همچین پاشونو گذاشتن رو گاز و د برو که انگار چه خبره....
فقط هر روزی که میگذره من میمونم و کارمو وقتی که میره به سوی هیچ....
خوب تو این چند روز که نبودم...
بلاخره کفش عروسیم خریدم...
شرایط سختی داشت خریدن کفش برام...
میخواستم حتما جلو باز باشه.... حتما هم یه نگینی چیزی روش باشه و ساده نباشه...
پاشنش اصلا بیشتر از ۵ سانت نباشه.... پاشنش نازک نباشه.....
حتما و حتما جنسش خوب باشه و راحت باشه...
خلاصه اگه آبمیوه ای چیزیم بده که چه بهتر.......![]()
که بلاخره طی عملیاتی چند ماهه رفتیم صفویه و از بوفالو تونستم یه کفش چرمی راحت و نسبتا خوشگل پیدا کنم....
خونه رو هم که دگه همین روزا تحویل میدن و کارمون بیشتر میشه...
دیروزم با مامان و خالم رفتیم بازار میخواستن طلا بخرن...
که بلاخره بعد مدت ها مامانم یه آویز و گوشواره زمرد خرید که خیلی خوشگله...
منم همچنان تو پروژه ی یافتن حلقه گیر کردم....
به نظرم خیلی دیره و دیگه الان باید سرویس و حلقمو خریده باشم اما تو حلقه که خودم خیلی حساسم و سرویسم که خبری از خونواده ی شازده نیست که نیست......
بعدم که برگشتیم من تقریبا در حال مرگ بودم از خستگی و همونجا رو مبل ولو شدم...
که بعد ۱ ساعت شازده زنگ زد که افطاری بیا خونه ی ما ...
منم با اینکه اصلا حالم خوب نبود و بی حوصله بودم و هنوزم اون دلخوری از دلم در نیومده بود رفتم...
کلی زحمت کشیده بود مامانش بنده خدا.....
یه عالمه خوردیم و فارسی ۱ رو دیدیم و بعد بازم شام خوردم دیگه ۱۲ گذشته بود که اومدم خونه...
امشبم افطار از طرف اداره ی شازده دعوتیم یه سفره خونه.... مامانینای شازده هم هستن......
وای پریشب مهمون داشتیم با خودمون ۲۰ نفر میشدیم.... چقدر سخت بود.... من از الان غصم شده... اصلا نمیتونم مهمونداری کنم اونم تو ماه رمضون و زبون روزه.... کلی سخت بود....
عکسای نامزدمو دیدن و آینه شمعدونمو.... خیلی خوششون اومد.... اما به همون لحظه من داشتم یه ظرف رو میبردم آشپزخونه.... تو دستم پودر شد ظرفه..... مامانم هم تهدیدم کرده دیگه هیچی نیارم به کسی نشون بدم... میگه میترسم یه چیزیت بشه عاقبت....![]()
دیگه هم هیچ خبری نیست.....
راستی امروز تولد شناسنامه ای عشق منه..... شازده ی من امروز تو شناسنامه ۱ سال بزرگتر شد.....![]()
این چند روزه و قبل شبای قدر ما بازم یه سری خریدامونو انجام دادیم و تو همین راستا ساعت هامونو خریدیم که ست هست چون من دوست داشتم یادگاری از عروسی بمونه.... و مارک امگا خریدیم که من خیلی دوسشون دارم....
همینطور بلاخره آینه و شمعدونمونم خریداری شد که اونم به شدت دوست داشتنیه و عاشقش شدم حسابی......
خیلی رو مورد نوشتن نیستم و حوصله ندارم حالا میام بعدنا بیشتر توضیح میدم....
این ادامه رو هم برای دل خودم مینوسم و خصوصیش میکنم........
ادامه مطلب...
اگه بدونید چی شد و چه اتفاقی افتاد!!!!!!!!!
سر لباس نامزدی من که یادتونه... چه مصیبت ها و دردسرایی کشیدیم!!!!!! آخرشم که اصلا و اصلا لباسم رو دوست نداشتم با اینکه به یکی از معروف ترین ها سپرده بودم...
سر اون موضوع خوب مامان شازده با ما نیومد اصلا... یعنی راستش ما هم یادمون نبود که بگیم بیاد و ببینه...
خلاصه..... لباس منم که خیلی جالب نشد و وسط مراسمم که یه خورده خرا بتر شد و ما هی حرف خوردیم....
اون موقع فقط میگفتم کاشکی یه جای ارزون داده بودم لباسو که دلم نسوزه.....
گذشت و گذشت تا سر لباس عروس که من کلا خودمو کشیدم کنار و گفتم هر جا مامان شازده بگه میبریم لباسو....
یعنی تا همن امروزم هیچ کاری نکردم براش...
امروز عصر با مامان خودم و مامان شازده رفتیم برای مثلا گشتن .....
یه جایی رفتیم که زندایی شازده هم لباسشو داده بود اون ساختمون که بدوزن...
رفتیم و اولین مزون رو دیدیم و ۱۰۰ البته که من هیچی نپسندیدم.... اماااااااااااااا...مامان شازده خان گفت بریم ژورنالاشونم ببینیم...
خوب خیلی واضح و مبرهنه وقتی ژورنال اسپوزا رو جلوی هر کسی باز کنیم خیلی خیلی میپسنده.....
اما مامان شازده گفت خوب دیگه اگه خوشت میاد این مدل رو بدیم همینجا بدوزه.... همه جا مثل همه.....
این خصلت کلا وجود داره توی خانواده ی شازده که خیلی زود به نتیجه میرسن و انتخاب میکنن.... دقیقا مخالف ما که میریم و همه جا رو میبینیم و آخرشم باز هچ نمیپسندیم......
البته مدلی که من انتخاب کردم یه مدل فوق العاده رویایی و دوست داشتنیه که تمامش کار شدست... و اگه بتونه همچین چیزی رو در بیاره فوق العاده میشه....
اما شک و شبهه زیاده... یکی اینکه مدلای دوخته ی اونجا خیلی جالب نبود که البته توجیهشون این بود که کشش منطقه اینه.....
دوم اینکه مثلا گفتم ژورنال لباس مال کجاست گفت ای خانوم الان دیگه همه میدونن اسپوزا مال فرانسست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شمام اگه نمدونستی بدون بعد از این.....
البته من توی فاکتور نوشتم که اگه توی پرو از دوخت لباس راضی نباشم بیعانم رو پس مگیرم... و همچنین که شرط کردم گیپوری که به کار میبرن حتما آلمانی باشه و سنگ های روی لباس اتریشی.....
اما خوب خودم خیلی باوری روش ندارم چون با این قیمتی که قراره لباسه من دوخته بشه یه خورده غیر منطقیه.....
تازه میگفت تاج هم اشانتیون که من گفتم تاج هاتون وحشتناک زشتن و من نمیخوام......
یکی هم گفتم این سنگای روی لباساتون که مثل اینا که اینجا گذاشتین نیست... یارو گفت چطور گفتم اینا همشون پلاستیکن....
تا یه حدی حساب کار دستشون اومد که با دسته ی کورا طرف نیستن .... اما اینا که انصاف ندارن میترسم آخرش دست منو بزارن توی پوست گردو........
حالا من نمیدونم الان باید بزنم به رگ بیخیالی و پیش برم........... یا تا ۵ شنبه که وقت اندازه گیری برام گذاشته برم و بیعانم رو پس بگیرم و جونمو نجات بدم.....
با شازده که نمیشه حرف زد چون تا بگم میگه اون دفعه که رفتی جای معروف و اون همه هم پول دادی تضمینش چی بود.... خوب راستم میگه....
حالا من چیکار کنممممم...
این همه داریم اذیت میشیم و مراسم میگیریم اگه لباسم یه چیز وحشتناک در بیاد من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
از همراه شدن همیشگیمون...
از اینکه اسم قشنگت نشست تو شناسنامم و زینتش داد....
از اینکه بعد ۳ سال که قلبمون رو به اسم هم سند زدیم... اینبار اسمامون هم به اسم هم شد... برای همیشه.... تا روزی که زنده هستیم....
روزای با تو بودن این قدر قشنگ و شیرینه که مثل برق و باد میگذره.....
داریم به روزای همخونه بودنمون هم نزدیک میشیم.... دیگه چیزی نمونده که لحظه به لحظه کنارت باشم..... فکرشم برام هیجان انگیزه عسلکم.....![]()
عشق من برای همیشه دوستت دارم......![]()
یه ماهگی عقدمون مبارک عزیزم......![]()
پی نوشت: بلاخره خونمونو قولنامه کردیم و خونه دار شدیم..... قراره آخر این هفته تحویلمون بدن...
یه عالمه براش ذوق داریم و البته کلی هم استرس که چطوری بچینیمش و خوشگلش کنیم ...
خونه ی نه چندان فینقولی ما یه عالمه دوست دارم.......
ممنون بابت دعاها و انرژی های مثبتتون![]()
نمیدونم چرا خیلی نظرمو جلب نکرد...
آخه همه میدونن من به شدت عاشق فروشگاه زنجیره ای هستم...
اما اینجا یه جوری بود زیادی شلوغ بود و یه جورایی انگار مردم هول شده بودن!!!!!!!!! هر چی تو قفسه ها بود زود تموم میشد....
یه لحظه فکر کردم اگه خدایی نکرده روزی توی ایران قحطی بشه ما همدیگرم میخوریم!!!!!
یه بسته ویفر برداشتیم که شازده رفت طعمش رو عوض کنه فک کنید از یه قفسه ی بزرگ که پر بود از اونا حتی ۱ بسته هم نمونده بود تو عرض نیم ساعت!!!!!!!!!!!!!!!
من که همچنان عاشق ها*یلند و شهروند خودمون هستم.......
موضوع دیگه خرید کردن شازده بود که به نظرم وحشتناکه و هر چی میبینه میخره....
به خصوص برای خونشون...
بعدم که من بهش میگم خوبه خریدای خونتون رو بزاری مامانت با سلیقه ی خودش انجام بده ازم ناراحت میشه.....![]()
امروزم که رفته ماموریت مشهد..... منم اینجا تنهایی دارم غصه میخورم...
چقدر دلم حرم امام رضا رو میخواد......
فردا تکلیف این خونهه روشن میشه .... اگه قسمت باشه که قولنامه میکنیم اگه هم نه که باز باید بگردیم.....
به نظرم امروز از اون روزاست که خیلی بی حوصله و کسلم......![]()
پی نوشت: اون شب که رفته بودم سفره خونه.... همیشه به عنوان آهنگ آخر... ای ایران خونده میشه.....
خیلی دوست داشتنی بود که وقتی ای ایران رو همه باهم میخوندیم کل دست ها به نشونه ی " V " بالا بود.....
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من........
مطمئنم وقتی بریم سر خونه زندگیمون اگه نشه دیگه شبا بیام نت و شب زنده داری کنم اینجا کلی غصه میخورم... اببته نه هر شبا اما خوب بعضی وقتا دلم میخواد دیگه.....![]()
شازده خان باید قول بدی تو که خوابیدی من تا هر وقت دلم خواست بیدار بمونم وبیام نت......![]()
امروز عصر شازده رفت بنگاه و بیعانه داد تا قرار بزارن برای قولنامه ی خونه... حالا خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد ۵ شنبه قراره برن قرارداد ببندن.....![]()
بعدم اومد خونه ی ما و با اینکه گفت اگه میخوای بریم بیرون من دیدم حسابی خستست و گفتم لالا کنه تا افطار...
آخی عشقم خوابیده بود رو مبل و منم داشتم فیلم میدیدم.... وقتایی که جابجا میشد بوسش میکردم
و اونم چشمای خوشگلشو باز میکرد و بوسم میکرد و دوباره میخوابید...![]()
اینقده خوب بوددددددددددددددددددددددددددددددددد... من که خیلی دوست داشتم... وقتی میخوابه کلی معصوم میشه و دوست دارم بوس بوسیش کنم و موهاشو ناز کنم..... ![]()
شازده هم شب که داشت میخوابید گفت یکی از بهترین خوابای عمرش بوده و کلی کیف میکرده وقتی چشماشو باز میکرده و من کنارش بودم.......![]()
خدایا نکنه یه وقتی بشه که برای هم تکراری بشیم.......... ایشالا که همیشه همینطوری از بودن باهم شاد باشیم و قدر باهم بودنامون رو بدونیم...![]()
بعد افطار هم من و شازده و مامان و بابام رفتیم نمایشگاه قرآن...![]()
دنبال یه تابلو فرش خوشگل بودم که یا نبود یا خیلی خیلی گرون بود... من دلم میخواد چیزی که میخرم خیلی تکراری نباشه و همه جا نباشه نمونش واسه همین این مشکلاتو دارم همیشه....
عوضش یه تابلوی بسم الله معرق دیدم و عاشقش شدم و زودی خریدم برای خونه ی عشقمون که دیگه کم کم خدا بخواد میدونم چه شکل و شمایلی داره.....![]()
بعدم رفتم یوسف آباد و یه آب انار دبششششششششششششش زدیم به بدن و اومدیم خونه...![]()
عشقمم رفت خونشون... هیچیم دلم نمیخواست بره تازشم......
دیگه ماله من شده میخوام پیش خودم باشه همیشه و همیشه... نه وقتی سره کاره میتونم تحمل کنم نه وقتی خونشونه یا مهمونی ای جایی هست با خونوادش...
مگه اینکه خواب باشم و متوجه نشم....![]()
راستی یه مشورت..... دوست جونا این خونه رو که دیدیم خیلی دوست دارما اما دیروز بابام یه چیزی گفت یه خورده دلم چرکین شده... یعنی حرفشو کامل میفهمم..... بابام گفت از اولش که برین یه خونه ی بزرگ دیگه نمیتونی تو خونه ی کوچیک تر زندگی کنی... نظرش این بود که از کوچیک شروع کنیم بهتره... اما باور کنید قیمت خونه ۶۵ متری هم همینه اجارش.... یعنی ما باید همین پول رو بدیم و اونوقت خونمونم فینگیلی باشه.... ![]()
البته مفصل با شازده راجع بهش حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که اگه به خواست خدا خونه بخریم که خونه ی خودمون هر چقدرم باشه دنیا می ارزه..... تا اون موقع هم خدا بخواد اینجا بمونیم خوب میشه......
حالا شما تا چه حد با بابام هم عقیده اید؟ یعنی به نظرتون ما بریم همین پولو بدیم و یه خونه ی زشت و تاریک و بدون پنجره با متراژ پایین بگیریم برای اینکه عادت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
آخه امروز افطار قسمت شد که شازده خان من رو مهمون کنه.....
اولش که کلی قاطی بودم سر یه موضوعی* هر چیم شازده میگفت کجا بریم پرت و پلا جواب میدادم....![]()
ما همیشه در مورد گردش و رستوران یه مشکل بزرگ داریم که بارها منجر به بحث شده بینمون!!!!!!!
! اینکه کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
امروز... یعنی دیروزم شازده همش میپرسید کجا بریم و منم میگفتم به من چه خودت بگو..... ![]()
اما در آخر از یه جایی سر دراوردیم که برامون دنیای خاطرست....
رستورانی که زمون دوستی همیشه میرفتیم.... وای چقدرم استرس داشتیم که نکنه الان یه آشنا بیاد و ما رو ببینه......
اما خیلی اونجا رو دوست داریم هر دومون.... ![]()
خیلی جای شیک و با کلاسی نیست اما غذاش خوبه و خاطراتش خوبتر.......
نزدیکای تجریشم هست.....
رفتیم و یه عالمه خوردیم و نتیجشم اینکه من الان خوابم نمیبره از سیری زیاد....
و نتیجه ی بعدی اینکه من عروس چاقی خواهم بود و هیچ راهیم نداره غیر از این باشه......![]()
کلی هم عشقولانه بودیم همششش
......
خوب این مدت که نبودم......
باز یه سری خرید انجام شد...
لباس خوابم رو خریدم.... و خیلی هم دوسش دارم...![]()
کاملا سادست.... ابریشم شیری رنگ که روش گلدوزی های خوشگلی داره....
همینطوری رفته بودیم سمت میرداماد که همینطوری تر سر از فروشگاه دبن*هامز درآوردیم و دیدیم حراجه...
و دیدیم این لباس خوابا چه خوبه... قیمتاشم که نصف شده بود و بنابر ان من خودمو خفه کردم و ۴-۵ تیکه خریدم...![]()
بدون تخفیفش میشد حدود ۱۴۵۰۰۰ اما ما خریدیم همشونو ۷۳۰۰۰![]()
عکساشم از سایتش پیدا کردم اما خوب نیفتاده خودم وقتی مشکل گوشیم رفع شد براتون میزارم عسکاشونو....
به غیر اونم رفتیم منوچهری و من یه کیف آرایشی خریدم....
و البته خیلی جاها رفتیم اما چیزی خریداری نشد....
مثلا رفتیم تندیس و من یه کفش عروس دیدم که عاشقش شدم... فکر کنم بالای ۱۰ سانت هم پاشنه داشت اما خیلی دوسش داشتیم... رفتیم که بخریم و وقتی پوشیدم از بس نرم و راحت بود فکر کردم کتونیه!!!!!! اما وقتی گفت ۲۴۰ هزار تومن!!!!!!! برق ۳ فاز از کلم پرید.... ایتالیایی بود....![]()
در رابطه با خونه هم که خیلی گشتیم... خیلی...
موردی که از همه نظر کامل باشه کلا ساخته نشده یا خیلی بیشتر از پول ماست....![]()
اما یه خونه ی بی نقص و کلی خوشگل یافتیدیم که خیلی خوبه.... ۹۸ متر... ۱ خوابه... و خیلی شیک و دوست داشتنی.... اما پارکینگ نداره....
البته کوچش امنه و جا پارکش خوبه نسبتا..... حالا نظرمون فعلا رو اینه... حداقل داخل خونش ایراد نداره...
قراره فردا برن صحبت کنن تا ببینیم خدا چی میخواد.....
مزایاش خیلی زیاده مثلا به مامانم نزدیکه البته حدودا....
خوش ساخته.... این همه وسیله ای که من خریدم توش خیلی خوشگل جا میشه.... پنجره های بلند و یه خونه ی روشن که من عاشقشم.... اتاق خواب بزرررررررررررررگ.... یه عالمه کمد دیواری....![]()
اما معایبش... نداشتن پارکینگ..... یک هم اینکه صاحبخونه طبقه ی پایینشه و میترسم مصیبت بشه برامون.....![]()
یکی هم اینکه به نظرم اومد یه خورده مذهبی بودن... میترسم نزارن ما مارواره بزاریم.... که باید اینو باهاشون طی کنیم..... چون بدون مارواره که نمیشه زندگی کرد.... اینورا هم که نسبتا و کمی تا قسمتی تحریم شده کانالاش..![]()
این خونه خیلی موقعیت خوبی داره و خوشگله اما یه خورده سخت اجاره میره چون یکی اینکه متراژش برای یه زوج جوون زیاده و اجارشم یه خورده بالاست.... برای خانواده هم چون ۱ خوابست خیلی جالب نیست...
حالا این وسط یه عروسی پیدا شده که تو خونه ی کوچیک دلش میگیره و یه خونه هم پیدا شده که باب دلشه... شانسه اون عروسه یا شانسه صابخونه که همچین مستاجرای خوبی داره گیرش میاد من نمیدونم!!!!!!![]()
در مورد حلقه هم من تقریبا همه جای تهرانو که بلد بودم گشتم.... اون چیزیکه من تو ذهنمه ۱۰۰ البته قبل اینکه من خرید کنم پیدا نمیشه!!!! فردای روزی که من بخرم میبینم ساخته شده به سلامتی.... اما بین اینایی که هست تو هر نقطه ی شهر یکی رو نشون کردم.... تا ببینم کدوم قسمت ما میشه....![]()
سر خرید همش شازده خان دعوام میکنه...
کلی غصه میخورم از دستششش.... همش میگه تو سخت خرید میکنی... اما نمیدونه اگه من یه چیزی رو بخرم و بعدا یه جا یه چیز دیگه ببینم که بیشتر دوسش دارم میخوره تو ذوقم و دیگه اونی رو که دارم اصلاااا نمیخوام.....![]()
حالا بماند این وسط ممکنه برم و بگردم و چیزی بهتر از اون پیدا نکنم و بیام ببینم اونم فروخته شده و نیست و اون موقع دیگه خیلی خیلی ناراحت و غصه دار میشم...... ( شازده خان خدا صبرت بده... اما حق نداری منو دعوا کنی آخههههههههههه دلم میشکنه)![]()
شنیدم یه فروشگاه باز شده به اسم هایپر مارکت همش میخوام برم نمیشه... اون روزی دیدم هلیا هم ازش نوشته بود .... منممممممممممممم فروشگاه جدید میخواااااااام.....![]()
این روز شمار میگه همش ۱ ماه و ۲۹ روز باقیمونده...
اما کارای باقیمونده ی ما میگه خدا به دادمون برسه...![]()
من هنوز حتی نمیدونم میخوام برای لباس چیکار کنم!!!!!!!!! نه به نامزدی که از ۱۰ ماه قبل دنبال لباس بودم نه به الان..... البته تجربه بهم ثابت کرد که زیادی حساس بودن موجب پشیمانیست...
در ضمن آرایشگاه همون آرایشگاه نامزدی رو رزرو کردم... حداقل میدونم که خوب میشم تنها مشکل اینه که شاید تکراری بشم دیگه....![]()
همه دارن وسوسم میکنن رو موهای خودم یه هایلایت خیلی ملایم کار کنم برای عروسی.....
همه به جز شازده کوچولو.....![]()
آهاااااااااااا ۵ شنبه شب بابام خونواده ی شازده و دایی هاش رو افطار دعوت کرد یه سفره خونه ی توپ که کلی مراسم داره و خیلی خیلی باحاله....
یکی از دایی هاش که نیومد اما دایی کوچیکه و خانومش اومدن....
خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت....
از بعد افطار خوندن و زدن و رقصیدن (البته نه به این شدت) تا ۱۲ شب...![]()
فقط قسمت بدش این بود که شازده خان و داداشش و داداشم ساعت ۱۰ رفتن فوتبال و زهر مارم شد..... آخه خدایی آدم متاهل ۵شنبه شب که وقت با خانواده بودنه میره فوتبال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فک کن آقاهه داشت دیگه عاشق شدن ناز خریدن فایده نداره رو میخوند و همش میگفت آقاها به خانوماشون نگاه کنن بعد من اونجا تهنایی همش غصه خوردم و چشام پر از اشک شد همش.....
من بهش میگم تو وسط هفته برو دو شب برو اما این ۵شنبه جمعه هامونو خراب نکن... و بهتره نگم که آقا بهش بر میخوره میگه تو میخوای علایق منو ازم بگیریییییییییییییییییییییییییییییی
لباس عروسی و پاتختی....
رزرو تاج و تور و شنل.....
خرید حلقه- سرویس- آینه شمعدون....
خرید های دیگه ی عروس....
کت و شلوار و بقیه اقلام داماد...
یه عالمه از خریدای جهاز....
فیلم و عکس اسپرت...
سفارش کارت...
قولنامه ی خونه.... همش مونده ........
و ۱ ماه و ۲۹ روز وقت برای انجام همشون......
دوست جونا من الان سرخوشم لفطا بهم بگید چه کارای دیگه ای هست.......![]()
.
.
.
* : موضوعی که سرش قاطی بودم این بود که با مامان شازده بیرون بودیم و دم افطار بردیم رسوندیمشون.... بعد تعارف کرد که بریم پیششون.... منم تشکر کردم.... اما وقتی به شازده گفت اون گفت من دلم میخواد اما خوب مهر بانو نمیاد دیگه.....
اولا که ما از اول قرارمون این بود که افطار باهم بریم بیرون...
در ثانی من سر و وضعم برای مهمونی مناسب نبود..... و بعدم اصلا آمادگی نداشتم....
حالا بهش میگم با این حرفت مامانت چه فکری راجع به من میکنه.. و جوابم چیزی نیست جز دعوا شدن..![]()
سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا......![]()
شکر گزار حضورم.... شکر گزار اینکه امسال هم بهم مجوز زندگی دادی توی همچین ماهی.....
شکر گزار اینکه بهم توانایی دادی که روزه دار باشم......
خدایا ممنونم که سحرها این ماه رو با نوای آرامبخش دعای سحر پر میشم از تو.....
خدایا ممنون که لحظات افطار رو با صدای ربنا و در کنار خونواده ی خوبم میگذرونم.....
............
واقعا ماه خوبیه من که عاشق ماه رمضونم....... امسال کلی استرس داشتم که نتونم روزه بگیرم.... البته دکترم به خودم سپرد و گفت اگه بدنت اذیت نشد ایراد نداره ......
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تا اینجا مشکلی نداشتم.....
خدایا توفیق بده که تا آخرش بدنم یاری کنه برای روزه داری..... الهی آمین.
..................................................
راستی ماه رمضون علاوه بر حس های ناب معنوی که بهم میده..... برام ....یا بهتر بگم برامون پر از خاطرات و روزای خوبه....
یادش به خیر.... ماه رمضون ۳ سال پیش بود که منو شازده باهم بودنمون رو شروع کردیم.... یادش به خیر ... چه شبایی که تا خود سحر چت میکردیم.... بعدشم میخوابیدیم تا عصرررررررررررررررررررررررر... چه شب و روزایی بود....
با چه ذوقی آنلاین میشدم...![]()
هر شب میومدیم... طبق یه قرار نانوشته و ناگفته.... هر شب و سر یه ساعت خاص.....![]()
چقدرم اون روزا خودمو گول زدم که اینم یه چت مثل بقیه..... طولانی بودنشم توجیح میکردم.... به خودم میگفتم اینطوری خیلی بهتره یه سرگرمی پیدا کردم که تا سحر بیدار بمونم......
اما وقتی بعد شبای قدر رفت شهرستان برای دانشگاهش اون چند روز باقیمونده ی ماه رمضون برای خیلی سخت شد.......![]()
یادش به خیر اون شب قدر رو که اتفاقی هر دومون یه جا رفته بودیم و بابای من صاف جلوی پای شازده زد رو ترمز و ما هردومون میخکوب شده بودیم
...... یادته آقایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادته چه روزایی رو گذروندیم..... کی فکرشو میکردیم ۳ سال بعد موقع افطار بشینیم ور دل همدیگه و باهم افطار بخوریم....
اما بدی قضیه اینه که قدر نمیدونیم....
متاسفانه زود فراموش میکنیم اون روزا رو .... این باهم بودنا برامون میشه تکرار و تکرارررررررررررررررررررر..........
باز خدا خیر بده اینجا رو که باعث شد یه خورده برم تو حس و حال اون روزا........
--------------------------------------------------------------------
یعنی این شکلک دقیقا حال و روز این روزای ماست....
توی حالت عادی محاله من زبون روزه فکر خرید به سرم بزنه.... اما در حال حاضر به شدت کمبود وقت داریم و هیچ بهونه ای هم حالیش نیست این تیکر بالای صفحه... حالا بهش بگو بابا ما روزه ایم... ما وقتمون کمه یه خورده صبر کن... یواش تر حرکت کن....![]()
اصلاااااا و ابدا همکاری نمیکنه......
اینقده سرم شلوغه این روزا که وقت نمیشه کامپیوترو روشن کنم اصلا!!!!!! یعنی شبا که میام بخوایم با موبایل زودی همه ی وبلاگاتونو باز میکنم و میخونم و بعدم که درجا غش میکنم......
خوب از کی و کجا بگم.......
اول اینکه هنوز در پی خونه هستیم....
البته امروز دو جا رو با مامان و باباها رفتیم و دیدیم که خوششون نیومد اصلا....
به خصوص که مامان شازده کلا خیلی اهمیت میده به این چیزا....
ما هم گفتیم با این پول بهتر از اینا گیرمون نمیاد......
و من گفتم اول زندگی نمیتونیم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ اجاره بدیم... برامون سنگینه.....
بعدش امشب شازده که رفته بود خونه باباش گفته بود تو چرا نگرانی و الکی میرید این خونه های بدرد نخور رو میبینید شما کار به اجارش نداشته باشید اصلاااااااا برید خونه ای رو که به دلتونه بگیرید و کار به هیچی نداشته باشید.....
واااااااااااااااااااااااای نمیدونید چقدر خوشحالیمممممممممممم... شازده که یه بار بزرگ از رو دوشش برداشته شد... خوب به هر حال روش خیلی فشار بود سر قضیه خونه.....
البته عزیز دلم خیلی خیلی اهل کاره و اصلا کسی نیست که تلاش نکنه... اما همه ی فکرمون انه که زودتر بتونیم خودمونو جمع و جور کنیم و یه جایی رو بخریم..... و این کار باباش خیلی زودتر ما رو به هدفمون میرسونه ایشالاااااااااااااااااااااا..................
حالا با این حساب دستمون خیلی باز شد برای خونه و راحت تر میتونیم انتخاب کنیم......
همچنان به شدت به دعا نیازمندیم.........
بعد میرسیم به خریدای عروسی که اصلا این جوری راجع بهشون فکر نمیکردیم......
خیلی سخته و خیلی هم هزینه داره.....
جمعه رو ما پیشواز رفتیم برای ماه رمضون....
افطار هم قرار بود با بابامینا بریم کله پاچه بخوریم!!!!!!!!!!! هوس های داداش کوچیکاست....
خلاصه عصری ساعت ۴ شازده اومد دنبالم و رفتیم میلاد نور.... من که هیچی نپسندیدیم اما شازده یه پیرهن خیلی خیلی خوشمل خرید.....
از اونجا قرار شد بریم هایلند برای انتخاب عطر......
دیگه هایلند رفتن همانا و یه عالمه خرید همانا.....
تمام لوازم آرایشی و بهداشتی شازده رو خریدیم.... مارک اینتسا خرید گلم....... من که همش گفتم ژیلت یا نیوا بگیره اما گفت این مارک خیلی از اونا بهتره و آخرشم دیگه گفت مگه تو میخوای استفاده کنی اصلندش....
بعدشم رفتیم که مثلا عطر بخریم...
من که مثل همیشه در مورد انتخاب عطر عاجزم و آخرشم با کتک یکی رو میخرم.... این دفعه هم نتونستم انتخاب کنم اما شازده که از همون اولم انتخابشو کرده بود و میگفت wood میخواد....
البته بار دهم بود که میرفتیم و میگفت ... هر دفعه به یه بهونه ای منصرفش کردم اما اینبار گذاشتم چیزی که دوست داره بگیره.....هر چند با سلیقه ی من مطابقت نداره....![]()
بعد هم به بخش هیجان انگیز لوازم آرایش رسیدیم....![]()
دوست جونا شما برای لوازم آرایش چقدر هزینه کردین توی خریدتون؟؟؟؟؟؟؟
آخه من احساس میکنم با اینکه خیلی چیزی نخریدم یه مقدار فضایی شد قیمتش....![]()
تازشم تقریبا هر چیزی رو از یه مارکی خریدم و حسابی هفته بیجار شد خریدام....
ریمل و پاک کننده ی چشم و همینطور شیر پاک کن و تونیک صورت رو کلارنس برداشتم.....
سایه هامو و رژ گونه رو یه مارک جدد به اسم Art deco خریدم که خیلی تعریفشو شنیدم و ه مزیت زرگ داشت و اون اینکه رنگ ها رو خودت سلکت میکردی و کنار هم میذاشتی...... ۶ تا رنگ سایه خریدم و دو رنگ رژگونه......
خط چشم و مداد چشم مشکی هم از همین مارک....
همینطور ۲تا رژ لب مایع و ۲ تا معمولی که خیلی خیلی خوشرنگ هستن.......
۲تا هم خط لب و ۲ تا مداد چشم سبز و آبی هم از مارک بورژوا .....
لاک هم که ۲ تا بورژوا و ۱ اتود و یکی بیو و یکی هم همین Art deco ......
کلشو بزاری پیش هم یه خوردست اما یه عالمه شد پولش..... کلی شرمنده ی شازده شدم من....![]()
تازه خانومه فروشنده گفت قدره همسرتو بدون اصلا به قیمت کاری نداره و فقط میگه بهترین ها رو بدین پوست خانومم خراب نشه... الهی خانومش فداششششششششششش شه.....![]()
خلاصه که تا اینا رو حساب کنیم و بریم به سوی افطار یه نیم ساعتی از افطار گذشته بود.....
اصلا هم انتخاب مناسبی برای افطار نبود کله پاچه در ضمن....![]()
دیروز هم عصر شازده اومد و رفتیم تیراژه.... اونجا فروشگاه کارلتون حراج بود و تونستیم به یه قیمت عالی کیف آرایشی شازده رو بخریم... اما متاسفانه من چیزی پیدا نکردم که بگیرم....
بعد اونم بعد کلی گشتن من کیف سفید برای عروسی و یه کیف برای خریدام گرفتم که خیلی خیلی خوشگلن و دوسشون دارم..... از همه ی وسایلام هم عکس گرفتم که فعلا گوشیم قاطی کرده و هر کاری میکنم متصل نمیشه.....عکسا بمونه طلب شما....
..........................................
من تو همین دو روزی که رفتیم خرید به این نتیجه رسیدم که خیلی علاقه دارم به عروس بودن...... همش برام خرید میکنن و خیلی کیف داره....... نمیشه من همیشه عروس بمونم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! ![]()
.......................................
پی نوشت: اون روزیا با خانواده ی شازده بودیم.... یهویی هوس دمپختک کردم که مامانش بلده و ما تو خونه درست نمیکنیم.... گفتم خیلی وقته نخوردیم یهو دلم خواست.... ۲ روز نشد که زنگ زد مامانش و گفت برات دمپختک درست کردم حتما بیا ببر.... اینقده شرمنده شدم.... تازه یه عالمه برامون فرستاد..... دستش درد نکنه..... خیلی حسای خوبی بهم دست داد با این کارشون....... کلی احساس کردم یشتر دوسشون دارم.....![]()
پی نوشت: اون روز که لوازم آرایشام رو خریدم رفتیم که به مامانش هم نشون بدیم.... مادر بزرگش هم اونجا بود.... دید اقلامی که من خریدم خیلی کمه ... کلی ازم تعریف کرد که دخمل خوب و صرفه جویی هستم و الکی نرفتم زیادی بخرم یه عالمه ازم تعریف کرد... شازده هم کلی شوکه شده بود از این حرفا... منم گفتم آره مادر جون چه خبره مگه الکی برم زیاد خرید کنم هر وقت تموم شه بازم میرم میخرم دیگه...... بعدش شازده شده بود
منم که
... بنده خدا خبر نداشت همین چند تا تیکه چقدر پولش شده بود........
پی نوشت: بچه ها توی خرید عروسی ست عروسک باربی نیست احیانا؟؟؟؟ من دیروز ۳ تا ست دیدم که همشونو میخوامممممممممممممم هیشکیییییییییییییییییی دوسم نداشت برام بخره....... خوب من عروسم دلم عروسک باربی میخواد چیکار کنم خوووووووووووووووووووووووووب![]()
راستی..........
جوجوی من عاشختممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم![]()
دوست جونا سر سفره های افطار و سحر.... التماس دعا.......![]()

