فکر کنم ما چش و چارمون مشکل پیدا کرده جدیدنا!!!!!!!!!!!!
من فقط موندم.... این ماه بود که ماه حرام بود و دیه اش هم ۲ برابر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا از بیخ و بن هر کسی که داره نا حق میگه رو نابود کنه......
خدایا امام حسین چی کشیده تو روز عاشورا.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا ایران ما چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی سختی دیده خیلی خیلی ضعیفش کردن.......
میسپاریمش به تو.........
امسال محرم ما بیشترش تو بیخبری گذشت.......
خیلی نتونستیم استفاده کنیم.......
من عاشق ماه محرم هستم.....
خدایا نزارررررررررررررر که بزارن این عشق حتی لحظه ای کمرنگ بشه.......
خدایا درک و فهم حقیقت شناسی رو توی وجود همه ی بنده هات بزار.......
*دومین ماهگرد باهم بودنمون هم گذشت.....
این عمر ماست که داره میگذره و نمیتونیم اونطوری که میخوایم از باهم بودن لذت ببریم....
وقتایی هم که ما میخوایم و تلاش میکنیم یهویی نمیزارن.........
شازده هم در پی تغییر محل کارشه.......
دعا کنید هر چی خیرمون توشه همون برامون اتفاق بیفته........
یعنی دیگه بدتر از این نمیشد...
صبحش با مامانم و داییم رفتیم براشون ظرفشویی بگیریم...
شازده زنگید که برای شب یه برنامه ای بریز که شام رو یه جا باشیم و بعدش بریم اونور که هیچ کس ناراحت نشه...
منم گفتم باهم تصمیم میگیریم عصر که اومدی....
ما این رسمی رو که خیلی از شماها داشتید برای شب یلدا اصلا نداشتیم...
حتی پارسال هم که قرار بود اونها بیان من گفتم که رسممون نیست...
اما به خاطر اونها و احترام به رسمشون مامان گفت برین خونتون ما شب یلدایی بیاریم که من گفتم ولش کن مامان بیخیال... حوصلشو ندارم....
دیگه وقتی شازده اومد مامان یه کیف لپتاب بهش هدیه داد هدیه منم موکول شد به بعد.....
همین که شازده اومد قرار گذاشتیم شام رو خونه ی ما باشیم و بعدش برای آخر شب بریم خونه ی اونها....
مامان منم غذا گذاشت و منتظر بابا اینا بودیم که ......
مادر شازده زنگ زدن و دستور ابلاغ فرمودن که مادربزرگت شام گذاشته بیاید اینجا.....
اینجا بود که روزگار تلخ ما شروع شد......
دستور ابلاغ شده بود وشازده به من گفت ...
منم دیدم واقعا کمال نفهمیم رو میرسونه اگه برم....
مامانم زحمت کشیده بود و شام درست کرده بود...
خیلی هم برام سنگین بود این مسئله....
و فقط یه خبطی کردم گفتم ما طبق برنامه ای که ریختیم شام اینجاییم و بعدش میریم خونه ی شما....
همونجا بود که آقا اخماش رفت تو هم و دیگه بیرون نیومد!!!!!!!!!!!
مامان منم که خیلی شازده رو دوست داره و حسابی حواسش بهش هست...
گفت چرا ناراحته...
منم هی گفتم نه خستست و فلان...........
اما خوب اصولا مامان من که بچه ی ۱ ساله نیست....
بعدم تلفن هایی که از بالا میرسید خوب بلاخره تابلو بود دیگه.....
که مامانم هم ناراحت شد و گفت خوب اگه میخواید برید....
اجباری که نیست اینجا موندن.....
منم گفتم نه مامان من هستم حالا شازده اگه میخواد بره...
بابااینا هم کار داشتن و دیر اومدن.....
دیگه تا شام خوردیم و یه خورده جمع و جور کردیم شد یه ربع به یازده...
البته اینم بگم که خانواده ی شازده تازه ۱۰ از سر کار برمیگردن.....
خلاصه تمام مدت اخمای آقا رو تحمل کردن همه....
بعدش سریع حاضر شدیم و مامان سهم انار و سهم آجیلمون رو برامون گذاشت که ببریم...
فکر کن چقدر زشته این همه تدارک دیده بودن و ما با بی ادبی تمام ول کردیم رفتیم....
منم به شدت قاطی کردم و یه دعوای مفصل داشتیم تا خونشون...
تازه رسیدیم دم خونشون و تشریف نداشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که البته شازده گفت میدونسته نیستن.....
شک ندارم که شازده وقتی حرفی رو میزنه راسته...
تا حالا دروغ ازش نشنیدم.....
اما اینقدر عصبی بودم ازش نپرسیدم که پس چرا اومدیم....
بعدش راه افتادیم به سمته خونه ی مادر بزرگش....
و دوباره بحث و جنگ و اعصاب خوردی......
اونجا خوب بود...
یعنی من اصولا اگه هم ناراحت باشم باخودم نمیبرم خونه ی کسی و با روی باز میرم...
کاری که شازده نمیکنه و همیشه وقتی ناراحته تو خونه ی ما همه میفهمن...
و تازه من متهمم که نقش بازی میکنم و آقا صادق تشریف دارن....و همونی که هستن نشون میدن...
در صورتی که من عقیدم اینه ناراحتی من ربطی به بقیه نداره.....که برم تو قیافه و خودمو تابلو کنم....
خوب به خاطر این نقش بازی کردنای من اونجا خوب بود و خوش گذشت.....
مادر بزرگ شازده هم بهم یه دمپایی رو فرشی خیلی خیلی راحت داد......دستش درد نکنه....
دیگه تا آخر شب اونجا بودیم و بعدش راه افتادیم به سمته خونه....
دیگه از بحث هم خبری نبود.....
دیگه حوصله ی بحث هم نداشتم....
ترجیحم این بود که اون لحظه تو خونه ی پدریم باشم و تو اتاقم.....
وقتی رفتیم خونه شازده گفت آجیل و انار بخوریم که من اصلا حوصلشو نداشتم و حالم هم خوش نبود.....
گفتم من نمیخورم میخوای برات بیارم... اونم گفت اگه باهم بخوریم منم میخورم...
منم بدون هیچ بحثی رفتم خوابیدم.....
دلخورم....
خیلی خیلی ناراحتم...
حیلی برام سوال شده که وقتی شازده این همه هوای خانوادشو داره و منو زندگیمونو به خاطر اونا ناراحت میکنه خوب چرا ازدواج کرده...؟؟؟؟
به خدا من هیچ اجباری براش نداشتم...
تازه من اصرارم برای ازدواج نکردن بیشتر بود.....
اصلا هم بعد عروسی نخواستم از اونها جداش کنم...
اصلا همچین حقی رو برای خودم قائل نیستم...
اما توقع دارم به آزادی های فردی من احترام بگذاره و ازم نخواد به زور کاری رو بکنم که دلم نمیخواد....
سر عروسی خیلی مسائل بود که منو از خانوادش دلخور کرد....
اما بازم من با تمام وجود احترامشونو دارم.....
اما وقتی عصبی میشم همش یاد اونها میفتم.....
پی نوشت: من به شازده حق میدم که یه عالمه مادر پدرشو دوست داشته باشه و تازه بعضی وقتا دعواش میکنم که چرا مامانشو بیشتر از باباش دوست داره....
اما حرف من اینه که وقتی ما برنامه داشتیم که هر دو جا بریم و تقسیم بندی کردیم به خاطر تلفن نباید زیرش بزنیم...
این بی احترامی بود به من و خانوادم و حتی تصمیم مشترکمون....
تازه هیچ کدوم از بچه های خودش هم به جز مامان شازده نیومده بودن و همه خونه ی خانواده ی همسرشون بودن!!!!!!!
اه چقدر از خاله زنکی و این حرفا بدم میاد و حالا خودم به شدت دچارش شدم......
۱-اول همه در گذشت مرجع عالیقدر آیت الله منت*ظری رو به همه تسلیت میگم.....
خیلی خیلی خانواده ی ما از گذشته بهشون ارادت داشتن...
بابام که فقط به رساله ی ایشون مراجعه میکرد.....
این اتفاقات اخیر هم ارادتمون رو خیلی خیلییییییییییی بیشتر کرده بود....
حالا شازده این یکی دو روزه باید برای یه کاری بره قم...
اگه جور بشه و فردا بره ما هم باهاش میریم.....
۲-زندگی هم میگذره.... خوب و خوشه اما دیشب باز بحثمون شد....
همش بهش میگم وقتی من این قدر عصبانیم ازم هیچی نپرس و بزار به حال خودم باشم تا آروم شم... اما همیشه در این جور مواقع گیر میده بهم و این بدتر منو عصبی میکنه.....
۳-کامی من که عکسای خونمون توشه اینترنتش مرده.......
هر وقت زنده شد حتما بقیه عکسا رو میزام....
۴-یه عالمه جایزه دارم من الان...
شازده برای کریسمس یه کادوی فوق العاده خوشگ برام خریده...
اون روزیا هم بهش گفتم دلم یه روسری مشکی از نوع عروسانه میخواد برای محرم....
که دیروز برام خریده....
خیلی خیلی خوشگل و شیکه.....
کلی دوسش دارم.....
مامان بابای شازده هم برامون مارواره خریدن... اما فکر کنم خونمون تو بدترین منطقه باشه....
باید کسی رو بیاریم برای وصلش....
دوست جونا کسی رو سراغ دارید؟
۵-دیگه اینکه فردا شب یلداست.... هیچ برنامه ای براش نداریم....
اصلا حوصلشم ندارم....
اصلا خوشحال نیستم...
زندگی خیلی روزمره شده...
دلم تنوع میخواد....
*پی نوشت: منو شازده یه قراری باهم داشتیم....
همش امروز فردا میکنه و بهونه میاره....
حس بدی دارم به این کارش....
تازه میدونم اگه انجامشم بده بازم اخم و تخم و حرف و حدیثای بعدش مال منه....
کاش همه آدما وقتی میخوان یه قولی بدن یا حرفی بزنن اول ببیننن میخوان یا میتونن بهش عمل کنن یا نه.....
اما اگه قبول کردن دیگه بدون حرف و حدیث و دلخوری انجامش بدن......
۶-آها راستی دیروز شازده برای مامان و من و مامان خودشم روسری خریده بود....
قبلنا هم برام جاسویچی خریده بود برای مامانشم ایضا.....
یعنی همیشه همینطوره.....
راستی یه فیلم دیدیم با شازده خیلی دوسش داشتم...
شهر فرشتگان بود به گمونم...(city of angels)
نیکلاس کیج و مگ رایان بودن بازیگراش.......
فکر کنم بازم برم سینما......
فیلم استشهادی برای خدا...
من سینمای معنا گرا رو خیلی دوست دارم.....
۷-امروزم دختر خالم ما رو پاگشا کرده.....
با این که بهش گفتیم لازم نیست اما خانواده ی شازده رو هم گفته.... اما احتمالا نیان!!!!!!
یعنی شرایط کاریشون اجازه نده که بیان....
خیلی معلومه که من دلخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم برای محرم خیلی تنگ شده بود.... من عاشق این ماهم.......
برای منم دعا کنید......
ادامه مطلب...
واقعا هر چی تلاش میکنم نمیشه که بشه بیام و بنویسم...
الانم دیگه یه برنامه ای کنسل شد و من تونستم بیام....
واقعا زمان داره زود میگذره.....
من هنوز تو حس و حال عروسی موندم اما ۱ ماه و ۱۰ روز داره از زندگی جدید ما میگذره......
زندگی خوب و شیرینه اما نه همیشه و همه ی بخش هاش...
میتونم به جرات بگم ۹۰ درصدش با خوشی و شادی و عشق همراهه....
اما امان از اون ۱۰ درصد بقیش که تمام اون خوشی ها رو به کاممون تلخ میکنه.....
البته همه ی بحث های ما سر دیگرانه وگرنه اگه ما دو تا توی غار زندگی میکردیم هیچ بحثی باهم نداشتیم هیچ وقت.......
بگم که این بحث ها بیشترش برای اینه که من خیلی بیش از حد رک هستم و حرفم رو میزنم....
نمیدونم خونه ی مد رو میبینید یا نه....
نیکی به میشل یه حرف خیلی جالب زد......
" پسرا وقتی اسم مادرشون میاد به طرز قابل توجهی احمق میشن...."
البته شوما یه وقت فکر نکنی من منظوری از این حرف دارما اما یه چیزی بود که یادم اومد و نوشتم........!
خیلی باید اصلاح کنیم خودمونو تا بتونیم اون ۱۰ درصد رو به صفر برسونیم.....
باید سعی کنیم که نزاریم زندگی قشنگ دو نفرمون به خاطر هیچ کس تلخ بشه حتی ۱ لحظه.....
راستییییییییییییییییییییییی.....
ماشین فسقلی ما رو یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت....
حتی نشد باهاش خداحافظی کنم....
اونو فروختیم و یه ماشین نه چندان فینقیلی خریدیم ....
من که هنوز نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و دوسش داشته باشم... هر چند از نظر راحتی ۱۰ برابر اون راحته اما من اصولا ماشین صفر دوست دارم..... و نمیتونم با ماشینی که قبل ما کسی سوارش میشده ارتباط بگیرم.......
این مدت خیلی خیلی تو بحران مالی به سر میبریم....
اما نمیدونم چرا ما وقتی تو بحران هستیم بیشتر خرج میکنیم...!!!!!!!!
مثلا هنوز ۱ ماه و ۱۰ روز از زندگیمون گذشته اما ما اون ماه ۲ بار های*پر رفتیم و یه دفعش که ۱۲۰ خرج کردیم... یه بارشم دیگه هیچی هیچی نمیخواستیم شد ۴۰..............
یه بارم شهروند رفتیم که باز ۵۰ خرج کردیم.....!!!!!!
دیروزم لیپتون و دستمال کاغذی احتیاج داشتیم فقط اما اومدیم با مامان اینا رفتیم های*پر و باز ۴۰-۵۰ رفت....!!!!!!!!
واقعا میشه گفت اجناسی که خریدیم اگه نباشه هم هیچی نمیشه و چیزی ازمون کم نمیکنه....
من و شازده هر دومون وحشتناک خرید میکنیم....
باید یه برنامه ی درست حسابی بریزیم برای این موضوع....
حداقل تا زمانی که این بحران رد بشه.....
حالا جالبه که تو این مدت جمعا ۵ وعده ی غذایی هم خونه نبودیم.......
همیشه یا خونه ما یا خونه ی اونا.....
مادر بزرگ شازده و مامان و باباها و دو تا از دایی های منم پاگشامون کردن تو این مدت....
مادر بزرگ شازده سرویس آرکوپال دم دستی برامون خریده بود.... که دستش درد نکنه اما هیچ سنخیتی با وسایل من نداره.....
مامان خودم هم که همون قوهای نقره رو بهمون دادن که داده بودن تزیین کرده بود گل فروشی....
مامان اینای شازده هم قول یه رسیور رو بهمون دادن که البته هنوز نرسیده به دستمون....
دایی هامم یکیشون یه دستگاه شارژی و چند کاره و یکی هم یه مجسمه خیلی خوشگل.....
راستی دوست جونا شما برای اوقات بیکاریتون چیکار میکنید که حوصلتون سر نره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای تفریح کجاها میرید؟
من که یه سینما دوست داشتم که اونم اینقدر سطح فیلم ها اومده پایین که دیگه بدم اومده ازش....
این مدت هم بی پولی رو رفتیم هم نیش زنبور....
هر جفتش مزخرف بود......
یعنی احساس کردم بهم توهین شده از بس فیلماش چرند بود.....
که البته پدر شوهرم حرف خیلی جالبی زد........... گفت وقتی ر*ئیس ج*مهور این باشه و و*زیر فر*هنگم اون باشه...... سطح فیلما از این بدتر میشه که بهتر نمیشه!!!!!!!!!!!
خدا وکیل کجاست اون دوره که سینما آژانس شیشه ای و روبان قرمز رو اکران میکرد.......
اما یه تفریح خیلی خوب و خیلی باحال هم داشتیم این مدت و اونم کن*سرت آریان بود.......
جای همتون خالی خیلی خیلییییییییییییییییییییییییی خوب بود...
یعنی اینقدر که من جیغ زدم و حرکات موزون در وکردم تو عروسی این همه تلاش نکرده بودم....
اما خوب این تفریح یه کم گرونه نمیشه همیشه رفت....
تازه همیشه که کنسرت های خوب برگزار نمیشه.....
تازه من حتما دلم میخواد جامون خوب باشه و برای همین نفری ۴۵ پیاده شدیم......
اما واقعا نیاز داشتیم به همچین جایی....
خیلی خیلی کسل شده بودیم هردومون............
مامان و داداش شازده و برادر خودمم بودن....
اما برگشتنی سر یه پیچ خیلی ناجور ماشین بابای شازده خراب شد و تقریبا کوفتمون شد.....
......
شب ها که میریم خونه تا ۲-۳ به فیلم دیدن میگذره.....
به خصوص که من خلیی فیلم های خارجی رو ندیدم و شازده خوباشو برام میزارده تا ندیده از دنیا نرم....
دیگه اینکه شکر خدا همه چی آرومه......
پی نوشت: من خیلی خیلی مامان شازده کوچولو رو دوست دارم..... اما در بعضی موارد لجم میگیره..... از یه سری چیزا که نباید سریع به شازده بگم اما میگم.... دقیقا هم همین کارو خراب میکنه......
تازشم برامون نفری یه پلیور خوشگل جایزه خرید......
ادامه مطلب...
به همین سادگی و زودی...
من که باورم نمیشه...
این روزامون مثل برق و باد داره میگذره....
بیشترش به خوشی و عشق...
یه خوردشم به عدم تفاهم و گیس و گیس کشی.....
حسابی به هم عادت کردیم و زود دلمون برای هم تنگ میشه.... یعنی صبح که شازده میره سر کار من که بیدار میشم میبینم نیست دلم تنگ میشه و زنگ میزنم کلی نق میزنم تا عصر که بیاد...
اما بعدش دیگه حوصله ندارم خیلی!!!!!!!!
یه عالمه حرف دارم اما الان عجله دارم ...
زودی بر میگردم...
عید همگی هم مبارک باشه....
![]()
![]()
یعنی مدیونی فک کنی از تنبلی و ..... باشه.....
خوب به اونجا رسیدیم که رفتیم فرودگاه.....
و از بس دیر رفتیم بهمون گفتن ممکنه کنار هم نباشید و همون اول کاری خورد تو ذوقمون......
دیگه از مامان اینا خداحافظی کردیم و پیش به سوی سالن انتظار...
که با حدود نیم ساعت تاخیر سوار شدیم و خدا رو شکر یه جوری شد که بشه کنار هم بشینیم.....
هواپیماش اینقدر فسقلی بود که حد نداشت.... یه جورایی حس اتوبوس سواری میداد به آدم....
قرار شد کمی بخوابیم تا رسیدن که خستگیمون در بره....
اما چشمامو که بستم بازم اشکام سرازیر شد....
باز مدیونی اگه فک کنی من لوس ننرم.....
نمیدونم چرا اما دلم گرفته بود.... همش یاد دیشب میفتادم و بغض میکردم....
انگار که منو به زور از خانوادم جدا کرده باشن و گفته باشن دیگه حق نداری ببینیشون.... یه همچین حسی داشتم....
اما خوب بعد که به شازدده نگاه کردم که آروم خوابیده بود یه خورده دلم قرص شد...
این پسری که کنارم بود حالا دیگه مرد زندگیم بود و تکیه گاهم...
همدم و شریک روزای زندگیم.....
حس خوبی داشتم از انتخابم...
یعن توی تمام این ۳-۴ سال که دوست بودیم هیچ کاری نکرد که لحظه ا پشیمون بشم از انتخابش...
خیلی شد که بخوام برم اما هیچ باری تقصیر شازده نبود....
هر دفعه به خودم شک میکردم ...
نه تنها از نظر چهره به شازده نمیاد که ۱ سال از من بزرگ تر باشه بلکه از نظر تکامل هم خیلی جلوتره.....
خلاصه که رسیدیم!!!!!!!! (یعنی نه با اون همه با آب و تاب تعریف کردن نه به این خلاصه گویی...!!!!!)
سریا تاکسی گرفتیم و پیش به سوی هتل هما.....
من که کلی ادعا دارم و آی مشهد و بلدم بلدم مکنم تا حالا ندیده بودم هتل رو....
ولی خیلی خیلی دور بود....
کلا از همه جا دور بود...... البته به پروما خیلی نزدک بودیم خدا رو شکر.....
خیلی هتل خوشگل و باحالی بود.... اتاق رو تحویل گرفتیم و کلی به همه جاش سرک کشیدیم و فضولی کردیم....
و بعد از یه دوش راهی رستوران هتل شدیم ....
تقریبا بدترین غذایی که تو اون چند روز خوردیم همین غذای هتل بود...
خیلی کیفیت نداشت و قیمتشم تقریبا ۳ برابر جاهای دیگه بود.....
و بعدددددددددددددددد....
با یه دل بیقرار راهی حرم شدیم...
بعد کلی رفتن رسیدیم....
هیچی نمیتونست تو اون لحظه احساس ما رو بیان کنه....
باب شیرازی...
صحن انقلاب....
من.... تو.... دستامون تو دست هم....
چشمامون به ضریح....
خیلی برامون سنگ تموم گذاشته بود امام رضا.....
خیلی هوامونو داشت....
چیزی برای گفتن نداشتیم....
کلمه ای نمیتونست مراتب قدردانی ما رو برسونه....
فقط نگاه ود و نگاه.....
ما عیدیمون رو هم از قبل رفته بودیم...
همون حضورمون تو اون روز و ساعت...... تو اون جای که میلیونها نفر آرزوشو داشتن از سرمون هم زیاد بود......
امام رضا هم خوشحال بود..... میدونم که بود.....
دلم تنگ شده برای حرمش....
سارا جان عزیزم اونجایی نایب الزیاره ما هم باش گلم.....![]()
تا نصفه شب اونجا بودیم....
زیارت کردم و سبک شدیم....
دیگه اومدم هتل و یه خورده عشقولانه شدیم و زودی خوابیدیم..... ( نگین جان به دلت صابون نزن لطفاا.......)![]()
صبحش... حدودا ظهر شده بود که با زنگ تلفن مامان من پاشدیم و بعد کلی غیبت از حواشی عروسی و حرف و حدیثای بعدش.....
راهی معین درباری شدیم.....
دلی از عزا درآوردیم و اولا کلی به رستوران بی تربیت هتل فحش دادیم که همچین غذای بد مزه ای رو به اون قیمت باهامون حساب کرده بود و بعدم .....
برای نماز مغرب رفتیم حرم.....
چه حس و حال خوبی بود اون روزا....
بعد از اون راهی پروما شدیممممممممممممم...
رفتیم فروشگاهش و کلی خوردنی خوشمزه خریدیم و من چون خیلی خانوم خوبی هستم پیشنهاد دادم برای شب شام رو تو هتل بخوریم و واسه همین یه عالمه کالباس و الویه و چیپس و پفک و کل خوردنیا خوشمزه خریدیم...
بعد من یه شلوار ۳ خط خریدم بلاخره بعد قرن ها.....
و خرید ویژه ی اون شب ما جای سیب زمینی و پیاز بود که اینجا اون چیزی که میخواستم ندیده بودم.... و القصه این جهاز خریدن ما هنوز هم ادامه داره و ایشالا تا ابد هم ادامه دار خواهد بود........
یعنی چشم بازار رو درآوردم با اون خرید کردنمون....
بعدم با دستانی پر و جیب هایی خالی و لبی خندان راهی هتل شدیم....
یه عالمه خوردیم و صحبت کردیم....
کلی حرف زدیم باهم....
کلی برنامه برای زندگیمون ریختیم.....
فراش باز هم دیر پاشدیم و چون حسش نبود و ایضا کلی چیزای خوشمزه داشتیم که من نمیتونستم ازشون چشم پوشی کنم همونجا خوردیم و بعدش رفتیم سمته حرم....
دوباره پر شدن از حسای خوب و .........
و خلاصه سفر اینکه ما نذر داشتیم و به همن دلیل مهمون امام رضا هم میشدیم و یه غذای استثنایی هم اونجا خوردیم وبرادران کریم هم که نمیشه ازش گذشت......
یه بار دیگه پروما رفتیم و الماس شرق نیز هم...
برای خانواده هامون یه کوچولو سوغات خریدیم.....
و در کل خلی خیلی سفر خوب و به یاد موندنی شد برامون....
خیلی خوش گذشت...
از همه نظر خوب بود اما مهمترین حسنش برای من این بود که یه بار دیگه از انتخاب شازده کوچولو به خودم بالیدم.....
همسفر زندگیم یه پایه مسافرت خیلی خیلی خوبه که کلی باهاش بهم خوش گذشت....
یه مرد بی نظیر و دوست داشتنی....
که خیل خیلی بیشتر از حد انتظار من مهربونه.... خیلی خیلی دست و دلبازه.... که من همیشه عقیده داشتم یکی از مهمترین خصلت های یه مرد همینه.......
خوب این از روزای به یاد موندنی عروسی و ماه عسل ما بود....
خیلی برامون خاطره های خوبی مونده از اون روزا.....
میترسم با گذشت زمان کمرنگ بشه برای همین اینجا با جزئیات نوشتم.......
خوب بعد این میرسیم به عکس های خونمون که هنوز از همه جا نرسیدم عکس بگیرم....
واسه همون یخ و مس و....... واقعیتشو بخوام بگم تنبلی.....
اما عکس های کامل و چیده شده ی خونه رو دختر خاله هام گرفتن که الان نیستن به محضی که بیان اون ها رو میگذارم........
دوستون دارم......
صبحش قرار بود من ۶ آرایشگاه باشم.... ساعت رو گذاشتم برای ۵ که بیدار شم...
اما یهویی چشمامو باز کردم دیدم ۲۰ دقیقه مونده به ۶.....
تازه اولش که بیدار شم گفتم حالا زوده...
اومدم دوباره بخوابم که یادم افتاد چه خبره...!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه به سرعت نور پریدم حموم و تا بیام جمع و جور کنم ۶ بود....
شب قبلشم به شازده گفتم تو راحت بخواب من با آژانس میرم الکی خودتو خسته نکن...
اما تا داشتم آماده میشدم بابام اومد و ماشینو درآورد که منو برسونه....
برای ۶ و ربع رسیدم آرایشگاه.....
آرایشگره اومد غر بزنه که گفتم من خواب موندم...
کلی بهم خندیده مگه عجب استرسی داری دختر خواب نمیاد به چشمات اصلا...
صورتمو اپلاسیون کرد و موهامو پیچید...
عجب روزی بود انگار تمام خستگی های این چند ماه دوییدن اون روز ریخته بود تو تنم....
یعنی اینقدر خوابم میومد که حد نداشت...دیگه تا ۷ کلم توی سشوار بود.....
بعدش رفتم برای میکاپ....
در مورد آرایشم هیچ استرسی نداشتم چون میدونستم هر چی باشه زشت نمیشم....
دیگه همچین که خوابیدم رو صندلی چشمام داشت میرفت...
یعنی وقت میخواست ریمل بزنه یه عالمه بهم خندید چشمامو که میبستم دیگه باز نمیشد......
برای ۹ و نیم شینیون کار اومد و چون عجله داشت بقیه آرایش موکول شد به بعد از درست کردن موهام....
چون دفعات پیش مدل موهام جمع و باز بود ان دفعه مخواستم کلا جمع باشه موهام... منم از اونجایی که سر ۱ دیقه عرق میکنم و کلا موهام وز مکنه نمیتونستم مدل جلوی موهام رو چتری بدم و حتما باید بالا جمع میشد...
دیگه کلی ور رفت با موهام و آخر سر یه مدل که خودم خوشم اومد جمع کردن موهامو...
اما تا وقتی تور رو روی سرم نذاشتم حس عروس بودن نداشتم!!!!!!!!
وقتی تورو گذاشتم یهویی کلی حسای عروسانه اومد تو سرم....
مامانم هم اومده بود و اونم وقتی دد منو یه لحظه اشک اومد به چشماش.... الهی قربونش برم من که اونروز خیلی ناراحت بود...
بعد اون رفتم برای بقیه آرایش..... و حدودا ۱۱ کارم تموم شد....
دیگه تا لباس بپوشم شد ۱۱ و نیم...
هوا هم همچنان خوب بود.... یه ثانه ابر میومد که کلی دلم شور میزد...
خیلی دوست داشتم بریم باغ برای عکس...... همش دعا میکردم بارون نیاد تا ما بریم باغ و برگردیم...
قرار بود ۱۲ بیان دنبالم....
یه زنگ زدم به شازده که گفت هنوز فیلمبردارا نرسیدن......
کل داغ کردم یهو...
همشم از ترس این بود که بارون نیاد....
من تقریبا تا ۲ کاشته شدم توی آرایشگاه...
هر وقت ابری میشد هوا زنگ میزدم به شازده که پس کجایی....
اونم برم توضیح میداد که داریم فیلم میگیریم....
۲ اومدن دنبالم...........
اینقدر من اون روز سر خوش بودم که سریع پریدم در و باز کردم شازده رو ببینم و دسته گلم رو.....
وای اینقدر شازده خوشگل و خوش تیپ شده بود که حد نداشت....
خیلی خیلی خواستنی تر از همیشه بود توی لباس دامادی......
دسته گلم هم خیلی خوشگل بود خیلی....
همونی بود که دوست داشتم....
تلفیقی از رز و ارکیده....
دوست نداشتم رز خالی باشه خیلی دست همه دیده بود... دلم یه چیز متفاوت میخواست....
دیگه زودی پریدیم و رفتیم به سمت ماشین...
ماشینم خوشگل شده بود اما اونی که من میخواستم نشد دقیقا..... یعنی نتونسته بود رنگا رو اون جور که دوت دارم در بیاره....
ساعت ۲ راه افتادیمممممممممممممممممممممم تازه.....
هوا هم حسابی اون روز ما رو شرمنده کرد و به شدت سر سازگاری داشت....
اما من هنوز نگران بودم...
گروه فیلمبردار گشنش.ن بود اما من گفتم اول بریم باغ عکسا رو بگیریم بعد همونجا سفارش غذا میدیم......
یه عالمه تو ماشین فیلم گرفتیم و بلاخره بعد دو بار گم شدن و دور زدن اضافی رفتیم باغ......
خیلی خیلی خوب بود..... خودم فکر مکنم عکسا و فیلم باغ بهترین بخش کارمون باشه....
هر چند من خیلی اذیت شدم...
از بارون دیشب همه ی زمنا خیس بود و همش پاشنه ی کفش من میرفت توی گل...... اما خیلی خوب بود....
خانومه هم کلی خوشش اومده بود و میگفت خیلی خوب ژست مگیری و خیلی خودت با علاقه انجام میدی همه چیز رو....
نه من رضایت میدادم که عکسا تموم شه و نه عکاسه....
اما یه قسمت از فیلمبرداری باغ رو زودی فرستادن برای ادیت که به پروجکشن شب مراسممون اضافه بشه......
ناهارم پیتزا خریدن و دیگه اونو خوردیم....
ساعت محترم چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۰/۴.....
یعنی دقیقا ساعتی که مراسم عقد ما شروع میشد......
ما تازه راه افتادیم به سمت آتلیه.....
اما دیگه حسابی خسته شده بودیم جفتمون....
من که دیگه پاهام داشت میترکید از درد...
همش میخواستم کفشامو در بیارم که همه میگفتن نههههههههههههههههههه پات باد کرده دیگه کفش پات نمیره...
اما خوب من هر وقت که عکسا نشسته بود و قد توش دیده نمیشد قایمکی کفشامو در ماوردم......
دیگه یه سری هم عکس اونجا گرفتیم....
تا ساعت ۶.....
یعنی شما فکر کن هر ۱۰ دقیقه یکی زنگ میزد که شما کجایید پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه مراسم عقد دقیقا ۳۰/۴ تا ۶ بود....
بعد از اون رفتیم عکس هدیه رو انتخاب کردیم ... همینطورم ۲ تا عکس برا مامانامون....
بعدم دیگه رضایت دادیم و پیش به سوی تالار...
کلی استرسمون داشت زیاد میشد ....
شب عید بود و همش نگران ترافیک بودیم....
یعنی با اون ترافیک وحشتناک دیشبش من کلی نگران بودم.....
اما ما از جردن تا سعادت آباد رو توی حدود ۸ دقیقه رفتیم و رسیدیم......................
در اینجا بعد آب و هوا جا داره از ترافیک درون شهری تشکر کنم که اونم اون شب برامون سنگ تموم گذاشت و اصلا و اصلا وقتی از ما نگرفت......
رسیدم تالار...... و یه خورده بعد ما هم فیلمبردارا رسیدن....
از اینجا به بعد مراسم رو باور کنید من احساس میکنم توی رویا دیدم...
واقعا فکر میکنم توی خواب بود همه چیز.....
تالار خیلی خوشگل شده بود..................... هم تزیینش.... هم یه سری امکاناتت که بابای شازده همون روز باز اضافه کرده بود کلی منو خوشحال کرد.....
بابامو دیدم............. بغض کردم... اونم بغض داشت.....خیلی خوش تیپ شده بود..... یه بار دیگه عاشقش شدم.....
برادرامو دیدم... خیلی باحال شده بودن....
براردر شازده هم همین طور......
وارد سالن شدیم....
مامان شازده که ان قدر عوض شده بود از دور نشناختمش اصلا.....
مامان خودم هم ماه شده بود.....
سفره ی عقد هم اونی که میخواستم نبود اما قشنگ شده بود ..... من نمیدونم اینا چرا نمونه نشون میدن اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! آخرش هر چی دلشون بخواد درست میکنن ......
مراسم عقدمون چون دیر شده بود خیلی جالب نیود...
عاقد رفته بود و دایی شازده خطبه رو خوند....
یه خورده بی برنامه بود این قسمت....
شازده هم حسابی داشت حرص میخورد.....
دیگه همه هدیه ها رو دادن و فیلم و عکس گرفتیم....
بر عکس نامزدی یه عالمه جبران کردمو کلی با مامان و باباها و برادرا عکس گرفتیم....
یواش یواش مهمونای عروسی هم مومدن...
عکاس هم که ما رو ول نمیکرد.......
دگه پاهام یاری نمیکرد...
از قبل هم به همه گفتم من خیلی نمیرقصم چون بیش از حد عرق میکنم و آرایشم خراب میشه یه وقت ...
یه خورده با شازده رقصیدیم...
بچم اینقدر هول شده بود یادش رفت بهم شاباش بده.... البته خودم یادش انداختم.....
بعد اون ه کم رقص دیگه اصلا نمیتونستم با اون کفشا راه برم...... توی باغ حسابی پاشنش کج شده بود و اذیتم مکرد...
یه کفش راحت گفتم بهم دادن و کلییییییییییییییی دوباره شارژ شدم...
رفتیم توی چایخونه ی سنتی و کلی هم اونجا فیلم گرفتیم...
قلیون آورد برامون که نه من می خواستم نه شازده...
اما شازده برای فیلم یه پک زد که حالش بد شد و یه عالمه سرفه کرد....
اونجا پدر شوهرمم بود...
همونجا ازش تشکر کردم بابت همه چیز... و بابت چیزهای که باز اون شب اضافه کرد....
چایی دو رنگ خوردیم.....
و باز اومدیم توی سالن...
رفتیم سر میزا و خوشامد گفتیم به همه......
بعد دیگه شازده رفت مردونه.....
منم باز پیش همه رفتم و یه خورده نشستم و تشکر و صحبت...
وسط سن هم که همه داشتن میرقصیدن...
دیگه دختر خالم اومد و منم به زور برد اون وسط...
چراغا رو خاموش کردن و رقص نور شروع شد...
فقط رقصیدیممممممممممممممممممممم...
اینقدر پریدیم بالا پایین که دیگه نفس نداشتم...
همه وسط بودن...
کسایی که تا حالا ندیده بودم برقصن هم اومده بودن....
منم با همه رقصیدم یه دور....
خیلی ها رو اصلا نمیشناختمممممممممممممم اما رقصیدیمممم.....
خیلی خوب بود اون قسمتش و خیلی خوش گذشت....
بعد شازده اومد دوباره.....
کیک رو آوردن...
این دفعه کیک خوشگل شده بود.....
رقص چاقو رو انجام دادن و یه سورپریز باحال از سالن....
یهو از بالا سرمون پر شد از حباب.....
کلی ذوق زده شده بودم.....
همش حواسم به حبابا بود و میترکوندمشون با دست............
کیک رو بریدیم و خوردیممممم. خوشمزده بود یا گشنم بود نمیدونم اما خیلی بهم چسبید.....
بعد دیگه فیلم کلیپ رسید اما دیر بود.....
میز شام رو چیده بودن....
به مسئول سالن گفتم من شام نمیخوام اما بزاری کلیپو پخش کنن...
گفت نگران نباش برو با خیال راحت شامتو بخور بعد شام براتون زمان میزاریم.....
رفتیم برای شام..... میز شام خیلی خوب و قشنگ بود......
فیلم گرفتیم و قرار شد بریم توی سفره خونه سنتی شاممون رو بخوریم ما...
اما همش به فکر کلیپ بودیم...
خیلی براش زحمت کشیدیم آخه...
من که تقریبا هچی نتونستم بخورم..........
برگشتیم توی سالن....
عکسامونو گذاشته بودن.... اسلاید شو...
هنوز خیلی ها سرر میز شام بودن...
صبر کردیم همه اومدن.......................
کلیپ شروع شد..........
اینقدر همه هوار کشیدن چیزی شنیده نمیشد...
یه خصوص اون بخشش که با لباس محلی بودیم....
کلی همه خوششون اومده بود............
البته فکر کنم منو شازده خودمون بیشتر از همه ذوق کرده بودیم................
خیلی خوب بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....
بعدش دیگه مهمونا نمیرفتن و همش راجع به اون حرف میزدن....
توی فامیل ما اولین بار بود که همچین بخشی بود و خیلی همه خوششون اومد...
خوشحالم که این بخش جدید بود برای مهمونا....
همه خداحافظی میکردن.....
یهو بغض نشست تو گلوم...........
به زور خودمو جمع کردم و باز شدم همون مهر بانوی شاد و خوشحال..........
خیلی دیر از تالار اومدیم بیرون...
همش فکر میکردم الان همه رفتن و هیشک نیست بوق بوق بازی کنیم...........
من این بخش عروسی رو خیلی دوست دارم آخه......
واااااااااااااااااااای راه که افتادیم دیدیم خیابون بسته شد از بس همه با ما بودن.........
هر اتوبانی که میرفتیم بسته میشدددددددددددددددد..............
منم که همش کلم از ماشین بیرون بود و با دسته گلم تشکر میکردم از مهمونا....................
خیلی خوب بود کلی دور زدیم....
بعد رفتیم سمت خونه ی شازده اینا....
بازم بزن و برقص بود اما اینبار مختلط...
من که فقط نظاره گر بودم اما خیلی باحال بود....
شازده رو به زور فرستادم که با مامانش و برادرش و دایی هاش برقصه...
اون جا هم خیلی خوش گذشت.....
کلی با دایی هام و بقیه عکس گرفتیم...
کلی بادکنک ها رو ترکوندم.........
حدود ۲ بود که دیگه مراسم تموم شد و پیش به سوی خونه ی عشق ما.......
گوسفند رو قربونی کردن....
این قسمت اصلا جالب نبود...
یه لحظه یدار شدم و تنها حسی که اومد سراغم ترس بود....
همچین که بابامو دیدم دیگه نتونستم گره نکنم...
اون لحظه شازده رو دوست نداشتم دیگه....
فقط دلم میخواست سوار ماشین بابام بشم و برم خونمون.....
خیلی حس بدی داشتم خیلی...............
بابامو بغل کردم...
برامون آرزوی خوشبختی کرد اما من فقط اشک میریختم...
وااااایییییییییییییییییی وقتی مامانمو دیدم دیگه اوجش بود....
بغلش که کردم گفت تو ماشین برادرم گفته که مهر بانو دیگه رفت.......
از ته دلم اشک ریختم...
مامانم هم همینطور....
اما خودشو دلداری میداد و میگفت نگران نباش... شازده پسر خوبیه....
براردم رو هم بغل کردم..... یاد کل کل هامون افتادم.... دعواها و آشتی ها...... و گریه کردم.....
خالم و دختر خاله هامم بغل کردم...
دختر خاله ای که همبازی بچگی هام بود....ازش کنده نمیشدم ...
احساس میکردم جدا شدن ازش یعنی جدا شدن از تموم روزای قشنگ بچگی......
هیچ کدوم از اونها رو بغل نکردم......هیچ کومشون رو دوست نداشتم اون لحظه...
فقط یه خداحافظی جمعی کردم و رفتم بالا........
پاهام همراهیم نمیکرد.... رفتم تو خونه...
خونه ی عشقمون...
کلبه ای که قرار بود کلبه ی خوشبختیمون باشه....
ازش بدم میومد...
از تک تک وسیله هایی که خریده بودم متنفر بود....
انگار همشون داشتن نگاهم میکردن و با نگاهشون منو میخوردن...
شاید تا حالا تو عمرم اینطوری به پهنای صورتم اشک نریخته بودم.....
جالبه که همش این شعر تو سرم بود....
روزای روشن خداحافظ......
روزای خوبت بگو کجا رفت......
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت.....
انگار که اينجا هيچکي زنده نيست.....
گريه فراوون وقت خنده نيست....
گونه ها خيسه دلا پاييزه ......
روزای روشن خداحافظ.................... خداحافظ... خداحافظ...... خداحافظ...
اینا رو زمزمه میکردم که یهو دیدم شازده اومده و نشسته پیشم...
بهش گفتم اگه همین الان بهم بگن اگه حاضر باشم میتونم تو و همه ی خاطراتمون و عشقمون رو بزارم و برم خونمون ان کارو میکنم...
صبوری کرد..... هیچی نگفت..... دستامو ناز کرد.....
و من فقط گریه کردم....
بعدش دید همه مواد آرایشی پخش شده تو صورتم ....
رفت و شیر پاک کن و چشم پاک کن رو آورد و صورتمو پاک کرد.....
بعد با حوصله موهامو باز کرد....
بعدشم من که داشتم تو اون لباس سنگین ممردم پریدم تو حموم و زیر دوش آب گریه کردم تا آروم شدم...
بعد اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و تقریبا بیهوش شدم...
صبحش با زنگ تلفن بیدار شدم که آرایشگرم بود و عروسی خواهرش بود و رژ لبی رو که داده بود من با خودم ببرم میخواست...
منم که خواب مونده بودم...
یه نگاه به دور و بم انداختم و تازه یادم افتاد همه چیز غریبست....
ماشینمون که خونه ی شازده اینا بود و ماشین عروسم بابا اینا برده بودن و ما بدون ماشین بودیم...
زنگ زدم به بابام که بیاد دنبالمون...
رفتیم آرایشگاه وسایل رو دادم...
بعدش رفتیم خونه ی ما و مامانم جیگر درست کرد خوردیم...
و بعد کلی عجله داشتیم....
قرار بود یه سر ظهر بریم خونه ی شازده اینا...
هم برای خداحافظی و هم یه سر یه پاتختی که گرفته بودن بزنیم....
ما سمت خودمون اعلام کردیم که به علت مسافرت پاتختی نداریم...
اما اون ها قرار شده بود برای خودشون بگیرن...
آماده شدیم و سر زدیم اونجا.... یه خورده موندیم و سریع اومدیم که خونه ی ما ناهار بخوریم و بریم جمع و جور کنیم.....
حسابی گرم بدرقمون کردن....
بعد ناهار رفتیم خونه ی عشق و با سرعت نور وسایلمون رو جمع کردیم و راهی شدیم...
چه بارونی گرفته بود.......
ما ۱۰/۶ پروازمون بود و ۳۰/۵ از خونه راه افتادیم......
مامانم و برادرم ما رو رسوندن فرودگاه.....
و بعد اون ماه عسل ما و اولین سفر دو نفریمون شروع شددددددد..........................................
خیلی دیر شد اما بلاخره نوشتم.....
ماه عسل رو هم بگم و یام سر روزمرگیهامون....
اینو بگم که من وقتی یه عروس ۱۶ روزه بودم مهمون داشتم....
مادر شوهر و پدر شوهرم...
البته خودم زنگ زدم و دعوتشون کردم.....
یعنی اول ما اون ها رو پاگشا کردیم.....
حالا بعدا میام تعریف میکنم....
۲ ساعته دارم مینویسم...
خسته نباشید که این همه خوندین...
دوستون دارممممممممممممممممممممممممممممممممم.......
اینم برای رفع خستگی........
ادامه مطلب...
صبح که گفتم ۳۰/۸ بیدار شدم...
یعنی در اصل که بیدار نشدم تو خواب راه افتادیم با شازده و اول رفتیم پول لباس عروسو ریختیم به حساب و بعد هم رفتم به آدرسی که برای تاج بهمون داده بودن....
راستی اون مزون برای من تور عروس هم دوخته بود اما به نظرم اومد دهاتیه و دوسش نداشتم...
اینجایی که برای تاج رفتم خیلی کاراش خوشگل بود هم تاج و هم گل های خیلی خیلی خوشگلی داشت....
چند مدل انتخاب کردم و پیش به سوی آرایشگاه که یکیشو اوکی کنیم....
یه شنل کار شده ی خوشگل هم داشت که اونم گرفتم و قرار شد تا برگردم تور هم برام بدوزه....
توی آرایشگاه یه تاج خیلی خوشگل انتخاب کردیم و باز رفتیم و بقیه رو پس دادیم و تسویه کردیم.... کرایه تاج ۱۵۰ بود که دگه با تخفیف ۱۳۰ گرفت...
شنل هم ۱۰ ... و تورم رو هم ۲۴۰۰۰ گرفت ازم.....
بعد از اون راهی پاسداران شدیم برای خرید کفش..... یه چیزی خوردیم و یه کوچولو گشتیم ... اما من دیرم بود و باید میرفتم آرایشگاه برای ارو و ناخن و اپلاسیون...
دیگه شازده و داداشم منو رسوندن و خودشون رفتن برای خرید کفش...
از اون طرف هم قرار بود برای ساعت ۶ همه برن خونه ی ما برای دیدن جهاز....
خدا وکیلی مامانم و خالم و دختر خاله هاممممممم خیلی خیلی مایه گذاشتن و خیلی اذیت شدن اون چند روز ... ایشالا بتونم توی عروسیشون جبران کنم.....
رفتم آرایشگاه اپلاسیون و انجام دادم و بعدشششششششششششششش.....
گفتم یالا رنگ موهای منو عوض کنید من اینو دوست ندارم...
و موهای من شد دوباره قهوه ای تیره ی تره ... یعنی دقیقا نیم درجه از موهای خودم روشن تر....
هیچ کس هم تو عروسی نفهمید موهامو رنگ کردم.............
بعدم ابروهامو برداشتم.... و بعد هم ناخن هامو دیزاین کردن....
بازم ه ۴-۵ ساعنی اونجا بودم...
بعدش بابام اومد دنبالم و بارون شدیدی که میومد باعث شد ما از ساعت ۶ تا ۸ فقط از میدون محسمی به پل میرداماد برسیم....
از اون طرف هم شازده زنگید که هنوز کفش نخریدهههههههههههه و من دیگه داشتم مترکیدم از عصبانیت...
شازده و داداشم رفته بودن ماشینی رو که قرار بود ماشین عروس باشه تحویل گرفته بودن و بعد منو بین راه سوار کردن و رفتیم گلستان....
و بلاخره بعدکلی گشتن حدود ساعت ۳۰/۹ شب کفش دامادی شازده خان رو خریدیم....
بعد هم اومدیم و شازده رفت آرایشگاه هم برای اصلاح و هم برای فیکس کردن قرار فرداش....
از اونجا خم رفتیم خونه ی عشقمون دنبال مامانم....
وای باورم نمیشد.....
خونه یعشق ما اینقدر خوشگل شده بود که یه عالمه دوسش داشتم...
خیلی با سلیقه تزیینش کرده بودن و کلی هم همه خوششون اومده بود....
مامان میگفت همه خیلی تعریف کردن از همه چی.....
و خلاصه اون شب من اومدم و یه سری وسایلام رو جمع کردم و حدود ساعت ۱ تونستم بخوابم...
کلی دلم گرفته بود... آخه حسابی بارون میومد و در نتیجه ما باغ هم نمیتونستم بریم...
دلم میخواست فردا یه روز آفتابی باشه.....
.................................................................
خوب اینا روزای قبل عروسی بود.... دفعه ی بعد روز عروسی رو مینویسم...........
من حالم کمی بهتره شکر خدا....
اینم از این....
ادامه مطلب...
آخه شما که نمیدونید من از صب تا شب دارم مس می سابم و یخ حوض میشکونم تو خونمون.....![]()
دیدیدددددد چی شد ما هم زودی عروس داماد کهنه ی قدیمی شدیم رفت پی کارش...
البته من چون خیلی علاقه دارم به عروس شدن شازده کوچولو که حالا شده مرد خانواده بهم قول داده بازم بزاره لباس عروسمو بپوشم هر وقت دلم خواست......
منم فکر کنم سالگرد عروسیمون خوب باشه ![]()
خوب این همه حاشیه رفتم که یادم بیاد از کی و کجا باید بنویسم....
اما چیزی به ذهنم نیومد خیلی.....
حالا همینطوری شروع میکنم تا برسیم به عروسی.....
یعنی من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من روزای آخر باقیمونده تا عروسی رو دوییده باشه ....
حالا خوبه این همه وقت دنبال کارام بودم و بازم اینطوری شد....
یعنی اون آخرین پست رو که نوشتم بعدش دیگه فوق فشرده شد کارم...
۲شنبه صبح: شازده که رفت سر کار از بس درک ریاست محترمشون بالا بود.... فقط خوبه ماموریت شهرستان بهش نیفتاد اون چند روز.......
منم صبح داییم اومد دنبالم و رفتیم خونه ی عشقمون و میز آشپزخونه رو مونتاژ کردیم و بعدم داییم گاز رو یه بررسی تخصصی کرد و گفت هر طوری هست اینو پس بدین این نو نیست و یه سری قطعه هاشم کلا نیست....
مثلا گاز های لوفرا ۳ جداره هست در فر هاشون اما این یکی ۲ جدار بیشتر نداشت و یه خورده هم شیشه خورده البته.... که نشون میداد جدار سوم به ملکوت اعلا پیوسته.....
منم که کلا دل خوشی از این گاز ندالشتم خوشحال شدم و به بابام خبر دادم و ایشونم فرموندن حتما پس میدن با این اوصاف.....
از اونجا داییم منو رسوند آرایشگاه پیش مامانم که برای مش رفته بود ..... در همونجا اون خانومای بدجنس چنان روی من کار کردن که نیم ساعت بعدش داشتم موهامو رنگ میکردم....... یعنی فکر کننننننننن من تصمیم قاطع گرفتم که رنگ بی رنگ .... اصلا شما مصمم تر از من دیدین تو عمرتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم فوری زنگیدم به شازده و خیلی سرخوش گفتم دارم موهامو یه رنگ خوشگل میزارم... اون بنده خدا هم شوکه و از همه جا بی خبر گفت باشه عزیزم مبارکت باشه.....
یعنی از ساعت ۳۰/۱۱ تا ۳۰/۶ عصر منو مامانم اونجا بودیم و من دیگه به غلط کردن افتادم....
ما یه خبطی کرده بودیم سال پیشش به تجویز بزرگان فامیل حنا رو سرمون گذاشتیم البته به اضافه ی یه سری زیبیل جات گیاهی دیگه......
بعد این خانوم اومد رو سر من رنگ رو تست کنه گفت رنگ نمیگیره چیکار کردی....
منم گفتم والا هیچییییییییییییییییییی...
که در آخر گفت حنا استفاده نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم گفتم نه بابا پارسال یه دفعه...
که در همینجا تمام تقصیرات افتاد گردنه این حنای از بخت برگشته....
آخه رو کله ی من و ریزش موی من که هیچ تاثیری نداشت اما خوبه حداقل یه خاصیتی دیدیم ازش.....
البته من در همون برهه یه کمی پشیمون شدم و گفتم پس دیگه بیخیال چون اصلا نمیخواستم دکلره بشه موهام.....
که باز اون از خدا بی خبرهاااااااااااا اغفالم کردن و گفتن بدون دکلره موهامو درست میکنن.......
دیگه نتیجه کار اینکه ساعت ۳۰/۶ موهای من به این رنگ تغییر پیدا کرده بود......

دروغ چرا اولش کلی ذوق کردم از تغییر حاصل شده.... بعدم دیگه با مامان خوشحال و خندان روونه شدیم به سمت در که شازده اومده بود دنبالمون.....
این شازده خان قصه ی ما با یه توپ پر نشسته بود و تا منو دید گفت بلاخره کار خودتو کردی؟؟؟؟؟؟؟ موهای نازنینتو رنگ کردی......
منو میگی شوکه شدم....
یعنی حتی صبر نکرد موهامو ببینه و نظرشو بگه...
همینطوری شروع کرد به بد گفتن....
اینکه سرخود تصمیم میگیری...
اینکه تو ریشه ی موهات ضعیفه و حالا با اینکار بدترم میشه...
منم که به شدت خورد تو ذوقم گفتم فردا میرم رنگ موهای خودم میشم دوباره....
که بازم کلی دعوا که نمیخواد دوباره از این مواد شیمیایی بزاری رو کلت هر چی شده خوبه......
منم در همونجا کلی دلم شکست و بغض کردمممممممم اما چون مامانم بود گریه نکردم....
بعدشم به شازده خان گفتم همه ی مردا کلی ذوق میکنن زنشون تغییر میکنه کلی تشویقش میکنن که میره این همه ساعت وقت میزاره و خوشگل میکنه اما تو اینجوری برخورد کردی....
هر چند اون کلا بحثش سر جنس موهای من بود که این اواخر خیلی ضعیف شده و نظرش این بود که اینطوری ضعیفتر میشه موهام اما به هر صورت بد عنوان کرد و خیلی زد تو ذوق من....
آها ابروهامم رنگ کرد که راجع به اون هیچی نگفت البته فکر کنم اصلا متوجه نشد تا خودم گفتم....
از اونجا رفتیم تجریش و اول رفتیم هیوا تا من و مامانم که از صبحش در پی خوشگل سازی بودیم و وقت خوردن نداشتیم از پا نیفتیم.....
بعد هم رفتیم من برای سرم موی اضافه خریدم و بعدم از قائم یه سری رو یخچالی با مزه.....
بعدم برگشتیم خونه و بابا و داداشای محترم منم تا موهامو دیدن گفتن واااااای چرا موهات حنایی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یعنی دیگه قیافه ی من دیدنی بود تو اون لحظه....
خدایی اون رنگ حناییه؟
بعدم کلی گفتن حیف موهای خودت و این چه ریختیه و هر چی دلشون خواست بارم کردن و خیالشون راحت شد...
البته در اون برهه دیگه شازده نمک رو زخمم نریخت و نگفت موهام حناییه..... اما من دیگه حالم از اون رنگ مو بهم میخورد......
آها در اون روز خانواده ی محترم شازده زحمت کشیده بودن و رفته بودن فرش و سرویس طلای منو خودشون پسندده بودن و خریده بودن...
البته به گفته ی خودشون این سرویس عروسی نبوده و هدیه ی سر عقد بوده و لازم هم نبوده من باشم و ببینم.....
......
ما دیرمونه و شازده دم در منتظرمه بریم خونه...... از فردا شازده میره سر کار و من همش خونه ی مامان اینا هستم... بنابر این اگه خدا بخواد بیشتر میام.......
دوستون دارممممممممممممممممممممم
یه دنیا ممنون که منو یادتون نرفته...................
دوست جونای جدیدیم یه عالمه از آشناییتون خوشحالم و به همتون سر میزنم به زودییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
دوست جونای مهربون و همراهای همیشگی هم که حسابی شرمنده ی روی همشونم و کلی بدهکارم به همشوننننننننننننننننننننن![]()
من دیشب از ماه عسل اومدم.......
ممنون از لطف همتون..... کاش بتونم محبت همتون رو جبران کنم..................
همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی بود.....
یه عالمه به یاد همتون بودم و تقریبا از همه چیز عکس گرفتم...
سر فرصت یه عالمه عکس دارم که بزارم....
دوستون دارم و بازم ممنون.....
زودی برمی گردم........
![]()
![]()
یه دنیا ممنون از محبتاتون...... اگه عمری باشه بعد عروسی جبران میکنم.....
آخه واقعا معلوم نیست عمری باشه یا نه.....
البته من اصلا یه عروس نا امید نیستم که بخوام انرژی منفی بدم .... اما واقعا بعضی چیزا شنیدنش خیلی روی آدم تاثیر داره.....
۵شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم شهرستان برای کلیپ عروسیمون.... خانوم عکاس و فیلمبردار که از قضا خانواده ی همسرش ساکن اونجا بودن اون روز عروسی داشتن....
که حتی عکاس ما ۱-۲ ساعتتی رفت تا اونجا و زحمت عکسهاشونم کشید....
زمان گذشت و پریشب از قضا دوباره ما در تدارک یه کلیپ دیگه بودیم و دیدیدم عکاسمون دیر رسید و یه کمی هم حالش گرفته بود.....
بعد اینکه کار ما تموم شد گفت ببخشید دیر شده خوب اتفاق بدی برامون پیش اومده.....
نگو همون خانوم عروس........ فردای روز عروسی ذات الریه میکنه و راهی بیمارستان میشه و دور از جون همگیییییی باشه میفته رو تخت بیمارستان و بعد ۱ هفته بستری بودن فوت میشه.......
واقعا وقتی شنیدم بدنم لرزید...
قطعا نه اون بنده ی خدا و نه من و نه هیچ عروس دیگه ای همچین تصوری نداره از زندگی.....
خود من و شازده فقط همه ی برنامه هامون برای بعد از عروسیه....
اما باید دید حکمت خدا چیه و همونو رفت..........
خوب من که دیگه تقریبا محو شدم از تاریخ بشریت......
کارامون مونده و وقتم که نداریم و یه سری مشکلات و زرنگی ها هم که ادامه داره و حرص خوردنای منم که کلا تمومی نداره ....
اما چیزی که بوده و هست و هر روزم بیشتر از قبل میشه اینه که من عاشق شازده کوچولوی خودمم و هیچ چیزی هم تغییرش نمیده .... حتی برخوردهای زننده و نا به جای دیگران.......
خوب حلقه خریداری شد که من عاشقشممممممممممممممممم و خیلی خوشگله..... شازده کوچولو واقعااااا برام سنگ تموم گذاشت و همونی رو که دلم خواست بدون ذره ای تردیدی گرفت برام.....
همه هم خیلی خوششون اومد....
البته بماند که مبلغی که خانواده ی محترمشون زحمت کشیده بودن دقیقا نصف پول حلقه بود و به خیالشون ما با اون پول این حلقه رو خریدیدم!!!!!!!
خونه هم که آی اذیتمون کرد که گفتنی نیست اصلا.........
دوست جونای که عروسیتون نزدیکه تو رو خدا اولین کاری که میکنید سفارش پرده باشه که بدقول ترین انسانهای روی زمین همین پرده فروش ها هستن......
یعنی آخرشم اگه زنگ زدن و تهدید بابای من نبود حالا حالا ها باید ما بدو و اونا بدو.........
بعدشم سرویس های چوبی رو سفارش بدین که سرویس تخت و بوفه ی من قراره تازه ۳ شنبه بیاد بازم از بدقولی اینا.........
لوازم برقی هم که شکر خدا.............. الحمدلله کلا قحطی شده و نیست که نیست...
یعنی شما فک کن پلوپز و چای ساز تفال رو تخمشو ملخ خورده......
گاز... همین گاز لوفرای خودمون رو بگو.... من نمیدونستم انگار طلایی چیزی توش بکار بردن که قیمتش دقیقا با قیمت طلا داره میره بالا.....
روز اول که ما سفارش دادیم گفتن ۱ و ۲۰۰..... اما دقیقا تا امروز که رسید خونه ی ما از ما ۱ و ۷۰۰ پول گرفتن.....
یعنی اینقدر که من سر این گار حرص خوردم امروز سرم داره میترکه ..... چقدر صبح زنگ زدم به بابا که آخه پدر من مگه ما میخوایم رستوران بزنیم که این همه پول گاز بدیم.... کلی رفتم تو نت سرچ کردم گاز اسنوا مدل اورانوس رو پسندیدم و کلی هم خوشحال که هم خوشگله و هم قیمتش مناسب.....
اما پدر من به خرجش نرفت که نرفت....... دلیل هم اینکه من همه چیز رو بهترین خردیم واسه ۵۰۰-۶۰۰ کار خودمو خراب نمیکنم دیگه...... واقعا عصبیم سر گاز.....
بعدددددد من یه غلطی کردم و فیلم و عکس دوست دارم.... این آتلیه هم که مثلا داره سنگ تموم میزاره اما اگه بدونید چقدر ما این چند وقته سر عکس و فیلم از همه حرف خوردیم.....
خیلی وقت گیر بود کارمون چون پروجکشن شب مراسم داریم و باید هم کلیپمون آماده میشد و هم عکسای اسلاید شو......
اینقدر حرف خوردم که شما خودتونو کشتین با این عکسا و آی شما عقده ی عکس دارین و آی.......
حالا جالبه بعد مراسم همش به به و چه چه میکنن که چه خوب کاری کردیناااااااااااااااااااااااااا فقط همینا مونده براتون اما چه فایده..... حرص الانشو به ما میدن.....
گل ماشین عروس و دسته گل و کیک هم سفارش دادیم.....
سالن و اتاق عقد هم فیکس شده...
مراسم آخر شب هم برگزار میشه....
کت و شلوار عشقمم امروز رفتیم ژست و خریداری کردیم ولی کفش و کمربندش مونده هنوز....
لباس عروسم که گفته دوشنبه حاضره....
آهااااااااااااااااااااااااااا دوست جونا من رفتم یه تاج خیلی بلند خریدم که خدایی خیلی خوشگه اما خوب بلندیش میترسم دردسر بشه برام..... و نتونن موهامو قشنگ دربیارن....... اگر مدل شنیون عروس با تاج بلند دارید ممنون میشم در اسرع وقت برام بزارید.....
دیگه اینکه هیشکی نمیاد کمک من خونه رو بچینیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مادر شازده زنگ زدن و به مامان گفتن باید جهاز عروس رو نشون بدین و ما الان تو خونمون ولوله ای برپاست که بیا و ببین یعنی خیلی هنر کنیم ۴ شنبه بگیم تشریف بیارن برای دیدمان.....
این قدر از این رسم ها بدم میاد من که خدا میدونه ....
کاش بشه یه جوری بشه من نباشم اصلا اون روز اونجا........ چه معنی داره آخه مگه من واسه کسی جهاز خریدم که همه بیان ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی هر چی میخره برای خودش و زندگیشه.....
آها آرایشگرم خیلی اصرار داره که من موهامو رنگ کنم اونم قهوه ایی .... یعن رنگی که به چشمام بیاد..... اما خودم و همینطور عشقم فکر میکنم که عروس هر چی ساده تر و دخترونه تر باشه بهتره اما بازم تردید دارم شما نظرتون چه در این مورد.....
و اما..........................
همش که نمیشه غر زد و از کار و ناراحتی گفت......
من کادوی اولمو از صاحب جشنم گرفتم......در واقع بهترین هدیه ای که ممکنه به کسی بدن رو نصیبمون کرد....
همونی که وقتی رفتیم دنبال تالار بهترین جا و بهترین روز رو که روز خودش باشه برامون نگه داشته بود....
دیگه جدی جدی همه چی رو در حقمون تموم کرد و کادوی عروسیمونم فرستاد....
یعنی به نظر شما چی میتونه بهتر از این باشه که صاحب روز عروسی روز تولدش شما رو دعوت کنه برای زیارت....
یه ماه عسل فوق العاده پیش مهربونترین بنده ی خدا دعوت شدیم.....
با اینکه تا آخر عمرم ممنون بابام هستم که همچین کاری رو برامون انجام داد و تو اون روزی که اصلا هیچ جا بلیط نیست برامون بلیط گرفت ....
اما نمیتونم از محبت صاحبخونه چشم پوشی کنم.... که دعوتنامه رو امضا کرده....
میدونم که از دلم خبر داشته...
میدونم که نذرمو میدونسته......
میدونم که وقتی بسم الله رابطمونو با اسم مبارکش شروع کردیم تا ثانیه ی آخر زندیگمون هوای کارمونو داره.....
وقتی شنیدم که بلیط رزرو شده به حدی ذوق کردم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم...
بعدش مامانم گفت پس پاتختی چی..... منم گفتم کادویی که من گرفتم ارزشش از همه ی کادوهایی که اون روز برام میومد بیشتره ....
و بتابراین پاتختی فرت....................................
جمعه بعد الظهر اگه خدا بخواد و بدون حرف پیش میریم که با سر و پا و دست و همه ی وجود رفته باشیم دستبوسی و تشکر........
پی نوشت: اونجور که من میخونمتون از طریق گوشی خیلی از دوست جونا اون روز مشهد هستن..... از همتون التماس دعا ......
پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم..... تولدت مبارکککککککک..... این همه دیرکردشم بزار به حساب گرفتاری نه بی معرفتی گلم.... ایشالا ۱۰۰ ساله بشی........
پی نوشت: یه عالمه اتفاق ریز و درشت افتاده این مدت که نبودم ..... میزان اهمیتشو خودم نمیدونم اما یکیش این بوده که ۲۸ مهر ۱۳۸۸ من برای ۲۴ امین بار متولد شدم.......... میخواستم اون روز پست بزارم اما واقعا نه وقتش بود و نه دل و دماغش......
از اهمیت قضیه هم همن قدر بگم که خانواده ی شوهر ساعت ۱۱ شب یادشون افتاد تبریک بگن!!!!!!!
اما این قضیه واسه یه نفر خیلی مهم بود حداقل.... کسی که کادوی تولدمو حتی چند روز قبل به دمیا اومدنم برام خریده بود..... کلی ذوق داشت به دنیا بیام و کادومو بگیرم.... عشقم برام یه پالتوی چرم خیلی خیلی خوشگل خرید...... ممنونم عزیزم.....
موضوعات بعدی هم اندر حکایات من و قوم شووور هستش که دیگه ایشالا باشه بعد عروسی میام و مفصل میگم.....
فقط یه دعا.... خدایاااااااااااااااااااا به من توانایی بده بتونم افراد رو تحمل کنم و احترامشونو حفظ کنم...... من اصلا دلم نمیخواد شازده رو از خانوادش دور کنم یا باعث جداییشون بشم..... کاری رو که مادرش با خانواده شوهرش کرد.... پس فقط ازت میخوام تواناییمو و صبر و تحملمو زیاد کنی....... الهی آمین.....
پی نوشت: یعنی میشه یه پست دیگه قبل عروسی بنویسم ... آخرین پست از زندگی مجردی...... حالا همه به من میگن خودتو کنترل کن اون شب گریه نکنی.... اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچن که یه اسمی از جدا شدن از خانواده و مستقل شدن و خونه ی خودمو اینا میاد گریم میگیره.... حنی وقتی الان نوشتم پست آخر مجردی گریه کردم..... منم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس......................
پی نوشت: لیمو عزیزم سومن سالگزد پرواز مادرت رو تسلیت میگم... میدونم و مطمئنم که همیشه و همیشه وجود مهربونش در کنارتونه و هواتونو داره.....
پی نوشت: غزل جان و خانم خانمای مهربونم خیلی خیلی از خونه دار شدنتون خوشحال شدم.... ایشالا که خونه بعدی خونه ی خودتون باشه.....
پی نوشت: اینم یه پست به اندازه ی ۱۴ روز غیبتی که داشتم........... الان احتمالا مگید همون دختره بره و نباشه راحت تریم....
پست فرت.
البته حالا تا نتیجش خیلی مونده.... اما همین بحث انتخابش خیلی اذیتم کرد....
الهی بمیرم برای مامانم که هر روز و هر روز با من راهی میشد و بعد کلی خستگی بی نتیجه بر میگشتیم...
هر دومونم تو انتخاب فوق العاده سخت گیریم.......
شاید تنها موردی که باهم و بدون حتی ذره ای اختلاف سلیقه و شک انتخاب کردیم و کلی هم راضی و خوشحالیم بوفه و تخت بوده......
الحمدلله که یخچال و گاز هم قحطی شده و نیست که نیست...
گاز لوفرا از این مدلای محدب و مات نیست شده و یافت نمیشه...
یکی هم یخچال ساید ال جی مدل امپراطور ۲۸ فوت که بازم قحطش اومده و پیدا نمیشه....
یعنی واقعا این چیزا دیگه رو اعصابه به شدت....
رفتیم عکاسی و قرار کلیپ هامونو گذاشتم برای یکیش راهی شهرستانیم ۵ شنبه و اون یکیشم اگه خونه آماده بشه تو خونه ی خودمون می گیریم....
تالار هم رفتیم و سفره عقد و ست رنگ سالن رو انتخاب کردیم......
برای ماشین عروس هم که هر جا میریم اون مدلی که من دوست دارم خیلی هزینش بالاست..... گل فروشی مناسب که کارش هم خوب باشه سراغ دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر روز یه مقدار از وسایل رو میبریم خونمون نمیدونم کی وقت کنیم بریم و بچینیمشون.....
در راستای خرید های عروسی هم عطر و چادر مشکیمو خریدم..... عطر که از بس روم زیاده ۲ تا انتخاب کردم و بازم از بس شازده مهربونه هر دوشو برام خرید.....
چادر رو هم بازار گرفتم....
همچنان از خرید حلقه و سرویس خبری نیست اما آخرین خبر اینکه قیمت طلا به شدت خیلی خیلی زیادی رفته بالا و احتمالا چون بودجه تغییری نمیکنه و منم نمیتونم چیزی بپسندم منتفی میشه خریدشون....
همچنین از خریدای شازده برای خونه هم خبری نیست...... نه تلویزیون و نه فرش و نه هیچی دیگه....
البته کاملا میدونم که هنووووووووز ۱۷ روز مونده و من خیلی خیلی هولم و مگه چه خبره از الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
وای راستی اون روزیا رفته بودیم سمت میرداماد که برای مامان کاملا اتفاقی یه لباس خیلی خوشگل خریدیم و خیالم از این بابت راحت شد تقریبا.....
اندر احوالات من : به شدت از نظر روحی داغون و خسته.... ناراحت و پریشون.... هر یه روزی که مگذره هم فقط و فقط بدتر میشه حال و روزم.... اصلا دلم نمیره وسایلم رو جمع و جور کنم...... از یه طرف دو تا داداش کوچیکا که از اتاق شریکی خسته شدن خیلی خوشحالن از رفتن من و هر روز مگن پس کی میری اتاقت مال ما شه.... و روح من که هر روز با ان حرف بیشتر و بیشتر آسیب میبینه..... الته من توقع ندارم وقتی اونا که دارن تو ان خونه زندگ میکنن جاشون کمه این اتاق برای من بمونه اما این هر روز گفتناشون خیلی منو اذیت میکنه و باع مشه دگه انجا راحت نباشم....
خیلی مسائل هست که آزارم میده..... خیلی چیزا هست که از حد تحملم بیشتره..... جمعه شب که با شازده در راه پاساژ آرین بودیم برای دیدن کت و شلوار..... داشت با یه سرعت وحشتناک رانندگی میکرد.... حتما اگه حالت عادی بود بهش تذکر میدادم... اما اون شب داشتم بیرونو نگاه میکردم و اشکام میومد.... این قدر حالم بد بود که وقتی دیدم داره اونطوری رانندگی میکنه فقط اشهدمو میخوندم و بدون بستن کمربند منتظر یه اتفاق بودم...... فقط برام دعا کنید............ خیلی محتاجم.... خیلی....
شازده هم خیلی خوب نیست... دلیل کاملشم منم..... میدونم عواقبش همه برای زندگی خودمه... میدونم عشقش کم شده و کمترم میشه اما حتی به این چیزا هم نمیتونم فکر کنم......... میدونم سرد میشه بهم که شده.... خیلی چیزا رو میدونم و فقط تماشاگر شدم......
آخ راستی یه سوال دیگه...... تشک چه مارکی بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رویا یا پلی تاب یا چه مارک دیگه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی دنبال لباس محلی میگردم میدونید کجا میتونم پیدا کنم احیانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهشا اگه میشه در موردایی که خواستم راهنماییم کنید....
من از روی بعضی دوستام شرمندم به خداااااااا ازم پسورد خواسته بودن و نشد که براشون بزارم سعی میکنم همین الان انجام بدم و از شرمندگی در بیام.........
خیلی پراکنده حرف زدم میدونم اما باور کنید ذهنم خیلی پراکنده تر از این حرفاست........
شاید بشه گفت روزی که خدا سرنوشتمو رقم زد... روزی که شاید من هنوز وجود نداشتم اما عشق و زندگیم توی اون روز به دنیا اومد و از همون روز اسمشو به اسم من ثبت کردن....
عزیز دلم..... تولدت مبارک......
میدونم امشب شب خوبی برات نبود... و اونطوری که از یه عشق یا همسر و یا حتی یه دوست انتظار میره نبودم... اما نمیتونستم که باشم...
خواهش میکنم اینو درک کن......
اگه حتی دست و دلم نرفت که هدیتو بهت بدم دلیلش همین بود... اینجوری به دلم نمیچسبه....... دوست دارم خیلی خاص باشه احساسم.... خیلی ناب باشه عشقم.....
به خاطر امروزو خاطره ی بدی که ازش برات موند متاسفم.....
امیدوارم هیچ وقت دیگه اینطوری نشه...

این روزا بیشتر با کار و ناراحتی میگذره تا با خوشی و عشق.......
این پرده خریدن چه پروژه ای شده برای خودش!!!!!!!!!!! یه هفته بیشتره هر روز میریم دنبالش و آخرشم اون چیزی که تو ذهنمه نیافتیدم......
صبح ها ۹ میرم بیرون و تا میام ۱۰-۱۱ شبه واقعا نه وقتی برای نت اومدن میمونه و نه جونی.....
اصلا فکر کردن بهش هم کلی استرس به آدم میده.....
امروزا همش ناراحت و غصه دارم...
روز اول که خونه رو تحویل گرفتیم خیلی خوشحال بودم.... همش ذوق داشتم بریم اونجا..... اما دیگه این حس رو ندارم...
خونمونو دوست ندارم... فکر میکنم اونجا جاییه که منو از خونه کوکی هام جدا میکنه.... فکر مکنم با خیلی چیز های عجیبی روبرو میشم.... فکر میکنم دنیام عوض میشه.... اصلا نمیتونم با خودم کنار بیام که بعد از این اونجا رو خونه ی خودم بدونم!!!!!!!!
حالا شاید خونه رو که بچینیم بهتر بشه حس و حالم....
اما بر عکس من شازده کوچولو ه عالمه خونه رو دوست داره.... هر روز دنال بهونست که یه سر بره اونجا.....
منم که طبق عادت دیرین میزنم تو ذوقش....
خوب این چند وقته چند تا کار و انجام دادیم....
یکی سفارش کارتمون بود که بعد کلی گشتن یه کارت تقریبا ساده ی با پروانه انتخاب کردیم... البته ۲-۳ مدلی که ما انتخاب کردیم کی ۲۵۰۰ یکی ۱۲۰۰ و یکی هم ۱۰۰۰ بود که اونا رو سفارش ندادیم... برای کارت عروسی همچین هزینه ای به نظرم اضافست.... اینی که انتخاب کردم هم بهترین حسنش اینه که تو همه ی مغازه ها نبود لنگش..... وای از اون نگن دارا پر بود همه جا.... البته قشنگ بود اما من چز رو که همه جا باشه دوست ندارم....
امروزم میریم برای تحویل کارتامون...
مورد بعدی سفارش تخت و بوفه بود.... من اصلا فکر نمیکردم که تحویلش دیر باشه این لوازم...
رفتیم یافت آباد و تخت و بوفه رو هم خریدم.... عکس هم ازشون دارم اما فکر میکنم بعدا که خونه رو بچنم و عکس بگیرم جالب تر باشه.......
شاید تا حالا توی همه خرید ها هیچی رو بیشتر از تختم دوست نداشتمممممممممم.....
خو اصلا قرار نبود برا تخت این همه هزینه کنیم اما واقعا نتونستم ازش بگذرم......
اما بعدش عذاب وجدان گرفتم و به عوضش گفتم که ظرفشویی نمیخوام فعلا...... البته بابای من واقعا تو همه چی برام سنگ تموم گذاشته.... هر چی هم که خوشم اومده برام خریده.... اما گفتم به نظرم یه خورده دور از انصاف اومد....
اما برای تحویلش قول ۱ آبان رو دادن.... وای اگه بدقولی کنن من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.....
لباس عروس محترم هم که همچنان در بدقولی به سر میبره و ه روز وعده ی فردا رو میده برای پو... میدونم آخرش بی لباس میمونم اما به شازده که میگم عصبانی میشه و داد میزنه!!!!!!!!!!!!!!
دیشب هم رفتیم گلستان یه کت و شلوار برای شازده دیدیم که خیلی خوگل و برازنده بود.... همونی که تو ذهنم بود.... چون شازده حتما میخواد کت و شلوارش مشکی باشه و انم رنگیه که خیلی ها مپوشن دنبال یه چیز خاص بودیم که انو خیلی خوشمون اومده فعلا....... البته قیمتش رو خیلی بالا میگه.... متاسفانه کسی که جنس تک ارائه میده دیگه هر قیمت هم دلش بخواد براش تعیین میکنه دیگه.....
آهان تنها ایراد کت و شلوار این بود که ژیله فلور داشت روی خودش اما به رنگ مشکی....... البته اصلا زشت نبود و خیلی هم خوشگل بود و مجلسی.... اما به نظر شما بد نمیشه یه دست مشکی.... با پیراهن سفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیروز هم مامان و بایاش ازده رفتن تالار برای انتخاب منو و بقیه موارد.... دستشون درد نکنه منوی خیلی خوب و عالی رو انتخاب کردن و سنگ تموم گذاشتن..... فقط مونده که من و شازده بریم برای انتخاب سفره ی عقد و رنگ بندی سالن و چیدمانش......
هزینه ی سالن خیلی سنگین شد اصلا فکر نمیکردیم این همه بشه......
در مورد مراسم پاتختی هم هنوز حسابی روش نیست... یه اقدامی کردیم که اگه بشه اگه بشه کلا پاتختی فرت......
آرزومه که اتفاق بیفته برامون دعا کنید.....
اما اگه نه که یه فکری براش میکنیم...........
پی نوشت: دوست جونا من رمز رو براتون فرستاده بودم اما خل ها بازم رمز خواسته بودن!!!!!!!!
پی نوشت: خواهشا کسی جای رو میشناسه که لباس عروس خوشگل و حاضری بفروشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که امید ه ان لباس ندارم......
وای من همش ۲۹ روز دیگه تو این خونه زندگی می کنم.... چقدر وحشتناک....
بازم یه سری عکس میزارم......
از اونهایی که وبلاگ ندارن و نمیشناسمشون معذرت میخوام که نمیتونم رمز رو براشون بفرستم....
پی نوشت: ممنونم که فراموشم نکردین و شرمندم که این همه حضورم کمرنگه.... قول میدم جبران کنم......
ادامه مطلب...
از عمر روزای باهم بودنمون......
۳ سال پیش همچین روز و شبی آشنا شدیم و همو دیدیدم..... ۳ سال بعدش همچین شبی خونمونو تحویل گرفتیم....
وقتی حرفشو میزنی چیزی نیست اما از درون که نگاه میکنی ۳ سال از عمرمون رو باهم گذروندیم...
تو شادی و غم... خوشی و ناخوشی.....
شاد شدیم از باهم بودنمون.... گریه کردیم از دلخوری ها.... ترسیدیم که نکنه نشه باهم بمونیم.....
هر طوری بود اومدیم و رسیدیم به یه سالگرد دیگه.....
اگه بخوام حق بگم..... به اینجا رسیدن رابطمون رو مدیون شازده کوچولوی مهربونم هستمم.....
خیلی صبوری کرد.... خیلی باهام راه اومد...
خیلی تحملم کرد...
و حالا من این جشن ۳ سالگی رو از زحمات اون دارم....
اینکه الان میتونم جشن تولد ۳ سالگی یه رابطه رو بگیرم...
راطه ی ما تازه تازه داره پا مگیره و میتونه رو پاش وایسه....
خیلی مراقبت میخواد..... که تو این اوایل پا گرفتنش زمین نخوره و آسیب نبینه....
هر چی بیشتر رشد میکنه بیشتر بهش دل میبندیم و بیشتر دوسش داریم....
کاش بتونیم بزرگش کنیم ... صحیح و سالم.....
کاش یه روزی بعد ۳۰ سال بازم براش جشن بگیرم.... یه جشن پر شکوه....
امیدوارم بزرگش کنیم تا وقتی که زنده ایم و نفس داریم...
عشق من..... بابت لحظه به لحظه ی این ۳ سال ممنونتم...
ممنون عشق پاکت... ممنون از حضورت... ممنون از حمایتت... ممنون از اینکه برام ارزش قائلی....
خیلی اذیتت کردم.... خیلی باعث شدم این رابطه به انتها نزدیک بشه و تو نذاشتی..... اما اینجا... حالا... و در حضور همه میگم که یه دنیا ممنون که تنهام نذاشتی..... ممنون که عشقتو به من دادی..... ممنون که باهام موندی....
و اینکه...... اینکه....
به داشتنت افتخار میکنم عشق من.....از اینکه در کنار تو هستم به خودم میبالم.... و تا همیشه ... تا آخر عمرم عاشقتم........
راستی گلم.... سالگرد بعدیمون رو تو خونه ی عشقمون جشن میگیریم....
یه جشن دو نفره ی حسابی..... اگه خدا بخواد....

عیدتون با یه عالمه تاخیر مبارک..... نماز روزه ها قبول....
من که امسال نتونستم خیلی و اونطور که باید از این ماه استفاده کنم....
چقدر بده که سرمون با دنیا و مادیاتش و مسائل بی ارزشش اونقدر گرم میشه که از درک خیلی چیز ها باز میمونیم....
از کجا که من عمرم به دنیا باشه و ماه رمضون دیگه ای رو هم ببینم......
خیلی ناراحتم از این موضوع خیلی....
احساس میکنم بیشتر ا اندازه سرم گرم روزمرگی شده.... من که هر شب حداقل ۱۰ دقیقه با خدا حرف میزدم و از روزم و کارام میگفتم الان شاید چند روز یک بار و وقت گرفتاری باهاش خلوت میکنم....
فقط شکر میکنم که خداوند وسیع و بی انتهاست و بخشنده و رحیم.......
خوب تقریبا دیگه وقتی نداریم..... اما کارهامون اصلا سبک نشده و همش مونده....
دیروز هم قرار بود برای سفارش کیک بریم که بحثمون شد به شدت و نرفتیم و بعد کلی دلمون سوخت که یه روز رو از دست دادیم....
شاید امروز بریم سمت بهارستان برای کارت...... من این بخشو خیلی خیلی دوست دارمممممممممم.....خیلی حس خوبی بود اون بار....
دیگه اینکه روز عید هم من و شازده با خونواده ی من رفتیم به رسم هر ساله شاندیز و آی جای همتون خالیییییییییییی آی من عاشق این رستوران و غذاهاشم آی من بترکم که هیچی لاغر نشدمممممممم![]()
در راه برگشت هم شازده برام جایزه یه ادکلن Kenzo Amour روکه من قبلا که توی هایلند تست کرده بودم عاشقش شده بودم رو خریده بود که من نه تنها خودم بلکه انگار مزاجم هم دمدمیه این بار اصلا خوشم نیومد و کلی خورد تو ذوقم اما سعی کردم خلی خودمو خوشحال نشون بدم که شازده نفهمه اما من نمیدونم از کجا فهمید و گیر داد که اینو بده بعدا برات یکی دیگه میخرم....
حالا از من انکار و از شازده اصرار...
آخرشم عطر رو گرفت و برد و هدیه داد به مامانش که البته هدیش پولی بود![]()
اما خانوادش اصلا برای من عیدی نیاوردن به بهونه ی اینکه پارسال عیدی دادن!!!!!!! که ۱۰۰ البته اهمیت نداره اما معمولا تا قبل از عروسی رسمه که عید ها رو عیدی میدن به دختر.... حالا در این بین به دلیل آماده نبودن خونواده ی داماد عروسی به تاخیر افتاده لابد اینطوریه دیگه.....
این فارسی ۱ و فیلمهاشم که کلا بنده رو از زندگی انداخته..... و نمیزاره به هیچ کاری برسم......
در ضمن خونه رو هم هنوز تحویل نگرفتیم!!!!!!! اما ۱۰ روزی هست که داره کرایه میگیره ازمون!!!!!!!!!! و آی من در بعضی موارد حرص میخورم که گفتنی نیست......
راستی پاییز باز هم از راه رسید...... من که هنوزم این آهنگای اول مهر رو میشنوم لرزه بر اندامم میفته.... چه وحشتناک بود دوران مدرسه.......
.......
قالب وبلاگم بهم ریخته بود موقتا اینو گذاشتم....
یه عالمه از لینکام پریدددددددددددددددددددددددددد... من دوست جونامو میخواممممممممم![]()
ادامه مطلب...
همچین پاشونو گذاشتن رو گاز و د برو که انگار چه خبره....
فقط هر روزی که میگذره من میمونم و کارمو وقتی که میره به سوی هیچ....
خوب تو این چند روز که نبودم...
بلاخره کفش عروسیم خریدم...
شرایط سختی داشت خریدن کفش برام...
میخواستم حتما جلو باز باشه.... حتما هم یه نگینی چیزی روش باشه و ساده نباشه...
پاشنش اصلا بیشتر از ۵ سانت نباشه.... پاشنش نازک نباشه.....
حتما و حتما جنسش خوب باشه و راحت باشه...
خلاصه اگه آبمیوه ای چیزیم بده که چه بهتر.......![]()
که بلاخره طی عملیاتی چند ماهه رفتیم صفویه و از بوفالو تونستم یه کفش چرمی راحت و نسبتا خوشگل پیدا کنم....
خونه رو هم که دگه همین روزا تحویل میدن و کارمون بیشتر میشه...
دیروزم با مامان و خالم رفتیم بازار میخواستن طلا بخرن...
که بلاخره بعد مدت ها مامانم یه آویز و گوشواره زمرد خرید که خیلی خوشگله...
منم همچنان تو پروژه ی یافتن حلقه گیر کردم....
به نظرم خیلی دیره و دیگه الان باید سرویس و حلقمو خریده باشم اما تو حلقه که خودم خیلی حساسم و سرویسم که خبری از خونواده ی شازده نیست که نیست......
بعدم که برگشتیم من تقریبا در حال مرگ بودم از خستگی و همونجا رو مبل ولو شدم...
که بعد ۱ ساعت شازده زنگ زد که افطاری بیا خونه ی ما ...
منم با اینکه اصلا حالم خوب نبود و بی حوصله بودم و هنوزم اون دلخوری از دلم در نیومده بود رفتم...
کلی زحمت کشیده بود مامانش بنده خدا.....
یه عالمه خوردیم و فارسی ۱ رو دیدیم و بعد بازم شام خوردم دیگه ۱۲ گذشته بود که اومدم خونه...
امشبم افطار از طرف اداره ی شازده دعوتیم یه سفره خونه.... مامانینای شازده هم هستن......
وای پریشب مهمون داشتیم با خودمون ۲۰ نفر میشدیم.... چقدر سخت بود.... من از الان غصم شده... اصلا نمیتونم مهمونداری کنم اونم تو ماه رمضون و زبون روزه.... کلی سخت بود....
عکسای نامزدمو دیدن و آینه شمعدونمو.... خیلی خوششون اومد.... اما به همون لحظه من داشتم یه ظرف رو میبردم آشپزخونه.... تو دستم پودر شد ظرفه..... مامانم هم تهدیدم کرده دیگه هیچی نیارم به کسی نشون بدم... میگه میترسم یه چیزیت بشه عاقبت....![]()
دیگه هم هیچ خبری نیست.....
راستی امروز تولد شناسنامه ای عشق منه..... شازده ی من امروز تو شناسنامه ۱ سال بزرگتر شد.....![]()
این چند روزه و قبل شبای قدر ما بازم یه سری خریدامونو انجام دادیم و تو همین راستا ساعت هامونو خریدیم که ست هست چون من دوست داشتم یادگاری از عروسی بمونه.... و مارک امگا خریدیم که من خیلی دوسشون دارم....
همینطور بلاخره آینه و شمعدونمونم خریداری شد که اونم به شدت دوست داشتنیه و عاشقش شدم حسابی......
خیلی رو مورد نوشتن نیستم و حوصله ندارم حالا میام بعدنا بیشتر توضیح میدم....
این ادامه رو هم برای دل خودم مینوسم و خصوصیش میکنم........
ادامه مطلب...
اگه بدونید چی شد و چه اتفاقی افتاد!!!!!!!!!
سر لباس نامزدی من که یادتونه... چه مصیبت ها و دردسرایی کشیدیم!!!!!! آخرشم که اصلا و اصلا لباسم رو دوست نداشتم با اینکه به یکی از معروف ترین ها سپرده بودم...
سر اون موضوع خوب مامان شازده با ما نیومد اصلا... یعنی راستش ما هم یادمون نبود که بگیم بیاد و ببینه...
خلاصه..... لباس منم که خیلی جالب نشد و وسط مراسمم که یه خورده خرا بتر شد و ما هی حرف خوردیم....
اون موقع فقط میگفتم کاشکی یه جای ارزون داده بودم لباسو که دلم نسوزه.....
گذشت و گذشت تا سر لباس عروس که من کلا خودمو کشیدم کنار و گفتم هر جا مامان شازده بگه میبریم لباسو....
یعنی تا همن امروزم هیچ کاری نکردم براش...
امروز عصر با مامان خودم و مامان شازده رفتیم برای مثلا گشتن .....
یه جایی رفتیم که زندایی شازده هم لباسشو داده بود اون ساختمون که بدوزن...
رفتیم و اولین مزون رو دیدیم و ۱۰۰ البته که من هیچی نپسندیدم.... اماااااااااااااا...مامان شازده خان گفت بریم ژورنالاشونم ببینیم...
خوب خیلی واضح و مبرهنه وقتی ژورنال اسپوزا رو جلوی هر کسی باز کنیم خیلی خیلی میپسنده.....
اما مامان شازده گفت خوب دیگه اگه خوشت میاد این مدل رو بدیم همینجا بدوزه.... همه جا مثل همه.....
این خصلت کلا وجود داره توی خانواده ی شازده که خیلی زود به نتیجه میرسن و انتخاب میکنن.... دقیقا مخالف ما که میریم و همه جا رو میبینیم و آخرشم باز هچ نمیپسندیم......
البته مدلی که من انتخاب کردم یه مدل فوق العاده رویایی و دوست داشتنیه که تمامش کار شدست... و اگه بتونه همچین چیزی رو در بیاره فوق العاده میشه....
اما شک و شبهه زیاده... یکی اینکه مدلای دوخته ی اونجا خیلی جالب نبود که البته توجیهشون این بود که کشش منطقه اینه.....
دوم اینکه مثلا گفتم ژورنال لباس مال کجاست گفت ای خانوم الان دیگه همه میدونن اسپوزا مال فرانسست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شمام اگه نمدونستی بدون بعد از این.....
البته من توی فاکتور نوشتم که اگه توی پرو از دوخت لباس راضی نباشم بیعانم رو پس مگیرم... و همچنین که شرط کردم گیپوری که به کار میبرن حتما آلمانی باشه و سنگ های روی لباس اتریشی.....
اما خوب خودم خیلی باوری روش ندارم چون با این قیمتی که قراره لباسه من دوخته بشه یه خورده غیر منطقیه.....
تازه میگفت تاج هم اشانتیون که من گفتم تاج هاتون وحشتناک زشتن و من نمیخوام......
یکی هم گفتم این سنگای روی لباساتون که مثل اینا که اینجا گذاشتین نیست... یارو گفت چطور گفتم اینا همشون پلاستیکن....
تا یه حدی حساب کار دستشون اومد که با دسته ی کورا طرف نیستن .... اما اینا که انصاف ندارن میترسم آخرش دست منو بزارن توی پوست گردو........
حالا من نمیدونم الان باید بزنم به رگ بیخیالی و پیش برم........... یا تا ۵ شنبه که وقت اندازه گیری برام گذاشته برم و بیعانم رو پس بگیرم و جونمو نجات بدم.....
با شازده که نمیشه حرف زد چون تا بگم میگه اون دفعه که رفتی جای معروف و اون همه هم پول دادی تضمینش چی بود.... خوب راستم میگه....
حالا من چیکار کنممممم...
این همه داریم اذیت میشیم و مراسم میگیریم اگه لباسم یه چیز وحشتناک در بیاد من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
از همراه شدن همیشگیمون...
از اینکه اسم قشنگت نشست تو شناسنامم و زینتش داد....
از اینکه بعد ۳ سال که قلبمون رو به اسم هم سند زدیم... اینبار اسمامون هم به اسم هم شد... برای همیشه.... تا روزی که زنده هستیم....
روزای با تو بودن این قدر قشنگ و شیرینه که مثل برق و باد میگذره.....
داریم به روزای همخونه بودنمون هم نزدیک میشیم.... دیگه چیزی نمونده که لحظه به لحظه کنارت باشم..... فکرشم برام هیجان انگیزه عسلکم.....![]()
عشق من برای همیشه دوستت دارم......![]()
یه ماهگی عقدمون مبارک عزیزم......![]()
پی نوشت: بلاخره خونمونو قولنامه کردیم و خونه دار شدیم..... قراره آخر این هفته تحویلمون بدن...
یه عالمه براش ذوق داریم و البته کلی هم استرس که چطوری بچینیمش و خوشگلش کنیم ...
خونه ی نه چندان فینقولی ما یه عالمه دوست دارم.......
ممنون بابت دعاها و انرژی های مثبتتون![]()
نمیدونم چرا خیلی نظرمو جلب نکرد...
آخه همه میدونن من به شدت عاشق فروشگاه زنجیره ای هستم...
اما اینجا یه جوری بود زیادی شلوغ بود و یه جورایی انگار مردم هول شده بودن!!!!!!!!! هر چی تو قفسه ها بود زود تموم میشد....
یه لحظه فکر کردم اگه خدایی نکرده روزی توی ایران قحطی بشه ما همدیگرم میخوریم!!!!!
یه بسته ویفر برداشتیم که شازده رفت طعمش رو عوض کنه فک کنید از یه قفسه ی بزرگ که پر بود از اونا حتی ۱ بسته هم نمونده بود تو عرض نیم ساعت!!!!!!!!!!!!!!!
من که همچنان عاشق ها*یلند و شهروند خودمون هستم.......
موضوع دیگه خرید کردن شازده بود که به نظرم وحشتناکه و هر چی میبینه میخره....
به خصوص برای خونشون...
بعدم که من بهش میگم خوبه خریدای خونتون رو بزاری مامانت با سلیقه ی خودش انجام بده ازم ناراحت میشه.....![]()
امروزم که رفته ماموریت مشهد..... منم اینجا تنهایی دارم غصه میخورم...
چقدر دلم حرم امام رضا رو میخواد......
فردا تکلیف این خونهه روشن میشه .... اگه قسمت باشه که قولنامه میکنیم اگه هم نه که باز باید بگردیم.....
به نظرم امروز از اون روزاست که خیلی بی حوصله و کسلم......![]()
پی نوشت: اون شب که رفته بودم سفره خونه.... همیشه به عنوان آهنگ آخر... ای ایران خونده میشه.....
خیلی دوست داشتنی بود که وقتی ای ایران رو همه باهم میخوندیم کل دست ها به نشونه ی " V " بالا بود.....
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من........
مطمئنم وقتی بریم سر خونه زندگیمون اگه نشه دیگه شبا بیام نت و شب زنده داری کنم اینجا کلی غصه میخورم... اببته نه هر شبا اما خوب بعضی وقتا دلم میخواد دیگه.....![]()
شازده خان باید قول بدی تو که خوابیدی من تا هر وقت دلم خواست بیدار بمونم وبیام نت......![]()
امروز عصر شازده رفت بنگاه و بیعانه داد تا قرار بزارن برای قولنامه ی خونه... حالا خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد ۵ شنبه قراره برن قرارداد ببندن.....![]()
بعدم اومد خونه ی ما و با اینکه گفت اگه میخوای بریم بیرون من دیدم حسابی خستست و گفتم لالا کنه تا افطار...
آخی عشقم خوابیده بود رو مبل و منم داشتم فیلم میدیدم.... وقتایی که جابجا میشد بوسش میکردم
و اونم چشمای خوشگلشو باز میکرد و بوسم میکرد و دوباره میخوابید...![]()
اینقده خوب بوددددددددددددددددددددددددددددددددد... من که خیلی دوست داشتم... وقتی میخوابه کلی معصوم میشه و دوست دارم بوس بوسیش کنم و موهاشو ناز کنم..... ![]()
شازده هم شب که داشت میخوابید گفت یکی از بهترین خوابای عمرش بوده و کلی کیف میکرده وقتی چشماشو باز میکرده و من کنارش بودم.......![]()
خدایا نکنه یه وقتی بشه که برای هم تکراری بشیم.......... ایشالا که همیشه همینطوری از بودن باهم شاد باشیم و قدر باهم بودنامون رو بدونیم...![]()
بعد افطار هم من و شازده و مامان و بابام رفتیم نمایشگاه قرآن...![]()
دنبال یه تابلو فرش خوشگل بودم که یا نبود یا خیلی خیلی گرون بود... من دلم میخواد چیزی که میخرم خیلی تکراری نباشه و همه جا نباشه نمونش واسه همین این مشکلاتو دارم همیشه....
عوضش یه تابلوی بسم الله معرق دیدم و عاشقش شدم و زودی خریدم برای خونه ی عشقمون که دیگه کم کم خدا بخواد میدونم چه شکل و شمایلی داره.....![]()
بعدم رفتم یوسف آباد و یه آب انار دبششششششششششششش زدیم به بدن و اومدیم خونه...![]()
عشقمم رفت خونشون... هیچیم دلم نمیخواست بره تازشم......
دیگه ماله من شده میخوام پیش خودم باشه همیشه و همیشه... نه وقتی سره کاره میتونم تحمل کنم نه وقتی خونشونه یا مهمونی ای جایی هست با خونوادش...
مگه اینکه خواب باشم و متوجه نشم....![]()
راستی یه مشورت..... دوست جونا این خونه رو که دیدیم خیلی دوست دارما اما دیروز بابام یه چیزی گفت یه خورده دلم چرکین شده... یعنی حرفشو کامل میفهمم..... بابام گفت از اولش که برین یه خونه ی بزرگ دیگه نمیتونی تو خونه ی کوچیک تر زندگی کنی... نظرش این بود که از کوچیک شروع کنیم بهتره... اما باور کنید قیمت خونه ۶۵ متری هم همینه اجارش.... یعنی ما باید همین پول رو بدیم و اونوقت خونمونم فینگیلی باشه.... ![]()
البته مفصل با شازده راجع بهش حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که اگه به خواست خدا خونه بخریم که خونه ی خودمون هر چقدرم باشه دنیا می ارزه..... تا اون موقع هم خدا بخواد اینجا بمونیم خوب میشه......
حالا شما تا چه حد با بابام هم عقیده اید؟ یعنی به نظرتون ما بریم همین پولو بدیم و یه خونه ی زشت و تاریک و بدون پنجره با متراژ پایین بگیریم برای اینکه عادت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
آخه امروز افطار قسمت شد که شازده خان من رو مهمون کنه.....
اولش که کلی قاطی بودم سر یه موضوعی* هر چیم شازده میگفت کجا بریم پرت و پلا جواب میدادم....![]()
ما همیشه در مورد گردش و رستوران یه مشکل بزرگ داریم که بارها منجر به بحث شده بینمون!!!!!!!
! اینکه کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
امروز... یعنی دیروزم شازده همش میپرسید کجا بریم و منم میگفتم به من چه خودت بگو..... ![]()
اما در آخر از یه جایی سر دراوردیم که برامون دنیای خاطرست....
رستورانی که زمون دوستی همیشه میرفتیم.... وای چقدرم استرس داشتیم که نکنه الان یه آشنا بیاد و ما رو ببینه......
اما خیلی اونجا رو دوست داریم هر دومون.... ![]()
خیلی جای شیک و با کلاسی نیست اما غذاش خوبه و خاطراتش خوبتر.......
نزدیکای تجریشم هست.....
رفتیم و یه عالمه خوردیم و نتیجشم اینکه من الان خوابم نمیبره از سیری زیاد....
و نتیجه ی بعدی اینکه من عروس چاقی خواهم بود و هیچ راهیم نداره غیر از این باشه......![]()
کلی هم عشقولانه بودیم همششش
......
خوب این مدت که نبودم......
باز یه سری خرید انجام شد...
لباس خوابم رو خریدم.... و خیلی هم دوسش دارم...![]()
کاملا سادست.... ابریشم شیری رنگ که روش گلدوزی های خوشگلی داره....
همینطوری رفته بودیم سمت میرداماد که همینطوری تر سر از فروشگاه دبن*هامز درآوردیم و دیدیم حراجه...
و دیدیم این لباس خوابا چه خوبه... قیمتاشم که نصف شده بود و بنابر ان من خودمو خفه کردم و ۴-۵ تیکه خریدم...![]()
بدون تخفیفش میشد حدود ۱۴۵۰۰۰ اما ما خریدیم همشونو ۷۳۰۰۰![]()
عکساشم از سایتش پیدا کردم اما خوب نیفتاده خودم وقتی مشکل گوشیم رفع شد براتون میزارم عسکاشونو....
به غیر اونم رفتیم منوچهری و من یه کیف آرایشی خریدم....
و البته خیلی جاها رفتیم اما چیزی خریداری نشد....
مثلا رفتیم تندیس و من یه کفش عروس دیدم که عاشقش شدم... فکر کنم بالای ۱۰ سانت هم پاشنه داشت اما خیلی دوسش داشتیم... رفتیم که بخریم و وقتی پوشیدم از بس نرم و راحت بود فکر کردم کتونیه!!!!!! اما وقتی گفت ۲۴۰ هزار تومن!!!!!!! برق ۳ فاز از کلم پرید.... ایتالیایی بود....![]()
در رابطه با خونه هم که خیلی گشتیم... خیلی...
موردی که از همه نظر کامل باشه کلا ساخته نشده یا خیلی بیشتر از پول ماست....![]()
اما یه خونه ی بی نقص و کلی خوشگل یافتیدیم که خیلی خوبه.... ۹۸ متر... ۱ خوابه... و خیلی شیک و دوست داشتنی.... اما پارکینگ نداره....
البته کوچش امنه و جا پارکش خوبه نسبتا..... حالا نظرمون فعلا رو اینه... حداقل داخل خونش ایراد نداره...
قراره فردا برن صحبت کنن تا ببینیم خدا چی میخواد.....
مزایاش خیلی زیاده مثلا به مامانم نزدیکه البته حدودا....
خوش ساخته.... این همه وسیله ای که من خریدم توش خیلی خوشگل جا میشه.... پنجره های بلند و یه خونه ی روشن که من عاشقشم.... اتاق خواب بزرررررررررررررگ.... یه عالمه کمد دیواری....![]()
اما معایبش... نداشتن پارکینگ..... یک هم اینکه صاحبخونه طبقه ی پایینشه و میترسم مصیبت بشه برامون.....![]()
یکی هم اینکه به نظرم اومد یه خورده مذهبی بودن... میترسم نزارن ما مارواره بزاریم.... که باید اینو باهاشون طی کنیم..... چون بدون مارواره که نمیشه زندگی کرد.... اینورا هم که نسبتا و کمی تا قسمتی تحریم شده کانالاش..![]()
این خونه خیلی موقعیت خوبی داره و خوشگله اما یه خورده سخت اجاره میره چون یکی اینکه متراژش برای یه زوج جوون زیاده و اجارشم یه خورده بالاست.... برای خانواده هم چون ۱ خوابست خیلی جالب نیست...
حالا این وسط یه عروسی پیدا شده که تو خونه ی کوچیک دلش میگیره و یه خونه هم پیدا شده که باب دلشه... شانسه اون عروسه یا شانسه صابخونه که همچین مستاجرای خوبی داره گیرش میاد من نمیدونم!!!!!!![]()
در مورد حلقه هم من تقریبا همه جای تهرانو که بلد بودم گشتم.... اون چیزیکه من تو ذهنمه ۱۰۰ البته قبل اینکه من خرید کنم پیدا نمیشه!!!! فردای روزی که من بخرم میبینم ساخته شده به سلامتی.... اما بین اینایی که هست تو هر نقطه ی شهر یکی رو نشون کردم.... تا ببینم کدوم قسمت ما میشه....![]()
سر خرید همش شازده خان دعوام میکنه...
کلی غصه میخورم از دستششش.... همش میگه تو سخت خرید میکنی... اما نمیدونه اگه من یه چیزی رو بخرم و بعدا یه جا یه چیز دیگه ببینم که بیشتر دوسش دارم میخوره تو ذوقم و دیگه اونی رو که دارم اصلاااا نمیخوام.....![]()
حالا بماند این وسط ممکنه برم و بگردم و چیزی بهتر از اون پیدا نکنم و بیام ببینم اونم فروخته شده و نیست و اون موقع دیگه خیلی خیلی ناراحت و غصه دار میشم...... ( شازده خان خدا صبرت بده... اما حق نداری منو دعوا کنی آخههههههههههه دلم میشکنه)![]()
شنیدم یه فروشگاه باز شده به اسم هایپر مارکت همش میخوام برم نمیشه... اون روزی دیدم هلیا هم ازش نوشته بود .... منممممممممممممم فروشگاه جدید میخواااااااام.....![]()
این روز شمار میگه همش ۱ ماه و ۲۹ روز باقیمونده...
اما کارای باقیمونده ی ما میگه خدا به دادمون برسه...![]()
من هنوز حتی نمیدونم میخوام برای لباس چیکار کنم!!!!!!!!! نه به نامزدی که از ۱۰ ماه قبل دنبال لباس بودم نه به الان..... البته تجربه بهم ثابت کرد که زیادی حساس بودن موجب پشیمانیست...
در ضمن آرایشگاه همون آرایشگاه نامزدی رو رزرو کردم... حداقل میدونم که خوب میشم تنها مشکل اینه که شاید تکراری بشم دیگه....![]()
همه دارن وسوسم میکنن رو موهای خودم یه هایلایت خیلی ملایم کار کنم برای عروسی.....
همه به جز شازده کوچولو.....![]()
آهاااااااااااا ۵ شنبه شب بابام خونواده ی شازده و دایی هاش رو افطار دعوت کرد یه سفره خونه ی توپ که کلی مراسم داره و خیلی خیلی باحاله....
یکی از دایی هاش که نیومد اما دایی کوچیکه و خانومش اومدن....
خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت....
از بعد افطار خوندن و زدن و رقصیدن (البته نه به این شدت) تا ۱۲ شب...![]()
فقط قسمت بدش این بود که شازده خان و داداشش و داداشم ساعت ۱۰ رفتن فوتبال و زهر مارم شد..... آخه خدایی آدم متاهل ۵شنبه شب که وقت با خانواده بودنه میره فوتبال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فک کن آقاهه داشت دیگه عاشق شدن ناز خریدن فایده نداره رو میخوند و همش میگفت آقاها به خانوماشون نگاه کنن بعد من اونجا تهنایی همش غصه خوردم و چشام پر از اشک شد همش.....
من بهش میگم تو وسط هفته برو دو شب برو اما این ۵شنبه جمعه هامونو خراب نکن... و بهتره نگم که آقا بهش بر میخوره میگه تو میخوای علایق منو ازم بگیریییییییییییییییییییییییییییییی
لباس عروسی و پاتختی....
رزرو تاج و تور و شنل.....
خرید حلقه- سرویس- آینه شمعدون....
خرید های دیگه ی عروس....
کت و شلوار و بقیه اقلام داماد...
یه عالمه از خریدای جهاز....
فیلم و عکس اسپرت...
سفارش کارت...
قولنامه ی خونه.... همش مونده ........
و ۱ ماه و ۲۹ روز وقت برای انجام همشون......
دوست جونا من الان سرخوشم لفطا بهم بگید چه کارای دیگه ای هست.......![]()
.
.
.
* : موضوعی که سرش قاطی بودم این بود که با مامان شازده بیرون بودیم و دم افطار بردیم رسوندیمشون.... بعد تعارف کرد که بریم پیششون.... منم تشکر کردم.... اما وقتی به شازده گفت اون گفت من دلم میخواد اما خوب مهر بانو نمیاد دیگه.....
اولا که ما از اول قرارمون این بود که افطار باهم بریم بیرون...
در ثانی من سر و وضعم برای مهمونی مناسب نبود..... و بعدم اصلا آمادگی نداشتم....
حالا بهش میگم با این حرفت مامانت چه فکری راجع به من میکنه.. و جوابم چیزی نیست جز دعوا شدن..![]()
سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا......![]()
شکر گزار حضورم.... شکر گزار اینکه امسال هم بهم مجوز زندگی دادی توی همچین ماهی.....
شکر گزار اینکه بهم توانایی دادی که روزه دار باشم......
خدایا ممنونم که سحرها این ماه رو با نوای آرامبخش دعای سحر پر میشم از تو.....
خدایا ممنون که لحظات افطار رو با صدای ربنا و در کنار خونواده ی خوبم میگذرونم.....
............
واقعا ماه خوبیه من که عاشق ماه رمضونم....... امسال کلی استرس داشتم که نتونم روزه بگیرم.... البته دکترم به خودم سپرد و گفت اگه بدنت اذیت نشد ایراد نداره ......
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تا اینجا مشکلی نداشتم.....
خدایا توفیق بده که تا آخرش بدنم یاری کنه برای روزه داری..... الهی آمین.
..................................................
راستی ماه رمضون علاوه بر حس های ناب معنوی که بهم میده..... برام ....یا بهتر بگم برامون پر از خاطرات و روزای خوبه....
یادش به خیر.... ماه رمضون ۳ سال پیش بود که منو شازده باهم بودنمون رو شروع کردیم.... یادش به خیر ... چه شبایی که تا خود سحر چت میکردیم.... بعدشم میخوابیدیم تا عصرررررررررررررررررررررررر... چه شب و روزایی بود....
با چه ذوقی آنلاین میشدم...![]()
هر شب میومدیم... طبق یه قرار نانوشته و ناگفته.... هر شب و سر یه ساعت خاص.....![]()
چقدرم اون روزا خودمو گول زدم که اینم یه چت مثل بقیه..... طولانی بودنشم توجیح میکردم.... به خودم میگفتم اینطوری خیلی بهتره یه سرگرمی پیدا کردم که تا سحر بیدار بمونم......
اما وقتی بعد شبای قدر رفت شهرستان برای دانشگاهش اون چند روز باقیمونده ی ماه رمضون برای خیلی سخت شد.......![]()
یادش به خیر اون شب قدر رو که اتفاقی هر دومون یه جا رفته بودیم و بابای من صاف جلوی پای شازده زد رو ترمز و ما هردومون میخکوب شده بودیم
...... یادته آقایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادته چه روزایی رو گذروندیم..... کی فکرشو میکردیم ۳ سال بعد موقع افطار بشینیم ور دل همدیگه و باهم افطار بخوریم....
اما بدی قضیه اینه که قدر نمیدونیم....
متاسفانه زود فراموش میکنیم اون روزا رو .... این باهم بودنا برامون میشه تکرار و تکرارررررررررررررررررررر..........
باز خدا خیر بده اینجا رو که باعث شد یه خورده برم تو حس و حال اون روزا........
--------------------------------------------------------------------
یعنی این شکلک دقیقا حال و روز این روزای ماست....
توی حالت عادی محاله من زبون روزه فکر خرید به سرم بزنه.... اما در حال حاضر به شدت کمبود وقت داریم و هیچ بهونه ای هم حالیش نیست این تیکر بالای صفحه... حالا بهش بگو بابا ما روزه ایم... ما وقتمون کمه یه خورده صبر کن... یواش تر حرکت کن....![]()
اصلاااااا و ابدا همکاری نمیکنه......
اینقده سرم شلوغه این روزا که وقت نمیشه کامپیوترو روشن کنم اصلا!!!!!! یعنی شبا که میام بخوایم با موبایل زودی همه ی وبلاگاتونو باز میکنم و میخونم و بعدم که درجا غش میکنم......
خوب از کی و کجا بگم.......
اول اینکه هنوز در پی خونه هستیم....
البته امروز دو جا رو با مامان و باباها رفتیم و دیدیم که خوششون نیومد اصلا....
به خصوص که مامان شازده کلا خیلی اهمیت میده به این چیزا....
ما هم گفتیم با این پول بهتر از اینا گیرمون نمیاد......
و من گفتم اول زندگی نمیتونیم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ اجاره بدیم... برامون سنگینه.....
بعدش امشب شازده که رفته بود خونه باباش گفته بود تو چرا نگرانی و الکی میرید این خونه های بدرد نخور رو میبینید شما کار به اجارش نداشته باشید اصلاااااااا برید خونه ای رو که به دلتونه بگیرید و کار به هیچی نداشته باشید.....
واااااااااااااااااااااااای نمیدونید چقدر خوشحالیمممممممممممم... شازده که یه بار بزرگ از رو دوشش برداشته شد... خوب به هر حال روش خیلی فشار بود سر قضیه خونه.....
البته عزیز دلم خیلی خیلی اهل کاره و اصلا کسی نیست که تلاش نکنه... اما همه ی فکرمون انه که زودتر بتونیم خودمونو جمع و جور کنیم و یه جایی رو بخریم..... و این کار باباش خیلی زودتر ما رو به هدفمون میرسونه ایشالاااااااااااااااااااااا..................
حالا با این حساب دستمون خیلی باز شد برای خونه و راحت تر میتونیم انتخاب کنیم......
همچنان به شدت به دعا نیازمندیم.........
بعد میرسیم به خریدای عروسی که اصلا این جوری راجع بهشون فکر نمیکردیم......
خیلی سخته و خیلی هم هزینه داره.....
جمعه رو ما پیشواز رفتیم برای ماه رمضون....
افطار هم قرار بود با بابامینا بریم کله پاچه بخوریم!!!!!!!!!!! هوس های داداش کوچیکاست....
خلاصه عصری ساعت ۴ شازده اومد دنبالم و رفتیم میلاد نور.... من که هیچی نپسندیدیم اما شازده یه پیرهن خیلی خیلی خوشمل خرید.....
از اونجا قرار شد بریم هایلند برای انتخاب عطر......
دیگه هایلند رفتن همانا و یه عالمه خرید همانا.....
تمام لوازم آرایشی و بهداشتی شازده رو خریدیم.... مارک اینتسا خرید گلم....... من که همش گفتم ژیلت یا نیوا بگیره اما گفت این مارک خیلی از اونا بهتره و آخرشم دیگه گفت مگه تو میخوای استفاده کنی اصلندش....
بعدشم رفتیم که مثلا عطر بخریم...
من که مثل همیشه در مورد انتخاب عطر عاجزم و آخرشم با کتک یکی رو میخرم.... این دفعه هم نتونستم انتخاب کنم اما شازده که از همون اولم انتخابشو کرده بود و میگفت wood میخواد....
البته بار دهم بود که میرفتیم و میگفت ... هر دفعه به یه بهونه ای منصرفش کردم اما اینبار گذاشتم چیزی که دوست داره بگیره.....هر چند با سلیقه ی من مطابقت نداره....![]()
بعد هم به بخش هیجان انگیز لوازم آرایش رسیدیم....![]()
دوست جونا شما برای لوازم آرایش چقدر هزینه کردین توی خریدتون؟؟؟؟؟؟؟
آخه من احساس میکنم با اینکه خیلی چیزی نخریدم یه مقدار فضایی شد قیمتش....![]()
تازشم تقریبا هر چیزی رو از یه مارکی خریدم و حسابی هفته بیجار شد خریدام....
ریمل و پاک کننده ی چشم و همینطور شیر پاک کن و تونیک صورت رو کلارنس برداشتم.....
سایه هامو و رژ گونه رو یه مارک جدد به اسم Art deco خریدم که خیلی تعریفشو شنیدم و ه مزیت زرگ داشت و اون اینکه رنگ ها رو خودت سلکت میکردی و کنار هم میذاشتی...... ۶ تا رنگ سایه خریدم و دو رنگ رژگونه......
خط چشم و مداد چشم مشکی هم از همین مارک....
همینطور ۲تا رژ لب مایع و ۲ تا معمولی که خیلی خیلی خوشرنگ هستن.......
۲تا هم خط لب و ۲ تا مداد چشم سبز و آبی هم از مارک بورژوا .....
لاک هم که ۲ تا بورژوا و ۱ اتود و یکی بیو و یکی هم همین Art deco ......
کلشو بزاری پیش هم یه خوردست اما یه عالمه شد پولش..... کلی شرمنده ی شازده شدم من....![]()
تازه خانومه فروشنده گفت قدره همسرتو بدون اصلا به قیمت کاری نداره و فقط میگه بهترین ها رو بدین پوست خانومم خراب نشه... الهی خانومش فداششششششششششش شه.....![]()
خلاصه که تا اینا رو حساب کنیم و بریم به سوی افطار یه نیم ساعتی از افطار گذشته بود.....
اصلا هم انتخاب مناسبی برای افطار نبود کله پاچه در ضمن....![]()
دیروز هم عصر شازده اومد و رفتیم تیراژه.... اونجا فروشگاه کارلتون حراج بود و تونستیم به یه قیمت عالی کیف آرایشی شازده رو بخریم... اما متاسفانه من چیزی پیدا نکردم که بگیرم....
بعد اونم بعد کلی گشتن من کیف سفید برای عروسی و یه کیف برای خریدام گرفتم که خیلی خیلی خوشگلن و دوسشون دارم..... از همه ی وسایلام هم عکس گرفتم که فعلا گوشیم قاطی کرده و هر کاری میکنم متصل نمیشه.....عکسا بمونه طلب شما....
..........................................
من تو همین دو روزی که رفتیم خرید به این نتیجه رسیدم که خیلی علاقه دارم به عروس بودن...... همش برام خرید میکنن و خیلی کیف داره....... نمیشه من همیشه عروس بمونم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! ![]()
.......................................
پی نوشت: اون روزیا با خانواده ی شازده بودیم.... یهویی هوس دمپختک کردم که مامانش بلده و ما تو خونه درست نمیکنیم.... گفتم خیلی وقته نخوردیم یهو دلم خواست.... ۲ روز نشد که زنگ زد مامانش و گفت برات دمپختک درست کردم حتما بیا ببر.... اینقده شرمنده شدم.... تازه یه عالمه برامون فرستاد..... دستش درد نکنه..... خیلی حسای خوبی بهم دست داد با این کارشون....... کلی احساس کردم یشتر دوسشون دارم.....![]()
پی نوشت: اون روز که لوازم آرایشام رو خریدم رفتیم که به مامانش هم نشون بدیم.... مادر بزرگش هم اونجا بود.... دید اقلامی که من خریدم خیلی کمه ... کلی ازم تعریف کرد که دخمل خوب و صرفه جویی هستم و الکی نرفتم زیادی بخرم یه عالمه ازم تعریف کرد... شازده هم کلی شوکه شده بود از این حرفا... منم گفتم آره مادر جون چه خبره مگه الکی برم زیاد خرید کنم هر وقت تموم شه بازم میرم میخرم دیگه...... بعدش شازده شده بود
منم که
... بنده خدا خبر نداشت همین چند تا تیکه چقدر پولش شده بود........
پی نوشت: بچه ها توی خرید عروسی ست عروسک باربی نیست احیانا؟؟؟؟ من دیروز ۳ تا ست دیدم که همشونو میخوامممممممممممممم هیشکیییییییییییییییییی دوسم نداشت برام بخره....... خوب من عروسم دلم عروسک باربی میخواد چیکار کنم خوووووووووووووووووووووووووب![]()
راستی..........
جوجوی من عاشختممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
دوست جونا سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا.......![]()
وقتی ندارم اما به جاش یه دنیا کار دارم....
بدترین معضلمون هم امروزا پیدا کردنه خونست....
دیگه داره خیلی دیر میشه برای خونه...
اما هیچ جایی نیست!!!!!!!!
ما میخوایم تا جایی که میشه رهن کامل بگیریم اما این روزا به خاطر اینکه بازار ساخت و ساز به لطف مملکت گل و بلبل حسابی کساده.... خیلی رونقی نداره بازارش و واسه همینم خیلی کم خونشون رو روهن کامل میدنو همه جا اجاره میخوان...
البته شازده میگه ایراد نداره اما من فکر میکنم اگه اول زندگی بخوایم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ و بلکه هم ۵۰۰ اجاره بدیم هیچ وقت نمیتونیم پس اندازی داشته باشیم.....
برامون خیلی دعا کنید که یه خونه ی خوب و رهن کامل بیابیم......
لطفا دعا کنید زودتر بیایمش.....![]()
خریدای جهازم که یه عالمش مونده..... البته نه به این شدت....
از خرید عروسی و صبر خونواده ی شازده هم که کلا نگم خیلی خیلی بهتره..................
دیروز در راستای جهاز و اینکه از چند روز دیگه ماه رمضون میشه و بعید میدونم بتونیم صبحا راه بیفتیم بازار یا جای دیگه رفتیم بازار.......
بیشتر میخواستم مدل حلقه هاش رو ببینم... چند مدلی هم بود که بدم نیومد ازشون....
اما در کل اون چیزی که من دلم میخواد باشه.... فکر کنم ساخته نشده باشه......
جالبه .. من خیلی انگشتر تک نگین دوست ندارم... اما اینبار یه دونه بود خیلی خوشم اومد... رفتم پرسیدم گفت ۲۱ میلیون... به سلامتی!!!!!!!!! فکر کنم یه الماس ۱ کیلویی روش بود!!!!
سرویس ها رو هم نگاه میکردم.... افسردگی گرفتم..... اون چیزی که یه خورده بدک نباشه و بشه تحملش کرد ۷-۸ کمتر نیست... دوست جونا شماها برای سرویس چقدر هزینه کردین؟؟؟؟؟؟؟
بعد اون رفتیم به سوی تیمچه...... خیلی جنس جدیدی نیورده بودن.... اما دیگه وسواس رو گذاشتم کنار و سرویس آجیل خوری کریستالم رو گرفتم.... از همون لب طلایی ها..... چون میخوام سالنم زیتونی طلایی باشه فکر کنم خوشگل میشه....
یه مدت گیرم رفته بود رو این جدیدا و فانتزی ها اما یهو احساس کردم اونا مثل اینا شکیل نمیشن.... البته اینا بازم از اون خورشیدی ها نیست.....
جای مربا و اینا هم خریدم برای یخچال....
از شهروندم که یه عالمه پلاستیک جات گرفتم... یه سری داره خارجیه خیلی صورتیشون خوشگله صذفی و براقه.... هر چیشو میبینم زودی میخرم... اصلا نمیدونم به درد میخوره یا نه......
یه سری هم از این سنگای تزیینی خریدم تا ببینم کجا استفاده میشه...
.......
در مورد آرایشگاه هم یه جا رفتم که خیلی خوب بود کارش اما خیلی گرون میگرفت.... ۱ میلیون و دویست.... من زورم میاد همچین پولی بدم برای آرایشگاه و شبش هم پاک کنم بره!!!!!!! خدا رو شکر که صورتم هم عیب و ایرادی نداره که بگم لازمه.....
بعد اون رفتم آرایشگاهی که مجی جون رفته بود.... یه عروسشو دیدم و خوشم اومد (مجی جان عزیزم ممنون
) اما آلبومی نداشت که نمونه های دیگشو ببینم....گفت شهریور آماده میشه نمونه کاراش....
حالا باید برم کارشو ببینم و تصمیم بگیرم....
برای لباس عروس هم هنووووووز هیچ کاری نکردم........ به سرخوشی رسیدم تقریبا.......
.......
یه خورده درد دل دارم..... کاش اینجا هم رمز دار بود پستهاش ... چون دوست ندارم غریبه هایی که با من آشنا نیستن و احیانا گذرشون به اینجا میوفته فکر بدی راجع هم داشته باشن....
از دست خوناده ی شازده خیلی دلخورم.... تقریبا ولش کردن به حال خودش.... الهی بمیرم عشقم ساعت ۵ از سر کار نیومده میره از این بنگاه به اون بنگاه برای خونه تا ساعت ۹ شب... یعنی دیگه میرسه پیشه من چشماش قرمزه و حسابی خسته..... به خصوص که بی نتیجه هم هست گشتنامون....
تو این وضعیت پرخرجی هم اونجور که باید هواشو ندارن.... البته میدونم هر کی زندگی خودشو داره و نمیشه توقع بیجا داشت از کسی...
اما خدا شاهده بابای من که داره جهاز میخره و کلی هم خرجای دیگه داره بیشتر به فکرمونه.... همش دنبال اینه که برامون وام جور کنه.... اما وقتی شازده ه خونوادش میگه که اینطوریه کرایه ها یه بار نمیگن یه خورده بیشتر حمایت کنن....
معمولا توی عروسی خانواده ی پسر خرجشون خیلی بیشتر از خونواده ی دختره اما در مورد ما فکر میکنم بر عکس باشه....
هنوزم یاد نامزدی که به خاطر دل مامانش گرفتیم میفتم حسابی دلم میسوزه... اگه به جاش پولش رو میگرفتیم الان خیلی خیلی جلوتر بودیم.....
آها راستی ۵ شنبه پیش زندایی کوچیکش ما و مامان اینا رو دعوت کرده بود خونشون... آخه عید اومدن خونه ی ما اما ما خواستیم بریم بازدید پس بدیم چون خونشون خیلی کوچک بود معذب بودن و کنسل شد... حالا خونه خریدن و دیگه زنگ زد دعوت کرد... سر عقدمون هم نیومدن آخه....
مامان اینا برای خونشون یه سکه ی ربع بردن.... اونا هم به من کادو یه سکه ی ربع دادن و یه شال... دستشون درد نکنه......
اونجا مادر بزرگ شازده یه چیزی گفت که خیلی سوختم..... گفت من فک میکردم تو زرنگ تر از این حرفا باشی و به جای عروسی خونه بخری.... احترام سنش رو نگه داشتم و هیچی نگفتم..... اما به شازده گفتم من حاضرم نه عروسی بگیرم نه هیچ خریدی بکنم اما به جاش برای من خونه بخرید اگه میتونید و با این پولا خونه میدن!!!!!!!!
آخه فکر کرده منم مثل عروساشم که به خونه ی ۳۰ متری هم قانع بشم!!!!!!!
اتاقم به این بزرگی من جا نمیشم توش!!!!!!!!
البته شازده هم کاملا حق رو به من داد و عذر خواهی کرد....... کلا مادر بزرگشو دوست ندارم به نظرم عروساش حق دارن که خیلی باهاش دمخور نیستن.....
خدا رووووو هزار مرتبه شکر مامان شازده اصلا اونطوری نیست.....
خیلی غر زدم به گمونم..... ببخشید.... کلا تو این چند روزه خلی خواستم بیام و بنویسم اما خیلی اعصابم خورد بود و اگه میومدم فقط در حد درد و دل و گلایه نمیشد حرفام.....
من الان دارم خیلی غصه میخورم... شازده رفت ماموریت یزد... امشب رفت و فردا شب میاد.. اما من تهنا شدم و دلم گرفته ا اینکه کلا دورانه نامزدی و عقد ما هیچ فرقی باهم نداره...( قابل توجه نگین جان
) اما الان بیشتر دلم براش تنگ میشه و بیشتر ازش توقع دارم و بیشتر میبینمش دلم براش غش و ضعف میره![]()
![]()
![]()
*راستی وبلاگ جهیزیه هم آپ شد....
پست فرت.
میدونم که دلت میخواست فقط و فقط با همه ی وجودم برای تو بیام و مسائل بی ارزشی مثل خرید و اینا تو ذهنم نباشه....
میدونم که خیلی زود میبریمون....
میدونم که که خوب میدونی دلم پر میزنه....
اما ...........
امروز خیلی دلم گرفته......
خدایا ما باید تو همچین روزی مهمون خونه ی پیامبرت میشدیم....
ما باید الان بار و بندیلمونو جمع میکردیم و میومدیم مهمونی....
چقدر ذوق اومدن داشتم.... خودت شاهدی....
خدایا ...... چطور شاد باشم وقتی تمام دلم اونجاست......
فقط اینو میگم که اگه به خاطر مسائل س*یاسی سفر ما رو کنسل کرده باشن محاله ازشون بگذرم......
آخه هم داییم اینا هفته ی پیش اومدن و هم مامان دوستم ۲ روز پیش....
همه میگفتن خبری نبوده و فقط تو ایران شلوغش کردن.....
میگفتن ایرانیا که از اینجا راهی میشن خیلی با تجهیزات مبرن...
دستکش و ماسک و ....
اما بعد دو روز که میبینن خبری نیست به روال عادی بر میگردن....
مثل اینکه از لحاظ س*یاسی یه خورده قاراشمیشه اوضاع........
از یه طرف حالا که نرفتیم با این فیش حجی که مامان اینا به شازده کادو دادن این دفعه که بریم شازده خان هم میاد باهامونو یه عالمه بیشتر خوش میگذره بهمون....
.
.
.
اما دلم تنگه....
دلم تنگه واسه گنبد سبز....... واسه بقیع خاموش... واسه حرم پیامبر.....
دلم تنگه واسه خونه ی خدا............... واسه شباش.... واسه اونجایی که روح آدم کامل میشه و هیچی کم نداره....
۱ سال پیش شاید همچین وقتایی اونجا بودم..... کاش بیشتر قدر میدونستم......
-----------------------------------------------------------
روز شمار این بالا که میگه همش ۲ ماه و ۱۷ روز دیگه ما همخونه میشیم....
اما هیچ کاری نکردیم هنوز....
فقط فکر کنم ۱۰ دفعه رفتیم برای خرید حلقه که اگه فکر میکنید من تا کل طلا فروشی های تهران رو نگردم میتونم بخرم اشتباه میکنید...
یعنی حتی به اون یه دونه مغازه ی پایین پاساژ ونکم رحم نکردم....
بعد کلا سلیقم یه مدلیه که حلقه نمیپسنده انگاری...
یعنی هر چی رو که میگم بریم ببینیم انگشتره.....
مثلا از یکی دو نمونش عسک گرفتم....



کلا انگار روحیاتم با حلقه سازگاری نداره.....
قیمتا هم که اینقدر وحشتناکه که اصلا گفتنی نیست!!!!!!!!
تا حالا گاندی و کریمخان و اقدسیه (پاساژ صدف ) و ونک و میدون محسنی و میلاد نور رو دیدم...
گاندی از همه بهتر بود مدلاش اما خوب قیمتاش وحشتنااااااااااااااااک بود....
یعنی دیگه زیر ۳ میلیون چیزی ندیدم من!!!!!!!
حالا قائم و بازار هم مونده که باید بریم ببینیم....
میلاد نور هم که رفتم رفتیم فروشگاه روجا و من یه کرم پودر و پنکیک مک خریدم.... یعنی شازده کوچولو برام خرید برای خرید عروسی....
کرم پودرش ۵۴۰۰۰ و پنکیک ۵۲۰۰۰

مامانم که هر روز مبگه شماها دیگه نمیرسین!!!!!
راستم میگه بنده خدا هنوز از خریدای عروسی هیچی رو شروع نکردیم....
از اون ور هم فکرم به شدت درگیره خونست....
خیلی نگرانم براش ...
به نظرم داره دیر میشه...
قراره امروز شازده یاد بریم چند جا رو ببینیم تا خدا چی بخواد......
آرایشگاه و لباس عروسم هنوز هیچ فکری براش نکردم....
جهازم رو هم که دیگه اصلا نرفتم سراغش...
البته برقی ها رو سپردم چیا میخوام که دوست بابا برام بگیره...
دیگه اینکه شازده خان بلاخره مامان اینای من و خودش رو مهمون کرد با اولین حقوقش...
البته اولین حقوق همون دومی بود که ما به جای اولی جا زدیم....![]()
دیگه هم هیچ خبری نیست.....![]()
عیدتون با تاخیر مبارک....
ایشالااا که امسال سال ظهور آقامون باشه....
دیگه جدی جدی داریم پیر میشیم آقا..... نمیخوای بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودت و خدای بالا سرم شاهدین که لحظه ای که خطبه ی عقد رو میخوند دعای فرج شما بود و سلامتیتون..... آخه میگن سر عقد هر دعایی بکنی برآورده میشه.......
اللهم عجل لولیک الفرج....... (الهی آمین)
.........
خوب برسیم به روزالیی که گذشت و استرس هایی که کشیدیم.....
یعنی اینگده ما الان نذر ادا نشده داریم که حد نداره ...
تو رو خدا کسی داوطلب نیست کمک کنه یه وقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعارف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هستاااااااااااااااااااااا![]()
۴ شنبه صبح بود که با شازده خان رفتیم آزمایشگاه ... خدا رو شکر خیلی شلوغ نبود و زود آزمایش رو گرفتن ازمون...
ما پارسال قبل اینکه رسمی بشه مراسممون رفتیم یه سری آزمایش خیلی کامل دادیم.....
همونجا بهمون گفتن که شازده تالا*سمی مینور خیلی خفیف داره اما خوب چون من مشکلی نداشتم مشکلی نبود...
خلاصه آزمایش خون از شازده گرفتن و اعتیاد هردومونم آزمایش کردن و فرستادنمون برای واکسن و کلاس ....
واییییییییییییییییییییی هنوزم جای واکسنی که بهم زدن درد میکنه خیلی درد داشت واکسنه.....
بعدم که کلاس خیلی خیلی به درد بخور آموزشی بود که یه فیلم گذاشته بودن بنده خدا اینقده قدیمی بود رنگش پریده بود....
همشم گل رز نشون میداد و پر پر میزد...
نه خداییش خیلی مسخره بود فیلمه...
مثلا آقاهه میگفت نوازش و لمس خیلی خوبه بعد یه صحنه ی هیجان انگیز نشون میداد که آقاهه داره میز رو لمس میکنه...
کلی استفاده بردیم خولاصه....
بعد اون رفتیم بالا و دیدیم که زده باید منم آزمایش بدم....
از منم خون گرفتن و گفتن منتظر باشید جوابش بیاد....
دیگه منتظر بودیم که صدامون زدن و گفتن خانوم شما هم کم خونی داری...
یعنی بگم جفتمون خشکمون زد اولش دروغ نیست...
بعد من به خودم مسلط شدم و گفتم خانوم ما تمام آزمایش ها رو کامل انجام دادیم و مشکلی نبوده اونم گفت برید پیش دکتر.....
بعدش کلی جفتمون دچار استرس شده بودم که نگو و نپرس.....
رفتیم و دکتر هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون که بعلهههههههههههههه... خانوم دچار فقر آهن هستن و ایشونم مشکوک به تالاسمی...
حالا باید برید ۱ ماه قرص بخورید بعد آزمایش بدید بینیم چی میشه....
شازده که کاملا بدنش میلرزید منم بیشتر شوکه بودم...
به دکتر گفتم که خانوم محترم ما کامل آزمایش انجام دادیم و من هیچ مشکلی نداشتم...
گفتم الان تازه ۳ هفتست من عمل کردم و شاید از اون باشه که بدنم ریخته به هم...
اونم گفت امکانش هست...
بعد گفت اون آزمایشای قبلتو داری؟؟؟؟؟؟؟؟ منم که اونو گم کرده بودم اما از شانس خوب آزمایشگاه آشنا بود...
گفت اگه الکترو فورز داشته باشی و بیاری حل میشه....
خلاصه سریع به بابام زنگ زدم و اونم با پزشک آزمایشگاه هماهنگ کرد و ما مثل جت رفتیم اونا رو بگیریم ...
یه سری هم آزمایش جدید ازم گرفت و با اطمینان گفت تو تالاسمی نداری و اون یکی پزشک آزمایشگاه هم تایید کرد....
سر برگه های جوابم مصیبت داشتیم ما تقریبا یه سال پیش و قبل بله برونمون آزمایش داده بودیم....
مگفتن نمیشه پرینتش کرد الان اما از اونجا که وقتی رییس آزمایشگاه پارتی آدم باشه ناممکن ها ممکن میشه شد پرینت بگیرن!!!!!!!
ما هم دوباره مثل جت رفتیم اونجا و دکتره آزمایشای منو چک کرد و گفت الکتروفورزت طبیعیه.....
بعد این دفعه گیر داد به سی- بی -سی.....
که پس نتیجه ی اون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم خوب شما نگفتید و منم همه ی تاکیدم رو همین بخش بود باز گفت نه و نمیشه و باید اونم باشه...
دوباره تماس و اینا که گفتن اون آزمایش طوریه که ۱ بار بیشتر نمیشه از روش پرینت گرفته بشه و هیچ راهی نداره یافتیدنش.....
و گفتن که این آزمایشی که امروز ازت گرفتیم همون سی-بی- سی بوده و عصر حاضره....
شازده که مرخصیش داشت تموم میشد و از طرفی هم کلا آرامشش رو از دست داده بود ...
منم که هیچ دست کمی نداشتم...
دیدیم دیگه تا عصر هیچ کاری ازمون بر نمیاد من اومدم خونه و اونم رفت دنبال کارش...
من که اومدم گشتم و چند تا از آزمایشای قدیمی ترم رو پیدا کردم.... و بعدم از اثرات واکسن غش کردم...
اما شازده از بس نگران بود زنگ زده بود و یه فوق تخصص خون شناس وقت گرفته بود که بریم پیشش...
دیگه عصر بیدارم کرد و راهی شدیم.....
دکتر خوبی نبود و کلا چیزی نمیدونست چون تخصص اصلیش اطفال بود...
کلا حرفی نزد که قانع بشیم...
خلاصه از اونجا تو خیابونا دنبال دکتر خون میگشتیم!!!!!!!!!
که بلاخره طرفای یوسف آبد بود یه فوق تخصص و استاد دانشگاهشو یافتیدیدم که خدایی خیلی هم حالیش بود و کامل برامون توضیح داد چی به چیه....
گفت که از روی آزمایشای شازده معلومه که بتا تالاسمی مینور نداره و خفیف ترش یعنی آلفا رو داره....
در مورد من هم گفت که احتمال ۹۰٪ هیچ نوعی از تالاسمی رو ندارم و فقر آهنم هم مربوط به عمل و این دوره بعدش میشه.... و برام دارو داد که مصرف کنم تا به امید خدا رفع بشه...
بعدم برامون نامه نوشت که مشکلی برای ازدواج نداریم و گفت اینو بدین مجوز براتون صادر میشه...
تا حدی خیالمون راحت شد اما بازم نه کاملا بازم یه عالمه نذر و نیاز کردیم و...
در این جا من یادم افتاد اگه احیانا فردا عقد باشه من هیچی ندارم که بپوشم....
با اینکه هیچ دل و دماغ خرید ندشتم رفتیم هفت تیر....
و همون اولین مغازه به طور کاملا از سر باز کنی یه مانتوی کرم خریدم.... این یعنی واقعا حوصله نداشتم چون من اگه چیزی خوشم هم بیاد تا کل مغازه ها رو نگردم نمیخرمش.....
و دیگه حاضر نشدم روسری و شلوار ا دامن بگیرم...
گفتم اگه صبح مجوز و دادن این کارا رو هم انجام میدیم....
برگشتیم خونه و با کلی استرس شب رو به صبح رسوندیم...
شب خوبی نبود اصلا....
کل دلم گرفته بود....
همشم این شعر احسان خواجه امیری مومد توی ذهنم و هر کاری میکردم دور نمیشد....
میخوندم و گریه میکردم......
خدا ما رو برای هم نمی خواست ...
فقط میخواست همو فهمیده باشیم....
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست....
فقط خواست نیممونو دیده باشیم....
تموم لحظه های این تب تلخ ....
خدا از حسرت ما با خبر بود....
خودش ما رو برای هم نمی خواست....
خودت دیدی دعامون بی اثر بود....
چه سخته مال هم باشیم و بی هم...
میبینم میری و میینی میرم.....
تو وقتی هستی اما دوری از من.....
نه میشه زنده باشم نه بمیرم.....
نمیگم دلخور از تقدیرم اما......
تو میدونی چقدر دلگیره این عشق......
فقط چون دیر باید میرسیدیم.....
داره تو دست ما میمیره این عشق......
تموم لحظه های این تب تلخ ....
خدا از حسرت ما با خبر بود.....
خودش ما رو برای هم نمی خواست .....
خودت دیدی دعامون بی اثر بود......
خدا ما رو برا هم نمی خواست .....
فقط میخواست همو فهمیده باشیم.....
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست ....
فقط خواست نیممونو دیده باشیم..........
یهو یاد امام رضا افتادم...
یادم افتاد که ۳ شب پیشش روبروی حرمش نشسته بودم و خودم و زندگیمو سرده بودم دستش...
یهو خیلی آروم شدم...
با آرامش خوابیدم تا صبح......
صبحش شازده اومد دنبام و رفتیم دکتر که نگاه کرد گفت ظاهرا مشکلی نیست اما ازمون تعهد گرفت و گفت مراحل اداریه....
به منم گفت بعد ۱ ماه قرص که خوردی بیا و آزمایش بده ایشالا که رفع شده مشکلت.....
و.............................................. گواهی رو صادر کرد........![]()
و ما موندیم و یه خروار کار انجام نشده....
سریعا رسیدیم خونه و من و مامان رفتیم آرایشگاه...
وای چشمتون روز بد نبینه...
اینقدر اینبار دیر رفتم آرایشگاه که نمیشد بند بندازم...
خیلی وحشتناک شده بودم...
آخرشم یه طرف صورتم رو مومک انداختم که احتمالا مشتری دائمش میشم.....
بعد اون اومدیم خونه و تازه مهمونامون رو دعوت کردیم....
بعدشم رفتیم که خرید کنیم...
منهک همین نزدک خونمون از این ماانتو دامن هایی که سفیدن و یه خورده روش کار آبی داره دیدم و خریدم و یه روسری سفید با راه های آبی هم دیدم که اونم گرفتم....
مامان هم یه مانتوی مجلسی گرفت...
بعد رفتیم خونه ی خالم و من پریدم حموم...و بعدشم دختر خالم آرایشم کرد...
قرار بود بابا بیاد دنبالمون و بریم خونه لباس بوشیم و بعد بریم محضر......
شما فک کن ساعت ۳۰/۷ بابام زنگ زده که من نمیرسم بیام آژانس بگیرید بیاید!!!!!!
عقد ما ساعت چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۹ شب.....
خیابونا شب عید در چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قیامت.....
آژانسا هم که قربونش برم هیچ کدوم ماشین نداشتن....
دیگه زود به بابا زنگ زدیم که بیاد خودش که ما نمیتونیم بیایم با این اوصاف....
وای چه استرسی گرفته بودیم...
بابا یه ربع به ۸ اومد دنبالمون و ما ۱۰/۸ رسیدیم خونه....
عمو و زن عموم هم اومدن....
تا از خونه راه بیفتیم کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۵/۸....
شازده کوچولو هم زنگ زد و من تازه سوار ماشین بودم و الکی گفتم تو اتوبانیم...![]()
واقعا فکر میکنم معجزه شد که ما ۰۲/۹ رسیدیم دم محضر...
البته یه بار که شازده زنگ زد و گفت عاقد میخواد عقدو بخونه پس شما کجایید بابام گفت بگو شروع کنه تا ما برسیم![]()
رسیدیم و من چادر عروس خوشگلمو پوشیدم.....

شازده اینا یه عالمه شیرینی و رانی و یه سبد گل خوشگل هم آورده بودن ....

بعدشم قرآنمونو باز کردم و شروع به خوندن سوره ی نور که تاکید شدده سر عقد خوندنش.....
حواسم به هیچ چیز و هیچ جا نبود.....
قرآن میخوندم و دعا میکردم...
برای فرج آقا...
برای سلامتی پدر و مادرم و شازده و پدر و مادرش و برادرامون و خودم...
برای سلامتی همه...
برای خوشبختیمون...
برای وفاداریمون...
برای زندگی خوب...
زندگی سالم..
برای رزق و روزی حلال و زیاد...
برای فرزند سالم و صالح....
برای عاقبت به خیریمون....
برای خوشبختی همه ی جوونها..... برای همه ی اونایی که آرزوی بچه دارن.... برای همه ی دوستای وبلاگی...
خیلی به یاد لیمو شیرین بودم... کلی از خدا خواستم عروسیش خوبه خوب باشه....
برای همه دعا کردم......
تنها چیزی که از اون ساعت یادمه همینه...
بعد صدامون زدن و یه عالمهههههههههههههه ازمون امضا گرفتن...
امضاهای اول رو حسابی دستم میلرزید....
وقتم که نبود بخونم ببینم چی امضا میکنم!!!!!!
فقط یه تیکه دیدم نوشته زوج همسر دیگری ندارد!!!!!!!! منم امضا کردم....![]()
بعد رسیدیم به خطبه ی عقد......
داشتن بالای سرمون قند میسابیدن و خالم کنارم ایستاده بود...
یادمه داشتم دعای فرج می خوندم....
واقعا احساس میکردم دارم خواب میبینم....
عاقد بار اول خطبه رو خوند و خالم هی میگفت الان نگی هاااااااااااا....
عروس خانوم وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عروس رفته گل بچینه....
گل به این خوشبویی رو چیده..... (الهی قربون گل خوشبوی خودم برم من)
برای بار دوم میپرسم... عروس خانوم وکیلم......؟؟؟؟؟؟؟
عروس رفته گلاب بیاره....
برای سومین بار میپرسم ....
عروس خانوم وکیلم شما رو ه عقد آقای شازده کوچولو با مهریه ی معین و نمیدونم چی چی در بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟
عروس خانوم زیر لفظی میخواد.....
مادر شوهرمم یه جعبه بهم داد که دیگه نرسیدم بازش کنم.....
با اجازه ی امام زمانم.... پدر و مادرم و همه ی بزرگتر ها ... بلههههههه![]()
فک کنم صدام از ته چاه دراومد اون لحظه....
همون لحظه هم شازده خان بدجنس گفت دیدی چی شد بلاخره انداختنت به من
منم گفتم خوب بله نگووووو اگه راست میگی......
بعدم از شازده پرسید که آقا فکر میکرد باید مثل من ناز کنه و ۳ بار براش بخونن.....
که خالم و مامانش گفتن چرا جوا نمیدی و بلاخره ایشونم بله گفتن.....
بعدش باز من شروع کردم به قرآن خوندن و دعا کردن تا خطبه رو کامل خوند ....
بعدشم گفت حلقه هامونو بیارن دست کنیم...
که من چون وقت نداشتم نخواستم هول هولکی حلقه بخرم و همینطوری برای نمایشی انگشتر نشونم رو دست کردم...
اما حلقه ی شازده رو براش خریده بودیم و من دستش کردم...
من که خودم حلقشو انتخاب کردم و یه عالمه دوسش دارم....
بعد از مراسم حلقه برامون دعا کرد و گفت باباهامون بیان برامون دعا کنن.....
الهیییییییییییییییییی بابامو که بغل کردم بغضم ترکید....
بابای شازده بهش یه نم سکه داد و بابای من هم.. یه فیش حج عمره......
بعدم مامان شازده کوچولو جایزه منو باز کرد و بهم داد....

خیلی وقت بود دلم میخواست یه النگو بخرم....
شازده خان هم به خوانواده گفته بود و اونا زحمتشو کشیده بودن....
بعدشم که مامان خودم و یه عالمه بغل کردم و ماچ و موچ....
مامانم هم بهم یه سکه ی دو و نیم پهلوی کادو داد....
اینقده بزرگه کلی ذوق میکنم....


اینم سکه ی من در مقایسه با سکه ی تمام بهار آزادی....

بعد هم همه اومدن و تبریک گفتن و کادو دادن که من برای اینکه یادم بمونه منویسم کی چی بهمون داده....
مادر بزرگ شازده یه سکه ی نیم...
خالم یه سکه ی کامل...
دختر خالم یه سکه ی ربع...
داداش شازده یه سکه ی ربع...
داداش بزرگه من ۱۰۰ تومن...
داداش وسطیم یه سکه ی ربع...
داداش کوچیکه هم یه سکه ی ربع....
دایی سومی یه سکه ی کامل....
عمه کوچیکم یه سکه ی ربع...
عمو سومی هم یه سکه ی ربع...
دوست بابام هم که به عنوان شاهد عقد دعوتش کرده بودیم به من و شازده نفری یه سکه ی ربع....
دست همشون درد نکنه اما اینا رو اینجا نوشتم چون باید همشون رو تو عروسی بچه هاشون جبران کنیم.... هر جا دگه بنویسم گم مشه و منم که حافظه ندارم مادر.....
از طرف شازده اینا که هیچ کی نبود ... فقط خودشون بودن و مادر بزرگ و پدر بزرگش....
از طرف ما هم همه نتونسته بودن بیان.....
اما بازم یه عالمه بودیم...
ما خیلی پر فامیلیم آخه...
بعدم یه عالمه عکس انداختیم با همه ...
بعدشم دگه محترمانه اومدن بیرونمون کنن از محضر چون یه سری دیگه اومده بودن برای عقد...
برامون دعا خوندن و مامانامون دستامون رو ه دست هم دادن...
از زیر قرآن هم رد شدم و رفتیم.........
بعدش دیگه همه رفتن...
بابام هم مامان اینای شازده و مادر بزرگشینا رو دعوت کرد برای شام...
رفتیم و جای همتون خالی خیلی خوب بود.......................
و اما بعد از اون من موبایلم دست دختر خالم جا مونده بود و با شازده رفتیم اونو بگیریم.....
یه جا گردو تازه میفروختن و منم که هلاکشم...
شازده هم برام یه عالمه خرید...
بعدمممممممممم....![]()
توی شهرک غرب بود که اولین بوس زن و شوهری رو از لپم گرفت......![]()
دگه موبایل رو گرفتیم و در راه برگشت هم من لپشو بوس کردم....
اما یه حس ها عجیبی داشتم....
اصلا باورم نمیشد اونی که الان کنارمه دیگه اسمش توی شناسناممه....
قراره یه عمر باهم زندگی کنیم....
قراره مرد زندگیم باشه...
بعدشم هر دومون باهم برای خوشختیمون دعا کردیم...
از خدا خواستیم هیچ وقت مشکلات نزارن از همدیگه و از خدامون دور بشیم........
بعدم دیگه شازده منو رسوند و یه چایی خورد و رفت خونشون...
منم گردوهامو خوردم و از خواب بیهوش شدم.................
و این بود خاطرات ۱۵/۰۵/۱۳۸۸ .... و شب نیمه ی شعبان......
که برای ما یه روز مهم شد....
شاید مهمترین روزی که تو زندگی آدم به طور اختیاری انتخاب میشه....
ممنونم از صاحب اون شب که این قدر هوامونو داشت و اجازه داد شادیمون با جشن میلادش کامل بشه...................
بازم من رفتم و چند روزی غیبت داشتم که حالا میگم برای چی بود.....
بزارید این ماجرای بیمارستان رو بگم تموم شه که خودم خسته شدم دیگه....
تا اونجا گفتم که برای آزمایش بینایی سنجی رفت با خواهرش....... و مادرش موند توی اتاق پبش ما....
دلم برای اون هم خیلی میسوخت... هر چی باشه مادر بود و نگران سلامتی بچش...
کلی با مامان درد و دل کرد...
میگفت خانوم آخه کی تا یه خورده دست و پاش سر میشه یه راست مشکوک میشه به ام- اس....
میگفت با دکتر خانوادگیمون که این دختره ی ورپریده دیگه قبولش نداره حرف زدم گفته از کم خونیه.....
و خیلی حرفای دیگه...
مثلا اینکه میگفت حرفه من مادرشو که خیرشو میخوام ول کرده چسبیده به این خانواده ی شووورش که ۲ روزه پیداشون شده....
دل پری داشت خلاصه..
بعدش همون موقع ها بود که با خواهرش اومد....
با چشمای گریون..... با یه اوضاع خیلی بد....
من که وا رفتمممممممممممممممممممممم...
حتی دیگه هیچی هم ازش نپرسیدم...
فقط از ناراحتی میلرزیدم.....
مادر طفلکیش که همش میکوبید تو سرش....
و اون فقط گریه میکرد.....
اثرات نمونه برداری از آب نخاع هم تازه داشت خودشو نشون میداد و حسابی کمر درد داشت بنده ی خدا......
فورا هم رفت رو تخت و مثلا خوابید... با چشمای گریون....
از خواهرش پرسیدم جواب آزمایش چی گفته گفت هیچی فقط گفته طبیعی نیست...... اما نتیجه ی اصلی باید با جواب همون آزمایش نخاع بررسی بشه.....
اتاق شده بود ماتمکده....
تا وقت ملاقات رسید و نامزدش اومد و اون یکی مهربانو کلی گریه کرد و نامزدشم حسابی باهاش مهربونی کرد و آرومش کرد و گفت الکی آبغوره گیری راه ننداز هر چم باشه بیخ ریش خودمی و ۸ مرداد باید بله بگی... نگی هم با کتک میگیرم ازت.....
تازشم باور کنید من فضول نیستم اما خوب شنیدم که یه چیزاااااایی هم بهش گفت
که مهر بانو در جوابش گفت خیلی بی تربیتی![]()
خلاصه منم که انقده پکر بودم و حالم گرفته بود که مریضی خودم و عمل فردام یادم رفته بود و هم وقتی بابام یا داداشم یا شازده اومدن فقط همه ی حرفم راجع به اون بنده خدا بود....
خلاصه بازم شازده موند پیش من و بقیه رفتن....
بازم کافی شاپ راه انداختیم و کلی خوش گذشت در جوار هم جومونگم دیدیم تازه...
بعد جومونگم باز اومدن و آقایون رو بیرون کردن....
اون شب اومد آنژوکت منو عوض کنه چون دیگه سرمم نمیرفت از بس که از اولشم بد وصل کرده بودنش.....
که منم از موقعیت استفاده کردم و قبل اینکه بعدی رو وصل کنه پریدم حموم...
بعدم کلی با هم اتاقیم حرف زدیم و کلی دلداریش دادم....
کلی گریه کرد...
میگفت احساس میکنم دارم زندگی نامزدمو تباه میکنم.....
گفت احساس خودخواهی بدی دارم....
اما بدون اون نمیتونم ادامه بدم...
گفت که هیچ وقت توی تصوراتش هم همچین روزگاری رو نمیدیده.....
براش از ویولت گفتم..... فکر میکنم همتون بشناسیدش... http://violet.special.ir/
گفتم اولا که هنوز بیماری تو مشخص نیست اما اگه هم باشه باید زندگی کنی مثل قبل و بلکه هم پر انگیزه تر.....
گفتم اگه تو هم جای نامزدت بودی کنارش میموندی...... گفتم انتخاب همراه فقط برای خوشی ها نیست....
اما باید اینجا اعتراف کنم خودمم خیلی حالم بد بود.... بیشتر اینا رو میگفتم که خودم آروم بگیرم...
اما اگر من جای اون بودم محال ممکن بود زندگی شازده رو تباه کنم.....
خلاصه اون شب نسبتا راحت خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم که هوا داشت روشن میشد....
صح اول وقت گان و کلاه و دستبند و سایر ملزومات اتاق عمل رو برام آوردن....
مامان و بابا هم زود اومدن.....
دکتر ساعت ۹ اومد و معاینه کرد و گفت ۱۱ اونجا باشه....
خیلی ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم....
شازده زنگ زد و میخواست بیاد که نذاشتم... اگه میمومد اونجا دور از جونش از استرس داغون میشد....
گفتم به کارت برس و بعد عمل بیا... گفتم سرش به کار گرم باشه بهتره...
مامانش زنگید و کلی دلداریم داد.....
ساعت خیلی زودتر از اون که منتظر بودم گذشت...
حدود یه ربع به ۱۱ بود که اومدن منو ببرن....
مامان و بابام هم خیلی ترسیده بودن و رنگ و روشون پریده بود...
حتی مهلت ندادن باهاشون خداحافظی کنم.....
با هم اتاقیم هم بای بای کردم و رفتم... یعنی به زور بردنم....
یه اتاق کاملا آبی....
تا رسیدم گفتم من میخوام برم دستشویی.... کلی غر زدن و دعوام کردن اما رفتم...
بعد عمل تا چند ساعت نمیشه آخه....
اگه هم اذیت شی سوند وصل میکنن... دروغ چرا از سوند بیشتر از عمل میترسیدم و کلی هم به دکترا و پرستارا التماس کردم یه وقت به من سوند نزنن....
دکترم هم گفت تا وقتی اذیت نشی از سوند خبری نیست.....
اون لحظات با خدا حرف میزدم ... خیلی خیلی نزدیک میدیدمش....
حتی گفتم اگه قراره ببریم پیش خودت من راضیم... فقط به خونوادم صبر بده .... نزار شازده کوچولوم اذیت بشه....
اشهدمم خوندم.....
از بعدش دیگه چیزی یادم نیست.....
وقتی چشم باز کردم که به شدت درد داشتم...
بازم یه اتاق آبی ...
میدونستم توی ریکاوری هستم...
فقط از درد ناله میزدم و التماس میکردم برام مسکن بزنن....
انقدر گفتم که پزشک بیهوشی اومد و گفت فشارت به شدت پایینه و اصلا نمیتونی مسکن بگیری... پس تحمل کن....
فکر کنم یه نیم ساعتی ناله زدم تا دیگه همه کلافه شدن و منتقلم کردن بخش.....
همش بین خواب و بیداری بودم و حتی توی خواب هم درد زیادی داشتم...مامان و بابا و هم اتاقیم منتظرم بودن.....
با کلی دل نگرانی....
بعدا مامان تعریف کرد وسطای عمل بوده که پرستاره خیلی هول و آشفته میاد میگه پدر مهربانو کیه فوری بره بالا دم اتاق عمل دکتر کارش داره....
میگه قلبمون هری ریخت و حسابی هول شدیم... حتی هم اتاقیم هم طفلکی کلی ترسیده بوده.....
میگه بابات نفهمیده چطوری رفته و رسیده به اتاق عمل.....
که دکتر یه بسته بهش میده که حاوی ۱۴ عدد ناقابل سنگ که حتما ازشون عکس میزارم بوده که تو کیسه صفرای من بوده..... جالبه که توی سونو گرافی فقط ۳ تاش دیده شده...
و از اون مهمتر اینکه به بابا گفته این سنگ ها باعث پوسیدگی کیسه ی صفرا شدن و عفونیش کردن و الانم صفرا دچار گانگریت حاد شده و باید درش بیاریم....
فکر کنم شازده هم یه ۱۰۰ باری زنگ زده بود..... و کلی نگرانی داشته
خلاصه که تا حدود ۶-۷ ساعت بعدش هیچ مسکنی برام نزدن و من یه عالمه گریه کردم و درد کشیدم...
انگار فشارم رو ۷ بوده....
فکر کنم ساعت ملاقات بود که شازده و مامانش اومدن...
من که همچنان گیج بودم اما پیشم بودن و کلی حرف میزدن.....
تو همون حالت خواب و بیداری دکتر هم اتاقیم اومد و گفت که.....
شکر خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ام - اس نبوده بیماریش و یه لخته ی کوچیک داره تو مغزش که با دارو رفع میشه....
توی اون حال هم خوشحال شدم...
خودشم اومد و کلی خوشحال بود...
همون لحظه هم مرخصش کردن....
اومد و تلفنشو برام نوشت و تلفنم رو گرفت و با کلی امید و شادی رفت......
اون روز مامان پیشم موند و بقیه رفتن...
شازده کوچولو برام یه گل خوشگل بزرگ آورده بود....

کلی ناراحن بود بچم... همش بغض داشت.....
بعد از ساعت ملاقات بود که اومدن و فشارم رو گرفتن که به ۹ رسیده بود وبلاخره یه مسکن برام زدن و ۲-۳ ساعتی خوابیدم.....
شب بود که دستشویی داشتم اما از ترس سوند و لگن و این چیزا به روی خودم نمی آوردم.... یه بارم که پرستار اومد گفتم من کی میتونم بیام پایین که گفت فردا صبح.....
خلاصه نصفه شب بود و منم به شدت دستشویی داشتم که یه پرستار اومد گفت لگن میخوای منم گفتم نه تا صبح صبر میکنم که گفت نمیشه و دکترت تا ۱ ساعت دیگه وقت داده وگرنه باید سوند بگیری....
منم از ترس سوند به لگن قانع شدم.....
اما خداییش تو این بیمارستان اصلا حیا ندارن و نمیزارن برای آدم هم بمونه!!!! اه.....
فکر کنم هر ۴ ساعت برام مسکن میزدن ...
اینقده خوب بود... تا تزریق میکرد به ۵ دیقه نرسیده میخوابیدم....
واااااای بگم از صبح...
ساعت ۸-۹ بود که ۲ تا پرستار .... بهتره بگم جلاد اومدن و گفتن یالا بیا پایین باید راه بری.....
مگه میتونستم....
اینقده گریه کردم که نگو...
بهشون گفتم شما برید من خودم پا میشم که قبول نمیکردن.... آخرشم انقد بد منو بلند کردن که مردم از درد.. همونجا هم بهشون گفتم خیلی سنگ دل و جلادن
تا روز آخرم از حرفم بر نگشتم و تا میدیدمشون بهشون میگفتم همینو.....
دکترم اومد .... گفت خیلی عمل سختی داشتی و فقط خدا بهت رحم کرده که از چند روز قبل چیزی نخوردی.... گفت اگه خورده بودی با توجه به پوسیدگی صفرا عفونت تو بدنت پخش میشد و میمردی....
بعد تو اون حالت من خوچحال خوچحال میگم آقای دکتر من چند تا بخیه خوردم؟!!!!![]()
دکتره هم بعد اینکه کلی کلفت بارم کرد گفت....
من میگم داشتی میمردی تو میگی بخیه......
خلاصه که خدا خیلی خیلی بهم رحم کرده بود....
تا عصر هم چند باری به زور پا شدم و راه رفتم...
بعدشم که شازده اومد پیشم و مامانم به هوای اون رفت تا خونه که یه حموم بره و برگرده.....
که همچین که اونا رفتن مامان و بابای شازده زحمت کشیدن و اومدن دیدنم.... با یه گل خیلی خوشگل و ناز....

بعدم که اونا رفتن شازده خان شد مثل این آقا بد اخلاقا و به زور منو بلند میکرد و راه میبرد..... اونجا هم کلی برام حرف میزد که چند روزه نه چیزی خورده و نه خواب راحت داشته...
میگفت که بعد عمل تازه یه نفس راحت کشیدم....
الهی من بمیرم که همه رو این همه اذیت کردم و نگران.....
شب هم که باز مامان اومد جای شازده ...
فرداش بود که دختر خالم زنگ زد و مامان بلاخره بهش گفت و عصری اومدن ملاقاتم..
آها همون روز بود که صیغمون هم تموم شده بود و دیگه شازده خانم نمیتونست بمونه پیشم و با بابام اومد و مثل پسرای آقا با بابام هم رفت![]()
دیگه فردا شبش یکی از دختر خاله هام موند پیشم و پس فرداش هم یکی دیگشون...
منم که نسبتا بهتر بودم و راه میرفتم و کلی میگفتیم میخندیدیم
کلی هم با همه دوست شده بودم برام چایی میاوردن و کلی تحویلم میگرفتن....
اما دیگه ۱-۲ روز آخر داشتم دق میکردم اونجا...
حسابی کلافه شده بودم...
دلم هم برای شازده خان کلی تنگ شده بود..... و یه وقتایی که تنها میشدم همش گریه میکردم....
دگه شب مبعث بود که بابا از دکتر پرسید کی مرخصش میکنید اونم گفته بود پس فردا ... بابا هم گفته بود آخه شیرینی خورانشه فردا....
البته دروغ نگفته بود و قرار بود مبعث حاج آقایی بیاد و صیغه رو تمدید کنه...
دیگه صبح مبعث بود که مرخص شدم....
و از اونجااااااااااااا یک راست رفتیم خرید
آخه یه جایی حراج کرده بود گل مصنوعی و مبل و چیزای دیگه اونم روز آخرش بود....
دیگه ما هم رفتیم و یه عالمهههههههههههههههههههههههه گل خریدم و البته تزیناتی های دیگه...
البته خیلی بهم فشار اومد و حسابی اذیت شدم بعدش...
اما سرو جانم فدای خرید....
آخیش تموم شد.......
خدایا ...... به جز برای نی نی دار شدن دیگه هیچ وقت کارم رو به عمل و بیمارستان نکشون.....![]()
خدایا گذر هچ کدووم از دوستای وبلاگیم هم جز برای نی نی آوردن به بیمارستان نیفته...![]()
خدایا گذر شازده کوچولو و شوهرای همه دوست جونام رو هم جز برای ملاقات نی نی و مامان خوشگلش به بیمارستان ننداز....![]()
خدایا پدر و مادر هامون رو هم همیشه سالم باشن و گذرشون به بیمارستان نیفته.........![]()
پی نوشت: دیدید بازم نشد ما صیغه بشیم...
واقعا قسمت نیست و انگاری خدا نخواد....
چند باز اقدام کردیم و حتی یه عالمه راه رفتیم اما نشد که بشه.....
به همین منظور.........................................
در یه آن تصمیم گرفتم به جای صیغه برای نیمه ی شعبان عقد کنیم
و در کمال ناباوری دیدیم همه ی کارا خود به خود جور شد....
حتی محضر ها که برای همچین روزایی خیلی زود پر میشد شانسا یه جا بود که با دوست بابا آشنا دراومد و برای شب نیمه ی شعبان بهمون وقت داد.....
حسابی هم کار داریم و منم که چند روزی نبودم.....
امروزم که رفتیم برای آزمایش نوشته بود نباید استامینوفن کدئین و رانتیدین و چیزای دیگه مصرف کرده باشین که شکر خدا من که هر روز ۲ تا رانیتیدین دارم میخورم بعد عمل و شازده خان هم یهویی دیروز سرش درد گرفته بود و کدئین خورده بود...
نوشته تا ۳ روز نمیشه آزمایش بدین...
اما یه جای رفته بود پرسیده بود شازده که گفته بودن امروز حسابی مایعات بخور و فردا بیاید برای آزمایش....
حالا دیگه توکل به خدا...
حسابی برامون دعا کنید...
تازشم طبق معمول من یه مشکل حاد و جدی و ۱۰۰ البته همیشگی من چی بپوشم دچار شدم و هیچی ندارم بپوشم......
آرایشگاه هم که فکر کنم یه ۲ ماهی هست روی منو ندیده و دیگه رویی نمونده بمونه از بس شکل و هیبت گوریل پیدا کردم....
و حالا دلیل چند روز غیبت....
اون روز یکه من عمل کردم قرار بود دقیقا ۵-۶ روز بعدش بریم مشهد... که از دکتر پرسیدیم و گفت تا ۲ هفته اصلا نمیشه.....
خلاصه کلی دلمون شکست و غصه خوردیم....
تازه من عذاب وجدان هم داشتم که به خاطر من بابا اینا هم از زیارتشون جا موندن....
کل با امام رضا حرف زدم و از غصه هام گفتم براش....
تا اینکه به طور کاملا ناگهانی خبر رسید جمعه ای که گذشت طلبیده شدیم و میریم مشهد....
امام مهربونم..... مطمئن بودم که تویی که تو تموم لحظه های باهم بودن من و شازده کوچولو بودی تو روزای پر از استرس قبل از عقد ولم نمی کردی ....
مطمئن بودم که میدونستی دلم آروم و قرار نداره....
میدونستی که تا نیام و حضوری ازت کسب اجازه نکنم هیچ بله ای نمیاد روی زبونم....
منو طلیبیدی و گذاشتی از همه ی دل نگرانی هام...از همه ی شک و تردید هام و از همه حرفای دلم برات بگم و آروم برگردم....
خدا وکیلی اگه بگم یاد همه ی دوستای وبلاگیم اونم به اسم بودم اغراق نکردم.....
همه ی اونایی که عروسی در پیش دارن.....
لیمو شیرین عزیزم که الهی خوشبخت بشه.... و عروسیش بهترین شب زندگیش باشه....
شهرزاد که خیلی خیلی به یادش بودم....
الهه که ایشالااااا همیشه ی همیشه خوش باشه و شاد زندگی کنه در کنار امیر آقا.....
غزل که یه عالمه از خود امام رضا خواستم زودتر همه کارشون روی روال بیفته برن سر خونه زندگیشون...
دردونه که راستش بیشتر بابای نازنینش توی ذهنم بود و سلامتیش رو خواستم....
هلیا که که اصولا خیلی به یادشم....
خانوم جون که الهی خدا یه نی نی خوشگل و توپول بهش بده که نزاره شبا یه خواب راحت داشته باشه...
ملیحه گلم... سانای عزیزم....
نگین خانوم جون که ایشالا زودی آقا مجیدش درسش و بخونه و با دست پر بیاد پیشش.....
سیندرلا ی خوبم که ایشالا شاهزاده ی خوشبختیش بیاد و بتونه با همه ی وجودش شاد و خوشبخت باشه.....
فلفل بانو که خوب ددگاهمون راجع به خیلی چیزا شبیه به همه....
مهسا جان که ایشالا این روزای سخت تو زندگیش زودتر بگذرن و به قسمتای خوبش برسه....
آزی که کاش زودتر شرایطشون جوری بشه که بیشتر با همسرش باشه و از زندگیشون لذت ببرن...
سمیر که اونم بتونه روزای قشنگ جوونیش رو در کنار همسرش باشه....
بانوی مرداد........ که خیلی از حرفاشو از عمق وجودم میفهمم......
ورونیکا و یه عالمه آرزوی خوب براش...
سارا سارا و سارا (مترجم سکوت ) هم که خودشون اونجان و حسابی باید من و دعا کنن.....
کلوچه خانوم و آلیس و گیتی عزیزم و ساناز و گلاب جون و نبات خانومی و ممو و ..... خلاصه همه و همه تو ذهنم بودین.....
حتی بعضی ها که میخونمشون و اونا شاید اینجا نیان و منم نشناسن ...
مثل گیلاسی و صمیم و ویولت و موسیو گلابی و شراگیم و شیده و پگاه و ..........................
من که فکم و انگشتام مردددددددددددددددددددددددددد
بنده خدا شما......![]()
من یه عالمه کار دارم .... مادر جاننننننننننننننننننننننننن![]()

