تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
خوب حالا روز عروسی رو بگم....

صبحش قرار بود من ۶ آرایشگاه باشم.... ساعت رو گذاشتم برای ۵ که بیدار شم...

اما یهویی چشمامو باز کردم دیدم ۲۰ دقیقه مونده به ۶.....

تازه اولش که بیدار شم گفتم حالا زوده...

اومدم دوباره بخوابم که یادم افتاد چه خبره...!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه به سرعت نور پریدم حموم و تا بیام جمع و جور کنم ۶ بود....

شب قبلشم به شازده گفتم تو راحت بخواب من با آژانس میرم الکی خودتو خسته نکن...

اما تا داشتم آماده میشدم بابام اومد و ماشینو درآورد که منو برسونه....

برای ۶ و ربع رسیدم آرایشگاه.....

آرایشگره اومد غر بزنه که گفتم من خواب موندم...

کلی بهم خندیده مگه عجب استرسی داری دختر خواب نمیاد به چشمات اصلا...

صورتمو اپلاسیون کرد و موهامو پیچید...

عجب روزی بود انگار تمام خستگی های این چند ماه دوییدن اون روز ریخته بود تو تنم....

یعنی اینقدر خوابم میومد که حد نداشت...دیگه تا ۷ کلم توی سشوار بود.....

بعدش رفتم برای میکاپ....

در مورد آرایشم هیچ استرسی نداشتم چون میدونستم هر چی باشه زشت نمیشم....

دیگه همچین که خوابیدم رو صندلی چشمام داشت میرفت...

یعنی وقت میخواست ریمل بزنه یه عالمه بهم خندید چشمامو که میبستم دیگه باز نمیشد......

برای ۹ و نیم شینیون کار اومد و چون عجله داشت بقیه آرایش موکول شد به بعد از درست کردن موهام....

چون دفعات پیش مدل موهام جمع و باز بود ان دفعه مخواستم کلا جمع باشه موهام... منم از اونجایی که سر ۱ دیقه عرق میکنم و کلا موهام وز مکنه نمیتونستم مدل جلوی موهام رو چتری بدم و حتما باید بالا جمع میشد...

دیگه کلی ور رفت با موهام و آخر سر یه مدل که خودم خوشم اومد جمع کردن موهامو...

اما تا وقتی تور رو روی سرم نذاشتم حس عروس بودن نداشتم!!!!!!!!

وقتی تورو گذاشتم یهویی کلی حسای عروسانه اومد تو سرم....

مامانم هم اومده بود و اونم وقتی دد منو یه لحظه اشک اومد به چشماش.... الهی قربونش برم من که اونروز خیلی ناراحت بود...

بعد اون رفتم برای بقیه آرایش..... و حدودا ۱۱ کارم تموم شد....

دیگه تا لباس بپوشم شد ۱۱ و نیم...

هوا هم همچنان خوب بود.... یه ثانه ابر میومد که کلی دلم شور میزد...

خیلی دوست داشتم بریم باغ برای عکس...... همش دعا میکردم بارون نیاد تا ما بریم باغ و برگردیم...

قرار بود ۱۲ بیان دنبالم....

یه زنگ زدم به شازده که گفت هنوز فیلمبردارا نرسیدن......

کل داغ کردم یهو...

همشم از ترس این بود که بارون نیاد....

من تقریبا تا ۲ کاشته شدم توی آرایشگاه...

هر وقت ابری میشد هوا زنگ میزدم به شازده که پس کجایی....

اونم برم توضیح میداد که داریم فیلم میگیریم....

۲ اومدن دنبالم...........

اینقدر من اون روز سر خوش بودم که سریع پریدم در و باز کردم شازده رو ببینم و دسته گلم رو.....

وای اینقدر شازده خوشگل و خوش تیپ شده بود که حد نداشت....

خیلی خیلی خواستنی تر از همیشه بود توی لباس دامادی......

دسته گلم هم خیلی خوشگل بود خیلی....

همونی بود که دوست داشتم....

تلفیقی از رز و ارکیده....

دوست نداشتم رز خالی باشه خیلی دست همه دیده بود... دلم یه چیز متفاوت میخواست....

دیگه زودی پریدیم و رفتیم به سمت ماشین...

ماشینم خوشگل شده بود اما اونی که من میخواستم نشد دقیقا..... یعنی نتونسته بود رنگا رو اون جور که دوت دارم در بیاره....

ساعت ۲ راه افتادیمممممممممممممممممممممم تازه.....

هوا هم حسابی اون روز ما رو شرمنده کرد و به شدت سر سازگاری داشت....

اما من هنوز نگران بودم...

گروه فیلمبردار گشنش.ن بود اما من گفتم اول بریم باغ عکسا رو بگیریم بعد همونجا سفارش غذا میدیم......

یه عالمه تو ماشین فیلم گرفتیم و بلاخره بعد دو بار گم شدن و دور زدن اضافی رفتیم باغ......

خیلی خیلی خوب بود..... خودم فکر مکنم عکسا و فیلم باغ بهترین بخش کارمون باشه....

هر چند من خیلی اذیت شدم...

از بارون دیشب همه ی زمنا خیس بود و همش پاشنه ی کفش من میرفت توی گل...... اما خیلی خوب بود....

خانومه هم کلی خوشش اومده بود و میگفت خیلی خوب ژست مگیری و خیلی خودت با علاقه انجام میدی همه چیز رو....

نه من رضایت میدادم که عکسا تموم شه و نه عکاسه....

اما یه قسمت از فیلمبرداری باغ رو زودی فرستادن برای ادیت که به پروجکشن شب مراسممون اضافه بشه......

ناهارم پیتزا خریدن و دیگه اونو خوردیم....

ساعت محترم چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۰/۴.....

یعنی دقیقا ساعتی که مراسم عقد ما شروع میشد......

ما تازه راه افتادیم به سمت آتلیه.....

اما دیگه حسابی خسته شده بودیم جفتمون....

من که دیگه پاهام داشت میترکید از درد...

همش میخواستم کفشامو در بیارم که همه میگفتن نههههههههههههههههههه پات باد کرده دیگه کفش پات نمیره...

اما خوب من هر وقت که عکسا نشسته بود و قد توش دیده نمیشد قایمکی کفشامو در ماوردم......

دیگه یه سری هم عکس اونجا گرفتیم....

تا ساعت ۶.....

یعنی شما فکر کن هر ۱۰ دقیقه یکی زنگ میزد که شما کجایید پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه مراسم عقد دقیقا ۳۰/۴ تا ۶ بود....

بعد از اون رفتیم عکس هدیه رو انتخاب کردیم ... همینطورم ۲ تا عکس برا مامانامون....

بعدم دیگه رضایت دادیم و پیش به سوی تالار...

کلی استرسمون داشت زیاد میشد ....

شب عید بود و همش نگران ترافیک بودیم....

یعنی با اون ترافیک وحشتناک دیشبش من کلی نگران بودم.....

اما ما از جردن تا سعادت آباد رو توی حدود ۸ دقیقه رفتیم و رسیدیم......................

در اینجا بعد آب و هوا جا داره از ترافیک درون شهری تشکر کنم که اونم اون شب برامون سنگ تموم گذاشت و اصلا و اصلا وقتی از ما نگرفت......

رسیدم تالار...... و یه خورده بعد ما هم فیلمبردارا رسیدن....

از اینجا به بعد مراسم رو باور کنید من احساس میکنم توی رویا دیدم...

واقعا فکر میکنم توی خواب بود همه چیز.....

تالار خیلی خوشگل شده بود..................... هم تزیینش.... هم یه سری امکاناتت که بابای شازده همون روز باز اضافه کرده بود کلی منو خوشحال کرد.....

بابامو دیدم............. بغض کردم... اونم بغض داشت.....خیلی خوش تیپ شده بود..... یه بار دیگه عاشقش شدم.....

برادرامو دیدم... خیلی باحال شده بودن....

براردر شازده هم همین طور......

وارد سالن شدیم....

مامان شازده که ان قدر عوض شده بود از دور نشناختمش اصلا.....

مامان خودم هم ماه شده بود.....

سفره ی عقد هم اونی که میخواستم نبود اما قشنگ شده بود ..... من نمیدونم اینا چرا نمونه نشون میدن اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! آخرش هر چی دلشون بخواد درست میکنن ......

مراسم عقدمون چون دیر شده بود خیلی جالب نیود...

عاقد رفته بود و دایی شازده خطبه رو خوند....

یه خورده بی برنامه بود این قسمت....

شازده هم حسابی داشت حرص میخورد.....

دیگه همه هدیه ها رو دادن و فیلم و عکس گرفتیم....

بر عکس نامزدی یه عالمه جبران کردمو کلی با مامان و باباها و برادرا عکس گرفتیم....

یواش یواش مهمونای عروسی هم مومدن...

عکاس هم که ما رو ول نمیکرد.......

دگه پاهام یاری نمیکرد...

از قبل هم به همه گفتم من خیلی نمیرقصم چون بیش از حد عرق میکنم و آرایشم خراب میشه یه وقت ...

یه خورده با شازده رقصیدیم...

بچم اینقدر هول شده بود یادش رفت بهم شاباش بده.... البته خودم یادش انداختم.....

بعد اون ه کم رقص دیگه اصلا نمیتونستم با اون کفشا راه برم...... توی باغ حسابی پاشنش کج شده بود و اذیتم مکرد...

یه کفش راحت گفتم بهم دادن و کلییییییییییییییی دوباره شارژ شدم...

رفتیم توی چایخونه ی سنتی و کلی هم اونجا فیلم گرفتیم...

قلیون آورد برامون که نه من می خواستم نه شازده...

اما شازده برای فیلم یه پک زد که حالش بد شد و یه عالمه سرفه کرد....

اونجا پدر شوهرمم بود...

همونجا ازش تشکر کردم بابت همه چیز... و بابت چیزهای که باز اون شب اضافه کرد....

چایی دو رنگ خوردیم.....

و باز اومدیم توی سالن...

رفتیم سر میزا و خوشامد گفتیم به همه......

بعد دیگه شازده رفت مردونه.....

منم باز پیش همه رفتم و یه خورده نشستم و تشکر و صحبت...

وسط سن هم که همه داشتن میرقصیدن...

دیگه دختر خالم اومد و منم به زور برد اون وسط...

چراغا رو خاموش کردن و رقص نور شروع شد...

فقط رقصیدیممممممممممممممممممممم...

اینقدر پریدیم بالا پایین که دیگه نفس نداشتم...

همه وسط بودن...

کسایی که تا حالا ندیده بودم برقصن هم اومده بودن....

منم با همه رقصیدم یه دور....

خیلی ها رو اصلا نمیشناختمممممممممممممم اما رقصیدیمممم.....

خیلی خوب بود اون قسمتش و خیلی خوش گذشت....

بعد شازده اومد دوباره.....

کیک رو آوردن...

این دفعه کیک خوشگل شده بود.....

رقص چاقو رو انجام دادن و یه سورپریز باحال از سالن....

یهو از بالا  سرمون پر شد از حباب.....

کلی ذوق زده شده بودم.....

همش حواسم به حبابا بود و میترکوندمشون با دست............

کیک رو بریدیم و خوردیممممم. خوشمزده بود یا گشنم بود نمیدونم اما خیلی بهم چسبید.....

بعد دیگه فیلم کلیپ رسید اما دیر بود.....

میز شام رو چیده بودن....

به مسئول سالن گفتم من شام نمیخوام اما بزاری کلیپو پخش کنن...

گفت نگران نباش برو با خیال راحت شامتو بخور بعد شام براتون زمان میزاریم.....

رفتیم برای شام..... میز شام خیلی خوب و قشنگ بود......

فیلم گرفتیم و قرار شد بریم توی سفره خونه سنتی شاممون رو بخوریم ما...

اما همش به فکر کلیپ بودیم...

خیلی براش زحمت کشیدیم آخه...

من که تقریبا هچی نتونستم بخورم..........

برگشتیم توی سالن....

عکسامونو گذاشته بودن.... اسلاید شو...

هنوز خیلی ها سرر میز شام بودن...

صبر کردیم همه اومدن.......................

کلیپ شروع شد..........

اینقدر همه هوار کشیدن چیزی شنیده نمیشد...

یه خصوص اون بخشش که با لباس محلی بودیم....

کلی همه خوششون اومده بود............

البته فکر کنم منو شازده خودمون بیشتر از همه ذوق کرده بودیم................

خیلی خوب بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....

بعدش دیگه مهمونا نمیرفتن و همش راجع به اون حرف میزدن....

توی فامیل ما اولین بار بود که همچین بخشی بود و خیلی همه خوششون اومد...

خوشحالم که این بخش جدید بود برای مهمونا....

همه خداحافظی میکردن.....

یهو بغض نشست تو گلوم...........

به زور خودمو جمع کردم و باز شدم همون مهر بانوی شاد و خوشحال..........

خیلی دیر از تالار اومدیم بیرون...

همش فکر میکردم الان همه رفتن و هیشک نیست بوق بوق بازی کنیم...........

من این بخش عروسی رو خیلی دوست دارم آخه......

واااااااااااااااااااای راه که افتادیم دیدیم خیابون بسته شد از بس همه با ما بودن.........

هر اتوبانی که میرفتیم بسته میشدددددددددددددددد..............

منم که همش کلم از ماشین بیرون بود و با دسته گلم تشکر میکردم از مهمونا....................

خیلی خوب بود کلی دور زدیم....

بعد رفتیم سمت خونه ی شازده اینا....

بازم بزن و برقص بود اما اینبار مختلط...

من که فقط نظاره گر بودم اما خیلی باحال بود....

شازده رو به زور فرستادم که با مامانش و برادرش و دایی هاش برقصه...

اون جا هم خیلی خوش گذشت.....

کلی با دایی هام و بقیه عکس گرفتیم...

کلی بادکنک ها رو ترکوندم.........

حدود ۲ بود که دیگه مراسم تموم شد و پیش به سوی خونه ی عشق ما.......

گوسفند رو قربونی کردن....

این قسمت اصلا جالب نبود...

یه لحظه یدار شدم و تنها حسی که اومد سراغم ترس بود....

همچین که بابامو دیدم دیگه نتونستم گره نکنم...

اون لحظه شازده رو دوست نداشتم دیگه....

فقط دلم میخواست سوار ماشین بابام بشم و برم خونمون.....

خیلی حس بدی داشتم خیلی...............

بابامو بغل کردم...

برامون آرزوی خوشبختی کرد اما من فقط اشک میریختم...

وااااایییییییییییییییییی وقتی مامانمو دیدم دیگه اوجش بود....

بغلش که کردم گفت تو ماشین برادرم گفته که مهر بانو دیگه رفت.......

از ته دلم اشک ریختم...

مامانم هم همینطور....

اما خودشو دلداری میداد و میگفت نگران نباش... شازده پسر خوبیه....

براردم رو هم بغل کردم..... یاد کل کل هامون افتادم.... دعواها و آشتی ها...... و گریه کردم.....

خالم و دختر خاله هامم بغل کردم...

دختر خاله ای که همبازی بچگی هام بود....ازش کنده نمیشدم ...

احساس میکردم جدا شدن ازش یعنی جدا شدن از تموم روزای قشنگ بچگی......

هیچ کدوم از اونها رو بغل نکردم......هیچ کومشون رو دوست نداشتم اون لحظه...

فقط یه خداحافظی جمعی کردم و رفتم بالا........

پاهام همراهیم نمیکرد.... رفتم تو خونه...

خونه ی عشقمون...

کلبه ای که قرار بود کلبه ی خوشبختیمون باشه....

ازش بدم میومد...

از تک تک وسیله هایی که خریده بودم متنفر بود....

انگار همشون داشتن نگاهم میکردن و با نگاهشون منو میخوردن...

شاید تا حالا تو عمرم اینطوری به پهنای صورتم اشک نریخته بودم.....

جالبه که همش این شعر تو سرم بود....

روزای روشن خداحافظ......

روزای خوبت بگو کجا رفت......

 تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت.....

انگار که اينجا هيچکي زنده نيست.....

گريه فراوون وقت خنده نيست....

گونه ها خيسه دلا پاييزه ......

روزای روشن خداحافظ.................... خداحافظ... خداحافظ...... خداحافظ...

اینا رو زمزمه میکردم که یهو دیدم شازده اومده و نشسته پیشم...

بهش گفتم اگه همین الان بهم بگن اگه حاضر باشم میتونم تو و همه ی خاطراتمون و عشقمون رو بزارم و برم خونمون ان کارو میکنم...

صبوری کرد..... هیچی نگفت..... دستامو ناز کرد.....

و من فقط گریه کردم....

بعدش دید همه  مواد آرایشی پخش شده تو صورتم ....

رفت و شیر پاک کن و چشم پاک کن رو آورد و صورتمو پاک کرد.....

بعد با حوصله موهامو باز کرد....

بعدشم من که داشتم تو اون لباس سنگین ممردم پریدم تو حموم و زیر دوش آب گریه کردم تا آروم شدم...

بعد اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و تقریبا بیهوش شدم...

صبحش با زنگ تلفن بیدار شدم که آرایشگرم بود و عروسی خواهرش بود و رژ لبی رو که داده بود من با خودم ببرم میخواست...

منم که خواب مونده بودم...

یه نگاه به دور و بم انداختم و تازه یادم افتاد همه چیز غریبست....

ماشینمون که خونه ی شازده اینا بود و ماشین عروسم بابا اینا برده بودن و ما بدون ماشین بودیم...

زنگ زدم به بابام که بیاد دنبالمون...

رفتیم آرایشگاه وسایل رو دادم...

بعدش رفتیم خونه ی ما و مامانم جیگر درست کرد خوردیم...

و بعد کلی عجله داشتیم....

قرار بود یه سر ظهر بریم خونه ی شازده اینا...

هم برای خداحافظی و هم یه سر یه پاتختی که گرفته بودن بزنیم....

ما سمت خودمون اعلام کردیم که به علت مسافرت پاتختی نداریم...

اما اون ها قرار شده بود برای خودشون بگیرن...

آماده شدیم  و سر زدیم اونجا.... یه خورده موندیم و سریع اومدیم که خونه ی ما ناهار بخوریم و بریم جمع و جور کنیم.....

حسابی گرم بدرقمون کردن....

بعد ناهار رفتیم خونه ی عشق و با سرعت نور وسایلمون رو جمع کردیم و راهی شدیم...

چه بارونی گرفته بود.......

ما ۱۰/۶ پروازمون بود و ۳۰/۵ از خونه راه افتادیم......

مامانم و برادرم ما رو رسوندن فرودگاه.....

و بعد اون ماه عسل ما و اولین سفر دو نفریمون شروع شددددددد..........................................

 

خیلی دیر شد اما بلاخره نوشتم.....

ماه عسل رو هم بگم و یام سر روزمرگیهامون....

اینو بگم که من وقتی یه عروس ۱۶  روزه بودم مهمون داشتم....

مادر شوهر و پدر شوهرم...

البته خودم زنگ زدم و دعوتشون کردم.....

یعنی اول ما اون ها رو پاگشا کردیم.....

حالا بعدا میام تعریف میکنم....

۲ ساعته دارم مینویسم...

خسته نباشید که این همه خوندین...

دوستون دارممممممممممممممممممممممممممممممممم.......

 

 اینم برای رفع خستگی........



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
*** پیش نوشت: رمز رو درست کردم همونی که قبلا بود......

 

صبح که گفتم ۳۰/۸ بیدار شدم...

یعنی در اصل که بیدار نشدم تو خواب راه افتادیم با شازده و اول رفتیم پول لباس عروسو ریختیم به حساب و بعد هم رفتم به آدرسی که برای تاج بهمون داده بودن....

راستی اون مزون برای من تور عروس هم دوخته بود اما به نظرم اومد دهاتیه و دوسش نداشتم...

اینجایی که برای تاج رفتم خیلی کاراش خوشگل بود هم تاج و هم گل های خیلی خیلی خوشگلی داشت....

چند مدل انتخاب کردم و پیش به سوی آرایشگاه که یکیشو اوکی کنیم....

یه شنل کار شده ی خوشگل هم داشت که اونم گرفتم و قرار شد تا برگردم تور هم برام بدوزه....

توی آرایشگاه یه تاج خیلی خوشگل انتخاب کردیم و باز رفتیم و بقیه رو پس دادیم و تسویه کردیم.... کرایه تاج ۱۵۰ بود که دگه با تخفیف ۱۳۰ گرفت...

شنل هم ۱۰ ... و تورم رو هم ۲۴۰۰۰ گرفت ازم.....

بعد از اون راهی پاسداران شدیم برای خرید کفش..... یه چیزی خوردیم و یه کوچولو گشتیم ... اما من دیرم بود و باید میرفتم آرایشگاه برای ارو و ناخن و اپلاسیون...

دیگه شازده و داداشم منو رسوندن و خودشون رفتن برای خرید کفش...

از اون طرف هم قرار بود برای ساعت ۶ همه برن خونه ی ما برای دیدن جهاز....

خدا وکیلی مامانم  و خالم و دختر خاله هاممممممم خیلی خیلی مایه گذاشتن و خیلی اذیت شدن اون چند روز ... ایشالا بتونم توی عروسیشون جبران کنم.....

رفتم آرایشگاه اپلاسیون و انجام دادم و بعدشششششششششششششش.....

گفتم یالا رنگ موهای منو عوض کنید من اینو دوست ندارم...

و موهای من شد دوباره قهوه ای تیره ی تره ... یعنی دقیقا نیم درجه از موهای خودم روشن تر....

هیچ کس هم تو عروسی نفهمید موهامو رنگ کردم.............

بعدم ابروهامو برداشتم.... و بعد هم ناخن هامو دیزاین کردن....

بازم ه ۴-۵ ساعنی اونجا بودم...

بعدش بابام اومد دنبالم و بارون شدیدی که میومد باعث شد ما از ساعت ۶ تا ۸ فقط از میدون محسمی به پل میرداماد برسیم....

از اون طرف هم شازده زنگید که هنوز کفش نخریدهههههههههههه و من دیگه داشتم مترکیدم از عصبانیت...

شازده و داداشم رفته بودن ماشینی رو که قرار بود ماشین عروس باشه تحویل گرفته بودن و بعد منو بین راه سوار کردن و رفتیم گلستان....

و بلاخره بعدکلی گشتن حدود ساعت ۳۰/۹ شب کفش دامادی شازده خان رو خریدیم....

بعد هم اومدیم و شازده رفت آرایشگاه هم برای اصلاح و هم برای فیکس کردن قرار فرداش....

از اونجا خم رفتیم خونه ی عشقمون دنبال مامانم....

وای باورم نمیشد.....

خونه یعشق ما اینقدر خوشگل شده بود که یه عالمه دوسش داشتم...

خیلی با سلیقه تزیینش کرده بودن و کلی هم همه خوششون اومده بود....

مامان میگفت همه خیلی تعریف کردن از همه چی.....

و خلاصه اون شب من اومدم و یه سری وسایلام رو جمع کردم و حدود ساعت ۱ تونستم بخوابم...

کلی دلم گرفته بود... آخه حسابی بارون میومد و در نتیجه ما باغ هم نمیتونستم بریم...

دلم میخواست فردا یه روز آفتابی باشه.....

.................................................................

خوب اینا روزای قبل عروسی بود.... دفعه ی بعد روز عروسی رو مینویسم...........

من حالم کمی بهتره شکر خدا....

اینم از این....

 

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
صبح ساعت 8 شازده اومد دنبالم و یه سری وسایل باقیمونده رو هم بردیم خونمون و از اونجا یه آژانس گرفتیم و روونه ی بازار شدیم.... گفتم که یه تاج خریدم اما پشیمون شدم و خیلی بزرگ بود رفتم اونو عوض کنم... وقتی رسیدم هیچ مدلی هم خوشم نیومد و به آقاهه گفتم.... اصلا انتظار نداشتم اما بدون حتی یه خورده اخم پرسید چند خریدی و پولمو پس داد....!!!!!! فکر نمی کردم هنوز اینطور فروشنده ها وجود داشته باشن خدایی... آخه اصولا بعد اینکه پول رو میگیرن دیگه حتی تو رو یادشونم نمیاد.... خلاصه بعد اون از میتا کیش دم بازار یه عروسک برای گوشه ی اتاق خواب خریدم.... و بعد هم رفتیم توی بازار به دنبال چای ساز و پلوپز تفال.... آخه کسی که قرار بود برای من بگیره 4روز به عروسی گفت اصلا دیگه نیست این دو قلم!!!!!!!! توی بازار هر دوشو خریدم البته چای ساز رو گرون حساب کردن اما من میخواستم حتما تفال باشه...... یه خورده هم خورده ریز دیگه گرفتیم و دادیم به پیک تا به خونمون برسونه... ما هم سوار شدیم و پیش به سوی امین حضور برای خرید گاز!!!!!!!!! بعد گشتن های فراوان و از اونجایی که دیگه از لوفرا زده شده بودم حرف شازده رو گوش کردم و تکنو گاز برداشتم.... الانم خیلی دوسش دارم.... هر چند هنوز چیزی روش نپختم.... دیگه تو حدود 1-2 ساعت گاز رو خریدیم و یه عالمه هم اصرار که حتما همون روز بفرستنش..... تو تمام این مدت که ما داشتیم خرید میکردیم و میدوییدیم خاله و دختر خاله هام و مامانم هم بیکار نبودن و داشتن خونه ی عشق ما رو میچیدن تا بلکه آماده بشه و بتونیم نشون بدیم فرداش!!!!!!! بعد امین حضور من و شازده رفتیم به سوی فردوسی ببینیم کفش مناسب برای داماد پیدا میکنیم یا نه که من هیچ از کفشاش خوشم نیومد و خیلی زود رفتیم لاله زار...... البته بعد خوردن یه چلوکباب مشتی توی گلپایگانی.... وای قیافه ی منو شازده اون روز دیدنی بود حسابی دیگه شبیه این دختر پسرای کولی شده بودیم جفتمون...... خیلی روز سخت و پر کاری بود اون روز... توی لاله زار هم یه لوستر جینگیلی برای آشپز خونه خریدیم و دیگه تقریبا نه پولی برامون مونده بود و نه جونی از اونطرف هم ساعت 6 قرار تحویل لباس عروسم بود و باید اونجا میرفتیم..... از یه طرف دیگه هم بارون شروع شده بود و ما هم فقط سریع ماشین گرفتیم و رفتیم خونه..... رسیده نرسیده سوار ماشینمون شدیم و رفتیم برای لباس عروس.... یه اعترافی بکنم... من غر زیاد زدم برای لباس عروس تیکه زیاد انداختم به شازده برای این لباس اما خداییش لباسم خیلی خوب در اومد و حسابی هم بهم می اومد.... تقریبا بگم که همچین لباسی واقعا 2 برابر این قیمت نشون میداد... از این مهمتر اخلاق صاحب مزون بود که واقعا منو شرمنده کرد... خانومه حامله بود و مثل اینکه بیمار شده و حال بدی داشته و بیمارستان بستری بوده... اما خودشو ترخیص کرده برای تحویل کار منو خواسته خودش موقع تحویل باشه... بنده ی خدا اون شب بعد من باز داشت میرفت دکتر..... و اینکه ما پول کامل لباس رو همراه نداشتیم و من گفتم لباس باشه فردا پول و به حسابتون بریزم بعد برام بفرستیداما قبول نکرد و لباسو دادبدون اینکه چیزی ار ما دستش باشه به جز یه شماره.... واقعا اینطور افراد رو که میبینم خوشحال میشم از اینکه انسانیت هنوز نمرده و اعتماد هنوزم بعضی جاها پیدا میشه.... البته من به خودمم حق میدم چون لباسایی که اونجا توی مزونش بود تقریبا فاجعه بود و اصلا دیدنی نبود... البته خانومه توضیح داد که اینجا کشش بازار ان مدل لباسا هستن و لباسای ساده خیلی خریدار ندهره .... منم خیلی نگران بودم سر همین.... بعد از اون در پی دستورات خاله اینا رفتیم برای خرید یه سری خورده ریزه ی دیگه و بعدش شازده منو رسوند خونه ی عشقمون و خودش رفت که به قراری که با داییش داشت برسه..... من که رفتم خالم اینا دیگه رفته بودن اما مامان و داداشم و داییم اونجا بودن... وای باورم نمیشد خونمون داشت شکل خونه میگرفت اونم با وسایلایی که همشو با کلی عشق و کلی ذوق خریده بودم..... اما این وسط یه مشکل بزرگ بود و اونم بدقولی سرویس تخت و بوفه بود...... قرار بود صبح اول وقت 3شنبه بفرستن اما هر چی زنگ زدیم از صبحش گفتن تو راهه..... و ساعت 8 تازه رسیده بود اونم مونتاژ نشده...!!!!!!! و گفتن مونتاژ باشه برای صبح!!!!!!! اونوقت مامان من گفته بود که ما برای فردا کلی مهمون دعوت کردیم اصلا نمیشه و از اونجایی که اون روز یه روز فوق العاده بوده اون 2 تا آقا هم واقعا خوب بودن و قرار شده بود 10 بیان و بمونن برای مونتاژ .... دیگه شازده هم اومد و به ما پیوست.... بعدش اون آقاها مشغول شدن و باورتون نمیشه که مونتاژ تخت تا ساعت 5 صبح طول کشید و من و مامانم بیدار موندیم و یه خورده جمع جور کردیم و بوفه رو چیدیم تا کارشون تموم شد..... 5/30 اومدیم خونه و خوابیدیم تا 8/30 ....... ........................................................................ من نمیدونم اون روزا ما از کجا انرژی داشتیم که این همه کار کنیم و بازم سر پا باشیم.... حسابی مریض شدم و اصلا حالم خوب نیست..... سرمای بدی خوردم ...... البته خوکی نیستم...... دیشب من موندم خونه ی مامان اینا و شازده هم رفت خونه ی مامانش....البته حسابی دلم براش تنگ بود و دلم می خواست پیشم باشه....... فهمیدم هنوز به خونه ی خودمون عادت نکردم آخه رو تخت خودم خیلی راحت خوابیدم و کلی خستگی هام در رفت یه خواب عمیق و راحت...... من دارم همه خاطرات رو با جزئیات می نویسم میدونم خستتون میکنه اما دوست دارم باشه اینجا تموم لحظه هامون....... راستی ما یه لپ تاب هم خریدیم.... اصلا قصد خرید نداشتیم اما وقتی قیمت استثناییش رو دیدیم یهویی قصد پیدا کردیم.... دلم یه نت گردی حسابی میخواد اما نمیدونم چرا نمیشه الانم که حسابی تب دارم و نمیتونم بشینم زیاد...... دوستون دارممممممممممم.....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
هر چند با تاخیر اما اومدمممممممممممممممم

آخه شما که نمیدونید من از صب تا شب دارم مس می سابم و یخ حوض میشکونم تو خونمون.....

دیدیدددددد چی شد ما هم زودی عروس داماد کهنه ی قدیمی شدیم رفت پی کارش...

البته من چون خیلی علاقه دارم به عروس شدن شازده کوچولو که حالا شده مرد خانواده بهم قول داده بازم بزاره لباس عروسمو بپوشم هر وقت دلم خواست......

منم فکر کنم سالگرد عروسیمون خوب باشه

خوب این همه حاشیه رفتم که یادم بیاد از کی و کجا باید بنویسم....

اما چیزی به ذهنم نیومد خیلی.....

حالا همینطوری شروع میکنم تا برسیم به عروسی.....

یعنی من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من روزای آخر باقیمونده تا عروسی رو دوییده باشه ....

حالا خوبه این همه وقت دنبال کارام بودم و بازم اینطوری شد....

یعنی اون آخرین پست رو که نوشتم بعدش دیگه فوق فشرده شد کارم...

۲شنبه صبح: شازده که رفت سر کار از بس درک ریاست محترمشون بالا بود.... فقط خوبه ماموریت شهرستان بهش نیفتاد اون چند روز.......

منم صبح داییم اومد دنبالم و رفتیم خونه ی عشقمون و میز آشپزخونه رو مونتاژ کردیم و بعدم داییم گاز رو یه بررسی تخصصی کرد و گفت هر طوری هست اینو پس بدین این نو نیست و یه سری قطعه هاشم کلا نیست....

مثلا گاز های لوفرا ۳ جداره هست در فر هاشون اما این یکی ۲ جدار بیشتر نداشت و یه خورده هم شیشه خورده البته.... که نشون میداد جدار سوم به ملکوت اعلا پیوسته.....

منم که کلا دل خوشی از این گاز ندالشتم خوشحال شدم و به بابام خبر دادم و ایشونم فرموندن حتما پس میدن با این اوصاف.....

از اونجا داییم منو رسوند آرایشگاه  پیش مامانم که برای مش رفته بود ..... در همونجا اون خانومای بدجنس چنان روی من کار کردن که نیم ساعت بعدش داشتم موهامو رنگ میکردم....... یعنی فکر کننننننننن من تصمیم قاطع گرفتم که رنگ بی رنگ .... اصلا شما مصمم تر از من دیدین تو عمرتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم فوری زنگیدم به شازده و خیلی سرخوش گفتم دارم موهامو یه رنگ خوشگل میزارم... اون بنده خدا هم شوکه و از همه جا بی خبر گفت باشه عزیزم مبارکت باشه.....

یعنی از ساعت ۳۰/۱۱ تا ۳۰/۶ عصر منو مامانم اونجا بودیم و من دیگه به غلط کردن افتادم....

ما یه خبطی کرده بودیم سال پیشش به تجویز بزرگان فامیل حنا رو سرمون گذاشتیم البته به اضافه ی یه سری زیبیل جات گیاهی دیگه......

بعد این خانوم اومد رو سر من رنگ رو تست کنه گفت رنگ نمیگیره چیکار کردی....

منم گفتم والا هیچییییییییییییییییییی...

که در آخر گفت حنا استفاده نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم گفتم نه بابا پارسال یه دفعه...

که در همینجا تمام تقصیرات افتاد گردنه این حنای از بخت برگشته....

آخه رو کله ی من و ریزش موی من که هیچ تاثیری نداشت اما خوبه حداقل یه خاصیتی دیدیم ازش.....

البته من در همون برهه یه کمی پشیمون شدم و گفتم پس دیگه بیخیال چون اصلا نمیخواستم دکلره بشه موهام.....

که باز اون از خدا بی خبرهاااااااااااا اغفالم کردن و گفتن بدون دکلره موهامو درست میکنن.......

دیگه نتیجه کار اینکه ساعت ۳۰/۶ موهای من به این رنگ تغییر پیدا کرده بود......

 

دروغ چرا اولش کلی ذوق کردم از تغییر حاصل شده.... بعدم دیگه با مامان خوشحال و خندان روونه شدیم به سمت در که شازده اومده بود دنبالمون.....

این شازده خان قصه ی ما با یه توپ پر نشسته بود و تا منو دید گفت بلاخره کار خودتو کردی؟؟؟؟؟؟؟ موهای نازنینتو رنگ کردی......

منو میگی شوکه شدم....

یعنی حتی صبر نکرد موهامو ببینه و نظرشو بگه...

همینطوری شروع کرد به بد گفتن....

اینکه سرخود تصمیم میگیری...

اینکه تو ریشه ی موهات ضعیفه و حالا با اینکار بدترم میشه...

منم که به شدت خورد تو ذوقم گفتم فردا میرم رنگ موهای خودم میشم دوباره....

که بازم کلی دعوا که نمیخواد دوباره از این مواد شیمیایی بزاری رو کلت هر چی شده خوبه......

منم در همونجا کلی دلم شکست و بغض کردمممممممم اما چون مامانم بود گریه نکردم....

بعدشم به شازده خان گفتم همه ی مردا کلی ذوق میکنن زنشون تغییر میکنه کلی تشویقش میکنن که میره این همه ساعت وقت میزاره و خوشگل میکنه اما تو اینجوری برخورد کردی....

هر چند اون کلا بحثش سر جنس موهای من بود که این اواخر خیلی ضعیف شده و نظرش این بود که اینطوری ضعیفتر میشه موهام اما به هر صورت بد عنوان کرد و خیلی زد تو ذوق من....

آها ابروهامم رنگ کرد که راجع به اون هیچی نگفت البته فکر کنم اصلا متوجه نشد تا خودم گفتم....

از اونجا رفتیم تجریش و اول رفتیم هیوا تا من و مامانم که از صبحش در پی خوشگل سازی بودیم و وقت خوردن نداشتیم از پا نیفتیم.....

بعد هم رفتیم من برای سرم موی اضافه خریدم و بعدم از قائم یه سری رو یخچالی با مزه.....

بعدم برگشتیم خونه و بابا و داداشای محترم منم تا موهامو دیدن گفتن واااااای چرا موهات حنایی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یعنی دیگه قیافه ی من دیدنی بود تو اون لحظه....

خدایی اون رنگ حناییه؟

بعدم کلی گفتن حیف موهای خودت و این چه ریختیه و هر چی دلشون خواست بارم کردن و خیالشون راحت شد...

البته در اون برهه دیگه شازده نمک رو زخمم نریخت و نگفت موهام حناییه..... اما من دیگه حالم از اون رنگ مو بهم میخورد......

آها در اون روز خانواده ی محترم شازده زحمت کشیده بودن و رفته بودن فرش و سرویس طلای منو خودشون پسندده بودن و خریده بودن...

البته به گفته ی خودشون این سرویس عروسی نبوده و هدیه ی سر عقد بوده و لازم هم نبوده من باشم و ببینم.....

......

ما دیرمونه و شازده دم در منتظرمه بریم خونه...... از فردا شازده میره سر کار و من همش خونه ی مامان اینا هستم... بنابر این اگه خدا بخواد بیشتر میام.......

 

دوستون دارممممممممممممممممممممم

یه دنیا ممنون که منو یادتون نرفته...................

دوست جونای جدیدیم یه عالمه از آشناییتون خوشحالم و به همتون سر میزنم به زودییییییییییییییییییییییییییییییی

دوست جونای مهربون و همراهای همیشگی هم که حسابی شرمنده ی روی همشونم و کلی بدهکارم به همشوننننننننننننننننننننن

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااام.....

من دیشب از ماه عسل اومدم.......

ممنون از لطف همتون..... کاش بتونم محبت همتون رو جبران کنم..................

همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی بود.....

یه عالمه به یاد همتون بودم و تقریبا از همه چیز عکس گرفتم...

سر فرصت یه عالمه عکس دارم که بزارم....

دوستون دارم و بازم ممنون.....

زودی برمی گردم........

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام......

یه دنیا ممنون از محبتاتون...... اگه عمری باشه بعد عروسی جبران میکنم.....

آخه واقعا معلوم نیست عمری باشه یا نه.....

البته من اصلا یه عروس نا امید نیستم که بخوام انرژی منفی بدم .... اما واقعا بعضی چیزا شنیدنش خیلی روی آدم تاثیر داره.....

۵شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم شهرستان برای کلیپ عروسیمون.... خانوم عکاس و فیلمبردار که از قضا خانواده ی همسرش ساکن اونجا بودن اون روز عروسی داشتن....

که حتی عکاس ما ۱-۲ ساعتتی رفت تا اونجا و زحمت عکسهاشونم کشید....

زمان گذشت و پریشب از قضا دوباره ما در تدارک یه کلیپ دیگه بودیم و دیدیدم عکاسمون دیر رسید و یه کمی هم حالش گرفته بود.....

بعد اینکه کار ما تموم شد گفت ببخشید دیر شده خوب اتفاق بدی برامون پیش اومده.....

نگو همون خانوم عروس........  فردای روز عروسی ذات الریه میکنه و راهی بیمارستان میشه و دور از جون همگیییییی باشه میفته رو تخت بیمارستان و بعد ۱ هفته بستری بودن فوت میشه.......

واقعا وقتی شنیدم بدنم لرزید...

قطعا نه اون بنده ی خدا و نه من و نه هیچ عروس دیگه ای همچین تصوری نداره از زندگی.....

خود من و شازده فقط همه ی برنامه هامون برای بعد از عروسیه....

اما باید دید حکمت خدا چیه و همونو رفت..........

 

خوب من که دیگه تقریبا محو شدم از تاریخ بشریت......

کارامون مونده و وقتم که نداریم و یه سری مشکلات و زرنگی ها هم که ادامه داره و حرص خوردنای منم که کلا تمومی نداره ....

اما چیزی که بوده و هست و هر روزم بیشتر از قبل میشه اینه که من عاشق شازده کوچولوی خودمم و هیچ چیزی هم تغییرش نمیده .... حتی برخوردهای زننده و نا به جای دیگران.......

خوب حلقه خریداری شد که من عاشقشممممممممممممممممم و خیلی خوشگله..... شازده کوچولو واقعااااا برام سنگ تموم گذاشت و همونی رو که دلم خواست بدون ذره ای تردیدی گرفت برام.....

همه هم خیلی خوششون اومد....

البته بماند که مبلغی که خانواده ی محترمشون زحمت کشیده بودن دقیقا نصف پول حلقه بود و به خیالشون ما با اون پول این حلقه رو خریدیدم!!!!!!!

خونه هم که آی اذیتمون کرد  که گفتنی نیست اصلا.........

دوست جونای که عروسیتون نزدیکه تو رو خدا اولین کاری که میکنید سفارش پرده باشه که بدقول ترین انسانهای روی زمین همین پرده فروش ها هستن......

یعنی آخرشم اگه زنگ زدن و تهدید بابای من نبود حالا حالا ها باید ما بدو و اونا بدو.........

بعدشم سرویس های چوبی رو سفارش بدین که سرویس تخت و بوفه ی من قراره تازه ۳ شنبه بیاد بازم از بدقولی اینا.........

لوازم برقی هم که شکر خدا.............. الحمدلله کلا قحطی شده و نیست که نیست...

یعنی شما فک کن پلوپز و چای ساز تفال رو تخمشو ملخ خورده......

گاز... همین گاز لوفرای خودمون رو بگو.... من نمیدونستم انگار طلایی چیزی توش بکار بردن که قیمتش دقیقا با قیمت طلا داره میره بالا.....

روز اول که ما سفارش دادیم گفتن ۱ و ۲۰۰..... اما دقیقا تا امروز که رسید خونه ی ما از ما ۱ و ۷۰۰ پول گرفتن.....

یعنی اینقدر که من سر این گار حرص خوردم امروز سرم داره میترکه ..... چقدر صبح زنگ زدم به بابا که آخه پدر من مگه ما میخوایم رستوران بزنیم که این همه پول گاز بدیم.... کلی رفتم تو نت سرچ کردم گاز اسنوا مدل اورانوس رو پسندیدم و کلی هم خوشحال که هم خوشگله و هم قیمتش مناسب.....

اما پدر من به خرجش نرفت که نرفت....... دلیل هم اینکه من همه چیز رو بهترین خردیم واسه ۵۰۰-۶۰۰ کار خودمو خراب نمیکنم دیگه...... واقعا عصبیم سر گاز.....

بعدددددد من یه غلطی کردم و فیلم و عکس دوست دارم.... این آتلیه هم که مثلا داره سنگ تموم میزاره اما اگه بدونید چقدر ما این چند وقته سر عکس و فیلم از همه حرف خوردیم.....

خیلی وقت گیر بود کارمون چون پروجکشن شب مراسم داریم و باید هم کلیپمون آماده میشد و هم عکسای اسلاید شو......

اینقدر حرف خوردم که شما خودتونو کشتین با این عکسا و آی شما عقده ی عکس دارین و آی.......

حالا جالبه بعد مراسم همش به به و چه چه میکنن که چه خوب کاری کردیناااااااااااااااااااااااااا فقط همینا مونده براتون اما چه فایده..... حرص الانشو به ما میدن.....

گل ماشین عروس و دسته گل و کیک هم سفارش دادیم.....

سالن و اتاق عقد هم فیکس شده...

مراسم آخر شب هم برگزار میشه....

کت و شلوار عشقمم امروز رفتیم ژست و خریداری کردیم ولی کفش و کمربندش مونده هنوز....

لباس عروسم که گفته دوشنبه حاضره....

آهااااااااااااااااااااااااااا دوست جونا من رفتم یه تاج خیلی بلند خریدم که خدایی خیلی خوشگه اما خوب بلندیش میترسم دردسر بشه برام..... و نتونن موهامو قشنگ دربیارن....... اگر مدل شنیون عروس با تاج بلند دارید ممنون میشم در اسرع وقت برام بزارید.....

دیگه اینکه هیشکی نمیاد کمک من خونه رو بچینیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مادر شازده زنگ زدن و به مامان گفتن باید جهاز عروس رو نشون بدین و ما الان تو خونمون ولوله ای برپاست که بیا و ببین یعنی خیلی هنر کنیم ۴ شنبه بگیم تشریف بیارن برای دیدمان.....

این قدر از این رسم ها بدم میاد من که خدا میدونه ....

کاش بشه یه جوری بشه من نباشم اصلا اون روز اونجا........ چه معنی داره آخه مگه من واسه کسی جهاز خریدم که همه بیان ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی هر چی میخره برای خودش و زندگیشه.....

آها آرایشگرم خیلی اصرار داره که من موهامو رنگ کنم اونم قهوه ایی .... یعن رنگی که به چشمام بیاد..... اما خودم و همینطور عشقم فکر میکنم که عروس هر چی ساده تر و دخترونه تر باشه بهتره اما بازم تردید دارم شما نظرتون چه در این مورد.....

و اما..........................

همش که نمیشه غر زد و از کار و ناراحتی گفت......

من کادوی اولمو از صاحب جشنم گرفتم......در واقع بهترین هدیه ای که ممکنه به کسی بدن رو نصیبمون کرد....

همونی که وقتی رفتیم دنبال تالار بهترین جا و بهترین روز رو که روز خودش باشه برامون نگه داشته بود....

دیگه جدی جدی همه چی رو در حقمون تموم کرد و کادوی عروسیمونم فرستاد....

یعنی به نظر شما چی میتونه بهتر از این باشه که صاحب روز عروسی روز تولدش شما رو دعوت کنه  برای زیارت....

یه ماه عسل فوق العاده پیش مهربونترین بنده ی خدا دعوت شدیم.....

با اینکه تا آخر عمرم ممنون بابام هستم که همچین کاری رو برامون انجام داد و تو اون روزی که اصلا هیچ جا بلیط نیست برامون بلیط گرفت ....

اما نمیتونم از محبت صاحبخونه چشم پوشی کنم.... که دعوتنامه رو امضا کرده....

میدونم که از دلم خبر داشته...

میدونم که نذرمو میدونسته......

میدونم که وقتی بسم الله رابطمونو با اسم مبارکش شروع کردیم تا ثانیه ی آخر زندیگمون هوای کارمونو داره.....

وقتی شنیدم که بلیط رزرو شده به حدی ذوق کردم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم...

بعدش مامانم گفت پس پاتختی چی..... منم گفتم کادویی که من گرفتم ارزشش از همه ی کادوهایی که اون روز برام میومد بیشتره ....

و بتابراین پاتختی فرت....................................

جمعه بعد الظهر اگه خدا بخواد و بدون حرف پیش میریم که با سر و پا و دست و همه ی وجود رفته باشیم دستبوسی و تشکر........

 

پی نوشت: اونجور که من میخونمتون از طریق گوشی خیلی از دوست جونا اون روز مشهد هستن..... از همتون التماس دعا ......

پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم..... تولدت مبارکککککککک..... این همه دیرکردشم بزار به حساب گرفتاری نه بی معرفتی گلم.... ایشالا ۱۰۰ ساله بشی........

پی نوشت: یه عالمه اتفاق ریز و درشت افتاده این مدت که نبودم ..... میزان اهمیتشو خودم نمیدونم اما یکیش این بوده که ۲۸ مهر ۱۳۸۸ من برای ۲۴ امین بار متولد شدم.......... میخواستم اون روز پست بزارم اما واقعا نه وقتش بود و نه دل و دماغش......

از اهمیت قضیه هم همن قدر بگم که خانواده ی شوهر ساعت ۱۱ شب یادشون افتاد تبریک بگن!!!!!!!

اما این قضیه واسه یه نفر خیلی مهم بود حداقل.... کسی که کادوی تولدمو حتی چند روز قبل به دمیا اومدنم برام خریده بود..... کلی ذوق داشت به دنیا بیام و کادومو بگیرم.... عشقم برام یه پالتوی چرم خیلی خیلی خوشگل خرید...... ممنونم عزیزم.....

موضوعات بعدی هم اندر حکایات من و قوم شووور هستش که دیگه ایشالا باشه بعد عروسی میام و مفصل میگم.....

فقط یه دعا.... خدایاااااااااااااااااااا به من توانایی بده بتونم افراد رو تحمل کنم و احترامشونو حفظ کنم...... من اصلا دلم نمیخواد شازده رو از خانوادش دور کنم یا باعث جداییشون بشم..... کاری رو که مادرش با خانواده  شوهرش کرد.... پس فقط ازت میخوام تواناییمو و صبر و تحملمو زیاد کنی....... الهی آمین.....

پی نوشت: یعنی میشه یه پست دیگه قبل عروسی بنویسم ... آخرین پست از زندگی مجردی......  حالا همه به من میگن خودتو کنترل کن اون شب گریه نکنی.... اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچن که یه اسمی از جدا شدن از خانواده و مستقل شدن و خونه ی خودمو اینا میاد گریم میگیره.... حنی وقتی الان نوشتم پست آخر مجردی گریه کردم..... منم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس......................

پی نوشت: لیمو عزیزم سومن سالگزد پرواز مادرت رو تسلیت میگم... میدونم و مطمئنم که همیشه و همیشه وجود مهربونش در کنارتونه و هواتونو داره.....

پی نوشت: غزل جان و خانم خانمای مهربونم خیلی خیلی از خونه دار شدنتون خوشحال شدم.... ایشالا که خونه  بعدی خونه ی خودتون باشه.....

پی نوشت: اینم یه پست به اندازه ی ۱۴ روز غیبتی که داشتم........... الان احتمالا مگید همون دختره بره و نباشه راحت تریم....

 

پست فرت.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin