یه دنیا ممنون از محبتاتون...... اگه عمری باشه بعد عروسی جبران میکنم.....
آخه واقعا معلوم نیست عمری باشه یا نه.....
البته من اصلا یه عروس نا امید نیستم که بخوام انرژی منفی بدم .... اما واقعا بعضی چیزا شنیدنش خیلی روی آدم تاثیر داره.....
۵شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم شهرستان برای کلیپ عروسیمون.... خانوم عکاس و فیلمبردار که از قضا خانواده ی همسرش ساکن اونجا بودن اون روز عروسی داشتن....
که حتی عکاس ما ۱-۲ ساعتتی رفت تا اونجا و زحمت عکسهاشونم کشید....
زمان گذشت و پریشب از قضا دوباره ما در تدارک یه کلیپ دیگه بودیم و دیدیدم عکاسمون دیر رسید و یه کمی هم حالش گرفته بود.....
بعد اینکه کار ما تموم شد گفت ببخشید دیر شده خوب اتفاق بدی برامون پیش اومده.....
نگو همون خانوم عروس........ فردای روز عروسی ذات الریه میکنه و راهی بیمارستان میشه و دور از جون همگیییییی باشه میفته رو تخت بیمارستان و بعد ۱ هفته بستری بودن فوت میشه.......
واقعا وقتی شنیدم بدنم لرزید...
قطعا نه اون بنده ی خدا و نه من و نه هیچ عروس دیگه ای همچین تصوری نداره از زندگی.....
خود من و شازده فقط همه ی برنامه هامون برای بعد از عروسیه....
اما باید دید حکمت خدا چیه و همونو رفت..........
خوب من که دیگه تقریبا محو شدم از تاریخ بشریت......
کارامون مونده و وقتم که نداریم و یه سری مشکلات و زرنگی ها هم که ادامه داره و حرص خوردنای منم که کلا تمومی نداره ....
اما چیزی که بوده و هست و هر روزم بیشتر از قبل میشه اینه که من عاشق شازده کوچولوی خودمم و هیچ چیزی هم تغییرش نمیده .... حتی برخوردهای زننده و نا به جای دیگران.......
خوب حلقه خریداری شد که من عاشقشممممممممممممممممم و خیلی خوشگله..... شازده کوچولو واقعااااا برام سنگ تموم گذاشت و همونی رو که دلم خواست بدون ذره ای تردیدی گرفت برام.....
همه هم خیلی خوششون اومد....
البته بماند که مبلغی که خانواده ی محترمشون زحمت کشیده بودن دقیقا نصف پول حلقه بود و به خیالشون ما با اون پول این حلقه رو خریدیدم!!!!!!!
خونه هم که آی اذیتمون کرد که گفتنی نیست اصلا.........
دوست جونای که عروسیتون نزدیکه تو رو خدا اولین کاری که میکنید سفارش پرده باشه که بدقول ترین انسانهای روی زمین همین پرده فروش ها هستن......
یعنی آخرشم اگه زنگ زدن و تهدید بابای من نبود حالا حالا ها باید ما بدو و اونا بدو.........
بعدشم سرویس های چوبی رو سفارش بدین که سرویس تخت و بوفه ی من قراره تازه ۳ شنبه بیاد بازم از بدقولی اینا.........
لوازم برقی هم که شکر خدا.............. الحمدلله کلا قحطی شده و نیست که نیست...
یعنی شما فک کن پلوپز و چای ساز تفال رو تخمشو ملخ خورده......
گاز... همین گاز لوفرای خودمون رو بگو.... من نمیدونستم انگار طلایی چیزی توش بکار بردن که قیمتش دقیقا با قیمت طلا داره میره بالا.....
روز اول که ما سفارش دادیم گفتن ۱ و ۲۰۰..... اما دقیقا تا امروز که رسید خونه ی ما از ما ۱ و ۷۰۰ پول گرفتن.....
یعنی اینقدر که من سر این گار حرص خوردم امروز سرم داره میترکه ..... چقدر صبح زنگ زدم به بابا که آخه پدر من مگه ما میخوایم رستوران بزنیم که این همه پول گاز بدیم.... کلی رفتم تو نت سرچ کردم گاز اسنوا مدل اورانوس رو پسندیدم و کلی هم خوشحال که هم خوشگله و هم قیمتش مناسب.....
اما پدر من به خرجش نرفت که نرفت....... دلیل هم اینکه من همه چیز رو بهترین خردیم واسه ۵۰۰-۶۰۰ کار خودمو خراب نمیکنم دیگه...... واقعا عصبیم سر گاز.....
بعدددددد من یه غلطی کردم و فیلم و عکس دوست دارم.... این آتلیه هم که مثلا داره سنگ تموم میزاره اما اگه بدونید چقدر ما این چند وقته سر عکس و فیلم از همه حرف خوردیم.....
خیلی وقت گیر بود کارمون چون پروجکشن شب مراسم داریم و باید هم کلیپمون آماده میشد و هم عکسای اسلاید شو......
اینقدر حرف خوردم که شما خودتونو کشتین با این عکسا و آی شما عقده ی عکس دارین و آی.......
حالا جالبه بعد مراسم همش به به و چه چه میکنن که چه خوب کاری کردیناااااااااااااااااااااااااا فقط همینا مونده براتون اما چه فایده..... حرص الانشو به ما میدن.....
گل ماشین عروس و دسته گل و کیک هم سفارش دادیم.....
سالن و اتاق عقد هم فیکس شده...
مراسم آخر شب هم برگزار میشه....
کت و شلوار عشقمم امروز رفتیم ژست و خریداری کردیم ولی کفش و کمربندش مونده هنوز....
لباس عروسم که گفته دوشنبه حاضره....
آهااااااااااااااااااااااااااا دوست جونا من رفتم یه تاج خیلی بلند خریدم که خدایی خیلی خوشگه اما خوب بلندیش میترسم دردسر بشه برام..... و نتونن موهامو قشنگ دربیارن....... اگر مدل شنیون عروس با تاج بلند دارید ممنون میشم در اسرع وقت برام بزارید.....
دیگه اینکه هیشکی نمیاد کمک من خونه رو بچینیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مادر شازده زنگ زدن و به مامان گفتن باید جهاز عروس رو نشون بدین و ما الان تو خونمون ولوله ای برپاست که بیا و ببین یعنی خیلی هنر کنیم ۴ شنبه بگیم تشریف بیارن برای دیدمان.....
این قدر از این رسم ها بدم میاد من که خدا میدونه ....
کاش بشه یه جوری بشه من نباشم اصلا اون روز اونجا........ چه معنی داره آخه مگه من واسه کسی جهاز خریدم که همه بیان ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی هر چی میخره برای خودش و زندگیشه.....
آها آرایشگرم خیلی اصرار داره که من موهامو رنگ کنم اونم قهوه ایی .... یعن رنگی که به چشمام بیاد..... اما خودم و همینطور عشقم فکر میکنم که عروس هر چی ساده تر و دخترونه تر باشه بهتره اما بازم تردید دارم شما نظرتون چه در این مورد.....
و اما..........................
همش که نمیشه غر زد و از کار و ناراحتی گفت......
من کادوی اولمو از صاحب جشنم گرفتم......در واقع بهترین هدیه ای که ممکنه به کسی بدن رو نصیبمون کرد....
همونی که وقتی رفتیم دنبال تالار بهترین جا و بهترین روز رو که روز خودش باشه برامون نگه داشته بود....
دیگه جدی جدی همه چی رو در حقمون تموم کرد و کادوی عروسیمونم فرستاد....
یعنی به نظر شما چی میتونه بهتر از این باشه که صاحب روز عروسی روز تولدش شما رو دعوت کنه برای زیارت....
یه ماه عسل فوق العاده پیش مهربونترین بنده ی خدا دعوت شدیم.....
با اینکه تا آخر عمرم ممنون بابام هستم که همچین کاری رو برامون انجام داد و تو اون روزی که اصلا هیچ جا بلیط نیست برامون بلیط گرفت ....
اما نمیتونم از محبت صاحبخونه چشم پوشی کنم.... که دعوتنامه رو امضا کرده....
میدونم که از دلم خبر داشته...
میدونم که نذرمو میدونسته......
میدونم که وقتی بسم الله رابطمونو با اسم مبارکش شروع کردیم تا ثانیه ی آخر زندیگمون هوای کارمونو داره.....
وقتی شنیدم که بلیط رزرو شده به حدی ذوق کردم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم...
بعدش مامانم گفت پس پاتختی چی..... منم گفتم کادویی که من گرفتم ارزشش از همه ی کادوهایی که اون روز برام میومد بیشتره ....
و بتابراین پاتختی فرت....................................
جمعه بعد الظهر اگه خدا بخواد و بدون حرف پیش میریم که با سر و پا و دست و همه ی وجود رفته باشیم دستبوسی و تشکر........
پی نوشت: اونجور که من میخونمتون از طریق گوشی خیلی از دوست جونا اون روز مشهد هستن..... از همتون التماس دعا ......
پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم..... تولدت مبارکککککککک..... این همه دیرکردشم بزار به حساب گرفتاری نه بی معرفتی گلم.... ایشالا ۱۰۰ ساله بشی........
پی نوشت: یه عالمه اتفاق ریز و درشت افتاده این مدت که نبودم ..... میزان اهمیتشو خودم نمیدونم اما یکیش این بوده که ۲۸ مهر ۱۳۸۸ من برای ۲۴ امین بار متولد شدم.......... میخواستم اون روز پست بزارم اما واقعا نه وقتش بود و نه دل و دماغش......
از اهمیت قضیه هم همن قدر بگم که خانواده ی شوهر ساعت ۱۱ شب یادشون افتاد تبریک بگن!!!!!!!
اما این قضیه واسه یه نفر خیلی مهم بود حداقل.... کسی که کادوی تولدمو حتی چند روز قبل به دمیا اومدنم برام خریده بود..... کلی ذوق داشت به دنیا بیام و کادومو بگیرم.... عشقم برام یه پالتوی چرم خیلی خیلی خوشگل خرید...... ممنونم عزیزم.....
موضوعات بعدی هم اندر حکایات من و قوم شووور هستش که دیگه ایشالا باشه بعد عروسی میام و مفصل میگم.....
فقط یه دعا.... خدایاااااااااااااااااااا به من توانایی بده بتونم افراد رو تحمل کنم و احترامشونو حفظ کنم...... من اصلا دلم نمیخواد شازده رو از خانوادش دور کنم یا باعث جداییشون بشم..... کاری رو که مادرش با خانواده شوهرش کرد.... پس فقط ازت میخوام تواناییمو و صبر و تحملمو زیاد کنی....... الهی آمین.....
پی نوشت: یعنی میشه یه پست دیگه قبل عروسی بنویسم ... آخرین پست از زندگی مجردی...... حالا همه به من میگن خودتو کنترل کن اون شب گریه نکنی.... اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچن که یه اسمی از جدا شدن از خانواده و مستقل شدن و خونه ی خودمو اینا میاد گریم میگیره.... حنی وقتی الان نوشتم پست آخر مجردی گریه کردم..... منم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس......................
پی نوشت: لیمو عزیزم سومن سالگزد پرواز مادرت رو تسلیت میگم... میدونم و مطمئنم که همیشه و همیشه وجود مهربونش در کنارتونه و هواتونو داره.....
پی نوشت: غزل جان و خانم خانمای مهربونم خیلی خیلی از خونه دار شدنتون خوشحال شدم.... ایشالا که خونه بعدی خونه ی خودتون باشه.....
پی نوشت: اینم یه پست به اندازه ی ۱۴ روز غیبتی که داشتم........... الان احتمالا مگید همون دختره بره و نباشه راحت تریم....
پست فرت.

