عاشق این شعرم...
فراخور هر حس و حالی میتونی توش یه چیزی پیدا کنی...
الان هم دو قسمتش خیلی به روحیات من شبیهه....
این روزا حال خوبی ندارم...
یه حس خشم توی وجودمه که هر روز که میگذره بیشتر به نفرت نزدیک میشه...
اگه تا دیروز دلم برای جوونای غزه میسوخت...
امروز هیچ حسی بهشون ندارم...
وقتی پسرا و دخترای هموطنم رو اینجوری توی یه جنگ نا برابر لت و پار میکنن.....
وقتی یه عده که هممون خوب میدونیم چه آشغالایی هستن میریزن و به همه چی صدمه میزنن...
وقتی همش رو پای بچه های با فرهنگ و دانشگاهیامون مینویسن....
وقتی رتبه ی ۲۰ کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران رو به جرم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میکشن... و اینقدر سنگینه که پدر برق ایران و استادش هم استعفا میده....
وقتی رئیس جمهور منتصب.... میاد و فرهنگ و شعور و همه ارزشهامونو میبره زیر سوال....
وقتی همه رو با خس و خاشاک یکسان میکنه...
وقتی من که محجبه هستم و همه ی هموطنامون رو که به اخلاقیات پایبند هستیم با اوباش یکی میکنه....
خوب آخه به همه جای آدم فشار میاد...
دیروز خیلی باشکوه بود.... خیلی...
همه مدل آدمی بودن...
بدون اینکه به کسی کیک و ساندیس بدن...
بدون اینکه حتی ماشین فرستاده باشن دنبالشون...
یه دختری رو دیدم که میخواست بره... راه نبود...
گفتم از کجا اومدی .... گفت ولنجک... گفتم خوب بمون خلوت تر شه.. گفت عروسی دعوتم....
دیدم پیر مردی رو که از تشنگی بیحال شده بود...
دیم بچه هایی رو که از اعماق دلشون فریاد میزدن....
اح*مدی به هوش باش... ما ملتیم نه اوباش........
دیروز یه عالمه انسان متحد و با فرهنگ دیدم که فقط اومده بودن از رایشون دفاع کنن...
دیروز دیدم که همه آروم بودن و متین.... اما تو دلشون پر بود از یه عالمه خشم... کینه...
میدیدم که همه باهم مهربون شدن...
خیابونای اطراف رو میدیدم که خانومای مهربونشون با شیلنگ آب میریختن رو سر مردم....
مامان و باباهام که حس و حال اول انقلاب رو پیدا کرده بودن...
همه اونا که اون سال ها رو دیدن همون شوق توی دلشون بود....
وقتی شب ها میشنوم و میبینم که طبق یه قانون نانوشته همه جای شهرم نوای دلنشین الله و اکبر میاد...
راستش فکر میکنم همه ی مردم شهرم بیدارن......
امسال روز مادر شاد نبودیم.... حتی کادو خریدنمون هم اجبار بود توش....
خوب میگن که هر کاری دل و دماغ میخواد....
گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....
گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...
توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.......

