تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
وایییییییییییییییییییییییییییییییی....

امروز یه نی نی به خانواده ی شازده کوچولو اینا اضافه شد...

اینقده کوچولووووو بود.... همش ۲ کیلو و نیم....

من که این همه بچه بزرگ کردم!!!!!!!!! جرات نکردم بغلش کنم از کوچولویی....

باران کوچولو بلاخره اومدی..... و خوش آمدی...

راستی یه چیزی بهت بگم.....

خوشحالم که اسمتو بلاخره " باران " گذاشتن....

خداییش بگما شانس آوردی....

آخه مدیا یا ویونا یا یاس و اینا قشنگنا اما باران اسمیه که تو همه ی عمرت دوستش خواهی داشت عزیزم....

در ضمن امیدوارم تو این دنیا حسابی اتفاقای خوب برات بیفته و از زندگیت لذت ببری......

عزیزم قدر پدر وو مادرتو بدن...

میدونی مامانت ۹ ماهه که داره از وجودش برات میزاره...

باورت میشه که امروز داشت از درد گریه میکرد...

امیدوارم همیشه بابات رو همون مرد محم و قوی ببینی که هست... اما نمیدونی وقتی میدیدت چه بغضی میکرد و چه اشکی میومد تو چشماش....

 در ضمن باران خانوم برات یه سبد گل بزرگ و صورتی آوردم که بعدنش هی پشیمون شدم و میخواستم بیارمش خونمون مال خودم باشه

در ضمن باران جان کار فامیلات هیچ درست نبود که هیچ تشکری نکردن بابت گل.... و اینکه جلوی چشم من برداشتن و انداختنش گوشه ی اتاق....

عزیزم اینم بگم بهت حالا که زیادی فامیل شدیم من باباتو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم... مامانتو اما خیلی دوست ندارم.... اما عزیزم از خالت متنفرم.....

راستی حرف فک و فامیلاتون شد بزار اینم بگمممممممممم این پسر عمه بزرگت هست... نمیدونی چه جیگریه من که عاشقشم.... البته تو از طرفه من کاملا حواست باشه کس دیگه بهش چپ نگاه نکنه ها.... به خصوص تو این فامیلای شما میاد هی بهش نظر دارن همه نمیدونم چرا.....  

امروز این عمه ی مامانت هی رفت.. اومد به عمه خانومت گفت خیلی بی خبر برای پسرتون اقدام کردین....

دختر منم دانشگاه قبول شده...

چه عروس خوبی نصیبتون شده ....

رهای منم خیلی خوشگله....

خیلی زود واسه پسرتون زن گرفتین...

من به رها گفتم واسم یه داماد خوشگل پیدا کنه....

راستی پسر شما هم خیلی خوبه ماشالاااااااا......

راستی باران من خیلی با فامیلای شازده کوچولو صمیمی نیستم... اما الان با تو احساس صمیمیت دارم کوچولوی نصفه روزه......

..................

 

میرسیم به اتفاقات روز مادر و کادوها...

با اون اوضاع بد روحی و عصبانیت بازم شازده خان گفت باید بریم و برای مامانا کادو بخریم....

امن ترین جایی هم که به ذهنمون رسید تو اون اوضاع مفید بود...

برای مامان من یه بولیز کار شده و دو دست فنجون خوشگل تراش دار خریدیم که مدتها بود دنبالش بود...

برای مامان شازده هم یه کیف جینگیلی رنگ و وارنگ و یه ظرف خیل خوشگل با پایه و گل سیلور....

شازده کوچولو خان هی اصرار داشت برای منم کادو بخره که من هی خودمو میزدم به اون راه و از جلو مغازه ها میکشیدمش اینور...

مدت ها بود چشمم دنبال یه تیکه از اون ظرف های گل صورتی بود که بلاخره خریدمش و شازده حساب کرد...

خیلی اصرار داشت برام کادو بخره خیلی هم از دستم ناراحت شد میدونم...

اما واقعا تو این وضعیت پر خرجی دلم راضی نمیشد چیزی برام بگیره....

دیدم ناراحت شده پول اون ظرف رو بهش ندادم و گفتم این میشه کادوی من...

البته راضی نشد ولی قبول کرد که موکولش کنه به بعدنا کادومو....

هر چند من اینجا بهش بگم که ۲ برابر میشه کادوی من هر روز که بگذره هم دیرکردشو حساب میکنم....

یعنی خلاصه که چه دندونی تیز کردمممممممممممم برات جناب شازده خان...

اول رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوهای مامانشو دادیم کلی هم بوس بوسیش کردیم....

بعدم اومدم خونه ی ما و یه کیک کوچولوی فینقیلی هم خریدیم.....

بابام هم به من و مامانم هر کدوم نفری یه کتاب رمان و یه تراول ۵۰ هدیه داد....

.....

 

امروز عصر هم مامان و بابای شازده رفتن شمال پیش داداشش که دم امتحانا بهش روحیه بدن و برگردن فردا... هر کاری کردم شازده رو راضی کنم بره و یه هوایی عوض کنه به خرجش نرفت... حالا به نظرتون به خاطر من نرفته یا به خاطر فوتبالش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت: درباره الی و سینماهای عزیز تهران ما رو بطلبید لفطا....به شدت مشتاق زیارتتان هستیم...

 

پی نوشت: به نظرتون چند تا دیگه بخوابیم بیدار شیم شنبه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگما جریانو سیا*سیش نکنید اون قرار شنبه جای خودش من شنبه صبح رو میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ غزل جان نمیشه فردا شنبه باشه یعنی؟؟؟؟

 

پی نوشت: یه عالمه عکس آپلود کردم و یه عالمه نوشتم و اهتمام ورزیدم همش به باد فنا رفت منم با پرشین بلاگ چند روزیه قهرم سر همین موضوع...

 

پی نوشت: دردونه جان عزیزم یه دنیا ممنون از خبرت راجع به کوی.... از صمیم قلب خوشحالم کردی....

پی نوشت: امروز استخر واقعا جالب بود.... همش به مباحث ان*تخاباتی گذشت.....یعنی من فکر نکنم کسی شنا کرده باشه ....

پی نوشت: به تلویزیون آلرژی پیدا کردم به خصوص اخ*بارش!!!!!!!!!

 

خدایا خداوندگارا............. دروغگو رو رسوا کن و آشوب اغتشاش گران رو به خودشون برگردون...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin