آخه شما که نمیدونید من از صب تا شب دارم مس می سابم و یخ حوض میشکونم تو خونمون.....![]()
دیدیدددددد چی شد ما هم زودی عروس داماد کهنه ی قدیمی شدیم رفت پی کارش...
البته من چون خیلی علاقه دارم به عروس شدن شازده کوچولو که حالا شده مرد خانواده بهم قول داده بازم بزاره لباس عروسمو بپوشم هر وقت دلم خواست......
منم فکر کنم سالگرد عروسیمون خوب باشه ![]()
خوب این همه حاشیه رفتم که یادم بیاد از کی و کجا باید بنویسم....
اما چیزی به ذهنم نیومد خیلی.....
حالا همینطوری شروع میکنم تا برسیم به عروسی.....
یعنی من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من روزای آخر باقیمونده تا عروسی رو دوییده باشه ....
حالا خوبه این همه وقت دنبال کارام بودم و بازم اینطوری شد....
یعنی اون آخرین پست رو که نوشتم بعدش دیگه فوق فشرده شد کارم...
۲شنبه صبح: شازده که رفت سر کار از بس درک ریاست محترمشون بالا بود.... فقط خوبه ماموریت شهرستان بهش نیفتاد اون چند روز.......
منم صبح داییم اومد دنبالم و رفتیم خونه ی عشقمون و میز آشپزخونه رو مونتاژ کردیم و بعدم داییم گاز رو یه بررسی تخصصی کرد و گفت هر طوری هست اینو پس بدین این نو نیست و یه سری قطعه هاشم کلا نیست....
مثلا گاز های لوفرا ۳ جداره هست در فر هاشون اما این یکی ۲ جدار بیشتر نداشت و یه خورده هم شیشه خورده البته.... که نشون میداد جدار سوم به ملکوت اعلا پیوسته.....
منم که کلا دل خوشی از این گاز ندالشتم خوشحال شدم و به بابام خبر دادم و ایشونم فرموندن حتما پس میدن با این اوصاف.....
از اونجا داییم منو رسوند آرایشگاه پیش مامانم که برای مش رفته بود ..... در همونجا اون خانومای بدجنس چنان روی من کار کردن که نیم ساعت بعدش داشتم موهامو رنگ میکردم....... یعنی فکر کننننننننن من تصمیم قاطع گرفتم که رنگ بی رنگ .... اصلا شما مصمم تر از من دیدین تو عمرتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم فوری زنگیدم به شازده و خیلی سرخوش گفتم دارم موهامو یه رنگ خوشگل میزارم... اون بنده خدا هم شوکه و از همه جا بی خبر گفت باشه عزیزم مبارکت باشه.....
یعنی از ساعت ۳۰/۱۱ تا ۳۰/۶ عصر منو مامانم اونجا بودیم و من دیگه به غلط کردن افتادم....
ما یه خبطی کرده بودیم سال پیشش به تجویز بزرگان فامیل حنا رو سرمون گذاشتیم البته به اضافه ی یه سری زیبیل جات گیاهی دیگه......
بعد این خانوم اومد رو سر من رنگ رو تست کنه گفت رنگ نمیگیره چیکار کردی....
منم گفتم والا هیچییییییییییییییییییی...
که در آخر گفت حنا استفاده نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم گفتم نه بابا پارسال یه دفعه...
که در همینجا تمام تقصیرات افتاد گردنه این حنای از بخت برگشته....
آخه رو کله ی من و ریزش موی من که هیچ تاثیری نداشت اما خوبه حداقل یه خاصیتی دیدیم ازش.....
البته من در همون برهه یه کمی پشیمون شدم و گفتم پس دیگه بیخیال چون اصلا نمیخواستم دکلره بشه موهام.....
که باز اون از خدا بی خبرهاااااااااااا اغفالم کردن و گفتن بدون دکلره موهامو درست میکنن.......
دیگه نتیجه کار اینکه ساعت ۳۰/۶ موهای من به این رنگ تغییر پیدا کرده بود......

دروغ چرا اولش کلی ذوق کردم از تغییر حاصل شده.... بعدم دیگه با مامان خوشحال و خندان روونه شدیم به سمت در که شازده اومده بود دنبالمون.....
این شازده خان قصه ی ما با یه توپ پر نشسته بود و تا منو دید گفت بلاخره کار خودتو کردی؟؟؟؟؟؟؟ موهای نازنینتو رنگ کردی......
منو میگی شوکه شدم....
یعنی حتی صبر نکرد موهامو ببینه و نظرشو بگه...
همینطوری شروع کرد به بد گفتن....
اینکه سرخود تصمیم میگیری...
اینکه تو ریشه ی موهات ضعیفه و حالا با اینکار بدترم میشه...
منم که به شدت خورد تو ذوقم گفتم فردا میرم رنگ موهای خودم میشم دوباره....
که بازم کلی دعوا که نمیخواد دوباره از این مواد شیمیایی بزاری رو کلت هر چی شده خوبه......
منم در همونجا کلی دلم شکست و بغض کردمممممممم اما چون مامانم بود گریه نکردم....
بعدشم به شازده خان گفتم همه ی مردا کلی ذوق میکنن زنشون تغییر میکنه کلی تشویقش میکنن که میره این همه ساعت وقت میزاره و خوشگل میکنه اما تو اینجوری برخورد کردی....
هر چند اون کلا بحثش سر جنس موهای من بود که این اواخر خیلی ضعیف شده و نظرش این بود که اینطوری ضعیفتر میشه موهام اما به هر صورت بد عنوان کرد و خیلی زد تو ذوق من....
آها ابروهامم رنگ کرد که راجع به اون هیچی نگفت البته فکر کنم اصلا متوجه نشد تا خودم گفتم....
از اونجا رفتیم تجریش و اول رفتیم هیوا تا من و مامانم که از صبحش در پی خوشگل سازی بودیم و وقت خوردن نداشتیم از پا نیفتیم.....
بعد هم رفتیم من برای سرم موی اضافه خریدم و بعدم از قائم یه سری رو یخچالی با مزه.....
بعدم برگشتیم خونه و بابا و داداشای محترم منم تا موهامو دیدن گفتن واااااای چرا موهات حنایی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یعنی دیگه قیافه ی من دیدنی بود تو اون لحظه....
خدایی اون رنگ حناییه؟
بعدم کلی گفتن حیف موهای خودت و این چه ریختیه و هر چی دلشون خواست بارم کردن و خیالشون راحت شد...
البته در اون برهه دیگه شازده نمک رو زخمم نریخت و نگفت موهام حناییه..... اما من دیگه حالم از اون رنگ مو بهم میخورد......
آها در اون روز خانواده ی محترم شازده زحمت کشیده بودن و رفته بودن فرش و سرویس طلای منو خودشون پسندده بودن و خریده بودن...
البته به گفته ی خودشون این سرویس عروسی نبوده و هدیه ی سر عقد بوده و لازم هم نبوده من باشم و ببینم.....
......
ما دیرمونه و شازده دم در منتظرمه بریم خونه...... از فردا شازده میره سر کار و من همش خونه ی مامان اینا هستم... بنابر این اگه خدا بخواد بیشتر میام.......
دوستون دارممممممممممممممممممممم
یه دنیا ممنون که منو یادتون نرفته...................
دوست جونای جدیدیم یه عالمه از آشناییتون خوشحالم و به همتون سر میزنم به زودییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
دوست جونای مهربون و همراهای همیشگی هم که حسابی شرمنده ی روی همشونم و کلی بدهکارم به همشوننننننننننننننننننننن![]()
