از عمر روزای باهم بودنمون......
۳ سال پیش همچین روز و شبی آشنا شدیم و همو دیدیدم..... ۳ سال بعدش همچین شبی خونمونو تحویل گرفتیم....
وقتی حرفشو میزنی چیزی نیست اما از درون که نگاه میکنی ۳ سال از عمرمون رو باهم گذروندیم...
تو شادی و غم... خوشی و ناخوشی.....
شاد شدیم از باهم بودنمون.... گریه کردیم از دلخوری ها.... ترسیدیم که نکنه نشه باهم بمونیم.....
هر طوری بود اومدیم و رسیدیم به یه سالگرد دیگه.....
اگه بخوام حق بگم..... به اینجا رسیدن رابطمون رو مدیون شازده کوچولوی مهربونم هستمم.....
خیلی صبوری کرد.... خیلی باهام راه اومد...
خیلی تحملم کرد...
و حالا من این جشن ۳ سالگی رو از زحمات اون دارم....
اینکه الان میتونم جشن تولد ۳ سالگی یه رابطه رو بگیرم...
راطه ی ما تازه تازه داره پا مگیره و میتونه رو پاش وایسه....
خیلی مراقبت میخواد..... که تو این اوایل پا گرفتنش زمین نخوره و آسیب نبینه....
هر چی بیشتر رشد میکنه بیشتر بهش دل میبندیم و بیشتر دوسش داریم....
کاش بتونیم بزرگش کنیم ... صحیح و سالم.....
کاش یه روزی بعد ۳۰ سال بازم براش جشن بگیرم.... یه جشن پر شکوه....
امیدوارم بزرگش کنیم تا وقتی که زنده ایم و نفس داریم...
عشق من..... بابت لحظه به لحظه ی این ۳ سال ممنونتم...
ممنون عشق پاکت... ممنون از حضورت... ممنون از حمایتت... ممنون از اینکه برام ارزش قائلی....
خیلی اذیتت کردم.... خیلی باعث شدم این رابطه به انتها نزدیک بشه و تو نذاشتی..... اما اینجا... حالا... و در حضور همه میگم که یه دنیا ممنون که تنهام نذاشتی..... ممنون که عشقتو به من دادی..... ممنون که باهام موندی....
و اینکه...... اینکه....
به داشتنت افتخار میکنم عشق من.....از اینکه در کنار تو هستم به خودم میبالم.... و تا همیشه ... تا آخر عمرم عاشقتم........
راستی گلم.... سالگرد بعدیمون رو تو خونه ی عشقمون جشن میگیریم....
یه جشن دو نفره ی حسابی..... اگه خدا بخواد....


