تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
این روزا رو واقعا من نمیفهمم چطوری دارن میگذرن....

همچین پاشونو گذاشتن رو گاز و د برو که انگار چه خبره....

فقط هر روزی که میگذره من میمونم و کارمو وقتی که میره به سوی هیچ....

خوب تو این چند روز که نبودم...

بلاخره کفش عروسیم خریدم...

شرایط سختی داشت خریدن کفش برام...

میخواستم حتما جلو باز باشه.... حتما هم یه نگینی چیزی روش باشه و ساده نباشه...

پاشنش اصلا بیشتر از ۵ سانت نباشه.... پاشنش نازک نباشه.....

حتما و حتما جنسش خوب باشه و راحت باشه...

خلاصه اگه آبمیوه ای چیزیم بده که چه بهتر.......

که بلاخره طی عملیاتی چند ماهه رفتیم صفویه و از بوفالو تونستم یه کفش چرمی راحت و نسبتا خوشگل پیدا کنم....

خونه رو هم که دگه همین روزا تحویل میدن و کارمون بیشتر میشه...

دیروزم با مامان و خالم رفتیم بازار میخواستن طلا بخرن...

که بلاخره بعد مدت ها مامانم یه آویز و گوشواره  زمرد خرید که خیلی خوشگله...

منم همچنان تو پروژه ی یافتن حلقه گیر کردم....

به نظرم خیلی دیره و دیگه الان باید سرویس و حلقمو خریده باشم اما تو حلقه که خودم خیلی حساسم و سرویسم که خبری از خونواده ی شازده نیست که نیست......

بعدم که برگشتیم من تقریبا در حال مرگ بودم از خستگی و همونجا رو مبل ولو شدم...

که بعد ۱ ساعت شازده زنگ زد که افطاری بیا خونه ی ما ...

منم با اینکه اصلا حالم خوب نبود و بی حوصله بودم و هنوزم اون دلخوری از دلم در نیومده بود رفتم...

کلی زحمت کشیده بود مامانش بنده خدا.....

یه عالمه خوردیم و فارسی ۱ رو دیدیم و بعد بازم شام خوردم دیگه ۱۲ گذشته بود که اومدم خونه...

امشبم افطار از طرف اداره ی شازده دعوتیم یه سفره خونه.... مامانینای شازده هم هستن......

 

وای پریشب مهمون داشتیم با خودمون ۲۰ نفر میشدیم.... چقدر سخت بود.... من از الان غصم شده... اصلا نمیتونم مهمونداری کنم اونم تو ماه رمضون و زبون روزه.... کلی سخت بود....

عکسای نامزدمو دیدن و آینه شمعدونمو.... خیلی خوششون اومد.... اما به همون لحظه من داشتم یه ظرف رو میبردم آشپزخونه.... تو دستم پودر شد ظرفه..... مامانم هم تهدیدم کرده دیگه هیچی نیارم به کسی نشون بدم... میگه میترسم یه چیزیت بشه عاقبت....

دیگه هم هیچ خبری نیست.....

 

 

راستی امروز تولد شناسنامه ای عشق منه..... شازده ی من امروز تو شناسنامه ۱ سال بزرگتر شد.....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin