تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
سلااااام.....

من دیشب از ماه عسل اومدم.......

ممنون از لطف همتون..... کاش بتونم محبت همتون رو جبران کنم..................

همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی بود.....

یه عالمه به یاد همتون بودم و تقریبا از همه چیز عکس گرفتم...

سر فرصت یه عالمه عکس دارم که بزارم....

دوستون دارم و بازم ممنون.....

زودی برمی گردم........

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام......

یه دنیا ممنون از محبتاتون...... اگه عمری باشه بعد عروسی جبران میکنم.....

آخه واقعا معلوم نیست عمری باشه یا نه.....

البته من اصلا یه عروس نا امید نیستم که بخوام انرژی منفی بدم .... اما واقعا بعضی چیزا شنیدنش خیلی روی آدم تاثیر داره.....

۵شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم شهرستان برای کلیپ عروسیمون.... خانوم عکاس و فیلمبردار که از قضا خانواده ی همسرش ساکن اونجا بودن اون روز عروسی داشتن....

که حتی عکاس ما ۱-۲ ساعتتی رفت تا اونجا و زحمت عکسهاشونم کشید....

زمان گذشت و پریشب از قضا دوباره ما در تدارک یه کلیپ دیگه بودیم و دیدیدم عکاسمون دیر رسید و یه کمی هم حالش گرفته بود.....

بعد اینکه کار ما تموم شد گفت ببخشید دیر شده خوب اتفاق بدی برامون پیش اومده.....

نگو همون خانوم عروس........  فردای روز عروسی ذات الریه میکنه و راهی بیمارستان میشه و دور از جون همگیییییی باشه میفته رو تخت بیمارستان و بعد ۱ هفته بستری بودن فوت میشه.......

واقعا وقتی شنیدم بدنم لرزید...

قطعا نه اون بنده ی خدا و نه من و نه هیچ عروس دیگه ای همچین تصوری نداره از زندگی.....

خود من و شازده فقط همه ی برنامه هامون برای بعد از عروسیه....

اما باید دید حکمت خدا چیه و همونو رفت..........

 

خوب من که دیگه تقریبا محو شدم از تاریخ بشریت......

کارامون مونده و وقتم که نداریم و یه سری مشکلات و زرنگی ها هم که ادامه داره و حرص خوردنای منم که کلا تمومی نداره ....

اما چیزی که بوده و هست و هر روزم بیشتر از قبل میشه اینه که من عاشق شازده کوچولوی خودمم و هیچ چیزی هم تغییرش نمیده .... حتی برخوردهای زننده و نا به جای دیگران.......

خوب حلقه خریداری شد که من عاشقشممممممممممممممممم و خیلی خوشگله..... شازده کوچولو واقعااااا برام سنگ تموم گذاشت و همونی رو که دلم خواست بدون ذره ای تردیدی گرفت برام.....

همه هم خیلی خوششون اومد....

البته بماند که مبلغی که خانواده ی محترمشون زحمت کشیده بودن دقیقا نصف پول حلقه بود و به خیالشون ما با اون پول این حلقه رو خریدیدم!!!!!!!

خونه هم که آی اذیتمون کرد  که گفتنی نیست اصلا.........

دوست جونای که عروسیتون نزدیکه تو رو خدا اولین کاری که میکنید سفارش پرده باشه که بدقول ترین انسانهای روی زمین همین پرده فروش ها هستن......

یعنی آخرشم اگه زنگ زدن و تهدید بابای من نبود حالا حالا ها باید ما بدو و اونا بدو.........

بعدشم سرویس های چوبی رو سفارش بدین که سرویس تخت و بوفه ی من قراره تازه ۳ شنبه بیاد بازم از بدقولی اینا.........

لوازم برقی هم که شکر خدا.............. الحمدلله کلا قحطی شده و نیست که نیست...

یعنی شما فک کن پلوپز و چای ساز تفال رو تخمشو ملخ خورده......

گاز... همین گاز لوفرای خودمون رو بگو.... من نمیدونستم انگار طلایی چیزی توش بکار بردن که قیمتش دقیقا با قیمت طلا داره میره بالا.....

روز اول که ما سفارش دادیم گفتن ۱ و ۲۰۰..... اما دقیقا تا امروز که رسید خونه ی ما از ما ۱ و ۷۰۰ پول گرفتن.....

یعنی اینقدر که من سر این گار حرص خوردم امروز سرم داره میترکه ..... چقدر صبح زنگ زدم به بابا که آخه پدر من مگه ما میخوایم رستوران بزنیم که این همه پول گاز بدیم.... کلی رفتم تو نت سرچ کردم گاز اسنوا مدل اورانوس رو پسندیدم و کلی هم خوشحال که هم خوشگله و هم قیمتش مناسب.....

اما پدر من به خرجش نرفت که نرفت....... دلیل هم اینکه من همه چیز رو بهترین خردیم واسه ۵۰۰-۶۰۰ کار خودمو خراب نمیکنم دیگه...... واقعا عصبیم سر گاز.....

بعدددددد من یه غلطی کردم و فیلم و عکس دوست دارم.... این آتلیه هم که مثلا داره سنگ تموم میزاره اما اگه بدونید چقدر ما این چند وقته سر عکس و فیلم از همه حرف خوردیم.....

خیلی وقت گیر بود کارمون چون پروجکشن شب مراسم داریم و باید هم کلیپمون آماده میشد و هم عکسای اسلاید شو......

اینقدر حرف خوردم که شما خودتونو کشتین با این عکسا و آی شما عقده ی عکس دارین و آی.......

حالا جالبه بعد مراسم همش به به و چه چه میکنن که چه خوب کاری کردیناااااااااااااااااااااااااا فقط همینا مونده براتون اما چه فایده..... حرص الانشو به ما میدن.....

گل ماشین عروس و دسته گل و کیک هم سفارش دادیم.....

سالن و اتاق عقد هم فیکس شده...

مراسم آخر شب هم برگزار میشه....

کت و شلوار عشقمم امروز رفتیم ژست و خریداری کردیم ولی کفش و کمربندش مونده هنوز....

لباس عروسم که گفته دوشنبه حاضره....

آهااااااااااااااااااااااااااا دوست جونا من رفتم یه تاج خیلی بلند خریدم که خدایی خیلی خوشگه اما خوب بلندیش میترسم دردسر بشه برام..... و نتونن موهامو قشنگ دربیارن....... اگر مدل شنیون عروس با تاج بلند دارید ممنون میشم در اسرع وقت برام بزارید.....

دیگه اینکه هیشکی نمیاد کمک من خونه رو بچینیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مادر شازده زنگ زدن و به مامان گفتن باید جهاز عروس رو نشون بدین و ما الان تو خونمون ولوله ای برپاست که بیا و ببین یعنی خیلی هنر کنیم ۴ شنبه بگیم تشریف بیارن برای دیدمان.....

این قدر از این رسم ها بدم میاد من که خدا میدونه ....

کاش بشه یه جوری بشه من نباشم اصلا اون روز اونجا........ چه معنی داره آخه مگه من واسه کسی جهاز خریدم که همه بیان ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی هر چی میخره برای خودش و زندگیشه.....

آها آرایشگرم خیلی اصرار داره که من موهامو رنگ کنم اونم قهوه ایی .... یعن رنگی که به چشمام بیاد..... اما خودم و همینطور عشقم فکر میکنم که عروس هر چی ساده تر و دخترونه تر باشه بهتره اما بازم تردید دارم شما نظرتون چه در این مورد.....

و اما..........................

همش که نمیشه غر زد و از کار و ناراحتی گفت......

من کادوی اولمو از صاحب جشنم گرفتم......در واقع بهترین هدیه ای که ممکنه به کسی بدن رو نصیبمون کرد....

همونی که وقتی رفتیم دنبال تالار بهترین جا و بهترین روز رو که روز خودش باشه برامون نگه داشته بود....

دیگه جدی جدی همه چی رو در حقمون تموم کرد و کادوی عروسیمونم فرستاد....

یعنی به نظر شما چی میتونه بهتر از این باشه که صاحب روز عروسی روز تولدش شما رو دعوت کنه  برای زیارت....

یه ماه عسل فوق العاده پیش مهربونترین بنده ی خدا دعوت شدیم.....

با اینکه تا آخر عمرم ممنون بابام هستم که همچین کاری رو برامون انجام داد و تو اون روزی که اصلا هیچ جا بلیط نیست برامون بلیط گرفت ....

اما نمیتونم از محبت صاحبخونه چشم پوشی کنم.... که دعوتنامه رو امضا کرده....

میدونم که از دلم خبر داشته...

میدونم که نذرمو میدونسته......

میدونم که وقتی بسم الله رابطمونو با اسم مبارکش شروع کردیم تا ثانیه ی آخر زندیگمون هوای کارمونو داره.....

وقتی شنیدم که بلیط رزرو شده به حدی ذوق کردم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم...

بعدش مامانم گفت پس پاتختی چی..... منم گفتم کادویی که من گرفتم ارزشش از همه ی کادوهایی که اون روز برام میومد بیشتره ....

و بتابراین پاتختی فرت....................................

جمعه بعد الظهر اگه خدا بخواد و بدون حرف پیش میریم که با سر و پا و دست و همه ی وجود رفته باشیم دستبوسی و تشکر........

 

پی نوشت: اونجور که من میخونمتون از طریق گوشی خیلی از دوست جونا اون روز مشهد هستن..... از همتون التماس دعا ......

پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم..... تولدت مبارکککککککک..... این همه دیرکردشم بزار به حساب گرفتاری نه بی معرفتی گلم.... ایشالا ۱۰۰ ساله بشی........

پی نوشت: یه عالمه اتفاق ریز و درشت افتاده این مدت که نبودم ..... میزان اهمیتشو خودم نمیدونم اما یکیش این بوده که ۲۸ مهر ۱۳۸۸ من برای ۲۴ امین بار متولد شدم.......... میخواستم اون روز پست بزارم اما واقعا نه وقتش بود و نه دل و دماغش......

از اهمیت قضیه هم همن قدر بگم که خانواده ی شوهر ساعت ۱۱ شب یادشون افتاد تبریک بگن!!!!!!!

اما این قضیه واسه یه نفر خیلی مهم بود حداقل.... کسی که کادوی تولدمو حتی چند روز قبل به دمیا اومدنم برام خریده بود..... کلی ذوق داشت به دنیا بیام و کادومو بگیرم.... عشقم برام یه پالتوی چرم خیلی خیلی خوشگل خرید...... ممنونم عزیزم.....

موضوعات بعدی هم اندر حکایات من و قوم شووور هستش که دیگه ایشالا باشه بعد عروسی میام و مفصل میگم.....

فقط یه دعا.... خدایاااااااااااااااااااا به من توانایی بده بتونم افراد رو تحمل کنم و احترامشونو حفظ کنم...... من اصلا دلم نمیخواد شازده رو از خانوادش دور کنم یا باعث جداییشون بشم..... کاری رو که مادرش با خانواده  شوهرش کرد.... پس فقط ازت میخوام تواناییمو و صبر و تحملمو زیاد کنی....... الهی آمین.....

پی نوشت: یعنی میشه یه پست دیگه قبل عروسی بنویسم ... آخرین پست از زندگی مجردی......  حالا همه به من میگن خودتو کنترل کن اون شب گریه نکنی.... اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچن که یه اسمی از جدا شدن از خانواده و مستقل شدن و خونه ی خودمو اینا میاد گریم میگیره.... حنی وقتی الان نوشتم پست آخر مجردی گریه کردم..... منم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس......................

پی نوشت: لیمو عزیزم سومن سالگزد پرواز مادرت رو تسلیت میگم... میدونم و مطمئنم که همیشه و همیشه وجود مهربونش در کنارتونه و هواتونو داره.....

پی نوشت: غزل جان و خانم خانمای مهربونم خیلی خیلی از خونه دار شدنتون خوشحال شدم.... ایشالا که خونه  بعدی خونه ی خودتون باشه.....

پی نوشت: اینم یه پست به اندازه ی ۱۴ روز غیبتی که داشتم........... الان احتمالا مگید همون دختره بره و نباشه راحت تریم....

 

پست فرت.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خوب شکر خدا این پروژه ی وحشتناک پرده به پایان رسید.......

البته حالا تا نتیجش خیلی مونده.... اما همین بحث انتخابش خیلی اذیتم کرد....

الهی بمیرم برای مامانم که هر روز و هر روز با من راهی میشد و بعد کلی خستگی بی نتیجه بر میگشتیم...

هر دومونم تو انتخاب فوق العاده سخت گیریم.......

شاید تنها موردی که باهم و بدون حتی ذره ای اختلاف سلیقه و شک انتخاب کردیم و کلی هم راضی و خوشحالیم بوفه و تخت بوده......

الحمدلله  که یخچال و گاز هم قحطی شده و نیست که نیست...

گاز لوفرا از این مدلای محدب و مات نیست شده و یافت نمیشه...

یکی هم یخچال ساید ال جی مدل امپراطور ۲۸ فوت که بازم قحطش اومده و پیدا نمیشه....

یعنی واقعا این چیزا دیگه رو اعصابه به شدت....

رفتیم عکاسی و قرار کلیپ هامونو گذاشتم برای یکیش راهی شهرستانیم ۵ شنبه و اون یکیشم اگه خونه آماده بشه تو خونه ی خودمون می گیریم....

تالار هم رفتیم و سفره  عقد و ست رنگ سالن رو انتخاب کردیم......

برای ماشین عروس هم که هر جا میریم اون مدلی که من دوست دارم خیلی هزینش بالاست.....  گل فروشی مناسب که کارش هم خوب باشه سراغ دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر روز یه مقدار از وسایل رو میبریم خونمون نمیدونم کی وقت کنیم بریم و بچینیمشون.....

در راستای خرید های عروسی هم عطر و چادر مشکیمو خریدم..... عطر که از بس روم زیاده ۲ تا انتخاب کردم و بازم از بس شازده مهربونه هر دوشو برام خرید.....

چادر رو هم بازار گرفتم....

همچنان از خرید حلقه و سرویس خبری نیست اما آخرین خبر اینکه قیمت طلا به شدت خیلی خیلی زیادی رفته بالا و احتمالا چون بودجه تغییری نمیکنه و منم نمیتونم چیزی بپسندم منتفی میشه خریدشون....

همچنین از خریدای شازده برای خونه هم خبری نیست...... نه تلویزیون و نه فرش و نه هیچی دیگه....

البته کاملا میدونم که هنووووووووز ۱۷ روز مونده و من خیلی خیلی هولم و مگه چه خبره از الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

وای راستی اون روزیا رفته بودیم سمت میرداماد که برای مامان کاملا اتفاقی یه لباس خیلی خوشگل خریدیم و خیالم از این بابت راحت شد تقریبا.....

 

اندر احوالات من : به شدت از نظر روحی داغون و خسته.... ناراحت و پریشون.... هر یه روزی که مگذره هم فقط و فقط بدتر میشه حال و روزم.... اصلا دلم نمیره وسایلم رو جمع و جور کنم...... از یه طرف دو تا داداش کوچیکا که از اتاق شریکی خسته شدن خیلی خوشحالن از رفتن من و هر روز مگن پس کی میری اتاقت مال ما شه.... و روح من که هر روز با ان حرف بیشتر و بیشتر آسیب میبینه..... الته من توقع ندارم وقتی اونا که دارن تو ان خونه زندگ میکنن جاشون کمه این اتاق برای من بمونه اما این هر روز گفتناشون خیلی منو اذیت میکنه و باع مشه دگه انجا راحت نباشم....

خیلی مسائل هست که آزارم میده..... خیلی چیزا هست که از حد تحملم بیشتره..... جمعه شب که با شازده در راه پاساژ آرین بودیم برای دیدن کت و شلوار..... داشت با یه سرعت وحشتناک رانندگی میکرد.... حتما اگه حالت عادی بود بهش تذکر میدادم... اما اون شب داشتم بیرونو نگاه میکردم و اشکام میومد.... این قدر حالم بد بود که وقتی دیدم داره اونطوری رانندگی میکنه فقط اشهدمو میخوندم و بدون بستن کمربند منتظر یه اتفاق بودم......  فقط برام دعا کنید............ خیلی محتاجم.... خیلی....

شازده هم خیلی خوب نیست... دلیل کاملشم منم..... میدونم عواقبش همه برای زندگی خودمه... میدونم عشقش کم شده و کمترم میشه اما حتی به این چیزا هم نمیتونم فکر کنم......... میدونم سرد میشه بهم که شده.... خیلی چیزا رو میدونم و فقط تماشاگر شدم......

آخ راستی یه سوال دیگه...... تشک چه مارکی بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رویا یا پلی تاب یا چه مارک دیگه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی دنبال لباس محلی میگردم میدونید کجا میتونم پیدا کنم احیانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهشا اگه میشه در موردایی که خواستم راهنماییم کنید....

من از روی بعضی دوستام شرمندم به خداااااااا ازم پسورد خواسته بودن و نشد که براشون بزارم سعی میکنم همین الان انجام بدم و از شرمندگی در بیام.........

خیلی پراکنده حرف زدم میدونم اما باور کنید ذهنم خیلی پراکنده تر از این حرفاست........

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
ذاتا امروز روز مهم و خوبی بود برای من...

شاید بشه گفت روزی که خدا سرنوشتمو رقم زد... روزی که شاید من هنوز وجود نداشتم اما عشق و زندگیم توی اون روز به دنیا اومد و از همون روز اسمشو به اسم من ثبت کردن....

عزیز دلم..... تولدت مبارک......

 

میدونم امشب شب خوبی برات نبود... و اونطوری که از یه عشق یا همسر و یا حتی یه دوست انتظار میره نبودم... اما نمیتونستم که باشم...

خواهش میکنم اینو درک کن......

اگه حتی دست و دلم نرفت که هدیتو بهت بدم دلیلش همین بود... اینجوری به دلم نمیچسبه....... دوست دارم خیلی خاص باشه احساسم.... خیلی ناب باشه عشقم.....

 به خاطر امروزو خاطره ی بدی که ازش برات موند متاسفم.....

امیدوارم هیچ وقت دیگه اینطوری نشه...

 

 

این روزا بیشتر با کار و ناراحتی میگذره تا با خوشی و عشق.......

این پرده خریدن چه پروژه ای شده برای خودش!!!!!!!!!!! یه هفته بیشتره هر روز میریم دنبالش و آخرشم اون چیزی که تو ذهنمه نیافتیدم......

صبح ها ۹ میرم بیرون و تا میام ۱۰-۱۱ شبه واقعا نه وقتی برای نت اومدن میمونه و نه جونی.....

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۲۹.....

اصلا فکر کردن بهش هم کلی استرس به آدم میده.....

امروزا همش ناراحت و غصه دارم...

روز اول که خونه رو تحویل گرفتیم خیلی خوشحال بودم.... همش ذوق داشتم بریم اونجا..... اما دیگه این حس رو ندارم...

خونمونو دوست ندارم... فکر میکنم اونجا جاییه که منو از خونه  کوکی هام جدا میکنه.... فکر مکنم با خیلی چیز های عجیبی روبرو میشم.... فکر میکنم دنیام عوض میشه.... اصلا نمیتونم با خودم کنار بیام که بعد از این اونجا رو خونه ی خودم بدونم!!!!!!!!

حالا شاید خونه رو که بچینیم بهتر بشه حس و حالم....

اما بر عکس من شازده کوچولو ه عالمه خونه رو دوست داره.... هر روز دنال بهونست که یه سر بره اونجا.....

منم که طبق عادت دیرین میزنم تو ذوقش....

خوب این چند وقته چند تا کار و انجام دادیم....

یکی سفارش کارتمون بود که بعد کلی گشتن یه کارت تقریبا ساده ی با پروانه انتخاب کردیم... البته ۲-۳ مدلی که ما انتخاب کردیم کی ۲۵۰۰ یکی ۱۲۰۰ و یکی هم ۱۰۰۰ بود که اونا رو سفارش ندادیم... برای کارت عروسی همچین هزینه ای به نظرم اضافست.... اینی که انتخاب کردم هم بهترین حسنش اینه که  تو همه ی مغازه ها نبود لنگش..... وای از اون نگن دارا پر بود همه جا.... البته قشنگ بود اما من چز رو که همه جا باشه دوست ندارم....

امروزم میریم برای تحویل کارتامون...

مورد بعدی سفارش تخت و بوفه بود.... من اصلا فکر نمیکردم که تحویلش دیر باشه این لوازم...

رفتیم یافت آباد و تخت و بوفه رو هم خریدم.... عکس هم ازشون دارم اما فکر میکنم بعدا که خونه رو بچنم و عکس بگیرم جالب تر باشه.......

شاید تا حالا توی همه  خرید ها هیچی رو بیشتر از تختم دوست نداشتمممممممممم.....

خو اصلا قرار نبود برا تخت این همه هزینه کنیم اما واقعا نتونستم ازش بگذرم......

اما بعدش عذاب وجدان گرفتم و به عوضش گفتم که ظرفشویی نمیخوام فعلا...... البته بابای من واقعا تو همه چی برام سنگ تموم گذاشته.... هر چی هم که خوشم اومده برام خریده.... اما گفتم به نظرم یه خورده دور از انصاف اومد....

اما برای تحویلش قول ۱ آبان رو دادن.... وای اگه بدقولی کنن من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.....

لباس عروس محترم هم که همچنان در بدقولی به سر میبره و ه روز وعده ی فردا رو میده برای پو... میدونم آخرش بی لباس میمونم اما به شازده که میگم عصبانی میشه و داد میزنه!!!!!!!!!!!!!!

دیشب هم رفتیم گلستان یه کت و شلوار برای شازده دیدیم که خیلی خوگل و برازنده بود.... همونی که تو ذهنم بود....  چون شازده حتما میخواد کت و شلوارش مشکی باشه و انم رنگیه که خیلی ها مپوشن دنبال یه چیز خاص بودیم که انو خیلی خوشمون اومده فعلا....... البته قیمتش رو خیلی بالا میگه.... متاسفانه کسی که جنس تک ارائه میده دیگه هر قیمت هم دلش بخواد براش تعیین میکنه دیگه.....

آهان تنها ایراد کت و شلوار این بود که ژیله فلور داشت روی خودش اما به رنگ مشکی....... البته اصلا زشت نبود و خیلی هم خوشگل بود و مجلسی.... اما به نظر شما بد نمیشه یه دست مشکی.... با پیراهن سفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز هم مامان و بایاش ازده رفتن تالار برای انتخاب منو و بقیه موارد.... دستشون درد نکنه منوی خیلی خوب و عالی رو انتخاب کردن و سنگ تموم گذاشتن..... فقط مونده که من و شازده بریم برای انتخاب سفره ی عقد و رنگ بندی سالن و چیدمانش......

هزینه ی سالن خیلی سنگین شد اصلا فکر نمیکردیم این همه بشه......

در مورد مراسم پاتختی هم هنوز حسابی روش نیست... یه اقدامی کردیم که اگه بشه اگه بشه کلا پاتختی فرت......

آرزومه که اتفاق بیفته برامون دعا کنید.....

اما اگه نه که یه فکری براش میکنیم...........

پی نوشت: دوست جونا من رمز رو براتون فرستاده بودم اما خل ها بازم رمز خواسته بودن!!!!!!!!

پی نوشت: خواهشا کسی جای رو میشناسه که لباس عروس خوشگل و حاضری بفروشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که امید ه ان لباس ندارم......

 

وای من همش ۲۹ روز دیگه تو این خونه زندگی می کنم.... چقدر وحشتناک....

بازم یه سری عکس میزارم......

از اونهایی که وبلاگ ندارن و نمیشناسمشون معذرت میخوام که نمیتونم رمز رو براشون بفرستم....

پی نوشت: ممنونم که فراموشم نکردین و شرمندم که این همه حضورم کمرنگه.... قول میدم جبران کنم......

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۳ سال گذشت....

از عمر روزای باهم بودنمون......

۳ سال پیش همچین روز و شبی آشنا شدیم و همو دیدیدم..... ۳ سال بعدش همچین شبی خونمونو تحویل گرفتیم....

وقتی حرفشو میزنی چیزی نیست اما از درون که نگاه میکنی ۳ سال از عمرمون رو باهم گذروندیم...

تو شادی و غم... خوشی و ناخوشی.....

شاد شدیم از باهم بودنمون.... گریه کردیم از دلخوری ها.... ترسیدیم که نکنه نشه باهم بمونیم.....

هر طوری بود اومدیم و رسیدیم به یه سالگرد دیگه.....

اگه بخوام حق  بگم..... به اینجا رسیدن رابطمون رو مدیون شازده کوچولوی مهربونم هستمم.....

خیلی صبوری کرد.... خیلی باهام راه اومد...

خیلی تحملم کرد...

و حالا من این جشن ۳ سالگی رو از زحمات اون دارم....

اینکه الان میتونم  جشن تولد ۳ سالگی یه رابطه رو بگیرم...

راطه ی ما تازه تازه داره پا مگیره و میتونه رو پاش وایسه....

خیلی مراقبت میخواد..... که تو این اوایل پا گرفتنش زمین نخوره و آسیب نبینه....

هر چی بیشتر رشد میکنه بیشتر بهش دل میبندیم و بیشتر دوسش داریم....

کاش بتونیم بزرگش کنیم ... صحیح و سالم.....

کاش یه روزی بعد ۳۰ سال بازم براش جشن بگیرم.... یه جشن پر شکوه....

امیدوارم بزرگش کنیم تا وقتی که زنده ایم و نفس داریم...

 

عشق من..... بابت لحظه به لحظه ی این ۳ سال ممنونتم...

ممنون عشق پاکت... ممنون از حضورت... ممنون از حمایتت... ممنون از اینکه برام ارزش قائلی....

خیلی اذیتت کردم.... خیلی باعث شدم این رابطه به انتها نزدیک بشه و تو نذاشتی..... اما اینجا... حالا... و در حضور همه میگم که یه دنیا ممنون که تنهام نذاشتی..... ممنون که عشقتو به من دادی..... ممنون که باهام موندی....

و اینکه...... اینکه....

به داشتنت افتخار میکنم عشق من.....از اینکه در کنار تو هستم به خودم میبالم.... و تا همیشه ... تا آخر عمرم    عاشقتم........smileys

 

راستی گلم.... سالگرد بعدیمون رو تو خونه ی عشقمون جشن میگیریم....

یه جشن دو نفره ی حسابی..... اگه خدا بخواد....smileys

 

 

smileys              smileys                 smileys         smileys    smileys

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام....

عیدتون با یه عالمه تاخیر مبارک..... نماز روزه ها قبول....

من که امسال نتونستم خیلی و اونطور که باید از این ماه استفاده کنم....

چقدر بده که سرمون با دنیا و مادیاتش و مسائل بی ارزشش اونقدر گرم میشه که از درک خیلی چیز ها باز میمونیم....

از کجا که من عمرم به دنیا باشه و ماه رمضون دیگه ای رو هم ببینم......

خیلی ناراحتم از این موضوع خیلی....

احساس میکنم بیشتر ا اندازه سرم گرم روزمرگی شده.... من که هر شب حداقل ۱۰ دقیقه با خدا حرف میزدم و از روزم و کارام میگفتم الان شاید چند روز یک بار و وقت گرفتاری باهاش خلوت میکنم....

فقط شکر میکنم که خداوند وسیع و بی انتهاست و بخشنده و رحیم.......

 

 

خوب تقریبا دیگه وقتی نداریم..... اما کارهامون اصلا سبک نشده و همش مونده....

دیروز هم قرار بود برای سفارش کیک بریم که بحثمون شد به شدت و نرفتیم و بعد کلی دلمون سوخت که یه روز رو از دست دادیم....

شاید امروز بریم سمت بهارستان برای کارت...... من این بخشو خیلی خیلی دوست دارمممممممممم.....خیلی حس خوبی بود اون بار....

دیگه اینکه روز عید هم من و شازده با خونواده ی من رفتیم به رسم هر ساله شاندیز و آی جای همتون خالیییییییییییی آی من عاشق این رستوران و غذاهاشم آی من بترکم که هیچی لاغر نشدمممممممم

در راه برگشت هم شازده برام جایزه یه ادکلن Kenzo Amour روکه من قبلا که توی هایلند تست کرده بودم عاشقش شده بودم رو خریده بود که من نه تنها خودم بلکه انگار مزاجم هم دمدمیه این بار اصلا خوشم نیومد و کلی خورد تو ذوقم اما سعی کردم خلی خودمو خوشحال نشون بدم که شازده نفهمه اما من نمیدونم از کجا فهمید و گیر داد که اینو بده بعدا برات یکی دیگه میخرم....

حالا از من انکار و از شازده اصرار...

آخرشم عطر رو گرفت و برد و هدیه داد به مامانش که البته هدیش پولی بود

اما خانوادش اصلا برای من عیدی نیاوردن به بهونه ی اینکه پارسال عیدی دادن!!!!!!! که ۱۰۰ البته اهمیت نداره اما معمولا تا قبل از عروسی رسمه که عید ها رو عیدی میدن به دختر.... حالا در این بین به دلیل آماده نبودن خونواده ی داماد عروسی به تاخیر افتاده لابد اینطوریه دیگه.....

این فارسی ۱ و فیلمهاشم که کلا بنده رو از زندگی انداخته..... و نمیزاره به هیچ کاری برسم......

در ضمن خونه رو هم هنوز تحویل نگرفتیم!!!!!!! اما ۱۰ روزی هست که داره کرایه میگیره ازمون!!!!!!!!!! و آی من در بعضی موارد حرص میخورم که گفتنی نیست......

راستی پاییز باز هم از راه رسید...... من که هنوزم این آهنگای اول مهر رو میشنوم لرزه بر اندامم میفته.... چه وحشتناک بود دوران مدرسه.......

.......

 قالب وبلاگم بهم ریخته بود موقتا اینو گذاشتم....

یه عالمه از لینکام پریدددددددددددددددددددددددددد... من دوست جونامو میخواممممممممم

 

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این روزا رو واقعا من نمیفهمم چطوری دارن میگذرن....

همچین پاشونو گذاشتن رو گاز و د برو که انگار چه خبره....

فقط هر روزی که میگذره من میمونم و کارمو وقتی که میره به سوی هیچ....

خوب تو این چند روز که نبودم...

بلاخره کفش عروسیم خریدم...

شرایط سختی داشت خریدن کفش برام...

میخواستم حتما جلو باز باشه.... حتما هم یه نگینی چیزی روش باشه و ساده نباشه...

پاشنش اصلا بیشتر از ۵ سانت نباشه.... پاشنش نازک نباشه.....

حتما و حتما جنسش خوب باشه و راحت باشه...

خلاصه اگه آبمیوه ای چیزیم بده که چه بهتر.......

که بلاخره طی عملیاتی چند ماهه رفتیم صفویه و از بوفالو تونستم یه کفش چرمی راحت و نسبتا خوشگل پیدا کنم....

خونه رو هم که دگه همین روزا تحویل میدن و کارمون بیشتر میشه...

دیروزم با مامان و خالم رفتیم بازار میخواستن طلا بخرن...

که بلاخره بعد مدت ها مامانم یه آویز و گوشواره  زمرد خرید که خیلی خوشگله...

منم همچنان تو پروژه ی یافتن حلقه گیر کردم....

به نظرم خیلی دیره و دیگه الان باید سرویس و حلقمو خریده باشم اما تو حلقه که خودم خیلی حساسم و سرویسم که خبری از خونواده ی شازده نیست که نیست......

بعدم که برگشتیم من تقریبا در حال مرگ بودم از خستگی و همونجا رو مبل ولو شدم...

که بعد ۱ ساعت شازده زنگ زد که افطاری بیا خونه ی ما ...

منم با اینکه اصلا حالم خوب نبود و بی حوصله بودم و هنوزم اون دلخوری از دلم در نیومده بود رفتم...

کلی زحمت کشیده بود مامانش بنده خدا.....

یه عالمه خوردیم و فارسی ۱ رو دیدیم و بعد بازم شام خوردم دیگه ۱۲ گذشته بود که اومدم خونه...

امشبم افطار از طرف اداره ی شازده دعوتیم یه سفره خونه.... مامانینای شازده هم هستن......

 

وای پریشب مهمون داشتیم با خودمون ۲۰ نفر میشدیم.... چقدر سخت بود.... من از الان غصم شده... اصلا نمیتونم مهمونداری کنم اونم تو ماه رمضون و زبون روزه.... کلی سخت بود....

عکسای نامزدمو دیدن و آینه شمعدونمو.... خیلی خوششون اومد.... اما به همون لحظه من داشتم یه ظرف رو میبردم آشپزخونه.... تو دستم پودر شد ظرفه..... مامانم هم تهدیدم کرده دیگه هیچی نیارم به کسی نشون بدم... میگه میترسم یه چیزیت بشه عاقبت....

دیگه هم هیچ خبری نیست.....

 

 

راستی امروز تولد شناسنامه ای عشق منه..... شازده ی من امروز تو شناسنامه ۱ سال بزرگتر شد.....

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا نماز روزه ها قبول......

این چند روزه و قبل شبای قدر ما بازم یه سری خریدامونو انجام دادیم و تو همین راستا ساعت هامونو خریدیم که ست هست چون من دوست داشتم یادگاری از عروسی بمونه.... و مارک امگا خریدیم که من خیلی دوسشون دارم....

همینطور بلاخره آینه و شمعدونمونم خریداری شد که اونم به شدت دوست داشتنیه و عاشقش شدم حسابی......

خیلی رو مورد نوشتن نیستم و حوصله ندارم حالا میام بعدنا بیشتر توضیح میدم....

 

 

 

این ادامه  رو هم برای دل خودم مینوسم و خصوصیش میکنم........



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام سلام.....

اگه بدونید چی شد و چه اتفاقی افتاد!!!!!!!!!

سر لباس نامزدی من که یادتونه... چه مصیبت ها و دردسرایی کشیدیم!!!!!! آخرشم که اصلا و اصلا لباسم رو دوست نداشتم  با اینکه به یکی از معروف ترین ها سپرده بودم...

سر اون موضوع خوب مامان شازده با ما نیومد اصلا... یعنی راستش ما هم یادمون نبود که بگیم بیاد و ببینه...

خلاصه..... لباس منم که خیلی جالب نشد و وسط مراسمم که یه خورده خرا بتر شد و ما هی حرف خوردیم....

اون موقع فقط میگفتم کاشکی یه جای ارزون داده بودم لباسو که دلم نسوزه.....

گذشت و گذشت تا سر لباس عروس که من کلا خودمو کشیدم کنار و گفتم هر جا مامان شازده بگه میبریم لباسو....

یعنی تا همن امروزم هیچ کاری نکردم براش...

امروز عصر با مامان خودم و مامان شازده رفتیم برای مثلا گشتن .....

یه جایی رفتیم که زندایی شازده هم لباسشو داده بود اون ساختمون که بدوزن...

رفتیم و اولین مزون رو دیدیم و ۱۰۰ البته که من هیچی نپسندیدم.... اماااااااااااااا...مامان شازده خان گفت بریم ژورنالاشونم ببینیم...

خوب خیلی واضح و مبرهنه وقتی ژورنال اسپوزا رو جلوی هر کسی باز کنیم خیلی خیلی میپسنده.....

اما مامان شازده گفت خوب دیگه اگه خوشت میاد این مدل رو بدیم همینجا بدوزه.... همه جا مثل همه.....

این خصلت کلا وجود داره توی خانواده ی شازده که خیلی زود به نتیجه میرسن و انتخاب میکنن.... دقیقا مخالف ما که میریم و همه جا رو میبینیم و آخرشم باز هچ نمیپسندیم......

البته مدلی که من انتخاب کردم یه مدل فوق العاده رویایی و دوست داشتنیه که تمامش کار شدست... و اگه بتونه همچین چیزی رو در بیاره فوق العاده میشه....

اما شک و شبهه زیاده... یکی اینکه مدلای دوخته ی اونجا خیلی جالب نبود که البته توجیهشون این بود که کشش منطقه اینه.....

دوم اینکه مثلا گفتم ژورنال لباس مال کجاست گفت ای خانوم الان دیگه همه میدونن اسپوزا مال فرانسست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شمام اگه نمدونستی بدون بعد از این.....

البته من توی فاکتور نوشتم که اگه توی پرو از دوخت لباس راضی نباشم بیعانم رو پس مگیرم... و همچنین که شرط کردم گیپوری که به کار میبرن حتما آلمانی باشه و سنگ های روی لباس اتریشی.....

اما خوب خودم خیلی باوری روش ندارم چون با این قیمتی که قراره لباسه من دوخته بشه یه خورده غیر منطقیه.....

تازه میگفت تاج هم اشانتیون که من گفتم تاج هاتون وحشتناک زشتن و من نمیخوام......

یکی هم گفتم این سنگای روی لباساتون که مثل اینا که اینجا گذاشتین نیست... یارو گفت چطور گفتم اینا همشون پلاستیکن....

تا یه حدی حساب کار دستشون اومد که با دسته ی کورا طرف نیستن .... اما اینا که انصاف ندارن میترسم آخرش دست منو بزارن توی پوست گردو........

حالا من نمیدونم الان باید بزنم به رگ بیخیالی و پیش برم........... یا تا ۵ شنبه که وقت اندازه گیری برام گذاشته برم و بیعانم رو پس بگیرم و جونمو نجات بدم.....

با شازده که نمیشه حرف زد چون تا بگم میگه اون دفعه که رفتی جای معروف و اون همه هم پول دادی تضمینش چی بود.... خوب راستم میگه....

حالا من چیکار کنممممم...

این همه داریم اذیت میشیم و مراسم میگیریم اگه لباسم یه چیز وحشتناک در بیاد من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
یک ماه گذشت.....

از همراه شدن همیشگیمون...

از اینکه اسم قشنگت نشست تو شناسنامم و زینتش داد....

از اینکه بعد ۳ سال که قلبمون رو به اسم هم سند زدیم... اینبار اسمامون هم به اسم هم شد... برای همیشه.... تا روزی که زنده هستیم....

روزای با تو بودن این قدر قشنگ و شیرینه که مثل برق و باد میگذره.....

داریم به روزای همخونه بودنمون هم نزدیک میشیم.... دیگه چیزی نمونده که لحظه به لحظه کنارت باشم..... فکرشم برام هیجان انگیزه عسلکم.....

 

عشق من برای همیشه دوستت دارم......

 

 یه ماهگی عقدمون مبارک عزیزم......

 

 

 

 

پی نوشت: بلاخره خونمونو قولنامه کردیم و خونه دار شدیم..... قراره آخر این هفته تحویلمون بدن...

یه عالمه براش ذوق داریم و البته کلی هم استرس که چطوری بچینیمش و خوشگلش کنیم ...

خونه ی نه چندان فینقولی ما  یه عالمه دوست دارم.......

ممنون بابت دعاها و انرژی های مثبتتون

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
دیروز بلاخره قسمت شد بریم این فروشگاه ها*یپر استار....

نمیدونم چرا خیلی نظرمو جلب نکرد...

آخه همه میدونن من به شدت عاشق فروشگاه زنجیره ای هستم...

اما اینجا یه جوری بود زیادی شلوغ بود و یه جورایی انگار مردم هول شده بودن!!!!!!!!! هر چی تو قفسه ها بود زود تموم میشد....

یه لحظه فکر کردم اگه خدایی نکرده روزی توی ایران قحطی بشه ما همدیگرم میخوریم!!!!!

یه بسته ویفر برداشتیم که شازده رفت طعمش رو عوض کنه فک کنید از یه قفسه ی بزرگ که پر بود از اونا حتی ۱ بسته هم نمونده بود تو عرض نیم ساعت!!!!!!!!!!!!!!!

من که همچنان عاشق ها*یلند و شهروند خودمون هستم.......

موضوع دیگه خرید کردن شازده بود که به نظرم وحشتناکه و هر چی میبینه میخره....

به خصوص برای خونشون...

بعدم که من بهش میگم خوبه خریدای خونتون رو بزاری مامانت با سلیقه ی خودش انجام بده ازم ناراحت میشه.....

امروزم که رفته ماموریت مشهد..... منم اینجا تنهایی دارم غصه میخورم...

چقدر دلم حرم امام رضا رو میخواد......

فردا تکلیف این خونهه روشن میشه .... اگه قسمت باشه که قولنامه میکنیم اگه هم نه که باز باید بگردیم.....

 

به نظرم امروز از اون روزاست که خیلی بی حوصله و کسلم......

 

پی نوشت: اون شب که رفته بودم سفره خونه.... همیشه به عنوان آهنگ آخر... ای ایران خونده میشه.....

خیلی دوست داشتنی بود که وقتی ای ایران رو همه باهم میخوندیم کل دست ها به نشونه ی " V " بالا بود.....

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من........

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
بازم نصفه شبه و بازم من اینجام......

مطمئنم وقتی بریم سر خونه زندگیمون اگه نشه دیگه شبا بیام نت و شب زنده داری کنم اینجا کلی غصه میخورم... اببته نه هر شبا اما خوب بعضی وقتا دلم میخواد دیگه.....

شازده خان باید قول بدی تو که خوابیدی من تا هر وقت دلم خواست بیدار بمونم وبیام نت......

امروز عصر شازده رفت بنگاه و بیعانه داد تا قرار بزارن برای قولنامه ی خونه... حالا خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد ۵ شنبه قراره برن قرارداد ببندن.....

بعدم اومد خونه ی ما و با اینکه گفت اگه میخوای بریم بیرون من دیدم حسابی خستست و گفتم لالا کنه تا افطار...

آخی عشقم خوابیده بود رو مبل و منم داشتم فیلم میدیدم.... وقتایی که جابجا میشد بوسش میکردم و اونم چشمای خوشگلشو باز میکرد و بوسم میکرد و دوباره میخوابید...

اینقده خوب بوددددددددددددددددددددددددددددددددد... من که خیلی دوست داشتم... وقتی میخوابه کلی معصوم میشه و دوست دارم بوس بوسیش کنم و موهاشو ناز کنم.....

شازده هم شب که داشت میخوابید گفت یکی از بهترین خوابای عمرش بوده و کلی کیف میکرده وقتی چشماشو باز میکرده و من کنارش بودم.......

خدایا نکنه یه وقتی بشه که برای هم تکراری بشیم.......... ایشالا که همیشه همینطوری از بودن باهم شاد باشیم و قدر باهم بودنامون رو بدونیم...

بعد افطار هم من و شازده و مامان و بابام رفتیم نمایشگاه قرآن...

دنبال یه تابلو فرش خوشگل بودم که یا نبود یا خیلی خیلی گرون بود... من دلم میخواد چیزی که میخرم خیلی تکراری نباشه و همه جا نباشه نمونش واسه همین این مشکلاتو دارم همیشه....

عوضش یه تابلوی بسم الله معرق دیدم و عاشقش شدم و زودی خریدم برای خونه ی عشقمون که دیگه کم کم خدا بخواد میدونم چه شکل و شمایلی داره.....

بعدم رفتم یوسف آباد و یه آب انار دبششششششششششششش زدیم به بدن و اومدیم خونه...

عشقمم رفت خونشون... هیچیم دلم نمیخواست بره تازشم......  دیگه ماله من شده میخوام پیش خودم باشه همیشه و همیشه... نه وقتی سره کاره میتونم تحمل کنم نه وقتی خونشونه یا مهمونی ای جایی هست با خونوادش... مگه اینکه خواب باشم و متوجه نشم....

 

راستی یه مشورت..... دوست جونا این خونه رو که دیدیم خیلی دوست دارما اما دیروز بابام یه چیزی گفت یه خورده دلم چرکین شده... یعنی حرفشو کامل میفهمم..... بابام گفت از اولش که برین یه خونه ی بزرگ دیگه نمیتونی تو خونه ی کوچیک تر زندگی کنی...  نظرش این بود که از کوچیک شروع کنیم بهتره... اما باور کنید قیمت خونه  ۶۵ متری هم همینه اجارش.... یعنی ما باید همین پول رو بدیم و اونوقت خونمونم فینگیلی باشه....

البته مفصل با شازده راجع بهش حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که اگه به خواست خدا خونه بخریم که خونه ی خودمون هر چقدرم باشه دنیا می ارزه..... تا اون موقع هم خدا بخواد اینجا بمونیم خوب میشه......

حالا شما تا چه حد با بابام هم عقیده اید؟ یعنی به نظرتون ما بریم همین پولو بدیم و یه خونه ی زشت و تاریک و بدون پنجره با متراژ پایین بگیریم برای اینکه عادت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام من رو از یه نیمه شب بعد از یه افطار مفصل خورده که نمیگذاره بخوایم پذیرا باشید......smileys

آخه امروز افطار قسمت شد که شازده خان من رو مهمون کنه.....smileys اولش که کلی قاطی بودم سر یه موضوعی* هر چیم شازده میگفت کجا بریم پرت و پلا جواب میدادم....

ما همیشه در مورد گردش و رستوران یه مشکل بزرگ داریم که بارها منجر به بحث شده بینمون!!!!!!!!  اینکه کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز... یعنی دیروزم شازده همش میپرسید کجا بریم و منم میگفتم به من چه خودت بگو.....

اما در آخر از یه جایی سر دراوردیم که برامون دنیای خاطرست....

رستورانی که زمون دوستی همیشه میرفتیم.... وای چقدرم استرس داشتیم که نکنه الان یه آشنا بیاد و ما رو ببینه......

اما خیلی اونجا رو دوست داریم هر دومون....

خیلی جای شیک و با کلاسی نیست اما غذاش خوبه و خاطراتش خوبتر.......

نزدیکای تجریشم هست.....

رفتیم و یه عالمه خوردیم و نتیجشم اینکه من الان خوابم نمیبره از سیری زیاد....  و نتیجه ی بعدی اینکه من عروس چاقی خواهم بود و هیچ راهیم نداره غیر از این باشه......

کلی هم عشقولانه بودیم همششش ......

خوب این مدت که نبودم......

باز یه سری خرید انجام شد...

لباس خوابم رو خریدم.... و خیلی هم دوسش دارم...

کاملا سادست.... ابریشم شیری رنگ که روش گلدوزی های خوشگلی داره....

همینطوری رفته بودیم سمت میرداماد که همینطوری تر سر از فروشگاه دبن*هامز درآوردیم و دیدیم حراجه...

و دیدیم این لباس خوابا چه خوبه... قیمتاشم که نصف شده بود و بنابر ان من خودمو خفه کردم و ۴-۵ تیکه خریدم...

بدون تخفیفش میشد حدود ۱۴۵۰۰۰ اما ما خریدیم همشونو ۷۳۰۰۰

عکساشم از سایتش پیدا کردم اما خوب نیفتاده خودم وقتی مشکل گوشیم رفع شد براتون میزارم عسکاشونو....

به غیر اونم رفتیم منوچهری و من یه کیف آرایشی خریدم....

و البته خیلی جاها رفتیم اما چیزی خریداری نشد....

مثلا رفتیم تندیس و من یه کفش عروس دیدم که عاشقش شدم... فکر کنم بالای ۱۰ سانت هم پاشنه داشت اما خیلی دوسش داشتیم... رفتیم که بخریم و وقتی پوشیدم از بس نرم و راحت بود فکر کردم کتونیه!!!!!! اما وقتی گفت ۲۴۰ هزار تومن!!!!!!! برق ۳ فاز از کلم پرید.... ایتالیایی بود....

 

در رابطه با خونه هم که خیلی گشتیم... خیلی...

موردی که از همه نظر کامل باشه کلا ساخته نشده یا خیلی بیشتر از پول ماست....

اما یه خونه ی بی نقص و کلی خوشگل یافتیدیم که خیلی خوبه.... ۹۸ متر... ۱ خوابه... و خیلی شیک و دوست داشتنی.... اما پارکینگ نداره....

البته کوچش امنه و جا پارکش خوبه نسبتا..... حالا نظرمون فعلا رو اینه... حداقل داخل خونش ایراد نداره...

قراره فردا برن صحبت کنن تا ببینیم خدا چی میخواد.....

مزایاش خیلی زیاده مثلا به مامانم نزدیکه البته حدودا.... خوش ساخته.... این همه وسیله ای که من خریدم توش خیلی خوشگل جا میشه.... پنجره های بلند و یه خونه ی روشن که من عاشقشم.... اتاق خواب بزرررررررررررررگ.... یه عالمه کمد دیواری....

اما معایبش... نداشتن پارکینگ..... یک هم اینکه صاحبخونه طبقه ی پایینشه و میترسم مصیبت بشه برامون.....

یکی هم اینکه به نظرم اومد یه خورده مذهبی بودن... میترسم نزارن ما مارواره بزاریم.... که باید اینو باهاشون طی کنیم..... چون بدون مارواره که نمیشه زندگی کرد.... اینورا هم که نسبتا و کمی تا قسمتی تحریم شده کانالاش..

این خونه خیلی موقعیت خوبی داره و خوشگله اما یه خورده سخت اجاره میره چون یکی اینکه متراژش برای یه زوج جوون زیاده و اجارشم یه خورده بالاست.... برای خانواده هم چون ۱ خوابست خیلی جالب نیست...

حالا این وسط یه عروسی پیدا شده که تو خونه ی کوچیک دلش میگیره و یه خونه هم پیدا شده که باب دلشه... شانسه اون عروسه یا شانسه صابخونه که همچین مستاجرای خوبی داره گیرش میاد من نمیدونم!!!!!!

 

در مورد حلقه هم من تقریبا همه جای تهرانو که بلد بودم گشتم.... اون چیزیکه من تو ذهنمه ۱۰۰ البته قبل اینکه من خرید کنم پیدا نمیشه!!!! فردای روزی که من بخرم میبینم ساخته شده به سلامتی.... اما بین اینایی که هست تو هر نقطه ی شهر یکی رو نشون کردم.... تا ببینم کدوم قسمت ما میشه....

سر خرید همش شازده خان دعوام میکنه... کلی غصه میخورم از دستششش.... همش میگه تو سخت خرید میکنی... اما نمیدونه اگه من یه چیزی رو بخرم و بعدا یه جا یه چیز دیگه ببینم که بیشتر دوسش دارم میخوره تو ذوقم و دیگه اونی رو که دارم اصلاااا نمیخوام.....

حالا بماند این وسط ممکنه برم و بگردم و چیزی بهتر از اون پیدا نکنم و بیام ببینم اونم فروخته شده و نیست و اون موقع دیگه خیلی خیلی ناراحت و غصه دار میشم...... ( شازده خان خدا صبرت بده... اما حق نداری منو دعوا کنی آخههههههههههه دلم میشکنه)

شنیدم یه فروشگاه باز شده به اسم هایپر مارکت همش میخوام برم نمیشه... اون روزی دیدم هلیا هم ازش نوشته بود .... منممممممممممممم فروشگاه جدید میخواااااااام.....

این روز شمار میگه همش ۱ ماه و ۲۹ روز باقیمونده...

اما کارای باقیمونده ی ما میگه خدا به دادمون برسه...

من هنوز حتی نمیدونم میخوام برای لباس چیکار کنم!!!!!!!!! نه به نامزدی که از ۱۰ ماه قبل دنبال لباس بودم نه به الان..... البته تجربه بهم ثابت کرد که زیادی حساس بودن موجب پشیمانیست...

در ضمن آرایشگاه همون آرایشگاه نامزدی رو رزرو کردم... حداقل میدونم که خوب میشم تنها مشکل اینه که شاید تکراری بشم دیگه....

همه دارن وسوسم میکنن رو موهای خودم یه هایلایت خیلی ملایم کار کنم برای عروسی..... همه به جز شازده کوچولو.....

 

آهاااااااااااا ۵ شنبه شب بابام خونواده ی شازده و دایی هاش رو افطار دعوت کرد یه سفره خونه ی توپ که کلی مراسم داره و خیلی خیلی باحاله....

یکی از دایی هاش که نیومد اما دایی کوچیکه و خانومش اومدن....

خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت....

از بعد افطار خوندن و زدن و رقصیدن (البته نه به این شدت) تا ۱۲ شب...

فقط قسمت بدش این بود که شازده خان و داداشش و داداشم ساعت ۱۰ رفتن فوتبال و زهر مارم شد..... آخه خدایی آدم متاهل ۵شنبه شب که وقت با خانواده بودنه میره فوتبال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   فک کن آقاهه داشت دیگه عاشق شدن ناز خریدن فایده نداره رو میخوند و همش میگفت آقاها به خانوماشون نگاه کنن بعد من اونجا تهنایی همش غصه خوردم و چشام پر از اشک شد همش.....smileys

من بهش میگم تو وسط هفته برو دو شب برو اما این ۵شنبه جمعه هامونو خراب نکن... و بهتره نگم که آقا بهش بر میخوره میگه تو میخوای علایق منو ازم بگیرییییییییییییییییییییییییییییییsmileys

 

 

لباس عروسی و پاتختی....

رزرو تاج و تور و شنل.....

خرید حلقه- سرویس- آینه شمعدون....

خرید های دیگه ی عروس....

کت و شلوار و بقیه اقلام داماد...

یه عالمه از خریدای جهاز....

فیلم و عکس اسپرت...

سفارش کارت...

قولنامه ی خونه.... همش مونده ........

و ۱ ماه و ۲۹ روز وقت برای انجام همشون......

دوست جونا من الان سرخوشم لفطا بهم بگید چه کارای دیگه ای هست.......

.

.

.

* : موضوعی که سرش قاطی بودم این بود که با مامان شازده بیرون بودیم و دم افطار بردیم رسوندیمشون.... بعد تعارف کرد که بریم پیششون.... منم تشکر کردم.... اما وقتی به شازده گفت اون گفت من دلم میخواد اما خوب مهر بانو نمیاد دیگه.....

اولا که ما از اول قرارمون این بود که افطار باهم بریم بیرون...

در ثانی من سر و وضعم برای مهمونی مناسب نبود..... و بعدم اصلا آمادگی نداشتم....

حالا بهش میگم با این حرفت مامانت چه فکری راجع به من میکنه.. و جوابم چیزی نیست جز دعوا شدن..

سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خدایا نمیدونم چطور میشه شکر گزار باشم......

شکر گزار حضورم.... شکر گزار اینکه امسال هم بهم مجوز زندگی دادی توی همچین ماهی.....

شکر گزار اینکه بهم توانایی دادی که روزه دار باشم......

خدایا ممنونم که سحرها این ماه رو با نوای آرامبخش دعای سحر پر میشم از تو.....

خدایا ممنون که لحظات افطار رو با صدای ربنا و در کنار خونواده ی خوبم میگذرونم.....

............

واقعا ماه خوبیه من که عاشق ماه رمضونم....... امسال کلی استرس داشتم که نتونم روزه بگیرم.... البته دکترم به خودم سپرد و گفت اگه بدنت اذیت نشد ایراد نداره ......

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تا اینجا مشکلی نداشتم.....

خدایا توفیق بده که تا آخرش بدنم یاری کنه برای روزه داری..... الهی آمین.

..................................................

راستی ماه رمضون علاوه بر حس های ناب معنوی که بهم میده..... برام ....یا بهتر بگم برامون پر از خاطرات و روزای خوبه....

یادش به خیر.... ماه رمضون ۳ سال پیش بود که منو شازده باهم بودنمون رو شروع کردیم.... یادش به خیر ... چه شبایی که تا خود سحر چت میکردیم.... بعدشم میخوابیدیم تا عصرررررررررررررررررررررررر... چه شب و روزایی بود....

با چه ذوقی آنلاین میشدم...

هر شب میومدیم... طبق یه قرار نانوشته و ناگفته.... هر شب و سر یه ساعت خاص.....

چقدرم اون روزا خودمو گول زدم که اینم یه چت مثل بقیه..... طولانی بودنشم توجیح میکردم.... به خودم میگفتم اینطوری خیلی بهتره یه سرگرمی پیدا کردم که تا سحر بیدار بمونم......

اما وقتی بعد شبای قدر رفت شهرستان برای دانشگاهش اون چند روز باقیمونده ی ماه رمضون برای خیلی سخت شد.......

یادش به خیر اون شب قدر رو که اتفاقی هر دومون یه جا رفته بودیم و بابای من صاف جلوی پای شازده زد رو ترمز و ما هردومون میخکوب شده بودیم    ...... یادته آقایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادته چه روزایی رو گذروندیم..... کی فکرشو میکردیم ۳ سال بعد موقع افطار بشینیم ور دل همدیگه  و باهم افطار بخوریم....

اما بدی قضیه اینه که قدر نمیدونیم....

متاسفانه زود فراموش میکنیم اون روزا رو .... این باهم بودنا برامون میشه تکرار و تکرارررررررررررررررررررر..........

باز خدا خیر بده اینجا رو که باعث شد یه خورده برم تو حس و حال اون روزا........

 

--------------------------------------------------------------------

         

یعنی این شکلک دقیقا حال و روز این روزای ماست....

توی حالت عادی محاله من زبون روزه فکر خرید به سرم بزنه.... اما در حال حاضر به شدت کمبود وقت داریم و هیچ بهونه ای هم حالیش نیست این تیکر بالای صفحه... حالا بهش بگو بابا ما روزه ایم... ما وقتمون کمه یه خورده صبر کن... یواش تر حرکت کن....

اصلاااااا و ابدا همکاری نمیکنه......

اینقده سرم شلوغه این روزا که وقت نمیشه کامپیوترو روشن کنم اصلا!!!!!! یعنی شبا که میام بخوایم با موبایل زودی همه ی وبلاگاتونو باز میکنم و میخونم و بعدم که درجا غش میکنم......

خوب از کی و کجا بگم.......

اول اینکه هنوز در پی خونه هستیم....

البته امروز دو جا رو با مامان و باباها رفتیم و دیدیم که خوششون نیومد اصلا....

به خصوص که مامان شازده کلا خیلی اهمیت میده به این چیزا....

ما هم گفتیم با این پول بهتر از اینا گیرمون نمیاد......

و من گفتم اول زندگی نمیتونیم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ اجاره بدیم... برامون سنگینه.....

بعدش امشب شازده که رفته بود خونه باباش گفته بود تو چرا نگرانی و الکی میرید این خونه های بدرد نخور رو میبینید شما کار به اجارش نداشته باشید اصلاااااااا برید خونه ای رو که به دلتونه بگیرید و کار به هیچی نداشته باشید.....

واااااااااااااااااااااااای نمیدونید چقدر خوشحالیمممممممممممم... شازده که یه بار بزرگ از رو دوشش برداشته شد... خوب به هر حال روش خیلی فشار بود سر قضیه خونه.....

البته عزیز دلم خیلی خیلی اهل کاره و اصلا کسی نیست که تلاش نکنه... اما همه ی فکرمون انه که زودتر بتونیم خودمونو جمع و جور کنیم و یه جایی رو بخریم..... و این کار باباش خیلی زودتر ما رو به هدفمون میرسونه ایشالاااااااااااااااااااااا..................

حالا با این حساب دستمون خیلی باز شد برای خونه و راحت تر میتونیم انتخاب کنیم......

همچنان به شدت به دعا نیازمندیم.........

 

بعد میرسیم به خریدای عروسی که اصلا این جوری راجع بهشون فکر نمیکردیم......

خیلی سخته و خیلی هم هزینه داره.....

جمعه رو ما پیشواز رفتیم برای ماه رمضون....

افطار هم قرار بود با بابامینا بریم کله پاچه بخوریم!!!!!!!!!!! هوس های داداش کوچیکاست....

خلاصه عصری ساعت ۴ شازده اومد دنبالم و رفتیم میلاد نور.... من که هیچی نپسندیدیم اما شازده یه پیرهن خیلی خیلی خوشمل خرید.....

از اونجا قرار شد بریم هایلند برای انتخاب عطر......

دیگه هایلند رفتن همانا و یه عالمه خرید همانا.....

تمام لوازم آرایشی و بهداشتی شازده رو خریدیم.... مارک اینتسا خرید گلم....... من که همش گفتم ژیلت یا نیوا بگیره اما گفت این مارک خیلی از اونا بهتره و آخرشم دیگه گفت مگه تو میخوای استفاده کنی اصلندش....

بعدشم رفتیم که مثلا عطر بخریم...

من که مثل همیشه در مورد انتخاب عطر عاجزم و آخرشم با کتک یکی رو میخرم.... این دفعه هم نتونستم انتخاب کنم اما شازده که از همون اولم انتخابشو کرده بود و میگفت wood میخواد....

البته بار دهم بود که میرفتیم و میگفت ... هر دفعه به یه بهونه ای منصرفش کردم اما اینبار گذاشتم چیزی که دوست داره بگیره.....هر چند با سلیقه ی من مطابقت نداره....

بعد هم به بخش هیجان انگیز لوازم آرایش رسیدیم....

دوست جونا شما برای لوازم آرایش چقدر هزینه کردین توی خریدتون؟؟؟؟؟؟؟

آخه من احساس میکنم با اینکه خیلی چیزی نخریدم یه مقدار فضایی شد قیمتش....

تازشم تقریبا هر چیزی رو از یه مارکی خریدم و حسابی هفته بیجار شد خریدام....

ریمل و پاک کننده ی چشم و همینطور شیر پاک کن و تونیک صورت رو کلارنس برداشتم.....

سایه هامو و رژ گونه رو یه مارک جدد به اسم Art deco خریدم که خیلی تعریفشو شنیدم و ه مزیت زرگ داشت و اون اینکه رنگ ها رو خودت سلکت میکردی و کنار هم میذاشتی...... ۶ تا رنگ سایه خریدم و دو رنگ رژگونه......

خط چشم و مداد چشم مشکی هم از همین مارک....

همینطور ۲تا رژ لب مایع و ۲ تا معمولی که خیلی خیلی خوشرنگ هستن.......

۲تا هم خط لب و ۲ تا مداد چشم سبز و آبی هم از مارک بورژوا .....

لاک هم که ۲ تا بورژوا و ۱ اتود و یکی بیو و یکی هم همین Art deco ......

کلشو بزاری پیش هم یه خوردست اما یه عالمه شد پولش..... کلی شرمنده ی شازده شدم من....

تازه خانومه فروشنده گفت قدره همسرتو بدون اصلا به قیمت کاری نداره و فقط میگه بهترین ها رو بدین پوست خانومم خراب نشه... الهی خانومش فداششششششششششش شه.....

خلاصه که تا اینا رو حساب کنیم و بریم به سوی افطار یه نیم ساعتی از افطار گذشته بود.....

اصلا هم انتخاب مناسبی برای افطار نبود کله پاچه در ضمن....

 

دیروز هم عصر شازده اومد و رفتیم تیراژه....  اونجا فروشگاه کارلتون حراج بود و تونستیم به یه قیمت عالی کیف آرایشی شازده رو بخریم... اما متاسفانه من چیزی پیدا نکردم که بگیرم....

بعد اونم بعد کلی گشتن من کیف سفید برای عروسی و یه کیف برای خریدام گرفتم که خیلی خیلی خوشگلن و دوسشون دارم.....  از همه ی وسایلام هم عکس گرفتم که فعلا گوشیم قاطی کرده و هر کاری میکنم متصل نمیشه.....عکسا بمونه طلب شما....

..........................................

من تو همین دو روزی که رفتیم خرید به این نتیجه رسیدم که خیلی علاقه دارم به عروس بودن...... همش برام خرید میکنن و خیلی کیف داره....... نمیشه من همیشه عروس بمونم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

.......................................

 

پی نوشت: اون روزیا با خانواده ی شازده بودیم.... یهویی هوس دمپختک کردم که مامانش بلده و ما تو خونه درست نمیکنیم.... گفتم خیلی وقته نخوردیم یهو دلم خواست.... ۲ روز نشد که زنگ زد مامانش و گفت برات دمپختک درست کردم حتما بیا ببر.... اینقده شرمنده شدم.... تازه یه عالمه برامون فرستاد..... دستش درد نکنه..... خیلی حسای خوبی بهم دست داد با این کارشون....... کلی احساس کردم یشتر دوسشون دارم.....

پی نوشت: اون روز که لوازم آرایشام رو خریدم رفتیم که به مامانش هم نشون بدیم.... مادر بزرگش هم اونجا بود.... دید اقلامی که من خریدم خیلی کمه ... کلی ازم تعریف کرد که دخمل خوب و صرفه جویی هستم و الکی نرفتم زیادی بخرم یه عالمه ازم تعریف کرد... شازده هم کلی شوکه شده بود از این حرفا... منم گفتم آره مادر جون چه خبره مگه الکی برم زیاد خرید کنم هر وقت تموم شه بازم میرم میخرم دیگه...... بعدش شازده شده بود  منم که ... بنده خدا خبر نداشت همین چند تا تیکه چقدر پولش شده بود........

پی نوشت: بچه ها توی خرید عروسی ست عروسک باربی نیست احیانا؟؟؟؟ من دیروز ۳ تا ست دیدم که همشونو میخوامممممممممممممم هیشکیییییییییییییییییی دوسم نداشت برام بخره....... خوب من عروسم دلم عروسک باربی میخواد چیکار کنم خوووووووووووووووووووووووووب

 

راستی..........

جوجوی من عاشختممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

 

دوست جونا سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا.......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این روزا خیلی خیلی قاطیم...

وقتی ندارم اما به جاش یه دنیا کار دارم....

بدترین معضلمون هم امروزا پیدا کردنه خونست....

دیگه داره خیلی دیر میشه برای خونه...

اما هیچ جایی نیست!!!!!!!!

ما میخوایم تا جایی که میشه رهن کامل بگیریم اما این روزا به خاطر اینکه بازار ساخت و ساز به لطف مملکت گل و بلبل حسابی کساده.... خیلی رونقی نداره بازارش و واسه همینم خیلی کم خونشون رو روهن کامل میدنو همه جا اجاره میخوان...

البته شازده میگه ایراد نداره اما من فکر میکنم اگه اول زندگی بخوایم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ و بلکه هم ۵۰۰ اجاره بدیم هیچ وقت نمیتونیم پس اندازی داشته باشیم.....

برامون خیلی دعا کنید که یه خونه ی خوب و رهن کامل بیابیم......

لطفا دعا کنید زودتر بیایمش.....

خریدای جهازم که یه عالمش مونده..... البته نه به این شدت....

از خرید عروسی و صبر خونواده ی شازده هم که کلا نگم خیلی خیلی بهتره..................

دیروز در راستای جهاز و اینکه از چند روز دیگه ماه رمضون میشه و بعید میدونم بتونیم صبحا راه بیفتیم بازار یا جای دیگه رفتیم بازار.......

بیشتر میخواستم مدل حلقه هاش رو ببینم... چند مدلی هم بود که بدم نیومد ازشون....

 اما در کل اون چیزی که من دلم میخواد باشه.... فکر کنم ساخته نشده باشه......

جالبه .. من خیلی انگشتر تک نگین دوست ندارم... اما اینبار یه دونه بود خیلی خوشم اومد... رفتم پرسیدم گفت ۲۱ میلیون... به سلامتی!!!!!!!!! فکر کنم یه الماس ۱ کیلویی روش بود!!!!

سرویس ها رو هم نگاه میکردم.... افسردگی گرفتم..... اون چیزی که یه خورده بدک نباشه و بشه تحملش کرد ۷-۸ کمتر نیست... دوست جونا شماها برای سرویس چقدر هزینه کردین؟؟؟؟؟؟؟


بعد اون رفتیم به سوی تیمچه...... خیلی جنس جدیدی نیورده بودن.... اما دیگه وسواس رو گذاشتم کنار و سرویس آجیل خوری کریستالم رو گرفتم.... از همون لب طلایی ها..... چون میخوام سالنم زیتونی طلایی باشه فکر کنم خوشگل میشه....

یه مدت گیرم رفته بود رو این جدیدا و فانتزی ها اما یهو احساس کردم اونا مثل اینا شکیل نمیشن.... البته اینا بازم از اون خورشیدی ها نیست.....

جای مربا و اینا هم خریدم برای یخچال....

از شهروندم که یه عالمه پلاستیک جات گرفتم... یه سری داره خارجیه خیلی صورتیشون خوشگله صذفی و براقه.... هر چیشو میبینم زودی میخرم... اصلا نمیدونم به درد میخوره یا نه......

یه سری هم از این سنگای تزیینی خریدم تا ببینم کجا استفاده میشه...

.......

 

در مورد آرایشگاه هم یه جا رفتم که خیلی خوب بود کارش اما خیلی گرون میگرفت.... ۱ میلیون و دویست.... من زورم میاد همچین پولی بدم برای آرایشگاه و شبش هم پاک کنم بره!!!!!!! خدا رو شکر که صورتم هم عیب و ایرادی نداره که بگم لازمه.....

بعد اون رفتم آرایشگاهی که مجی جون رفته بود.... یه عروسشو دیدم و خوشم اومد (مجی جان عزیزم ممنون) اما آلبومی نداشت که نمونه های دیگشو ببینم....گفت شهریور آماده میشه نمونه کاراش....

حالا باید برم کارشو ببینم و تصمیم بگیرم....

برای لباس عروس هم هنووووووز هیچ کاری نکردم........ به سرخوشی رسیدم تقریبا.......

.......

 

یه خورده درد دل دارم..... کاش اینجا هم رمز دار بود پستهاش ... چون دوست ندارم غریبه هایی که با من آشنا نیستن و احیانا گذرشون به اینجا میوفته فکر بدی راجع هم داشته باشن....

از دست خوناده ی شازده خیلی دلخورم.... تقریبا ولش کردن به حال خودش.... الهی بمیرم عشقم ساعت ۵ از سر کار نیومده میره از این بنگاه به اون بنگاه برای خونه تا ساعت ۹ شب... یعنی دیگه میرسه پیشه من چشماش قرمزه و حسابی خسته..... به خصوص که بی نتیجه هم هست گشتنامون....

تو این وضعیت پرخرجی هم اونجور که باید هواشو ندارن.... البته میدونم هر کی زندگی خودشو داره و نمیشه توقع بیجا داشت از کسی...

اما خدا شاهده بابای من که داره جهاز میخره و کلی هم خرجای دیگه داره بیشتر به فکرمونه.... همش دنبال اینه که برامون وام جور کنه.... اما وقتی شازده ه خونوادش میگه که اینطوریه کرایه ها یه بار نمیگن یه خورده بیشتر حمایت کنن....

معمولا توی عروسی خانواده ی پسر خرجشون خیلی بیشتر از خونواده ی دختره اما در مورد ما فکر میکنم بر عکس باشه....

هنوزم یاد نامزدی که به خاطر دل مامانش گرفتیم میفتم حسابی دلم میسوزه... اگه به جاش پولش رو میگرفتیم الان خیلی خیلی جلوتر بودیم.....

آها راستی ۵ شنبه پیش زندایی کوچیکش ما و مامان اینا رو دعوت کرده بود خونشون... آخه عید اومدن خونه ی ما اما ما خواستیم بریم بازدید پس بدیم چون خونشون خیلی کوچک بود معذب بودن و کنسل شد... حالا خونه خریدن و دیگه زنگ زد دعوت کرد... سر عقدمون هم نیومدن آخه....

مامان اینا برای خونشون یه سکه ی ربع بردن.... اونا هم به من کادو یه سکه ی ربع دادن و یه شال... دستشون درد نکنه......

اونجا مادر بزرگ شازده یه چیزی گفت که خیلی سوختم..... گفت من فک میکردم تو زرنگ تر از این حرفا باشی و به جای عروسی خونه بخری.... احترام سنش رو نگه داشتم و هیچی نگفتم..... اما به شازده گفتم من حاضرم نه عروسی بگیرم نه هیچ خریدی بکنم اما به جاش برای من خونه بخرید اگه میتونید و با این پولا خونه میدن!!!!!!!!

آخه فکر کرده منم مثل عروساشم که به خونه ی ۳۰ متری هم قانع بشم!!!!!!!

اتاقم به این بزرگی من جا نمیشم توش!!!!!!!!

البته شازده هم کاملا حق رو به من داد و عذر خواهی کرد....... کلا مادر بزرگشو دوست ندارم به نظرم عروساش حق دارن که  خیلی باهاش دمخور نیستن.....

خدا رووووو هزار مرتبه شکر مامان شازده اصلا اونطوری نیست.....

 

خیلی غر زدم به گمونم..... ببخشید.... کلا تو این چند روزه خلی خواستم بیام و بنویسم اما خیلی اعصابم خورد بود و اگه میومدم فقط در حد درد و دل و گلایه نمیشد حرفام.....

 

من الان دارم خیلی غصه میخورم... شازده رفت ماموریت یزد... امشب رفت و فردا شب میاد.. اما من تهنا شدم و دلم گرفته ا اینکه کلا دورانه نامزدی و عقد ما هیچ فرقی باهم نداره...( قابل توجه نگین جان) اما الان بیشتر دلم براش تنگ میشه و بیشتر ازش توقع دارم و بیشتر میبینمش دلم براش غش و ضعف میره

 *راستی وبلاگ جهیزیه هم آپ شد....

 

پست فرت.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خدایا میدونم حکمت تو بوده....

میدونم که دلت میخواست فقط و فقط با همه ی وجودم برای تو بیام و مسائل بی ارزشی مثل خرید و اینا تو ذهنم نباشه....

میدونم که خیلی زود میبریمون....

میدونم که که خوب میدونی دلم پر میزنه....

اما ...........

امروز خیلی دلم گرفته......

خدایا ما باید تو همچین روزی مهمون خونه ی پیامبرت میشدیم....

ما باید الان بار و بندیلمونو جمع میکردیم و میومدیم مهمونی....

چقدر ذوق اومدن داشتم.... خودت شاهدی....

خدایا ...... چطور شاد باشم وقتی تمام دلم اونجاست......

فقط اینو میگم که اگه به خاطر مسائل س*یاسی سفر ما رو کنسل کرده باشن محاله ازشون بگذرم......

آخه هم داییم اینا هفته ی پیش اومدن و هم مامان دوستم ۲ روز پیش....

همه میگفتن خبری نبوده و فقط تو ایران شلوغش کردن.....

میگفتن ایرانیا که از اینجا راهی میشن خیلی با تجهیزات مبرن...

دستکش و ماسک و ....

اما بعد دو روز که میبینن خبری نیست به روال عادی بر میگردن....

مثل اینکه از لحاظ س*یاسی یه خورده قاراشمیشه اوضاع........

از یه طرف حالا که نرفتیم با این فیش حجی که مامان اینا به شازده کادو دادن این دفعه که بریم شازده خان هم میاد باهامونو یه عالمه بیشتر خوش میگذره بهمون....

 

.

.

.

اما دلم تنگه....

دلم تنگه واسه گنبد سبز....... واسه بقیع خاموش... واسه حرم پیامبر.....

دلم تنگه واسه خونه ی خدا............... واسه شباش.... واسه اونجایی که روح آدم کامل میشه و هیچی کم نداره....

۱ سال پیش شاید همچین وقتایی اونجا بودم..... کاش بیشتر قدر میدونستم......

 

 

 

-----------------------------------------------------------

روز شمار این بالا که میگه همش ۲ ماه و ۱۷ روز دیگه ما همخونه میشیم....

اما هیچ کاری نکردیم هنوز....

فقط فکر کنم ۱۰ دفعه رفتیم برای خرید حلقه که اگه فکر میکنید من تا کل طلا فروشی های تهران رو نگردم میتونم بخرم اشتباه میکنید...

یعنی حتی به اون یه دونه مغازه ی پایین پاساژ ونکم رحم نکردم....

بعد کلا سلیقم یه مدلیه که حلقه نمیپسنده انگاری...

یعنی هر چی رو که میگم بریم ببینیم انگشتره.....

مثلا از یکی دو نمونش عسک گرفتم....

 

 

 

کلا انگار روحیاتم با حلقه  سازگاری نداره.....

قیمتا هم که اینقدر وحشتناکه که اصلا گفتنی نیست!!!!!!!!

تا حالا گاندی و کریمخان و اقدسیه (پاساژ صدف ) و ونک و میدون محسنی و میلاد نور رو دیدم...

گاندی از همه بهتر بود مدلاش اما خوب قیمتاش وحشتنااااااااااااااااک بود....

یعنی دیگه زیر ۳ میلیون چیزی ندیدم من!!!!!!!

حالا قائم و بازار هم مونده که باید بریم ببینیم....

 

میلاد نور هم که رفتم رفتیم فروشگاه روجا و من یه کرم پودر و پنکیک مک خریدم.... یعنی شازده کوچولو برام خرید برای خرید عروسی....

کرم پودرش ۵۴۰۰۰ و پنکیک ۵۲۰۰۰

 

مامانم که هر روز مبگه شماها دیگه نمیرسین!!!!!

راستم میگه بنده خدا هنوز از خریدای عروسی هیچی رو شروع نکردیم....

از اون ور هم فکرم به شدت درگیره خونست....

خیلی نگرانم براش ...

به نظرم داره دیر میشه...

قراره امروز شازده یاد بریم چند جا رو ببینیم تا خدا چی بخواد......

آرایشگاه و لباس عروسم هنوز هیچ فکری براش نکردم....

جهازم رو هم که دیگه اصلا نرفتم سراغش...

البته برقی ها رو سپردم چیا میخوام که دوست بابا برام بگیره...

 

دیگه اینکه شازده خان بلاخره مامان اینای من و خودش رو مهمون کرد با اولین حقوقش...

البته اولین حقوق همون دومی بود که ما به جای اولی جا زدیم....

دیگه هم هیچ خبری نیست.....

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

عیدتون با تاخیر مبارک....

ایشالااا که امسال سال ظهور آقامون باشه....

دیگه جدی جدی داریم پیر میشیم آقا..... نمیخوای بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودت و خدای بالا سرم شاهدین که لحظه ای که خطبه ی عقد رو میخوند دعای فرج شما بود و سلامتیتون..... آخه میگن سر عقد هر دعایی بکنی برآورده میشه.......

اللهم عجل لولیک الفرج....... (الهی آمین)

.........

 

 

خوب برسیم به روزالیی که گذشت و استرس هایی که کشیدیم.....

یعنی اینگده ما الان نذر ادا نشده داریم که حد نداره ...

تو رو خدا کسی داوطلب نیست کمک کنه یه وقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعارف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هستاااااااااااااااااااااا

 

۴ شنبه صبح بود که با شازده خان رفتیم آزمایشگاه ... خدا رو شکر خیلی شلوغ نبود و زود آزمایش رو گرفتن ازمون...

ما پارسال قبل اینکه رسمی بشه مراسممون رفتیم یه سری آزمایش خیلی کامل دادیم.....

همونجا بهمون گفتن که شازده تالا*سمی مینور خیلی خفیف داره اما خوب چون من مشکلی نداشتم مشکلی نبود...

خلاصه آزمایش خون از شازده گرفتن و اعتیاد هردومونم آزمایش کردن و فرستادنمون برای واکسن و کلاس ....

واییییییییییییییییییییی هنوزم جای واکسنی که بهم زدن درد میکنه خیلی درد داشت واکسنه.....

بعدم که کلاس خیلی خیلی به درد بخور آموزشی بود که یه فیلم گذاشته بودن بنده خدا اینقده قدیمی بود رنگش پریده بود....

همشم گل رز نشون میداد و پر پر میزد...

نه خداییش خیلی مسخره بود فیلمه...

مثلا آقاهه میگفت نوازش و لمس خیلی خوبه بعد یه صحنه ی هیجان انگیز نشون میداد که آقاهه داره میز رو لمس میکنه...

کلی استفاده بردیم خولاصه....

بعد اون رفتیم بالا و دیدیم که زده باید منم آزمایش بدم....

از منم خون گرفتن و گفتن منتظر باشید جوابش بیاد....

دیگه منتظر بودیم که صدامون زدن و گفتن خانوم شما هم کم خونی داری...

یعنی بگم جفتمون خشکمون زد اولش دروغ نیست...

بعد من به خودم مسلط شدم و گفتم خانوم ما تمام آزمایش ها رو کامل انجام دادیم و مشکلی نبوده اونم گفت برید پیش دکتر.....

بعدش کلی جفتمون دچار استرس شده بودم که نگو و نپرس.....

رفتیم و دکتر هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون که بعلهههههههههههههه... خانوم دچار فقر آهن هستن و ایشونم مشکوک به تالاسمی...

حالا باید برید ۱ ماه قرص بخورید بعد آزمایش بدید بینیم چی میشه....

 شازده که کاملا بدنش میلرزید منم بیشتر شوکه بودم...

به دکتر گفتم که خانوم محترم ما کامل آزمایش انجام دادیم و من هیچ مشکلی نداشتم...

گفتم الان تازه ۳ هفتست من عمل کردم و شاید از اون باشه که بدنم ریخته به هم...

اونم گفت امکانش هست...

بعد گفت اون آزمایشای قبلتو داری؟؟؟؟؟؟؟؟ منم  که اونو گم کرده بودم اما از شانس خوب آزمایشگاه آشنا بود...

گفت اگه الکترو فورز داشته باشی و بیاری حل میشه....

خلاصه سریع به بابام زنگ زدم و اونم با پزشک آزمایشگاه هماهنگ کرد و ما مثل جت رفتیم اونا رو بگیریم ...

یه سری هم آزمایش جدید ازم گرفت و با اطمینان گفت تو تالاسمی نداری و اون یکی پزشک آزمایشگاه هم تایید کرد....

سر برگه های جوابم مصیبت داشتیم ما تقریبا یه سال پیش و قبل بله برونمون آزمایش داده بودیم....

مگفتن نمیشه پرینتش کرد الان اما از اونجا که وقتی رییس آزمایشگاه پارتی آدم باشه ناممکن ها ممکن میشه شد پرینت بگیرن!!!!!!!

 

ما هم دوباره مثل جت رفتیم اونجا و دکتره آزمایشای منو چک کرد و گفت الکتروفورزت طبیعیه.....

بعد این دفعه گیر داد به سی- بی -سی.....

که پس نتیجه ی اون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم خوب شما نگفتید و منم همه ی تاکیدم رو همین بخش بود باز گفت نه و نمیشه و باید اونم باشه...

دوباره تماس و اینا که گفتن اون آزمایش طوریه که ۱ بار بیشتر نمیشه از روش پرینت گرفته بشه و هیچ راهی نداره یافتیدنش.....

و گفتن که این آزمایشی که امروز ازت گرفتیم همون سی-بی- سی بوده و عصر حاضره....

شازده که مرخصیش داشت تموم میشد و از طرفی هم کلا آرامشش رو از دست داده بود ...

منم که هیچ دست کمی نداشتم...

دیدیم دیگه تا عصر هیچ کاری ازمون بر نمیاد من اومدم خونه و اونم رفت دنبال کارش...

من که اومدم گشتم و چند تا از آزمایشای قدیمی ترم رو پیدا کردم.... و بعدم از اثرات واکسن غش کردم...

اما شازده از بس نگران بود زنگ زده بود و یه فوق تخصص خون شناس وقت گرفته بود که بریم پیشش...

دیگه عصر بیدارم کرد و راهی شدیم.....

دکتر خوبی نبود و کلا چیزی نمیدونست چون تخصص اصلیش اطفال بود...

کلا حرفی نزد که قانع بشیم...

خلاصه از اونجا تو خیابونا دنبال دکتر خون میگشتیم!!!!!!!!!

که بلاخره طرفای یوسف آبد بود یه فوق تخصص و استاد دانشگاهشو یافتیدیدم که خدایی خیلی هم حالیش بود و کامل برامون توضیح داد چی به چیه....

گفت که از روی آزمایشای شازده معلومه که بتا تالاسمی مینور نداره و خفیف ترش یعنی آلفا رو داره....

در مورد من هم گفت که احتمال ۹۰٪ هیچ نوعی از تالاسمی رو ندارم و فقر آهنم هم مربوط به عمل و این دوره  بعدش میشه.... و برام دارو داد که مصرف کنم تا به امید خدا رفع بشه...

بعدم برامون نامه نوشت که مشکلی برای ازدواج نداریم و گفت اینو بدین مجوز براتون صادر میشه...

تا حدی خیالمون راحت شد اما بازم نه کاملا بازم یه عالمه نذر و نیاز کردیم و...

در این جا من یادم افتاد اگه احیانا فردا عقد باشه من هیچی ندارم که بپوشم....

با اینکه هیچ دل و دماغ خرید ندشتم رفتیم هفت تیر....

و همون اولین مغازه به طور کاملا از سر باز کنی یه مانتوی کرم خریدم.... این یعنی واقعا حوصله نداشتم چون من اگه چیزی خوشم هم بیاد تا کل مغازه ها رو نگردم نمیخرمش.....

و دیگه حاضر نشدم روسری و شلوار ا دامن بگیرم...

گفتم اگه صبح مجوز و دادن این کارا رو هم انجام میدیم....

برگشتیم خونه و با کلی استرس شب رو به صبح رسوندیم...

شب خوبی نبود اصلا....

کل دلم گرفته بود....

همشم این شعر احسان خواجه امیری مومد توی ذهنم و هر کاری میکردم دور نمیشد....

میخوندم و گریه میکردم......

 خدا ما رو برای هم نمی خواست ...

فقط میخواست همو فهمیده باشیم.... 

 بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست....

فقط خواست نیممونو دیده باشیم....

تموم لحظه های این تب تلخ ....

خدا از حسرت ما با خبر بود....

خودش ما رو برای هم نمی خواست....

خودت دیدی دعامون بی اثر بود....

چه سخته مال هم باشیم و بی هم...

میبینم میری و میینی میرم.....

تو وقتی هستی اما دوری از من.....

نه میشه زنده باشم نه بمیرم.....

نمیگم دلخور از تقدیرم اما......

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق......

فقط چون دیر باید میرسیدیم.....

 داره تو دست ما میمیره این عشق......

تموم لحظه های این تب تلخ ....

خدا از حسرت ما با خبر بود.....

خودش ما رو برای هم نمی خواست .....

خودت دیدی دعامون بی اثر بود......

خدا ما رو برا هم نمی خواست .....

فقط میخواست همو فهمیده باشیم.....

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست ....

فقط خواست نیممونو دیده باشیم..........

 

یهو یاد امام رضا افتادم...

یادم افتاد که ۳ شب پیشش روبروی حرمش نشسته بودم و خودم و زندگیمو سرده بودم دستش...

یهو خیلی آروم شدم...

با آرامش خوابیدم تا صبح......

صبحش شازده اومد دنبام و رفتیم دکتر که نگاه کرد گفت ظاهرا مشکلی نیست اما ازمون تعهد گرفت و گفت مراحل اداریه....

به منم گفت بعد ۱ ماه قرص که خوردی بیا و آزمایش بده ایشالا که رفع شده مشکلت.....

و.............................................. گواهی رو صادر کرد........

و ما موندیم و یه خروار کار انجام نشده....

سریعا رسیدیم خونه و من و مامان رفتیم آرایشگاه...

وای چشمتون روز بد نبینه...

اینقدر اینبار دیر رفتم آرایشگاه که نمیشد بند بندازم...

خیلی وحشتناک شده بودم...

آخرشم یه طرف صورتم رو مومک انداختم که احتمالا مشتری دائمش میشم.....

بعد اون اومدیم خونه و تازه مهمونامون رو دعوت کردیم....

بعدشم رفتیم که خرید کنیم...

منهک همین نزدک خونمون از این ماانتو دامن هایی که سفیدن و یه خورده روش کار آبی داره دیدم و خریدم و یه روسری سفید با راه های آبی هم دیدم که اونم گرفتم....

مامان هم یه مانتوی مجلسی گرفت...

بعد رفتیم خونه ی خالم و من پریدم حموم...و بعدشم دختر خالم آرایشم کرد...

قرار بود بابا بیاد دنبالمون و بریم خونه لباس بوشیم و بعد بریم محضر......

شما فک کن ساعت ۳۰/۷ بابام زنگ زده که من نمیرسم بیام آژانس بگیرید بیاید!!!!!!

عقد ما ساعت چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۹ شب.....

خیابونا  شب عید در چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قیامت.....

آژانسا هم که قربونش برم هیچ کدوم ماشین نداشتن....

دیگه زود به بابا زنگ زدیم که بیاد خودش که ما نمیتونیم بیایم با این اوصاف....

وای چه استرسی گرفته بودیم...

بابا یه ربع به ۸ اومد دنبالمون و ما ۱۰/۸ رسیدیم خونه....

عمو و زن عموم هم اومدن....

تا از خونه راه بیفتیم کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۵/۸....

شازده کوچولو هم زنگ زد و من تازه سوار ماشین بودم و الکی گفتم تو اتوبانیم...

واقعا فکر میکنم معجزه شد که ما ۰۲/۹ رسیدیم دم محضر...

البته یه بار که شازده زنگ زد و گفت عاقد میخواد عقدو بخونه پس شما کجایید بابام گفت بگو شروع کنه تا ما برسیم

رسیدیم و من چادر عروس خوشگلمو پوشیدم.....

شازده اینا یه عالمه شیرینی و رانی و یه سبد گل خوشگل هم آورده بودن ....

بعدشم قرآنمونو باز کردم و شروع به خوندن سوره ی نور که تاکید شدده سر عقد خوندنش.....

حواسم به هیچ چیز و هیچ جا نبود.....

قرآن میخوندم و دعا میکردم...

برای فرج آقا...

برای سلامتی پدر و مادرم و شازده و پدر و مادرش و برادرامون و خودم...

برای سلامتی همه...

برای خوشبختیمون...

برای وفاداریمون...

برای زندگی خوب...

زندگی سالم..

برای رزق و روزی حلال و زیاد...

برای فرزند سالم و صالح....

برای عاقبت به خیریمون....

برای خوشبختی همه ی جوونها..... برای همه ی اونایی که آرزوی بچه دارن.... برای همه ی دوستای وبلاگی...

خیلی به یاد لیمو شیرین بودم... کلی از خدا خواستم عروسیش خوبه خوب باشه....

برای همه دعا کردم......

تنها چیزی که از اون ساعت یادمه همینه...

بعد صدامون زدن و یه عالمهههههههههههههه ازمون امضا گرفتن...

امضاهای اول رو حسابی دستم میلرزید....

وقتم که نبود بخونم ببینم چی امضا میکنم!!!!!!

فقط یه تیکه دیدم نوشته زوج همسر دیگری ندارد!!!!!!!! منم امضا کردم....

بعد رسیدیم به خطبه ی عقد......

 داشتن بالای سرمون قند میسابیدن و خالم کنارم ایستاده بود...

یادمه داشتم دعای فرج می خوندم....

واقعا احساس میکردم دارم خواب میبینم....

عاقد بار اول خطبه رو خوند و خالم هی میگفت الان نگی هاااااااااااا....

عروس خانوم وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عروس رفته گل بچینه....

گل به این خوشبویی رو چیده..... (الهی قربون گل خوشبوی خودم برم من)

برای بار دوم میپرسم... عروس خانوم وکیلم......؟؟؟؟؟؟؟

عروس رفته گلاب بیاره....

برای سومین بار میپرسم ....

عروس خانوم وکیلم شما رو ه عقد آقای شازده کوچولو با مهریه ی معین و نمیدونم چی چی در بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟

عروس خانوم زیر لفظی میخواد.....

مادر شوهرمم یه جعبه بهم داد که دیگه نرسیدم بازش کنم.....

با اجازه ی امام زمانم.... پدر و مادرم و همه ی بزرگتر ها ... بلههههههه

فک کنم صدام از ته چاه دراومد اون لحظه....

همون لحظه هم شازده خان بدجنس گفت دیدی چی شد بلاخره انداختنت به من منم گفتم خوب بله نگووووو اگه راست میگی......

بعدم از شازده پرسید که آقا فکر میکرد باید مثل من ناز کنه و ۳ بار براش بخونن.....

که خالم و مامانش گفتن چرا جوا نمیدی و بلاخره ایشونم بله گفتن.....

بعدش باز من شروع کردم به قرآن خوندن و دعا کردن تا خطبه رو کامل خوند ....

بعدشم گفت حلقه هامونو بیارن دست کنیم...

که من چون وقت نداشتم نخواستم هول هولکی حلقه بخرم و همینطوری برای نمایشی انگشتر نشونم رو دست کردم...

اما حلقه ی شازده رو براش خریده بودیم و من دستش کردم...

من که خودم حلقشو انتخاب کردم و یه عالمه دوسش دارم....

 

 

بعد از مراسم حلقه  برامون دعا کرد و گفت باباهامون بیان برامون دعا کنن.....

الهیییییییییییییییییی بابامو که بغل کردم بغضم ترکید....

بابای شازده بهش یه نم سکه داد و بابای من هم.. یه فیش حج عمره......

بعدم مامان شازده کوچولو جایزه  منو باز کرد و بهم داد....

 

خیلی وقت بود دلم میخواست یه النگو بخرم....

شازده خان هم به خوانواده گفته بود و اونا زحمتشو کشیده بودن....

بعدشم که مامان خودم و یه عالمه بغل کردم و ماچ و موچ....

مامانم هم بهم یه سکه ی دو و نیم پهلوی کادو داد....

اینقده بزرگه کلی ذوق میکنم....

 

 

اینم سکه ی من در مقایسه با سکه ی تمام بهار آزادی....

 

 

 

 بعد هم همه اومدن و تبریک گفتن و کادو دادن که من برای اینکه یادم بمونه منویسم کی چی بهمون داده....

مادر بزرگ شازده یه سکه ی نیم...

خالم یه سکه ی کامل...

دختر خالم یه سکه ی ربع...

داداش شازده یه سکه ی ربع...

داداش بزرگه من ۱۰۰ تومن...

داداش وسطیم یه سکه ی ربع...

داداش کوچیکه هم یه سکه ی ربع....

دایی سومی یه سکه ی کامل....

عمه کوچیکم یه سکه ی ربع...

عمو سومی هم یه سکه ی ربع...

دوست بابام هم که به عنوان شاهد عقد دعوتش کرده بودیم به من و شازده نفری یه سکه ی ربع....

دست همشون درد نکنه اما اینا رو اینجا نوشتم چون باید همشون رو تو عروسی بچه هاشون جبران کنیم.... هر جا دگه بنویسم گم مشه و منم که حافظه ندارم مادر.....

 

از طرف شازده اینا که هیچ کی نبود ... فقط خودشون بودن و مادر بزرگ و پدر بزرگش....

از طرف ما هم همه نتونسته بودن بیان.....

اما بازم یه عالمه بودیم...

ما خیلی پر فامیلیم آخه...

بعدم یه عالمه عکس انداختیم با همه ...

بعدشم دگه محترمانه اومدن بیرونمون کنن از محضر چون یه سری دیگه اومده بودن برای عقد...

برامون دعا خوندن و مامانامون دستامون رو ه دست هم دادن...

از زیر قرآن هم رد شدم و رفتیم.........

 

بعدش دیگه همه رفتن...

بابام هم مامان اینای شازده و مادر بزرگشینا رو دعوت کرد برای شام...

رفتیم و جای همتون خالی خیلی خوب بود.......................

و اما بعد از اون من موبایلم دست دختر خالم جا مونده بود و با شازده رفتیم اونو بگیریم.....

یه جا گردو تازه میفروختن و منم که هلاکشم...

شازده هم برام یه عالمه خرید...

بعدمممممممممم....

 

توی شهرک غرب بود که اولین بوس زن و شوهری رو از لپم گرفت......

دگه موبایل رو گرفتیم و در راه برگشت هم من لپشو بوس کردم....

اما یه حس ها عجیبی داشتم....

اصلا باورم نمیشد اونی که الان کنارمه دیگه اسمش توی شناسناممه....

قراره یه عمر باهم زندگی کنیم....

قراره مرد زندگیم باشه...

بعدشم هر دومون باهم برای خوشختیمون دعا کردیم...

از خدا خواستیم هیچ وقت مشکلات نزارن از همدیگه و از خدامون دور بشیم........

بعدم دیگه شازده منو رسوند و یه چایی خورد و رفت خونشون...

منم گردوهامو خوردم و از خواب بیهوش شدم.................

 

 

و این بود خاطرات ۱۵/۰۵/۱۳۸۸ .... و شب نیمه ی شعبان......

که برای ما یه روز مهم شد....

شاید مهمترین روزی که تو زندگی آدم به طور اختیاری انتخاب میشه....

ممنونم از صاحب اون شب که این قدر هوامونو داشت و اجازه داد شادیمون با جشن میلادش کامل بشه...................

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این پست خیلی طولانیه اگه کار داریدو حوصله ندارید فقط پی نوشت ها رو بخونید

 

بازم من رفتم و چند روزی غیبت داشتم که حالا میگم برای چی بود.....

بزارید این ماجرای بیمارستان رو بگم تموم شه که خودم خسته شدم دیگه....

 

تا اونجا گفتم که برای آزمایش بینایی سنجی رفت با خواهرش....... و مادرش موند توی اتاق پبش ما....

دلم برای اون هم خیلی میسوخت... هر چی باشه مادر بود و نگران سلامتی بچش...

کلی با مامان درد و دل کرد...

میگفت خانوم آخه کی تا یه خورده دست و پاش سر میشه یه راست مشکوک میشه به ام- اس....

میگفت با دکتر خانوادگیمون که این دختره ی ورپریده دیگه قبولش نداره حرف زدم گفته از کم خونیه.....

و خیلی حرفای دیگه...

مثلا اینکه میگفت حرفه من مادرشو که خیرشو میخوام ول کرده چسبیده به این خانواده ی شووورش که ۲ روزه پیداشون شده....

دل پری داشت خلاصه..

بعدش همون موقع ها بود که با خواهرش اومد....

با چشمای گریون..... با یه اوضاع خیلی بد....

من که وا رفتمممممممممممممممممممممم...

حتی دیگه هیچی هم ازش نپرسیدم...

فقط از ناراحتی میلرزیدم.....

مادر طفلکیش که همش میکوبید تو سرش....

و اون فقط گریه میکرد.....

اثرات نمونه برداری از آب نخاع هم تازه داشت خودشو نشون میداد و حسابی کمر درد داشت بنده ی خدا......

فورا هم رفت رو تخت و مثلا خوابید... با چشمای گریون....

از خواهرش پرسیدم جواب آزمایش چی گفته گفت هیچی فقط گفته طبیعی نیست...... اما نتیجه ی اصلی باید با جواب همون آزمایش نخاع بررسی بشه.....

اتاق شده بود ماتمکده....

تا وقت ملاقات رسید و نامزدش اومد و اون یکی مهربانو کلی گریه کرد و نامزدشم حسابی باهاش مهربونی کرد و آرومش کرد و گفت الکی آبغوره گیری راه ننداز هر چم باشه بیخ ریش خودمی و ۸ مرداد باید بله بگی... نگی هم با کتک میگیرم ازت.....

تازشم باور کنید من فضول نیستم اما خوب شنیدم که یه چیزاااااایی هم بهش گفت که مهر بانو در جوابش گفت خیلی بی تربیتی

 

خلاصه منم که انقده پکر بودم و حالم گرفته بود که مریضی خودم و عمل فردام یادم رفته بود و هم وقتی بابام یا داداشم یا شازده اومدن فقط همه ی حرفم راجع به اون بنده خدا بود....

خلاصه بازم شازده موند پیش من و بقیه رفتن....

بازم کافی شاپ راه انداختیم و کلی خوش گذشت در جوار هم جومونگم دیدیم تازه...

بعد جومونگم باز اومدن و آقایون رو بیرون کردن....

اون شب اومد آنژوکت منو عوض کنه چون دیگه سرمم نمیرفت از بس که از اولشم بد وصل کرده بودنش.....

که منم از موقعیت استفاده کردم و قبل اینکه بعدی رو وصل کنه پریدم حموم...

بعدم کلی با هم اتاقیم حرف زدیم و کلی دلداریش دادم....

کلی گریه کرد...

میگفت احساس میکنم دارم زندگی نامزدمو تباه میکنم.....

گفت احساس خودخواهی بدی دارم....

اما بدون اون نمیتونم ادامه بدم...

گفت که هیچ وقت توی تصوراتش هم همچین روزگاری رو نمیدیده.....

براش از ویولت گفتم..... فکر میکنم همتون بشناسیدش... http://violet.special.ir/

گفتم اولا که هنوز بیماری تو مشخص نیست اما اگه هم باشه باید زندگی کنی مثل قبل و بلکه هم پر انگیزه تر.....

گفتم اگه تو هم جای نامزدت بودی کنارش میموندی...... گفتم انتخاب همراه فقط برای خوشی ها نیست....

اما باید اینجا اعتراف کنم خودمم خیلی حالم بد بود.... بیشتر اینا رو میگفتم که خودم آروم بگیرم...

اما اگر من جای اون بودم محال ممکن بود زندگی شازده رو تباه کنم.....

خلاصه اون شب نسبتا راحت خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم که هوا داشت روشن میشد....

صح اول وقت گان و کلاه و دستبند و سایر ملزومات اتاق عمل رو برام آوردن....

مامان و بابا هم زود اومدن.....

دکتر ساعت ۹ اومد و معاینه کرد و گفت ۱۱ اونجا باشه....

خیلی ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم....

شازده زنگ زد و میخواست بیاد که نذاشتم... اگه میمومد اونجا دور از جونش از استرس داغون میشد....

گفتم به کارت برس و بعد عمل بیا... گفتم سرش به کار گرم باشه بهتره...

مامانش زنگید و کلی دلداریم داد.....

ساعت خیلی زودتر از اون که منتظر بودم گذشت...

حدود یه ربع به ۱۱ بود که اومدن منو ببرن....

مامان و بابام هم خیلی ترسیده بودن و رنگ و روشون پریده بود...

حتی مهلت ندادن باهاشون خداحافظی کنم.....

با هم اتاقیم هم بای بای کردم و رفتم... یعنی به زور بردنم....

یه اتاق کاملا آبی....

تا رسیدم گفتم من میخوام برم دستشویی.... کلی غر زدن و دعوام کردن اما رفتم...

بعد عمل تا چند ساعت نمیشه آخه....

اگه هم اذیت شی سوند وصل میکنن... دروغ چرا از سوند بیشتر از عمل میترسیدم و کلی هم به دکترا و پرستارا التماس کردم یه وقت به من سوند نزنن....

دکترم هم گفت تا وقتی اذیت نشی از سوند خبری نیست.....

اون لحظات با خدا حرف میزدم ... خیلی خیلی نزدیک میدیدمش....

حتی گفتم اگه قراره ببریم پیش خودت من راضیم... فقط به خونوادم صبر بده .... نزار شازده کوچولوم اذیت بشه....

اشهدمم خوندم.....

از بعدش دیگه چیزی یادم نیست.....

وقتی چشم باز کردم که به شدت درد داشتم...

بازم یه اتاق آبی ...

میدونستم توی ریکاوری هستم...

فقط از درد ناله میزدم و التماس میکردم برام مسکن بزنن....

انقدر گفتم که پزشک بیهوشی اومد و گفت فشارت به شدت پایینه و اصلا نمیتونی مسکن بگیری... پس تحمل کن....

فکر کنم یه نیم ساعتی ناله زدم تا دیگه همه کلافه شدن و منتقلم کردن بخش.....

همش بین خواب و بیداری بودم و حتی توی خواب هم درد زیادی داشتم...مامان و بابا و هم اتاقیم منتظرم بودن.....

با کلی دل نگرانی....

بعدا مامان تعریف کرد وسطای عمل بوده که پرستاره خیلی هول و آشفته میاد میگه پدر مهربانو کیه فوری بره بالا دم اتاق عمل دکتر کارش داره....

میگه قلبمون هری ریخت و حسابی هول شدیم... حتی هم اتاقیم هم طفلکی کلی ترسیده بوده.....

میگه بابات نفهمیده چطوری رفته و رسیده به اتاق عمل.....

که دکتر یه بسته بهش میده که حاوی ۱۴ عدد ناقابل سنگ که حتما ازشون عکس میزارم بوده که تو کیسه صفرای من بوده..... جالبه که توی سونو گرافی فقط ۳ تاش دیده شده...

و از اون مهمتر اینکه به بابا گفته این سنگ ها باعث پوسیدگی کیسه ی صفرا شدن و عفونیش کردن و الانم صفرا دچار گانگریت حاد شده و باید درش بیاریم....

فکر کنم شازده هم یه ۱۰۰ باری زنگ زده بود..... و کلی نگرانی داشته

خلاصه که تا حدود ۶-۷ ساعت بعدش هیچ مسکنی برام نزدن و من یه عالمه گریه کردم و درد کشیدم...

انگار فشارم رو ۷ بوده....

فکر کنم ساعت ملاقات بود که شازده و مامانش اومدن...

من که همچنان گیج بودم اما پیشم بودن و کلی حرف میزدن.....

تو همون حالت خواب و بیداری دکتر هم اتاقیم اومد و گفت که.....

شکر خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ام - اس نبوده بیماریش و یه لخته ی کوچیک داره تو مغزش که با دارو رفع میشه....

توی اون حال هم خوشحال شدم...

خودشم اومد و کلی خوشحال بود...

همون لحظه هم مرخصش کردن....

اومد و تلفنشو برام نوشت و تلفنم رو گرفت و با کلی امید و شادی رفت......

اون روز مامان پیشم موند و بقیه رفتن...

شازده کوچولو برام یه گل خوشگل بزرگ آورده بود....

 

کلی ناراحن بود بچم... همش بغض داشت.....

بعد از ساعت ملاقات بود که اومدن و فشارم رو گرفتن که به ۹ رسیده بود وبلاخره یه مسکن برام زدن و ۲-۳ ساعتی خوابیدم.....

شب بود که دستشویی داشتم اما از ترس سوند و لگن و این چیزا به روی خودم نمی آوردم.... یه بارم که پرستار اومد گفتم من کی میتونم بیام پایین که گفت فردا صبح.....

خلاصه نصفه شب بود و منم به شدت دستشویی داشتم که یه پرستار اومد گفت لگن میخوای منم گفتم نه تا صبح صبر میکنم که گفت نمیشه و دکترت تا ۱ ساعت دیگه وقت داده وگرنه باید سوند بگیری....

منم از ترس سوند به لگن قانع شدم.....

اما خداییش تو این بیمارستان اصلا حیا ندارن و نمیزارن برای آدم هم بمونه!!!! اه.....

فکر کنم هر ۴ ساعت برام مسکن میزدن ...

اینقده خوب بود... تا تزریق میکرد به ۵ دیقه نرسیده میخوابیدم....

واااااای بگم از صبح...

ساعت ۸-۹ بود که ۲ تا پرستار .... بهتره بگم جلاد اومدن و گفتن یالا بیا پایین باید راه بری.....

مگه میتونستم....

اینقده گریه کردم که نگو...

بهشون گفتم شما برید من خودم پا میشم که قبول نمیکردن.... آخرشم انقد بد منو بلند کردن که مردم از درد.. همونجا هم بهشون گفتم خیلی سنگ دل و جلادن تا روز آخرم از حرفم بر نگشتم و تا میدیدمشون بهشون میگفتم همینو.....

دکترم اومد .... گفت خیلی عمل سختی داشتی و فقط خدا بهت رحم کرده که از چند روز قبل چیزی نخوردی.... گفت اگه خورده بودی با توجه به پوسیدگی صفرا عفونت تو بدنت پخش میشد و میمردی....

بعد تو اون حالت من خوچحال خوچحال میگم آقای دکتر من چند تا بخیه خوردم؟!!!!

دکتره هم بعد اینکه کلی کلفت بارم کرد گفت....

من میگم داشتی میمردی تو میگی بخیه......

خلاصه که خدا خیلی خیلی بهم رحم کرده بود....

تا عصر هم چند باری به زور پا شدم و راه رفتم...

بعدشم که شازده اومد پیشم و مامانم به هوای اون رفت تا خونه که یه حموم بره و برگرده.....

که همچین که اونا رفتن مامان و بابای شازده زحمت کشیدن و اومدن دیدنم.... با یه گل خیلی خوشگل و ناز....

بعدم که اونا رفتن شازده خان شد مثل این آقا بد اخلاقا و به زور منو بلند میکرد و راه میبرد..... اونجا هم کلی برام حرف میزد که چند روزه نه چیزی خورده و نه خواب راحت داشته...

میگفت که بعد عمل تازه یه نفس راحت کشیدم....

الهی من بمیرم که همه رو این همه اذیت کردم و نگران.....

شب هم که باز مامان اومد جای شازده ...

فرداش بود که دختر خالم زنگ زد و مامان بلاخره بهش گفت و عصری اومدن ملاقاتم..

آها همون روز بود که صیغمون هم تموم شده بود و دیگه شازده خانم نمیتونست بمونه پیشم و با بابام اومد و مثل پسرای آقا با بابام هم رفت

دیگه فردا شبش یکی از دختر خاله هام موند پیشم و پس فرداش هم یکی دیگشون...

منم که نسبتا بهتر بودم و راه میرفتم و کلی میگفتیم میخندیدیم

کلی هم با همه دوست شده بودم برام چایی میاوردن و کلی تحویلم میگرفتن....

اما دیگه ۱-۲ روز آخر داشتم دق میکردم اونجا...

حسابی کلافه شده بودم...

دلم هم برای شازده خان کلی تنگ شده بود..... و یه وقتایی که تنها میشدم همش گریه میکردم....

دگه شب مبعث بود که بابا از دکتر پرسید کی مرخصش میکنید اونم گفته بود پس فردا ... بابا هم گفته بود آخه شیرینی خورانشه فردا....

البته دروغ نگفته بود و قرار بود مبعث حاج آقایی بیاد و صیغه رو تمدید کنه...

دیگه صبح مبعث بود که مرخص شدم....

 و از اونجااااااااااااا یک راست رفتیم خرید آخه یه جایی حراج کرده بود گل مصنوعی و مبل و چیزای دیگه اونم روز آخرش بود....

دیگه ما هم رفتیم و یه عالمهههههههههههههههههههههههه گل خریدم و البته تزیناتی های دیگه...

البته خیلی بهم فشار اومد و حسابی اذیت شدم بعدش...

اما سرو جانم فدای خرید....

 

 

آخیش تموم شد.......

خدایا ...... به جز برای نی نی دار شدن دیگه هیچ وقت کارم رو به عمل و بیمارستان نکشون.....

خدایا گذر هچ کدووم از دوستای وبلاگیم هم جز برای نی نی آوردن به بیمارستان نیفته...

خدایا گذر شازده کوچولو و شوهرای همه  دوست جونام رو هم جز برای ملاقات نی نی و مامان خوشگلش به بیمارستان ننداز....

خدایا پدر و مادر هامون رو هم همیشه سالم باشن و گذرشون به بیمارستان نیفته.........

 

 

 

پی نوشت: دیدید بازم نشد ما صیغه بشیم...

واقعا قسمت نیست و انگاری خدا نخواد....

چند باز اقدام کردیم و حتی یه عالمه راه رفتیم اما نشد که بشه.....

به همین منظور.........................................

 

در یه آن تصمیم گرفتم به جای صیغه برای نیمه ی شعبان عقد کنیم و در کمال ناباوری دیدیم همه ی کارا خود به خود جور شد....

حتی محضر ها که برای همچین روزایی خیلی زود پر میشد شانسا یه جا بود که با دوست بابا آشنا دراومد و برای شب نیمه ی شعبان بهمون وقت داد.....

حسابی هم کار داریم و منم که چند روزی نبودم.....

امروزم که رفتیم برای آزمایش نوشته بود نباید استامینوفن کدئین و رانتیدین و چیزای دیگه مصرف کرده باشین که شکر خدا من که هر روز  ۲ تا رانیتیدین  دارم میخورم بعد عمل و شازده خان هم یهویی دیروز سرش درد گرفته بود و کدئین خورده بود...

نوشته تا ۳ روز نمیشه آزمایش بدین...

اما یه جای رفته بود پرسیده بود شازده که گفته بودن امروز حسابی مایعات بخور و فردا بیاید برای آزمایش....

حالا دیگه توکل به خدا...

حسابی برامون دعا کنید...

تازشم طبق معمول من یه مشکل حاد و جدی و ۱۰۰ البته همیشگی من چی بپوشم دچار شدم و هیچی ندارم بپوشم......

آرایشگاه هم که فکر کنم یه ۲ ماهی هست روی منو ندیده و دیگه رویی نمونده بمونه از بس شکل و هیبت گوریل پیدا کردم....

 

و حالا دلیل چند روز غیبت....

اون روز یکه من عمل کردم قرار بود دقیقا ۵-۶ روز بعدش بریم مشهد... که از دکتر پرسیدیم و گفت تا ۲ هفته اصلا نمیشه.....

خلاصه کلی دلمون شکست و غصه خوردیم....

تازه من عذاب وجدان هم داشتم که به خاطر من بابا اینا هم از زیارتشون جا موندن....

کل با امام رضا حرف زدم و از غصه هام گفتم براش....

تا اینکه به طور کاملا ناگهانی خبر رسید جمعه ای که گذشت طلبیده شدیم و میریم مشهد....

امام مهربونم..... مطمئن بودم که تویی که تو تموم لحظه های باهم بودن من و شازده کوچولو بودی تو روزای پر از استرس قبل از عقد ولم نمی کردی ....

مطمئن بودم که میدونستی دلم آروم و قرار نداره....

میدونستی که تا نیام و حضوری ازت کسب اجازه نکنم هیچ بله ای نمیاد روی زبونم....

منو طلیبیدی و گذاشتی از همه ی دل نگرانی هام...از همه ی شک و تردید هام و از همه  حرفای دلم برات بگم و آروم برگردم....

 

خدا وکیلی اگه بگم یاد همه ی دوستای وبلاگیم اونم به اسم بودم اغراق نکردم.....

 

همه ی اونایی که عروسی در پیش دارن.....

لیمو شیرین عزیزم که الهی خوشبخت بشه.... و عروسیش بهترین شب زندگیش باشه....

شهرزاد که خیلی خیلی به یادش بودم....

الهه که ایشالااااا همیشه ی همیشه خوش باشه و شاد زندگی کنه در کنار امیر آقا.....

غزل که یه عالمه از خود امام رضا خواستم زودتر همه کارشون روی روال بیفته برن سر خونه زندگیشون...

دردونه که راستش بیشتر بابای نازنینش توی ذهنم بود و سلامتیش رو خواستم....

هلیا که که اصولا خیلی به یادشم....

خانوم جون که الهی خدا یه نی نی خوشگل و توپول بهش بده که نزاره شبا یه خواب راحت داشته باشه...

ملیحه گلم... سانای عزیزم....

نگین خانوم جون که ایشالا زودی آقا مجیدش درسش و بخونه و با دست پر بیاد پیشش.....

سیندرلا ی خوبم که ایشالا شاهزاده ی خوشبختیش بیاد و بتونه با همه ی وجودش شاد و خوشبخت باشه.....

فلفل بانو که خوب ددگاهمون راجع به خیلی چیزا شبیه به همه....

مهسا جان که ایشالا این روزای سخت تو زندگیش زودتر بگذرن و به قسمتای خوبش برسه....

آزی که کاش زودتر شرایطشون جوری بشه که بیشتر با همسرش باشه و از زندگیشون لذت ببرن...

سمیر که اونم بتونه روزای قشنگ جوونیش رو در کنار همسرش باشه....

بانوی مرداد........ که خیلی از حرفاشو از عمق وجودم میفهمم......

ورونیکا و یه عالمه آرزوی خوب براش...

سارا سارا و سارا (مترجم سکوت ) هم که خودشون اونجان و حسابی باید من و دعا کنن.....

کلوچه خانوم و آلیس و گیتی عزیزم و ساناز و گلاب جون و نبات خانومی و ممو و ..... خلاصه همه و همه تو ذهنم بودین.....

حتی بعضی ها که میخونمشون و اونا شاید اینجا نیان و منم نشناسن ...

مثل گیلاسی و صمیم و ویولت و موسیو گلابی و شراگیم و شیده و پگاه و ..........................

 

من که فکم و انگشتام مردددددددددددددددددددددددددد

بنده خدا شما......

 

من یه عالمه کار دارم .... مادر جاننننننننننننننننننننننننن

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام

من اومدم البته بازم با یه تاخیر کوچولو...

اون روز که آپ کردم اینقدر بعدش دردم زیاد شد که دیگه اصلا نتونستم بشینم...

دیروزم که صبحش رفتیم برای کشیدن بخیه و بعدش از اونجا که من در بدترین حالتم از دیدن اجناس و خرید کردن لذت میبرم از سر قلهک تا حدودا سر میرداماد رو پیاده رفتیم و منم به خیال ابنکه دیگه بخیه هامو کشیدم و خوب خوب شدم سرخوش بودم...

اما آخرش خیلی اذیت شدم و سریعا با مامان دربست گرفتیم و پریدیم خونه تا من دوران نقاهتم رو طی کنم.....

دیشبم با گوشی آنلاین شدم و تا ساعت ۳ داشتم وبلاگ سمیر رو میخوندم.......

الانم در خدمت شمام و میخوام بقیه ماجرای عمل رو بگم....

اینا رو اینجا مینویسم تا خیلی چیزا رو یادم بمونه....

........

 

از اونجایی که تا اسم بستری توی بیمارستان میشه اولین کار وصل سرمه توی اورژانس تنها کاری که برای من انجام دادن وصل آنژوکت بود که اونم به حدی بد زد که از همون اول درد داشتم...

بعدش ویلچر آوردن و پبش به سوی بخش ۸....

یه اتاق خوب و روشن که شانسا من سمت پنجره بودم.... خدا میدونه من جای تاریک دلم میگیره.....

خلاصه دیدم یه دختر خیلی شاد و خوشگل و با آرایش کامل هم اتاقیمه که با نامزدش تهنا تو اتاق بودن و ما بزمشون رو خراب کردیم....

 

دیگه تا لباس بیمارستان رو آوردن و فشار خون و درجه تب هم که عضو لاینفک بیمارستانه ...... خلاص شدم اما حالم هیچ خوب نبود و کلی درد داشتم....

گفتن دکتر فردا صبح میاد اما دستور دارویی داده منم گفتم برام یه چیزی بزنین بتونم ۱ ساعت بدون درد بخوام.....

خوب حالا یه چیز بگم که دقیقا همون روز که من بستری شدم مامان شازده کوچولو ما رو دعوت کرده بود نارنجستان برای تفلدش.... که تقریبا میشه گفت من گند زدم به همه برنامه های بقیه ...

البته من به شدت اصرار داشتم که بقیه به برنامشون برسن اما هیچ کس قبول نکرد و اونجا رو کنسل کردن....

و اینم بگم که خدا چه رحمی به من کرد...

من تقریبا از جمعه که از شمال برگشتیم تا عصر دوشنبه که بستری شدم هیچی نخورده بودم... یعنی نمیتونستم و حالت تهوع داشتم...

اما قرار بود ۱شنبه شب بریم نارنجستان که چون از قبل رزرو شده بود و جا نداشت موکول شد به دوشنبه....

من از جمعه تقریبا ناشتا بودم.... و دکتر بعد عمل گفت اگه چیزی خورده بودی کیسه صفرات که پاره شده بود و عفونی... تمام عفونتش توی بدنت پخش میشد و احتمالا میمردی!!!!!!  به همین صراحت گفت... باور کنید...

 

دومین کاری که قرار بود انجام بدیم قرار نهایی سالن بود که خیلی تاخیر افتاده بود و ترسیدیم با کس دیگه قرار داد ببنده... آخرین مهلتی هم که داشتیم بریم همون دوشنبه بود......

دیگه بعد جابجایی و بستری شدن به شازده زنگ زدم و بچم یه عالمه ناراحت بود و غصه میخورد اما میخواست به من روحیه بده.... گفت به محضی که شرکت تعطیل شد میام پیشت که من گفتم نه.... از همه واجبتر سالنه که اگه کنسل شه دیگه عمرا اون تاریخ جا گیرمون نمیاد...

قرار شد شازده با مامانش زحمت اون کارو بکشن....

مامان شازده هم بنده خدا هر یه ربع یه بار زنگ میزد و جویای احوالم میشد... باباشم مدام با بابام در تماس بود....

در صورتی که من فکر میکردم حالا به شازده میگن بیا این دختره رو ول کن این ناقصه

چقدرم سر این فکرم گریه کردم و آبغوره ذخیره کردم......

دیگه فکر کنم برای من مسکن زدن و یه خورده خوابیدم و تا پا شدم دیدم شازده خان اومد پیشم و مامان و بابا رفتن خونه...

پیشم نشست و کلی دلداریم داد و کلی نازم کرد...

خیلی باحال بود پرده ی اتاق رو کشیده بودیم و من و شازده این ور عشقولی بودیم و اون هم اتاقیم و نامزدشم اونور....

بعد پرستاره اومد گفت به به میبینم کافی شاپ درست کردین اینجا....

البته من که از وقتی بستری شدم تابلوی هیچی ندین این بخوره نصب بود بالا سرم

دیگه ساعت ۳۰/۹-۱۰ بود که اومدن شازده و نامزده اون رو انداختن بیرون....

هیچی دلم نمیخواست شازده بره....کلی دلم گرفت...

قرار بود شازده که رفت زنگ بزنم مامان بیاد پیشم که نزدم و گفتم نیاد بهتره ... چون کاری نداشتم که بنده خدا الکی میومد اونجا با کمر دردش خودش خسته میشد...

دیگه با اون یکی مهربانو دوست شدیم و شروع کردیم به حرف زدن.....

ازش پرسیدم برای چی بستری شده اون..... ظاهرا خیلی سرحال بود و حتی سرم هم نداشت!!!!!!!!!

وقتی گفت مشکوک به ام-اس هست و دارن روش آزمایش میکنن خدایی یه پارچ آب سرد ریختن روم...

یه دختر ۲۵-۶ ساله ..... اونجا بود که هزار بار خدا رو شکر کردم....

شکر اینکه اگه دردی بهم داده درمونشم داده...

درسته سخته... درسته درد داره اما عمل میشم و تموم میشه اما همچین بیماری هایی رو خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه....

خدایا منو ببخش میدونم خیلی ناشکرم و کلی عصرش غر میزدم که چرا من باید اینجوری بشم و خیلی چیزای دیگه....

دیگه کلی دپرس شدم و مریضی خودم یادم رفت تقریبا....

دیگه برام از نامزدش گفت ... از اینکه خانواده ی خودش چقدر بد برخورد کردن با قضیه...

از اینکه خانواده ی نامزدش که همشون دکتر بودن چقدر هواشو داشتن و خوب برخورد کرده بود...

گفت آزمایش های اولیه رو خاله ی همسرش انجام داده و وقتی معرفیش کرده به متخصص  مامان خودش بهش گفته بیچاره اینا اینطوری کردن که همه چیز رو بهم بزنن...

آخه قرار بود ۸ مرداد عقد کنن...

گفت که به محضی که بستری شده مادر شوهرش اومده پیشش و گفته ایشالا که اصلا همچین بیماری نبوده و نیست... اما اگرم باشه هیچ چیز عوض نمیشه و تو و پسرم ۸ مرداد عقد میکنید....

خوب واقعا این برخورد خیلی خوب بود برای روحیش و من خوشحالم که همچین خانواده ی شوهر فهمیده ای داشته...

تازه میگفت از روزی که بستری شده نامزدش همش دنباله محضره برای روز عقد که ۱ روز هم عقب نیفته...

خولاصه کلی حرف زدیم و بعدش دیگه لالا...

آی خدا نصیب هچ کس نکنه بیمارستان...

مگه شبهاش میگذره...

فکر کنید ساعت ۱۰ میخوابییییییییییییی بعد که بیدار میشی فکر میکنی ۱۰ صبحه اما تازه شده ۱۰/۱۰

اون شبم که من حالم خوش نبود و درد داشتم...

تازهههههههههههههههه...

تو خونمون ساعت ۱۰ که الله اکبر میگفتن کلی خوشحال میشدم اما اون شب و اونجا داشتم دیوونه میشدم...

خدایی هم چه سنگ تمومی میذاشتن اون طرفا... دمشون گرم...

تا صبح یه ۵۰ باری از خواب پا شدم....

صبح که پا شدیم یهو دیدیم  دکتر هم اتاقیم با پرستار اومدن برای نمونه برداری از استخوان  ... و قرار بود آب نخاعش رو بکشن...

پرده رو کشیدن ومن فقط صدای دکتر رو میشنیدم که میگفت چکار بکنه....

از ترس و اضطراب داشتم میمردم...

کلی گریه گردم و تپش قلبم پیدا کردم...

وقتی پرستاره پرده رو کشید و من و دید جا خورد و گفت تو چته!!!! گفتم ترسیدم

الهی بمیرم طفلی خودش صداشم در نیومد حتی.... اما گفت به شدت درد داشته و تازه اثراتش عصر نمود پیدا کرد.....

دیگه بعدش مامان اومد و بعدش هم دکتر...

یه دکتر فوق العاده توانا و با تبحر و خیلی شوخ...

گفت که اصلا نمیشه الان عمل بشه چون بدنش عفونت داره و باید آنتی بیوتیک بگیره تا فردا...

اون روز هم به منوال دیروز گذشت...

البته مامان و خواهر هم اتاقیم اومدن و کلی روحیشو خراب کردن که چرا گذاشتی آب نخاعت رو بکشن .. حالا تا عصر فلج میشی و خیلی چیزای دیگه...

اینقد گریه کرد...

بعدشم گفت کسی از من اجازه نگرفته که !!!!!!!!!! دکتر اومد و نمونه برداری کرد و رفت...

عصرش هم یه آزمایش مهم داشت.... بینایی سنجی..

شکر خدا تا اونجا همه  آزمایش هاش منفی بودن و مشکلی نداشت اما میگفت این خیلی مهمه....

عصر با خواهرش رفتن برای آزمایش......

........

 

بازم خیلی سختمه نشستن زیاد...

بقیشو بعدا میگم...

کاملا میدونم نوشتن اون روزا با جزئیات خستتون میکنه اما نمیدونم چرا دلم میخواد داشته باشمشون...

 

فقط یه چیزی بگم که همه کارامون قاطی شده بود به هم...

صیغه ی ما ۲۵ تیر تموم میشد و قرار بود ۳ شنبه بریم برا تمدیدش که من دوشنبه بستری شدم....

بعد تموم شدنش سختمون شد یه کم...

تا امروزم هر کاری کردیم نشد بریم چون من نمیتونستم بشینم...

حالا خدا بخواد و بدون حرف پیش امروز قراره بریم که دوباره صیغه بشیم...

البته که من با شازده خان گفتم خیلی خرج داره و الکی نیست و من به این سادگی ها بله نمیگم...

اما اون جدی نمیگیره!!!!!!

حالا دعا کنید امروز دیگه کنسل نشه.....

من به همتون سر میزنم اما نشستن زیاد برام سخته و به خاطر همین هر روز برای چند نفر فقط میتونم کامنت بزارم...... جبران میکنم خدا بخواد.......

 

 


 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به سلامممممممممممممممممم دوست جونا....

دلم برای اینجا و شما یه ذره شده بودددددددددددددددددددد

البته دروغ چرا همه وبلاگاتونو از طریق گوشی و لپ تاب دنبال می کردم اما کامنت و پست رو فقط از پای سیستم خودم میزارم که اونم نشستن کمی برام سخت بود و البته هنوزم هست

از اونجایی که بعضا پزشکای ما خیلی خیلی کارشون درسته و از شانس گل و بلبل من هم همیشه کارم به اینا میوفته....

یه مشکل کوچولو دارن... اونم بحث تشخیص بیماریه!!!!!!!

یعنی خدا نکنه تو یه محیط پر مخلفات مثل دل و روده... دردی ایجاد بشه...

چون باید بین کلی بند و بساط بگردن دنبال بیماری...

تشخیص اول که همیشه معده است...

خوب بحمدالله همچین که تشخیص شروع شد سریعا درمان آغاز میشه و در صدر هر درمانی هم سرم نقش به سزایی داره البته....

حالا این سرم خودش کلی بحث برانگیزه که کمه کم ۷-۸ باری باید سوراخ سوراخت کنن تا یه رگ پیدا شه!!!!!!

بعد که سرم تموم شد و تو خوب نشدی دکتر با کمی تعجب میگه خوب حالا تا اثر کنه چند ساعتی میکشه...

 پس چند ساعتی برو خونه اگه خوب نشدی بیا...

حالا این وسط توی بی سواد از علم طب هی بگو آقای دکتر من معده درد کشیدم... والا این درد از معده نیست...

اونوقت دکی جان همچین نیگات میکنه که انگار بهش فحش ناموس دادی!!!!!!

بعد که میری خونه و لحظه به لحظه بدتر میشی و بر میگردی.....

دکی جان میگه ای دل غافل نکنه آپاندیست باشه!!!!!!!!!

حالا من اصلا کار ندارم که آپاندیس اون پایین ماییناست و محل درد کلی بالاتر از اون بود.....

اما آخه آقای دکتر... برادر من ..... من به شما علاقه دارم...

من که آپاندیسمو دو سال پیش عمل کردم و درآوردم!!!!!

خولاصه .... دکی جان داشت تفکر مینمود که منه بی سواد هیچی نفهم!!! گفتم میشه یه سونو گرافی بنویسید... من حس مکنم بدنم عفونت داره آخه!!!!!

میدونم خبط بزرگی کردم اما یه پیشنهاد بود دیگه...

با کلی ناز و عشوه و لازم نیست و من میدونم از معدست.... بلاخره یه سونوی کامل نوشت.....

و وقتی سونو انجام شد و دیده شد ۳ تا سنگ همچین حدود ۱ سانتی توی کیسه صفرا بوده.....

دکتر جان هیچ خودشو نباخت و گفت به هر حال معده هم التهاب داشت و با دارو رفعش کردیم ...!!!!!!!!!!!!!! (خدایا توبه....)

اما شوما سریعا برو بیمارستان بستری شو برای عمل......

منم با اینکه حس مکردم حالم خوب نیست و از درد بستری نشدن بیمارستان نرفتم و به درمونگاه اکتفا کردم... اما دیگه خداییش فکر عمل تو سرم نبود....

کلی ته دلم خالی شده بود و همش گره میکردم...

حالا این وسط قرار بود با شازده خان بریم سالن که هم مقداری پول بدیم بهش و هم منو انتخاب کنیم!!!

تو اون موقعیت اولین کاری که کردم زنگ زدم بهش و میگم برو تالارو کنسل کن...

الهی بمیرم بچم کلی ترسید و گفت چرا گفتم همه چی منتفیه ... تو هم برو واسه خودت یه زن درست حسابی و صحیح و سالم پیدا کن!!!!!!!!!!

باور کنید خیلی ترسیده بودم تو اون لحظات و حرکاتم اصلا ارادی نبود....

 شازده هم با اینکه خودش کلی ناراحت بود و شوکه ..... یه عالمه خندید و به من روحیه داد که تو بیخ ریشم بسته شدی و هچ راهی ندارم و.....

دیگه با مامان و بابام رفتیم بیمارستان...

و کارای بستری انجام شد ...

قرار بود اتاق خصوصی بگیریم اما ...

اتاق ها خصوصیش شبی ۴۰۰ هزار تومن ناقابل بود...

من نذاشتم و گفتم بابا جان پولشو خشکه حساب کن ... من میرم اتاق دو تخته!!!!!

والا برای چی این همه پول رو توی بیمارستان خرج کنم که تو بهترین حالتشم خوش نمیگذره به کسی...

به جاش میرم هتل و کلی خوش به حالم میشه...

خولاصه بابا رفته بود و خواسته بود حتما هم اتاقیم جوون باشه و ابدا پیرزن نباشه....

که یه هم اتاقی هم اسم خودم و ۲ سال بزرگتر از خودم یافتیده بودن برام......

.......

 

پی نوشت: دوست جونا شرمنده من دیگه توان ندارم بشینم پای کامپیوتر بقیشو در اولین فرصت مینویسم...

شاید همین امروز.....

 

پی نوشت: یه دنیا ممنونم که یه یادم بودین و سراغم رو گرفتین....

باور کنید به جز ۱-۲ تا از دوستای مثلا حقیقی هیچ کدوم تو این مدت سراغم رو نگرفتن...

البته که من توقع ندارم و میدونم که همه گرفتارن...

اما اگه اینجا و این دوستی ها مجازیه ... اگه توی دنیای مجازی این همه معرفت هست.... من اینجا رو ترجیح میدم....

 

پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم یه دنیا ممنونم ازت....  که جویای حالم شدی..... کارت برام خیلی خیلی ارزش داشت خانومی 

پی نوشت: الهه جونم تو هم که مثل همیشه خیلی مهربونی و به من لطف داری گلم.....

پی نوشت: دوست جونا شکر خدا حالم خیلی خیلی بهتره و ایشالا خدا بخواد فردا قراره بخیه هامو بکشم....

ممنون از همتون

 

 

به شازده خان نوشت: عزیزم این روزا تو زندگی همه هست.... اما برخورد آدماست که وجهشون رو میسازه...

هچ وقت یادم نمیره تو اون روزای درد چطوری همپام بودی و با همه ی خستگی هات هوامو داشتی.... بهونه گیریهام و تلخیهام رو تحمل میکردی....

یادم نمیره که بعد عمل مثل یه پدر دستمو میگرفتی و راهم میبردی... و البته یادم نمیره چقدر التماس میکردم که بسه و درد دارم و نمیتونم و هیچ اهمیت نمیدادی

یادم نمیره که چون به شدت درد داشتم چقدر باهات تلخ بود و غر میزدم... اما چون برای زودتر خوب شدنم راه رفتن لازم بود تو همراهیم میکردی....

ایشالا حتی ۱ روز هم مریض نباشی گلم..... و هیچ وقت پات به بیمارستان باز نشه .....

خیلی خیلی بیشتر از قبل عاشقتم......

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
کلی اولش با خودم کلنجار رفتم برای عنوان این پست!!!!!!

هی اومدم از اون روحیه که از شمال خوشش نمیاد بیام و غر بزنم... یا دیگه برای اینکه دچار عذاب وجدان نشم هیچی نگم....

اما دیدم ناشکری هم حدی داره خوب.....

اولش یه عالمه ببخشید بدهکارم به شما دوستای گلم که بی خبر چند روزی گذاشتم و رفتم....

اصلا برنامه ی مشخصی نداشتیم و حتی تا صبح ۲ شنبه معلوم نبود چکار کنیم.....

........

 

قرار بود شب تولد امام علی (ع) با دختر خاله هام بریم و چند تا آرایشگاه  و کاراشونو به طور زنده ببینیم....

صبحش من رفتم خونه خالم و از اونجا راهی شدیم به سمت اولین جا.... عروساش خوب بودن و زشت نشده بودن .. پیر هم نشده بودن و به خصوص بینیشونو خیلی خیلی خوب گریم کرده بود.....اما چشماشون خیلی جلوه نداشت....

از اونجا پیش به سوی ژیلا که مثلا ببینیم کارشو .... اونم که هی چرخیدیم و چرخیدم تا آخر دیدیم نیست که نیست.....

از اونجا رفتیم یه آرایشگاه دیگه که دیر رسیدیم و عروساش رفته بودن اما گفت یکی که نامزدیشه قراره آماده شه شما سی دی ها رو ببیند تا بیاد!!!!!!!!

سی دی ها رو دیدیم ... همه رو به شدت سیاه کرده بود ...اما خوب چشما رو خیلی خوب درست کرده بود .....

دیگه رفتیم نمونه ی زندشو ببینیم که خانومه گفت برید بالا.... منم رفتم و از یه خانومی که نشسته بود رو صندلی و داشت خیلی ریلکس صحبت میکرد با همه پرسیدم کی امروز نامزدیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آرایشش تموم شده؟

کلی خوشحال و شادمان گفت خوب آره منم دیگه فقط لباسمو نپوشیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم شاخ در می آوردم !!!!! یعنی من به شخصه آرایشم از ایشون بیشتر بود و کل جینگولی تر بودم اون روز!!!!!!! فقط به شدت برنز شده بود......

دختر خاله هامم که اومدن فکر کردن کارمنده اونجاست!!!!!!!!!!!!!

یعنی آرایشگاهی با ۱ میلیون دستمزد عروس !!!! کارش در حد ۱۰۰ هزار تومن هم نبود....

بعد اونم که دیگه خیلی دیر شده بود و برگشتیم......

عصری هم شازده اومد دنبالم و رفتیم برای خرید روز پدر....

بعد ۲ دور گشتن پاساژ فقط تونستیم برای بابای شازده کوچولو یه عطر بخریم.....

بابای منم که کلا عطر و لباس و کفش و هر وسیله  دیگه ایش رو چون دوستاش از خارج میارن فایده ای نداشت خرید اینها و قرار شد باهم یه چیزی بخریم...

خوده شازده هم که اولا چیزی نیافتیدیم بعدشم که ساعت ۳۰/۹ شب بود و به شدت دیرمون بود....

سریع و سر پایی رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوی باباش رو تقدیم کردیم و پریدیم خونه ی ما.....

کلی من بد اخلاق بودم بابت حرف سفر به شمال..... همشم اخم و تخم کرده بودم که من نمیخوام بیام....

.....

صبح ۲ شنبه بابام کلی خوشحال با اینکه بهش گفته بودم من نمیام صدام زد و گفت داریم میریم پاشو بپوش....

منم با یه عالمه ناراحتی و غصه و اخم رفتم و صبحونه خوردم و در آخر به خاطر بابام راه افتادم که برم .....

جدود ۲ بود که رسیدیم متل قو و تا جا به جا بشیم توی ویلا شد ۴....

بابا و دوستش رفتن و غذا گرفتن ...

بعدم خوابیدیم تا ۶...

۶ رفتیم لب دریا....

خیلی خوبه ها... منم خیلی خیلی دریا رو دوست دارم یه حس آرامش بهم میده اما با شن مشکل دارم.... همش روی اعصاب و روانمه و فکر میکنم میمونه رو بدنم تا برگردیم...

روز بعد هم روز خوبی بود همه صبح رفتن برای شنا و من و داداشم و پسر دوست بابام موندیم ویلا....

کلی خندیدیم و کلی هم آشپزی کردیم و یه جوجه کباب مشتی پزیدیم.... و بعدم که همه اومدن دور هم نوش جان کردیم....

عصرش هم که چون جو*مونگ داشت هیچکس از خونه بیرون نرفت و به بازی و خنده گذشت.... که البته تا شب کلی باختیم همه....

من بلال باختم و پسر دوست بابا هم بستنی..... که شب رفتن و خریدن....

شازده خان هم قرار بود ۴ شنبه بره همدان برای ماموریت... دیگه شب باهاش حرفیدم و کلی سفارش که مراقب خودش باشه......

آخر شب بستنی ها رو خوردیم و به یک هو حال من زیر و رو شد.......

چنان معده دردی گرفم که همه چی رو گاز میگرفتم از درد.......

بابا اینا هم خواب بودن و فقط داداشم و اون پسره بیدار بودن....

هی به خودم پیچیدم..... گلاب به روتون کلی حالم به هم خورد...

اما دردم آروم نمیشد...

داداشم فهمید و برام نبات آورد که باز بدتر شدم و اونم برگشت....

دیگه همه خواب بودن و من داشتم درد میکشیدم ...

دلم هم نمیومد کسی رو بیدار کنم.... تا نماز صبح داشتم گریه میکردم و درد داشتم که برای نماز بابا اومد و دید من رو به موتم...

اما گفت تو شهر غریب الان جایی باز نیست بزار صبح میریم درمونگاه...

از بس من سعی کردم متوجه دردم نشه بنده خدا فکر نمیکرد به این فجیعی باشه وضعیتم.....

نمازشو خوند و همونجا رو مبل خوابید منم هی به زور خودمو ساکت میکردم که بیدارش نکنم!!!!

اما حدود ۶ بود که دوست بابا اومد و دید منو حال و روزمو که بالا سر بابا داشتم گریه میکردم از درد.....  حاضر شد گفت فوقش میریم یه شهر بزرگتر... که رفتیم و شکر خدا که همیشه و همیشه لطفش شامل حال من بوده و هست و قطعا خواهد بود..... همون متل قو یه مرکز بزرگ درمانی داشت....

سریع یه سرم زدن و برای ۳۰/۷ خونه بودم...... و پر از درد.....

همه رفتن یه خورده بخوابن که تلفن بابا زنگ زد و چون پیش من بود با زور جواب دادم که شازده بود....

کلی سعی کردم از مریضیم هیچی نفهمه...

 

گفتم الان راه دور رفته فقط اذیت میشه و غصه میخوره ....... کلی هم به همه سفارش کرده بودم به بچم نگن من مریضم که با خیال راحت به کارش برسه......

........

 

 

خیلی طولانی شد ... بقیشو بعدا مینویسم........ هنوز یه عالمه خستم برم بخوابم......

فکر کنم از نوشتنم هم معلوم بود چقدر بی حوصله و کسلم....

 

پی نوشت: دوست جونا کسی آدرس آرایشگاه ژیلا رو داره؟

پی نوشت: امروز تولد مامان شازده کوچولوئه....

کلی دوسش دارم و خدا رو شکر میکنم که همچین مادر شوهر خوب و فهمیده ای دارم.......

ایشالا که ۱۲۰ سال صحیح و سالم باشن.......

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
امروز بلاخره این سینماهای تهران ما رو طلبیده کردن بریم درباره ی الی رو ببینیم...

من خوشم اومد فیلم جالبی بود اما بقیه  خیلی دوست نداشتن و کلی هم سر من غر زدن حالا انگار من به زور برده باشمشون 

خوبه که من گفته بودم با دختر خاله هام میرم و خودشون گفتن امروز زنگ بزنم اریکه و رزرو کنممممم.....

خوب دیگه اونا سر من غر زدن منم اینجا غر میزنمممممممممممم تا دلم خنک شه

داشتیم بر میگشتیم از سینما که آقاهه زنگ زد گفت با سرویس چینی خوشگلم دم دره...

حالا من و شازده باهم....

مامان و داداشم باهم و بابا و اون فسقلی ها باهم داشتیم بر میگشتیم.....

اول من رسیدم و داشتم تحویل میگرفتم که بقیه هم اومدن.....

خیلی خیلی دوسشون دارم و الان به نظرم خوشگل تر میاد ... تازه شازده خان بدجنسم تازه الان که اینو خریدم میگه خوبه اونو نخریدی خیلی جیگیلیش زیاد بود این خیلی بهتره

فک کن !!!! اون موقع که رفتیم اونو بخریم نظرشو پرسیدم و گفت خیلی خوبه بعد حالا میگه نه!!!!! میگم چرا همون موقع نگفتی جناب میفرمایند چون دیدم هیچی نپسندیدی این یه دونه غنیمته!!!!!

تازشم تصمیم دارم عسک سرویس چینیمو نزارم اینجا تا میریم خونمون ... اون موقع چیده شدشو میزارم.....

راستی یه دست هم پارچ و لیوان طلایی خریدم اونم خیلی خوشگله و ست میشه با سرویس چینی....... اونم امشب آورد برام با سرویسم....

 

 

پی نوشت: چند تا بوردا به دستم رسیده همش در مورد عروسه.... خاله ی دوستم از انگلیس خبیث فرستاده ....

اما اینقد که اینا همه چیشون ساده ی زیادیه اصلا فعلا چیزی پیدا نکردم....

 

پی نوشت: با اینکه اس-ام-اس ها رو لطف فرمودن وصل کردن میخوام تا جایی که بشه استفاده نکم از سرویسش....

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به بلاخره این وبلاگ بی معرفتم منو طلبید...

یعنی مگه میشد بیام دو کلوم بنویسم اینجا....

اووووووووووووووووووووووووم خوب از چی بگم از کجا بگم........

اول اینکه شازده خان رو امام رضا حسابی و یه دفعه ای طلبید و یه ماموریت ۱ روزه رفت مشهد و با اینکه کم بود اما یه زیارتی هم داشت بازم خوش به سعادتش....

خودشم کارشو اونجا درست کرده بود.... غیر از اینم انتظار نمیرفت.....

من و مامانم هم یه عالمه ازش خواهش کردیم و من کلی هم دعواش کردم که نری چیزی بخریا همش یه صبح تا شب اونجایی برو و حسابی زیارت کن..... بچم اینقده حرف گوش کنه اینقده حرف شنوی داره از من واسه من و مامانم و مامانش سوغاتی آوردههههههههههههههههههههههههههههه

برای مامانم یه فیروزه ی اعلا که خیلی خوشگله ...

 

 

و برای منم یه تو گردنی خیلی قشنگ که عاشقش شدم حسابی....

 

البته بدجنس خان زنگ که زده بود گفت از نیشابور برای مامانت یه فیروزه گرفتم چون دوست داره منم دیگه فکر کردم برای من چیزی نگرفته که ۱۰۰ البته ناراحت نشدم و توقعی هم نداشتم اما حسابیییییییییییییییییییییییییییی ذوق زده شدم از کادوش.... و تازه یه عالمه هم زعفرون و نبات و باقی قضایا.....

میسی گلم که به یادم بودی....

تازشم اون روز من عین مرغ سرکنده بودم و همش بیقراری میکردم همشم بهش میزنگیدم که چون جلسه داشت هی منو میپیچوند

 

و اما برسیم به بحث شیرین ( که البته این گرمی هوا از شیرینیش خیلی خیلی کاسته ) جهاز خریدن...

۳شنبه صبح با مامان رفتیم بازار ... گفته بودم سرویس چینی دیدم و بیعانه دادم برام بیارنش..... اما میگن قسمت نباشه نمیشه حکایت این بود....

الان حدود ۱ ماه بلکه هم بیشتره که هی امروز فردا میکنه آقاهه ما هم دیگه از خیرش گذشتیم و گفتیم میریم یکی میخریم و بعدم میریم بیعانمونو میگیریم...

راستش سرویس چینیش قشنگ و فانتزی بود اما من ترجیح میدادم سرویس چینیم گرد باشه تا جینگیلی ..... بعدشم رنگش صورتی بود که باز ترجیح میدادم همه چیزم صورتی نشه....

توی بازار یهو یه سرویس خیلی خوشگل و سنگین و ساده دیدم که خیلی به چشمم اومد...

اما از اونجا که چشای من باباقوریه یه خورده همچین زیادی سرخوشه

سرویسش ژاپنی بود و جنس خیلی خیلی خوبی داشت اما یه نموره!!!!!!! که نه ... خیلی بیشتر از اینا گرون بود.... اما مامانی گلم که دید من چشمم دنبالش مونده زنگید به بابا و بابای مهربونم هم گفت فدای سرش بخرید فکر پولش نباشیدددددددد البته من خودم دلم نمیومد بیشتر که بخریمش اما مامانم گفت سرویس چینی رو یه بار بیشتر نمیخری و تا آخر همین باهاته پس یه چیزی بگیر که نه از مد بیفته و نه خراب بشه.....

اگه اینا رو مینویسم فقط و فقط دلیلش اینه که یادم بمونه چطور بابا و مامانم برای تک تک وسیله هام مایه گذاشتن و از هر چیزی بهترین رو برام تهیه کردن....

واقعا به داشتنشون افتخار میکنممممممممممممممممم و فقط از خدا میخوام ایقدری باشم و اونا هم سایشون بالا سرم باشه که بتونم گوشه ای از زحمتاشونو جبران کنم........

خلاصه با عذاب وجدان اما ذوق زده اون سرویس چینی رو خریدیم و قرار شد بیارن خونمون......

عصرش که اومدیم خونه اون سرویس چینی قبلنیه زنگ زد و گفت تو این هفته میارن سرویستونووووووو ..

مامان هش گفت ما رفتیم یکی دیگه خریدیم از بس شما امروز و فردا کردین....

اما حالا شک افتاده بود به دلمون منم که اون قبلیه رو شکل و قیافش رو خیلی هم یادم نمونده بود ....

فرداش دوباره دلنگ دلنگ رفتیم شوش و تو یه پاساژی نمونش رو دیدم که دیگه مثل فبل دوسش نداشتم البته هنوزم بهتر از چینی های همرده ی خودش بود ....

حالا مونده بودم سر دوراهی ... خوب این هم قیمتش نصفه اون یکی بود هم ۲۴ نفره بود و هم این که فانتزی بود...

اون یکی خیلی ساده.... شیک... سبک و شفاف و خیلی گرون....

اما یه چیزی این وسط خیلی زور داشت ... عین همون سرویس فانتزی رو تو بازار و همون جا که من سرویس جدیدمو خریدم رنگ لیموییش رو داشت و حدود ۱۵۰ تا ۱۷۰ ارزون تر قیمت گذاشته بود!!!!!! حتی توی شوش هم که صورتیش بود باز ۱۰۰ ارزون تر بود...

خوب خیلی زور داره دیگه...چرا نباید یه نظارتی روی قیمت ها باشه که هر کی هر چی دلش میخواد میگه!!!!!

عوضش سرویسی رو که من خریدم توی شوش ۴۰۰ بالاتر میفروختن!!!!!!!

دیگه رفتیم و بیعانه ای که داده بودیم پس گرفتیم و به آقاهه هم گفتم که گرون داره میده گفت نه جنس فرق داره که من گفتم مارک هم حتی همون بوده!!!!!!!

 

در مورد آجیل خوری کریستال هم یه مدلی جدیدنا پیدا کردم به اسم یخی.... اما همش ۲-۳ تیکش اومده حالا نمیدونم اگه منتظر بمونم بقیه تیکه هاشم میرسه یا نه.....

اما انقدر گرم بود که من داشتم هلاکککککک میشدم تقریبا تا رسیدیم خونه....

 

چیزی که دیدم این بود که هیچ جنس جدیدی وارد نکرده بودن تقریبا و همه میگفتن گمرک همه چیو متوقف کرده....  بعدشم قیمتا یه کوچولو بالا رفته بود.....

 

 

***** این هفته خیلی دوستای گلم عروس شدن یا عروس میشن....

الهه که واقعا و واقعا برام حکم خواهر رو داره و یه عالمه دوست داشتم روز عروسی رو در کنارش باشم.... الانم بیصبرانه منتظرم بیاد و تعریف کنه همه چیو.....

ایشالا که خوشبخت باشی عزیز دلم....

دردونه جون هم که کلی دوست داشتنیه و آرزو میکنم خوشبخت بشه.....  و زندگی آروم و خوبی داشته باشه...

کلوچه هم که فکر کنم از اون عروسای شیطون باشه و حسابی تو مراسمش به همه خوش بگذره...

الهام عزیز هم که همیشه به رابطش با خدا غبطه میخورم و میدونم همون خدا حسابی هواشو داره.....

 

پی نوشت: شاید این هفته بریم شمال..... خدایا کاشکی بتونم راضیشون کنم که نرم.... واقعا بهم خوش نمیگذره شمال... به حدی حالم بد میشه که نمیزارم به بقیه هم خوش بگذره.... به شدت به جای شرجی حساسیت دارم.... با شن های لب ساحلم خیلی خیلی مشکل دارم نمیدونم چرا شن های شمال خیلی چسبندست... چون کیش که میرم این مشکل شن رو ندارم اصلا.....

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این وبلاگ رو خیلی دوست دارم....

چون توش خیلی از اولین ها حرف زدم..

خیلی اولین ها رو توش نوشتم...

اولین های قشنگ و دو نفره....

بازم یه اولینه دیگه داریم....

اولین حقوق رسمی و استخدامی شازده کوچولو....

اینقده به خاطرش خوشحالی کردیم...

اینقده براش نقشه کشیدیم.... ( یعنی من کشیدم)

۲ تیر بود که شازده خان من بلاخره حقوقش رو گرفت...

خدا رو شکر خیلی خوب بود و به نظرم برای اول کار حتی عالی بود.....

میدونم که اینقدر اهل کار هست که خیلی زود به خیلی جاها میرسیم.....

تولد بابای شازده کوچولو هم بود روز قبلش...

قرار بود همه باهم براش یه گوشی بگیریم... و باز یه مقدار از پولش مونده بود و قرار شد یه صندل یا کفش تابستونی بخریم...

عشقویی اومد دنبالمو رفتیم یه کفش خیلی خوشگل تابستونی خریدیم و کیک نیز همچنین و پیش به سوی خونشون...

کلی خوشحال شد باباش....

کفشه هم با اینکه از طرفه همه بود اما یه جورایی به اسم من تموم شد!!!!!!!!!!

خلاصهههههههههههههه.... یه جورایی اونجا رو پیچوندیم و بعدش با شازده رفتیم و یه جشن دو نفره برای اولین حقوقش گرفتیم...

بهم قول داده بود بریم اردک آبی اما من گفتم حالا برای اون وقت زیاده و قرار شد بریم توژی....

برام فرفره هم گرفت از آقاهه...

خیلی خوبه و خیلی خوشحالم که شازده کوچولو سرکار میره و دیگه فکرش آزاد تر شده.....

۵ شنبه ای هم بلاخره بعد ۲ ماه رفتم آرایشگاه و مدل ابروهامو عوض کردم ...... خودم که کلی خوشم میاد.... اما شازده کوچولو رو حدود ۱ ساعت و نیم کاشتم دم دررررر...

و دیروزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ماهگرومون بود و شازده خان برام جایزه یه شال خوشگل خرید... هر چند من اخلاقم افتضاح بود اولش اما بعدش دیگه کلی مهربون شدیم و بعد مدتها رفتیم کافی شاپ.... واااای یه عالمه خوش گذشت...

اون موقع ها کلی با استرس مرفتیم رستوران و کافی شاپ و همش میترسیدیم آشنا ببینیم...

کاش الان که این همه بی دغدغه باهمیم بیشتر قدر بدونیم....

بعدشم که پسر داییم که ۸ ماهشه اومده بود خونمون و منم که عاشقشم اینقده این بچه خوشگل و خوردنیه باور کنید اصلا و ابدا نه گریه میکنه و نه غریبی میکنه..... زودی رفتیم براش یه عروسک توپولی شکل خودش خریدیم و اومدیم خونه...

شازده که معذب بود و زود رفت اما من یه علمه باهاش بازی کردم....

یه خورده هم با زنداییم بحث کردم راجع به اتفاقات اخیر!!!!!!!!

 

پی نوشت: راستی مای*کل ج*کسون هم به ملکوت اعلا پیوست خدا رحمتش کنه اما من همیشه ازش میترسیدم!!!!!!

یه مدت مدید که نمیدونستم زنه یا مرد!!! از هیچکی هم نمیپرسیدم میترسیدم مسخرم کنن....( هیچی هم خنگ نیستم تازشم)

امروز داشت جوونیهاشو نشون میداد واقعا قیافه ای که خدا بهش داده بود خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که از خودش ساخته بود!!!!!!!

داداش کوچیکه خیلی به فیلمای ترسناک علاقه داره میگفت این چرا شبیه اسکلته صورتش........

کلا من خیلی میونه نداشتم باهاش اما طرفدار زیاد داشت.....

 

پی نوشت: آی روی این صدا و سیمای عزیز رو برم که میخواد اینجوری قضیه ندا رو تموم کنه... ایشالا که بترکه از بس دروغ تحویل مردم میده!!!!!!!!!!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
 والا حق دارید اگه فکر کنید من درست حسابی نیستم!!!!!!!!!

شب با اون وضع میخوابم و صبح که پا میشم خیلی حالم خوبه و کلی شاد و خندونم!!!!!!!!!

 

در مورد اتفاقات اخیر ترجیح میدم دیگه بهشون فکر نکنم.... چون زندگیمو بهم میزنه

رشته ی شازده کوچولو طوریه که خارج از کشور موقعیت خیلی خوبی داره... البته ما هر دومون ایران رو خیلی دوست داریم و ترجیح میدیم فقط به عنوان توریست همه ی کشور ها رو ببینیم...

اما خوب اگه قرار باشه اینطوری پیش بره....

شاید وقتی یه خورده زندگیمون پا گرفت بشینیم و راجه به مهاجرت هم فکر کنیم و حرف بزنیم...

 

امروز دیدم این مدته که تقریبا از ۱-۲ هفته مونده به انتخابات شروع شده و تا حالا هم ادامه داشته یه آدم بی مصرف تمام شدم!!!!

اصلا از خودم بدم اومد...

انگار نه انگار کلی کار دارم... نه پی خرید هام میرم... رژیمم که هچی به هیچی و تقریبا خودمو زدم به یه راهی...

اخلاقمم که اینه!!!!!!!

حساب کردم دیدم من ماه مرداد تقریبا کلش رو مسافرم... مشهد و مکه.... این وضعیت هم تا اوایل شهریور ادامه داره و ماه رمضونم که هیچی.....

یعنی تقریبا هیچ وقتی ندارم دیگه!!!!!!

با کلی کار... کلی خرید ... کلی برنامه ریزی...

میدونم چشم باز میکنم که همه چی تموم شده و دارم حسرت این روزا رو میخورم که برگرده....

نباید حتی ۱ روزم رو از دست بدم.......

 

فکر کردم یه سری برقی های کوچیک رو بگیرم که همش نمونه اون آخریا...

فعلا تو مرحله ی تحقیقات هستم....

نتیجش رو هم اینجا مینویسم تا از راهنمایی هاتون استفاده کنم...

بعد که خریدم تو اون وبلاگ مینویسم ایشالا....

 

۱ - پلوپز...

پرسیدم میگن تف*ال از همه بهتره و کاملتر.... شکل و قیافشم خیلی دوست دارم...

اینم پیجش...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1652

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=پلوپز تفال مدل: Delirice

حالا اگه استفاده کردین لطفا بهم بگید چطوره...

 

۲- سرخ کن

والا توی سرخ کن ها دلون*گی به خاطر چرخشی بودن از همه معروف تره...

اما جددا هر جا میری حرف از سرخ کن فی/لیپسه که ظاهرا خیلی خوب دراومده...

من هردوشو دیدم کنار هم...

از نظر جنس و اصالت فی/لیپس خیلی خیلی بهتره و تنها مزیت دلون*گی چرخشی بودنشه....

قیمتهاشونم ظاهرا خیلی تفاوتی باهم نداره...

حالا من نمیدونم چیکار کنم...

کسی سرخ کن فی/لیپس رو داره که بتونه کمکم کنه...

 

سرخ کن فی*لیپس

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2041

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن انسیس فیلیپس (PHILIPS)مدل : HD 6180

 

...............................

 

اینم دلون*گی

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2057

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن دلونگی(Delonghi) مدل : F18436

 

 

 

۳- اتو...

اینم پرسیدم میگن فی/لیپس حرف اول رو میزنه آخرین مدلش...

حالا بازم دلم میخواد کمکم کنید...

 

 http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1315

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتو بخار فیلیپس( PHILIPS)  مدل: GC4440

اما راستش یه مدل دیگه داره که خیلی خوشگله و دل منو برده... حالا جنس مهمتره یا خوشگلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایناهاش اونی که میگم...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1302

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتوی بدون سیم آزور فیلیپس( PHILIPS)  مدل:  HI 570

۴- میرسیم به چای ساز...

راستش ما استفاده ی زیادی از چای ساز داریم..... به خصوص توی مهمونیا...

حالا موندم بین "تف/ال" و "بی/م" که به نظر میاد بهتر از بقیه هستن...

تف/ال رو که خودمون چندین ساله داریم و خیلی خوب بوده...

 

بی/م...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2291

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز بیم (BEEM) مدل: ETK333

 

تف/ال...

http://orado.ir/shopping/item.aspx?i=1631

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز تفال (TEFAL)مدل: Spirit of tea S

فعلا همینا رو بررسی کردم...

حالا منتظر نظراتتون هستم...

در ضمن اون وبلاگ هم آپ شده....

 

پی نوشت: دوست جونایی که ایمیلتون رو رام گذاشتیم و آدرس وبلاگ جهیزیه رو خواستد والا من هر کاری میکنم اصلا صفحه ی ایمیل هام باز نمیشه....به محضی که درست شد براتون میل میزنم

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خیلی نوشته بودم.....

همش رو پاک کردم....

 

فقط همین حس و حالم رو میرسونه....

 

سعی کن اون چیزی رو که دوست داری به دست بیاری.... وگرنه مجبوری چیزی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی..........!!!!!!!!

 

پی نوشت:  اصلا و اصلا تو خط سی*است و جامعه و این روزا نیستم....

همه چیز مربوط به شخص خودمه و چیز هایی که دارم.....

 

پی نوشت: خدایااا شکرت بابت همه ی نعمت هایی که بهم دادی... فقط تو رو به خداییت قسم راه شکر گذاری از طریق قدردانی نعمت هات رو بهم یاد بده......

خدایا آرامش ندارم.... حسن خلقم رو از دست دادم.... هر چی هم بگم بهونست و گردنه هیچ موضوعی نمیشه انداخت این وضعیت رو....

آرامش رو بهم برگردون..........

خدایا قراره مهمونه خونت باشم.... نزار تا این حد رو سیاه بیام اونجا....... دستمو بگیر و نزار نزار توی این تاریکی گم بشم......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خیلی دلم میخواد هیچی نگم...

خیلی دوست دارم بشینم و از روزمرگی های خوب و شادمون بگم... از خرید جهاز برای خونه ی عشقمون...

مثل همیشه دلقک بازی در بیارم و ناراحتی هام رو قورت بدم...

حتی امروز که شازده کوچولو اومده بود خونمون هم همین سعی رو داشتم...

اون چه گناهی داره که من رو اینجوری تحمل کنه.... با ۱۰۰۰ امید اومده نامزد گرفته که همراهش باشه... شادش کنه....

اما من چی کار کنم که از  دیروز جلوی چشمم فقط صورت به خون نشسته ی کسیه که میتونست صورت من جاش باشه....

منم دیروز با پدرم جایی بودم...

و چی کشیده اون پدر..... پدری که دخترش رو همراهی کرده بود تا بهش آسیبی نرسه...

خدایا یعنی میشه خون ندا هدر بره..... حاشا!!!! .... اگه تو خدایی و من بنده ی ناچیزت.... همینجا میگم از عدل تو به دوره.....

 

....

اینجا ایرانه و من باور ندارم که ندا جایی نزدیکه ما بوده...

تا ۲ روز پیش مثل من نفس داشته... اعتقاد داشته.....هدف داشته...و شاید هم عشق.....

مادری داشته که قطعا راضی به رفتنش نبوده.... مادری که حتی شاید التماسش کرده برای موندن.....

و چی کشیده اون مادر وقتی نگران پای تی وی منتظر دخترش بوده.... و تصویر دخترش رو میبینه....

به کجا داریم میریم...

این روزا برام کابوسه...

فقط دلم میخواد بیدار شم و ببینم همه چی توی همون کابوس شوم بوده...

ما داریم تاوان چی رو پس میدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هیچی نمیخواستم...

ما فقط رایمون رو میخواستیم که براش زحمت کشیدیم...

ساعت ها بحث کردیم تا ۱ رای به مجموعمون اضافه بشه....

جوابش اینقدر سخت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
چند نفر باید بهای این سوال ساده رو بدن...

ندای عزیزم... دختر سرزمینم... امروز حتی خارجی ها هم عزادار تو هستن... یه وقت غصه نخوری که اینجا بهت میگن اوب*اش... اغتش*اش گر.....

تو در راه هدفت رفتی..... و من میدونم که جای خیلی خوبی داری....

این منم دختری از همین ایرانه خودمون!!!!!!!

مثل ندا.... اونم دختری بود از ایران...رنگ خون ندا روی خاک سرزمین مادریش رنگی نیست که پاک بشه....

 

امام غایبم......تو شاهددددددددددددددد باش...... شاهد باش که عده ای اسم تو رو میارن و اینطوری با اسم تو و اسم زیبای اسلام.... اسلامی که حتی الفبای نوشتنش رو نمیدونن خون میریزن...

 

پی نوشت: فردا ساعت ۵ سینمایی مهریه بی بی داره رفقا!!!!!!!!! فکر کنم طنز باشه فیلمش...

آخه اینجا ایرانه!!!!!!! غرق در غرور و شادی از یه حماسه ی ملی....

پیامبر رحمته للعالمین.... اینجا ایرانه..... شاید مدینه ی فاضله ی قرن!!!!!!!!

ما هم همه خوبیم و هیچ غمی نداریم... شما فقط هوای ندای خوبمون رو داشته باش........

 دلم می‌خواد گریه کنم...

برای قتل‌عام گل...

برای مرگ رازقی.......


دلم می‌خواد گریه کنم...

برای نابودی عشق..

.واسه زوال عاشقی......

 

 

پی نوشت: اولا یکی از مهمترین شرایطم برای با شازده بودن این بود که هیچ وقت سمت سیاست نره... هیچ دلیلی نداشتم... فقط فکر میکردم کشش تنش ها و اضطراب های ناشی از اون رو ندارم...

امروز میبینم ما داریم قربانی سیاست میشیم بدون هیچ جرمی!!!!! سیاست داره هممون رو میبلعه.......

چطور متونیم به جوونمون بگیم اگه حقت رو خوردن ساکت بشین و تماشا کن...

خوب دیگه از اون جوون چه انتظاری میشه داشت؟؟؟؟؟؟!!!!!

مامان های عزیز خواهشا به من بگید کوچولو های شما که بزرگ شدن.... اگر ازتون راجع به حق و حقوقشون پرسیدن بهشون میگید چیکار کنن؟؟؟؟؟!!!!!  تو سری خور باشن و کوچیکترین حقوق انسانی رو هم نداشته باشن؟؟؟؟ یا برن و حقشون رو بگیرن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

پی نوشت: من وقتی تصمیم گرفتم که رایم سبز رنگ باشه.... شاید اولش فقط برای این بود که از این وضعیت در بیایم.... و اینکه پدرم و همه ی اونها که اون زمونها یادشون بود تایید میکردن...

بعد تر ها که حرف ها رو سنجیدم و بیشتر مطالعه کردم وقتی منا*ظرات رو دیدم به رایم مطمئن تر شدم...

و حالا به خصوص بعد از بیا* نیه شماره ی ۵ که آقای م/و/س/و/ی اعلام کردن با تمام وجود خوشحالم از اینکه رایم سبز بوده.....

 

پی نوشت: ........!!!!!! ( پاکش کردم.... )

به جاش این دو بیت از شعر شطرنج رو که امروزا ملکه ی ذهنم شده میزارم...

تاج و تخت شاه دیروز

در قلعشون نمیشه....

به گمونشون که این تاج

سرشونه تا همیشه...

یادشون رفته که اون شاه....

که به صد مهره نمیباخت..

تاجُ از سرش تو میدون

لشکر پیاده انداخت....!!!!!!

 

 

......................................................................

و در آخر:::::::::::::::::::::

 تعابیر امیرالمؤمنین علیه السلام از حکومت خودش بر مردم:

الف) «حکومت بر شما از آبی که از بینی بز در هنگام عطسه بیرون مـﻰزند، برای من بـﻰارزشتر است.»


ب) ابن عباس مـﻰگوید آمدم خدمت علی علیه السلام و دیدم در حال وصله زدن به کفشی است پر از وصله و پینه. عرض کردم:

- یا علی! چرا کفشی دیگر تهیه نمـﻰکنی؟
- ابن عباس! این کفش من چقدر مـﻰارزد؟
- هیچ!
- حکومت بر شما مردم از این کفش برایم بـﻰارزشتر است.

 

ج) « اگر استخوان دنداﻥخوردﻩی خوکی در دست مردی جذامی ببینید، چه اندازه به آن رغبت دارید؟ والله قسم! رغبت علی به حکومت بر شما، از رغبت شما به این استخوان کمتر است.»

 ....

و اینان دم از حکومت علی میزنند.......

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
وایییییییییییییییییییییییییییییییی....

امروز یه نی نی به خانواده ی شازده کوچولو اینا اضافه شد...

اینقده کوچولووووو بود.... همش ۲ کیلو و نیم....

من که این همه بچه بزرگ کردم!!!!!!!!! جرات نکردم بغلش کنم از کوچولویی....

باران کوچولو بلاخره اومدی..... و خوش آمدی...

راستی یه چیزی بهت بگم.....

خوشحالم که اسمتو بلاخره " باران " گذاشتن....

خداییش بگما شانس آوردی....

آخه مدیا یا ویونا یا یاس و اینا قشنگنا اما باران اسمیه که تو همه ی عمرت دوستش خواهی داشت عزیزم....

در ضمن امیدوارم تو این دنیا حسابی اتفاقای خوب برات بیفته و از زندگیت لذت ببری......

عزیزم قدر پدر وو مادرتو بدن...

میدونی مامانت ۹ ماهه که داره از وجودش برات میزاره...

باورت میشه که امروز داشت از درد گریه میکرد...

امیدوارم همیشه بابات رو همون مرد محم و قوی ببینی که هست... اما نمیدونی وقتی میدیدت چه بغضی میکرد و چه اشکی میومد تو چشماش....

 در ضمن باران خانوم برات یه سبد گل بزرگ و صورتی آوردم که بعدنش هی پشیمون شدم و میخواستم بیارمش خونمون مال خودم باشه

در ضمن باران جان کار فامیلات هیچ درست نبود که هیچ تشکری نکردن بابت گل.... و اینکه جلوی چشم من برداشتن و انداختنش گوشه ی اتاق....

عزیزم اینم بگم بهت حالا که زیادی فامیل شدیم من باباتو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم... مامانتو اما خیلی دوست ندارم.... اما عزیزم از خالت متنفرم.....

راستی حرف فک و فامیلاتون شد بزار اینم بگمممممممممم این پسر عمه بزرگت هست... نمیدونی چه جیگریه من که عاشقشم.... البته تو از طرفه من کاملا حواست باشه کس دیگه بهش چپ نگاه نکنه ها.... به خصوص تو این فامیلای شما میاد هی بهش نظر دارن همه نمیدونم چرا.....  

امروز این عمه ی مامانت هی رفت.. اومد به عمه خانومت گفت خیلی بی خبر برای پسرتون اقدام کردین....

دختر منم دانشگاه قبول شده...

چه عروس خوبی نصیبتون شده ....

رهای منم خیلی خوشگله....

خیلی زود واسه پسرتون زن گرفتین...

من به رها گفتم واسم یه داماد خوشگل پیدا کنه....

راستی پسر شما هم خیلی خوبه ماشالاااااااا......

راستی باران من خیلی با فامیلای شازده کوچولو صمیمی نیستم... اما الان با تو احساس صمیمیت دارم کوچولوی نصفه روزه......

..................

 

میرسیم به اتفاقات روز مادر و کادوها...

با اون اوضاع بد روحی و عصبانیت بازم شازده خان گفت باید بریم و برای مامانا کادو بخریم....

امن ترین جایی هم که به ذهنمون رسید تو اون اوضاع مفید بود...

برای مامان من یه بولیز کار شده و دو دست فنجون خوشگل تراش دار خریدیم که مدتها بود دنبالش بود...

برای مامان شازده هم یه کیف جینگیلی رنگ و وارنگ و یه ظرف خیل خوشگل با پایه و گل سیلور....

شازده کوچولو خان هی اصرار داشت برای منم کادو بخره که من هی خودمو میزدم به اون راه و از جلو مغازه ها میکشیدمش اینور...

مدت ها بود چشمم دنبال یه تیکه از اون ظرف های گل صورتی بود که بلاخره خریدمش و شازده حساب کرد...

خیلی اصرار داشت برام کادو بخره خیلی هم از دستم ناراحت شد میدونم...

اما واقعا تو این وضعیت پر خرجی دلم راضی نمیشد چیزی برام بگیره....

دیدم ناراحت شده پول اون ظرف رو بهش ندادم و گفتم این میشه کادوی من...

البته راضی نشد ولی قبول کرد که موکولش کنه به بعدنا کادومو....

هر چند من اینجا بهش بگم که ۲ برابر میشه کادوی من هر روز که بگذره هم دیرکردشو حساب میکنم....

یعنی خلاصه که چه دندونی تیز کردمممممممممممم برات جناب شازده خان...

اول رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوهای مامانشو دادیم کلی هم بوس بوسیش کردیم....

بعدم اومدم خونه ی ما و یه کیک کوچولوی فینقیلی هم خریدیم.....

بابام هم به من و مامانم هر کدوم نفری یه کتاب رمان و یه تراول ۵۰ هدیه داد....

.....

 

امروز عصر هم مامان و بابای شازده رفتن شمال پیش داداشش که دم امتحانا بهش روحیه بدن و برگردن فردا... هر کاری کردم شازده رو راضی کنم بره و یه هوایی عوض کنه به خرجش نرفت... حالا به نظرتون به خاطر من نرفته یا به خاطر فوتبالش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت: درباره الی و سینماهای عزیز تهران ما رو بطلبید لفطا....به شدت مشتاق زیارتتان هستیم...

 

پی نوشت: به نظرتون چند تا دیگه بخوابیم بیدار شیم شنبه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگما جریانو سیا*سیش نکنید اون قرار شنبه جای خودش من شنبه صبح رو میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ غزل جان نمیشه فردا شنبه باشه یعنی؟؟؟؟

 

پی نوشت: یه عالمه عکس آپلود کردم و یه عالمه نوشتم و اهتمام ورزیدم همش به باد فنا رفت منم با پرشین بلاگ چند روزیه قهرم سر همین موضوع...

 

پی نوشت: دردونه جان عزیزم یه دنیا ممنون از خبرت راجع به کوی.... از صمیم قلب خوشحالم کردی....

پی نوشت: امروز استخر واقعا جالب بود.... همش به مباحث ان*تخاباتی گذشت.....یعنی من فکر نکنم کسی شنا کرده باشه ....

پی نوشت: به تلویزیون آلرژی پیدا کردم به خصوص اخ*بارش!!!!!!!!!

 

خدایا خداوندگارا............. دروغگو رو رسوا کن و آشوب اغتشاش گران رو به خودشون برگردون...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
یادمه تو پستای قبل از انت*خابات یه قسمتی از شعر آبی- خاکستری - سیاه رو گذاشته بودم...

عاشق این شعرم...

فراخور هر حس و حالی میتونی توش یه چیزی پیدا کنی...

الان هم دو قسمتش خیلی به روحیات من شبیهه....

 

رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم....
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت....
و چه پيوند صميميتها....
كه به آساني يك رشته گسست....
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد.....
كه قناريها را پر بستند....
و كبوترها را....
آه كبوترها را....
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد........

این روزا حال خوبی ندارم...

یه حس خشم توی وجودمه که هر روز که میگذره بیشتر به نفرت نزدیک میشه...

اگه تا دیروز دلم برای جوونای غزه میسوخت...

امروز هیچ حسی بهشون ندارم...

وقتی پسرا و دخترای هموطنم رو اینجوری توی یه جنگ نا برابر لت و پار میکنن.....

 

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد....
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد....
و تكان دادن سر را كه
عجب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس...
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
“باد كولي ، اي باد....
تو چه بيرحمانه....
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي...
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي....
سخت افزون مي كرد....
تيرگي را در دشت...
و شفق ، اين شفق شنگرفي...
بوي خون داشت ، افق خونين بود...
كولي باد پريشاندل آشفته صفت....
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب....
تو به من مي گفتي...
صبح پاييز تو ، ناميمون بود...
من سفر مي كردم...
و در آن تنگ غروب....
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح...
دل من پر خون بود...
 

وقتی یه عده که هممون خوب میدونیم چه آشغالایی هستن میریزن و به همه چی صدمه میزنن...

وقتی همش رو پای بچه های با فرهنگ و دانشگاهیامون مینویسن....

وقتی رتبه ی ۲۰ کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران رو به جرم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میکشن... و اینقدر سنگینه که پدر برق ایران و استادش هم استعفا میده....

وقتی رئیس جمهور منتصب.... میاد و فرهنگ و شعور و همه ارزشهامونو میبره زیر سوال....

وقتی همه رو با خس و خاشاک یکسان میکنه...

وقتی من که محجبه هستم و همه ی هموطنامون رو که به اخلاقیات پایبند هستیم با اوباش یکی میکنه....

خوب آخه به همه  جای آدم فشار میاد...

دیروز خیلی باشکوه بود.... خیلی...

همه مدل آدمی بودن...

بدون اینکه به کسی کیک و ساندیس بدن...

بدون اینکه حتی ماشین فرستاده باشن دنبالشون...

یه دختری رو دیدم که میخواست بره... راه نبود...

گفتم از کجا اومدی .... گفت ولنجک... گفتم خوب بمون خلوت  تر شه.. گفت عروسی دعوتم....

دیدم پیر مردی رو که از تشنگی بیحال شده بود...

دیم بچه هایی رو که از اعماق دلشون فریاد میزدن....

اح*مدی به هوش باش... ما ملتیم نه اوباش........

دیروز یه عالمه انسان متحد و با فرهنگ دیدم که فقط اومده بودن از رایشون دفاع کنن...

دیروز دیدم که همه آروم بودن و متین.... اما تو دلشون پر بود از یه عالمه خشم... کینه...

میدیدم که همه باهم مهربون شدن...

خیابونای اطراف رو میدیدم که خانومای مهربونشون با شیلنگ آب میریختن رو سر مردم....

مامان و باباهام که حس و حال اول انقلاب رو پیدا کرده بودن...

همه اونا که اون سال ها رو دیدن همون شوق توی دلشون بود....

وقتی شب ها میشنوم و میبینم که طبق یه قانون نانوشته همه جای شهرم نوای دلنشین الله و اکبر میاد...

راستش فکر میکنم همه ی مردم شهرم بیدارن......

 

امسال روز مادر شاد نبودیم.... حتی کادو خریدنمون هم اجبار بود توش....

خوب میگن که هر کاری دل و دماغ میخواد....

 

 

گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....

گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...

توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.......

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin