شاید بشه گفت روزی که خدا سرنوشتمو رقم زد... روزی که شاید من هنوز وجود نداشتم اما عشق و زندگیم توی اون روز به دنیا اومد و از همون روز اسمشو به اسم من ثبت کردن....
عزیز دلم..... تولدت مبارک......
میدونم امشب شب خوبی برات نبود... و اونطوری که از یه عشق یا همسر و یا حتی یه دوست انتظار میره نبودم... اما نمیتونستم که باشم...
خواهش میکنم اینو درک کن......
اگه حتی دست و دلم نرفت که هدیتو بهت بدم دلیلش همین بود... اینجوری به دلم نمیچسبه....... دوست دارم خیلی خاص باشه احساسم.... خیلی ناب باشه عشقم.....
به خاطر امروزو خاطره ی بدی که ازش برات موند متاسفم.....
امیدوارم هیچ وقت دیگه اینطوری نشه...

این روزا بیشتر با کار و ناراحتی میگذره تا با خوشی و عشق.......
این پرده خریدن چه پروژه ای شده برای خودش!!!!!!!!!!! یه هفته بیشتره هر روز میریم دنبالش و آخرشم اون چیزی که تو ذهنمه نیافتیدم......
صبح ها ۹ میرم بیرون و تا میام ۱۰-۱۱ شبه واقعا نه وقتی برای نت اومدن میمونه و نه جونی.....
