تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
خوب شکر خدا این پروژه ی وحشتناک پرده به پایان رسید.......

البته حالا تا نتیجش خیلی مونده.... اما همین بحث انتخابش خیلی اذیتم کرد....

الهی بمیرم برای مامانم که هر روز و هر روز با من راهی میشد و بعد کلی خستگی بی نتیجه بر میگشتیم...

هر دومونم تو انتخاب فوق العاده سخت گیریم.......

شاید تنها موردی که باهم و بدون حتی ذره ای اختلاف سلیقه و شک انتخاب کردیم و کلی هم راضی و خوشحالیم بوفه و تخت بوده......

الحمدلله  که یخچال و گاز هم قحطی شده و نیست که نیست...

گاز لوفرا از این مدلای محدب و مات نیست شده و یافت نمیشه...

یکی هم یخچال ساید ال جی مدل امپراطور ۲۸ فوت که بازم قحطش اومده و پیدا نمیشه....

یعنی واقعا این چیزا دیگه رو اعصابه به شدت....

رفتیم عکاسی و قرار کلیپ هامونو گذاشتم برای یکیش راهی شهرستانیم ۵ شنبه و اون یکیشم اگه خونه آماده بشه تو خونه ی خودمون می گیریم....

تالار هم رفتیم و سفره  عقد و ست رنگ سالن رو انتخاب کردیم......

برای ماشین عروس هم که هر جا میریم اون مدلی که من دوست دارم خیلی هزینش بالاست.....  گل فروشی مناسب که کارش هم خوب باشه سراغ دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر روز یه مقدار از وسایل رو میبریم خونمون نمیدونم کی وقت کنیم بریم و بچینیمشون.....

در راستای خرید های عروسی هم عطر و چادر مشکیمو خریدم..... عطر که از بس روم زیاده ۲ تا انتخاب کردم و بازم از بس شازده مهربونه هر دوشو برام خرید.....

چادر رو هم بازار گرفتم....

همچنان از خرید حلقه و سرویس خبری نیست اما آخرین خبر اینکه قیمت طلا به شدت خیلی خیلی زیادی رفته بالا و احتمالا چون بودجه تغییری نمیکنه و منم نمیتونم چیزی بپسندم منتفی میشه خریدشون....

همچنین از خریدای شازده برای خونه هم خبری نیست...... نه تلویزیون و نه فرش و نه هیچی دیگه....

البته کاملا میدونم که هنووووووووز ۱۷ روز مونده و من خیلی خیلی هولم و مگه چه خبره از الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

وای راستی اون روزیا رفته بودیم سمت میرداماد که برای مامان کاملا اتفاقی یه لباس خیلی خوشگل خریدیم و خیالم از این بابت راحت شد تقریبا.....

 

اندر احوالات من : به شدت از نظر روحی داغون و خسته.... ناراحت و پریشون.... هر یه روزی که مگذره هم فقط و فقط بدتر میشه حال و روزم.... اصلا دلم نمیره وسایلم رو جمع و جور کنم...... از یه طرف دو تا داداش کوچیکا که از اتاق شریکی خسته شدن خیلی خوشحالن از رفتن من و هر روز مگن پس کی میری اتاقت مال ما شه.... و روح من که هر روز با ان حرف بیشتر و بیشتر آسیب میبینه..... الته من توقع ندارم وقتی اونا که دارن تو ان خونه زندگ میکنن جاشون کمه این اتاق برای من بمونه اما این هر روز گفتناشون خیلی منو اذیت میکنه و باع مشه دگه انجا راحت نباشم....

خیلی مسائل هست که آزارم میده..... خیلی چیزا هست که از حد تحملم بیشتره..... جمعه شب که با شازده در راه پاساژ آرین بودیم برای دیدن کت و شلوار..... داشت با یه سرعت وحشتناک رانندگی میکرد.... حتما اگه حالت عادی بود بهش تذکر میدادم... اما اون شب داشتم بیرونو نگاه میکردم و اشکام میومد.... این قدر حالم بد بود که وقتی دیدم داره اونطوری رانندگی میکنه فقط اشهدمو میخوندم و بدون بستن کمربند منتظر یه اتفاق بودم......  فقط برام دعا کنید............ خیلی محتاجم.... خیلی....

شازده هم خیلی خوب نیست... دلیل کاملشم منم..... میدونم عواقبش همه برای زندگی خودمه... میدونم عشقش کم شده و کمترم میشه اما حتی به این چیزا هم نمیتونم فکر کنم......... میدونم سرد میشه بهم که شده.... خیلی چیزا رو میدونم و فقط تماشاگر شدم......

آخ راستی یه سوال دیگه...... تشک چه مارکی بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رویا یا پلی تاب یا چه مارک دیگه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی دنبال لباس محلی میگردم میدونید کجا میتونم پیدا کنم احیانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهشا اگه میشه در موردایی که خواستم راهنماییم کنید....

من از روی بعضی دوستام شرمندم به خداااااااا ازم پسورد خواسته بودن و نشد که براشون بزارم سعی میکنم همین الان انجام بدم و از شرمندگی در بیام.........

خیلی پراکنده حرف زدم میدونم اما باور کنید ذهنم خیلی پراکنده تر از این حرفاست........

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
ذاتا امروز روز مهم و خوبی بود برای من...

شاید بشه گفت روزی که خدا سرنوشتمو رقم زد... روزی که شاید من هنوز وجود نداشتم اما عشق و زندگیم توی اون روز به دنیا اومد و از همون روز اسمشو به اسم من ثبت کردن....

عزیز دلم..... تولدت مبارک......

 

میدونم امشب شب خوبی برات نبود... و اونطوری که از یه عشق یا همسر و یا حتی یه دوست انتظار میره نبودم... اما نمیتونستم که باشم...

خواهش میکنم اینو درک کن......

اگه حتی دست و دلم نرفت که هدیتو بهت بدم دلیلش همین بود... اینجوری به دلم نمیچسبه....... دوست دارم خیلی خاص باشه احساسم.... خیلی ناب باشه عشقم.....

 به خاطر امروزو خاطره ی بدی که ازش برات موند متاسفم.....

امیدوارم هیچ وقت دیگه اینطوری نشه...

 

 

این روزا بیشتر با کار و ناراحتی میگذره تا با خوشی و عشق.......

این پرده خریدن چه پروژه ای شده برای خودش!!!!!!!!!!! یه هفته بیشتره هر روز میریم دنبالش و آخرشم اون چیزی که تو ذهنمه نیافتیدم......

صبح ها ۹ میرم بیرون و تا میام ۱۰-۱۱ شبه واقعا نه وقتی برای نت اومدن میمونه و نه جونی.....

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۲۹.....

اصلا فکر کردن بهش هم کلی استرس به آدم میده.....

امروزا همش ناراحت و غصه دارم...

روز اول که خونه رو تحویل گرفتیم خیلی خوشحال بودم.... همش ذوق داشتم بریم اونجا..... اما دیگه این حس رو ندارم...

خونمونو دوست ندارم... فکر میکنم اونجا جاییه که منو از خونه  کوکی هام جدا میکنه.... فکر مکنم با خیلی چیز های عجیبی روبرو میشم.... فکر میکنم دنیام عوض میشه.... اصلا نمیتونم با خودم کنار بیام که بعد از این اونجا رو خونه ی خودم بدونم!!!!!!!!

حالا شاید خونه رو که بچینیم بهتر بشه حس و حالم....

اما بر عکس من شازده کوچولو ه عالمه خونه رو دوست داره.... هر روز دنال بهونست که یه سر بره اونجا.....

منم که طبق عادت دیرین میزنم تو ذوقش....

خوب این چند وقته چند تا کار و انجام دادیم....

یکی سفارش کارتمون بود که بعد کلی گشتن یه کارت تقریبا ساده ی با پروانه انتخاب کردیم... البته ۲-۳ مدلی که ما انتخاب کردیم کی ۲۵۰۰ یکی ۱۲۰۰ و یکی هم ۱۰۰۰ بود که اونا رو سفارش ندادیم... برای کارت عروسی همچین هزینه ای به نظرم اضافست.... اینی که انتخاب کردم هم بهترین حسنش اینه که  تو همه ی مغازه ها نبود لنگش..... وای از اون نگن دارا پر بود همه جا.... البته قشنگ بود اما من چز رو که همه جا باشه دوست ندارم....

امروزم میریم برای تحویل کارتامون...

مورد بعدی سفارش تخت و بوفه بود.... من اصلا فکر نمیکردم که تحویلش دیر باشه این لوازم...

رفتیم یافت آباد و تخت و بوفه رو هم خریدم.... عکس هم ازشون دارم اما فکر میکنم بعدا که خونه رو بچنم و عکس بگیرم جالب تر باشه.......

شاید تا حالا توی همه  خرید ها هیچی رو بیشتر از تختم دوست نداشتمممممممممم.....

خو اصلا قرار نبود برا تخت این همه هزینه کنیم اما واقعا نتونستم ازش بگذرم......

اما بعدش عذاب وجدان گرفتم و به عوضش گفتم که ظرفشویی نمیخوام فعلا...... البته بابای من واقعا تو همه چی برام سنگ تموم گذاشته.... هر چی هم که خوشم اومده برام خریده.... اما گفتم به نظرم یه خورده دور از انصاف اومد....

اما برای تحویلش قول ۱ آبان رو دادن.... وای اگه بدقولی کنن من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.....

لباس عروس محترم هم که همچنان در بدقولی به سر میبره و ه روز وعده ی فردا رو میده برای پو... میدونم آخرش بی لباس میمونم اما به شازده که میگم عصبانی میشه و داد میزنه!!!!!!!!!!!!!!

دیشب هم رفتیم گلستان یه کت و شلوار برای شازده دیدیم که خیلی خوگل و برازنده بود.... همونی که تو ذهنم بود....  چون شازده حتما میخواد کت و شلوارش مشکی باشه و انم رنگیه که خیلی ها مپوشن دنبال یه چیز خاص بودیم که انو خیلی خوشمون اومده فعلا....... البته قیمتش رو خیلی بالا میگه.... متاسفانه کسی که جنس تک ارائه میده دیگه هر قیمت هم دلش بخواد براش تعیین میکنه دیگه.....

آهان تنها ایراد کت و شلوار این بود که ژیله فلور داشت روی خودش اما به رنگ مشکی....... البته اصلا زشت نبود و خیلی هم خوشگل بود و مجلسی.... اما به نظر شما بد نمیشه یه دست مشکی.... با پیراهن سفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز هم مامان و بایاش ازده رفتن تالار برای انتخاب منو و بقیه موارد.... دستشون درد نکنه منوی خیلی خوب و عالی رو انتخاب کردن و سنگ تموم گذاشتن..... فقط مونده که من و شازده بریم برای انتخاب سفره ی عقد و رنگ بندی سالن و چیدمانش......

هزینه ی سالن خیلی سنگین شد اصلا فکر نمیکردیم این همه بشه......

در مورد مراسم پاتختی هم هنوز حسابی روش نیست... یه اقدامی کردیم که اگه بشه اگه بشه کلا پاتختی فرت......

آرزومه که اتفاق بیفته برامون دعا کنید.....

اما اگه نه که یه فکری براش میکنیم...........

پی نوشت: دوست جونا من رمز رو براتون فرستاده بودم اما خل ها بازم رمز خواسته بودن!!!!!!!!

پی نوشت: خواهشا کسی جای رو میشناسه که لباس عروس خوشگل و حاضری بفروشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که امید ه ان لباس ندارم......

 

وای من همش ۲۹ روز دیگه تو این خونه زندگی می کنم.... چقدر وحشتناک....

بازم یه سری عکس میزارم......

از اونهایی که وبلاگ ندارن و نمیشناسمشون معذرت میخوام که نمیتونم رمز رو براشون بفرستم....

پی نوشت: ممنونم که فراموشم نکردین و شرمندم که این همه حضورم کمرنگه.... قول میدم جبران کنم......

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۳ سال گذشت....

از عمر روزای باهم بودنمون......

۳ سال پیش همچین روز و شبی آشنا شدیم و همو دیدیدم..... ۳ سال بعدش همچین شبی خونمونو تحویل گرفتیم....

وقتی حرفشو میزنی چیزی نیست اما از درون که نگاه میکنی ۳ سال از عمرمون رو باهم گذروندیم...

تو شادی و غم... خوشی و ناخوشی.....

شاد شدیم از باهم بودنمون.... گریه کردیم از دلخوری ها.... ترسیدیم که نکنه نشه باهم بمونیم.....

هر طوری بود اومدیم و رسیدیم به یه سالگرد دیگه.....

اگه بخوام حق  بگم..... به اینجا رسیدن رابطمون رو مدیون شازده کوچولوی مهربونم هستمم.....

خیلی صبوری کرد.... خیلی باهام راه اومد...

خیلی تحملم کرد...

و حالا من این جشن ۳ سالگی رو از زحمات اون دارم....

اینکه الان میتونم  جشن تولد ۳ سالگی یه رابطه رو بگیرم...

راطه ی ما تازه تازه داره پا مگیره و میتونه رو پاش وایسه....

خیلی مراقبت میخواد..... که تو این اوایل پا گرفتنش زمین نخوره و آسیب نبینه....

هر چی بیشتر رشد میکنه بیشتر بهش دل میبندیم و بیشتر دوسش داریم....

کاش بتونیم بزرگش کنیم ... صحیح و سالم.....

کاش یه روزی بعد ۳۰ سال بازم براش جشن بگیرم.... یه جشن پر شکوه....

امیدوارم بزرگش کنیم تا وقتی که زنده ایم و نفس داریم...

 

عشق من..... بابت لحظه به لحظه ی این ۳ سال ممنونتم...

ممنون عشق پاکت... ممنون از حضورت... ممنون از حمایتت... ممنون از اینکه برام ارزش قائلی....

خیلی اذیتت کردم.... خیلی باعث شدم این رابطه به انتها نزدیک بشه و تو نذاشتی..... اما اینجا... حالا... و در حضور همه میگم که یه دنیا ممنون که تنهام نذاشتی..... ممنون که عشقتو به من دادی..... ممنون که باهام موندی....

و اینکه...... اینکه....

به داشتنت افتخار میکنم عشق من.....از اینکه در کنار تو هستم به خودم میبالم.... و تا همیشه ... تا آخر عمرم    عاشقتم........smileys

 

راستی گلم.... سالگرد بعدیمون رو تو خونه ی عشقمون جشن میگیریم....

یه جشن دو نفره ی حسابی..... اگه خدا بخواد....smileys

 

 

smileys              smileys                 smileys         smileys    smileys

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام....

عیدتون با یه عالمه تاخیر مبارک..... نماز روزه ها قبول....

من که امسال نتونستم خیلی و اونطور که باید از این ماه استفاده کنم....

چقدر بده که سرمون با دنیا و مادیاتش و مسائل بی ارزشش اونقدر گرم میشه که از درک خیلی چیز ها باز میمونیم....

از کجا که من عمرم به دنیا باشه و ماه رمضون دیگه ای رو هم ببینم......

خیلی ناراحتم از این موضوع خیلی....

احساس میکنم بیشتر ا اندازه سرم گرم روزمرگی شده.... من که هر شب حداقل ۱۰ دقیقه با خدا حرف میزدم و از روزم و کارام میگفتم الان شاید چند روز یک بار و وقت گرفتاری باهاش خلوت میکنم....

فقط شکر میکنم که خداوند وسیع و بی انتهاست و بخشنده و رحیم.......

 

 

خوب تقریبا دیگه وقتی نداریم..... اما کارهامون اصلا سبک نشده و همش مونده....

دیروز هم قرار بود برای سفارش کیک بریم که بحثمون شد به شدت و نرفتیم و بعد کلی دلمون سوخت که یه روز رو از دست دادیم....

شاید امروز بریم سمت بهارستان برای کارت...... من این بخشو خیلی خیلی دوست دارمممممممممم.....خیلی حس خوبی بود اون بار....

دیگه اینکه روز عید هم من و شازده با خونواده ی من رفتیم به رسم هر ساله شاندیز و آی جای همتون خالیییییییییییی آی من عاشق این رستوران و غذاهاشم آی من بترکم که هیچی لاغر نشدمممممممم

در راه برگشت هم شازده برام جایزه یه ادکلن Kenzo Amour روکه من قبلا که توی هایلند تست کرده بودم عاشقش شده بودم رو خریده بود که من نه تنها خودم بلکه انگار مزاجم هم دمدمیه این بار اصلا خوشم نیومد و کلی خورد تو ذوقم اما سعی کردم خلی خودمو خوشحال نشون بدم که شازده نفهمه اما من نمیدونم از کجا فهمید و گیر داد که اینو بده بعدا برات یکی دیگه میخرم....

حالا از من انکار و از شازده اصرار...

آخرشم عطر رو گرفت و برد و هدیه داد به مامانش که البته هدیش پولی بود

اما خانوادش اصلا برای من عیدی نیاوردن به بهونه ی اینکه پارسال عیدی دادن!!!!!!! که ۱۰۰ البته اهمیت نداره اما معمولا تا قبل از عروسی رسمه که عید ها رو عیدی میدن به دختر.... حالا در این بین به دلیل آماده نبودن خونواده ی داماد عروسی به تاخیر افتاده لابد اینطوریه دیگه.....

این فارسی ۱ و فیلمهاشم که کلا بنده رو از زندگی انداخته..... و نمیزاره به هیچ کاری برسم......

در ضمن خونه رو هم هنوز تحویل نگرفتیم!!!!!!! اما ۱۰ روزی هست که داره کرایه میگیره ازمون!!!!!!!!!! و آی من در بعضی موارد حرص میخورم که گفتنی نیست......

راستی پاییز باز هم از راه رسید...... من که هنوزم این آهنگای اول مهر رو میشنوم لرزه بر اندامم میفته.... چه وحشتناک بود دوران مدرسه.......

.......

 قالب وبلاگم بهم ریخته بود موقتا اینو گذاشتم....

یه عالمه از لینکام پریدددددددددددددددددددددددددد... من دوست جونامو میخواممممممممم

 

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin