده خیلی خریدار ندهره .... منم خیلی نگران بودم سر همین.... بعد از اون در پی دستورات خاله اینا رفتیم برای خرید یه سری خورده ریزه ی دیگه و بعدش شازده منو رسوند خونه ی عشقمون و خودش رفت که به قراری که با داییش داشت برسه..... من که رفتم خالم اینا دیگه رفته بودن اما مامان و داداشم و داییم اونجا بودن... وای باورم نمیشد خونمون داشت شکل خونه میگرفت اونم با وسایلایی که همشو با کلی عشق و کلی ذوق خریده بودم..... اما این وسط یه مشکل بزرگ بود و اونم بدقولی سرویس تخت و بوفه بود...... قرار بود صبح اول وقت 3شنبه بفرستن اما هر چی زنگ زدیم از صبحش گفتن تو راهه..... و ساعت 8 تازه رسیده بود اونم مونتاژ نشده...!!!!!!! و گفتن مونتاژ باشه برای صبح!!!!!!! اونوقت مامان من گفته بود که ما برای فردا کلی مهمون دعوت کردیم اصلا نمیشه و از اونجایی که اون روز یه روز فوق العاده بوده اون 2 تا آقا هم واقعا خوب بودن و قرار شده بود 10 بیان و بمونن برای مونتاژ .... دیگه شازده هم اومد و به ما پیوست.... بعدش اون آقاها مشغول شدن و باورتون نمیشه که مونتاژ تخت تا ساعت 5 صبح طول کشید و من و مامانم بیدار موندیم و یه خورده جمع جور کردیم و بوفه رو چیدیم تا کارشون تموم شد..... 5/30 اومدیم خونه و خوابیدیم تا 8/30 ....... ........................................................................ من نمیدونم اون روزا ما از کجا انرژی داشتیم که این همه کار کنیم و بازم سر پا باشیم.... حسابی مریض شدم و اصلا حالم خوب نیست..... سرمای بدی خوردم ...... البته خوکی نیستم...... دیشب من موندم خونه ی مامان اینا و شازده هم رفت خونه ی مامانش....البته حسابی دلم براش تنگ بود و دلم می خواست پیشم باشه....... فهمیدم هنوز به خونه ی خودمون عادت نکردم آخه رو تخت خودم خیلی راحت خوابیدم و کلی خستگی هام در رفت یه خواب عمیق و راحت...... من دارم همه خاطرات رو با جزئیات می نویسم میدونم خستتون میکنه اما دوست دارم باشه اینجا تموم لحظه هامون....... راستی ما یه لپ تاب هم خریدیم.... اصلا قصد خرید نداشتیم اما وقتی قیمت استثناییش رو دیدیم یهویی قصد پیدا کردیم.... دلم یه نت گردی حسابی میخواد اما نمیدونم چرا نمیشه الانم که حسابی تب دارم و نمیتونم بشینم زیاد...... دوستون دارممممممممممم.....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin