تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
این روزا خیلی خیلی قاطیم...

وقتی ندارم اما به جاش یه دنیا کار دارم....

بدترین معضلمون هم امروزا پیدا کردنه خونست....

دیگه داره خیلی دیر میشه برای خونه...

اما هیچ جایی نیست!!!!!!!!

ما میخوایم تا جایی که میشه رهن کامل بگیریم اما این روزا به خاطر اینکه بازار ساخت و ساز به لطف مملکت گل و بلبل حسابی کساده.... خیلی رونقی نداره بازارش و واسه همینم خیلی کم خونشون رو روهن کامل میدنو همه جا اجاره میخوان...

البته شازده میگه ایراد نداره اما من فکر میکنم اگه اول زندگی بخوایم ماهی ۳۰۰-۴۰۰ و بلکه هم ۵۰۰ اجاره بدیم هیچ وقت نمیتونیم پس اندازی داشته باشیم.....

برامون خیلی دعا کنید که یه خونه ی خوب و رهن کامل بیابیم......

لطفا دعا کنید زودتر بیایمش.....

خریدای جهازم که یه عالمش مونده..... البته نه به این شدت....

از خرید عروسی و صبر خونواده ی شازده هم که کلا نگم خیلی خیلی بهتره..................

دیروز در راستای جهاز و اینکه از چند روز دیگه ماه رمضون میشه و بعید میدونم بتونیم صبحا راه بیفتیم بازار یا جای دیگه رفتیم بازار.......

بیشتر میخواستم مدل حلقه هاش رو ببینم... چند مدلی هم بود که بدم نیومد ازشون....

 اما در کل اون چیزی که من دلم میخواد باشه.... فکر کنم ساخته نشده باشه......

جالبه .. من خیلی انگشتر تک نگین دوست ندارم... اما اینبار یه دونه بود خیلی خوشم اومد... رفتم پرسیدم گفت ۲۱ میلیون... به سلامتی!!!!!!!!! فکر کنم یه الماس ۱ کیلویی روش بود!!!!

سرویس ها رو هم نگاه میکردم.... افسردگی گرفتم..... اون چیزی که یه خورده بدک نباشه و بشه تحملش کرد ۷-۸ کمتر نیست... دوست جونا شماها برای سرویس چقدر هزینه کردین؟؟؟؟؟؟؟


بعد اون رفتیم به سوی تیمچه...... خیلی جنس جدیدی نیورده بودن.... اما دیگه وسواس رو گذاشتم کنار و سرویس آجیل خوری کریستالم رو گرفتم.... از همون لب طلایی ها..... چون میخوام سالنم زیتونی طلایی باشه فکر کنم خوشگل میشه....

یه مدت گیرم رفته بود رو این جدیدا و فانتزی ها اما یهو احساس کردم اونا مثل اینا شکیل نمیشن.... البته اینا بازم از اون خورشیدی ها نیست.....

جای مربا و اینا هم خریدم برای یخچال....

از شهروندم که یه عالمه پلاستیک جات گرفتم... یه سری داره خارجیه خیلی صورتیشون خوشگله صذفی و براقه.... هر چیشو میبینم زودی میخرم... اصلا نمیدونم به درد میخوره یا نه......

یه سری هم از این سنگای تزیینی خریدم تا ببینم کجا استفاده میشه...

.......

 

در مورد آرایشگاه هم یه جا رفتم که خیلی خوب بود کارش اما خیلی گرون میگرفت.... ۱ میلیون و دویست.... من زورم میاد همچین پولی بدم برای آرایشگاه و شبش هم پاک کنم بره!!!!!!! خدا رو شکر که صورتم هم عیب و ایرادی نداره که بگم لازمه.....

بعد اون رفتم آرایشگاهی که مجی جون رفته بود.... یه عروسشو دیدم و خوشم اومد (مجی جان عزیزم ممنون) اما آلبومی نداشت که نمونه های دیگشو ببینم....گفت شهریور آماده میشه نمونه کاراش....

حالا باید برم کارشو ببینم و تصمیم بگیرم....

برای لباس عروس هم هنووووووز هیچ کاری نکردم........ به سرخوشی رسیدم تقریبا.......

.......

 

یه خورده درد دل دارم..... کاش اینجا هم رمز دار بود پستهاش ... چون دوست ندارم غریبه هایی که با من آشنا نیستن و احیانا گذرشون به اینجا میوفته فکر بدی راجع هم داشته باشن....

از دست خوناده ی شازده خیلی دلخورم.... تقریبا ولش کردن به حال خودش.... الهی بمیرم عشقم ساعت ۵ از سر کار نیومده میره از این بنگاه به اون بنگاه برای خونه تا ساعت ۹ شب... یعنی دیگه میرسه پیشه من چشماش قرمزه و حسابی خسته..... به خصوص که بی نتیجه هم هست گشتنامون....

تو این وضعیت پرخرجی هم اونجور که باید هواشو ندارن.... البته میدونم هر کی زندگی خودشو داره و نمیشه توقع بیجا داشت از کسی...

اما خدا شاهده بابای من که داره جهاز میخره و کلی هم خرجای دیگه داره بیشتر به فکرمونه.... همش دنبال اینه که برامون وام جور کنه.... اما وقتی شازده ه خونوادش میگه که اینطوریه کرایه ها یه بار نمیگن یه خورده بیشتر حمایت کنن....

معمولا توی عروسی خانواده ی پسر خرجشون خیلی بیشتر از خونواده ی دختره اما در مورد ما فکر میکنم بر عکس باشه....

هنوزم یاد نامزدی که به خاطر دل مامانش گرفتیم میفتم حسابی دلم میسوزه... اگه به جاش پولش رو میگرفتیم الان خیلی خیلی جلوتر بودیم.....

آها راستی ۵ شنبه پیش زندایی کوچیکش ما و مامان اینا رو دعوت کرده بود خونشون... آخه عید اومدن خونه ی ما اما ما خواستیم بریم بازدید پس بدیم چون خونشون خیلی کوچک بود معذب بودن و کنسل شد... حالا خونه خریدن و دیگه زنگ زد دعوت کرد... سر عقدمون هم نیومدن آخه....

مامان اینا برای خونشون یه سکه ی ربع بردن.... اونا هم به من کادو یه سکه ی ربع دادن و یه شال... دستشون درد نکنه......

اونجا مادر بزرگ شازده یه چیزی گفت که خیلی سوختم..... گفت من فک میکردم تو زرنگ تر از این حرفا باشی و به جای عروسی خونه بخری.... احترام سنش رو نگه داشتم و هیچی نگفتم..... اما به شازده گفتم من حاضرم نه عروسی بگیرم نه هیچ خریدی بکنم اما به جاش برای من خونه بخرید اگه میتونید و با این پولا خونه میدن!!!!!!!!

آخه فکر کرده منم مثل عروساشم که به خونه ی ۳۰ متری هم قانع بشم!!!!!!!

اتاقم به این بزرگی من جا نمیشم توش!!!!!!!!

البته شازده هم کاملا حق رو به من داد و عذر خواهی کرد....... کلا مادر بزرگشو دوست ندارم به نظرم عروساش حق دارن که  خیلی باهاش دمخور نیستن.....

خدا رووووو هزار مرتبه شکر مامان شازده اصلا اونطوری نیست.....

 

خیلی غر زدم به گمونم..... ببخشید.... کلا تو این چند روزه خلی خواستم بیام و بنویسم اما خیلی اعصابم خورد بود و اگه میومدم فقط در حد درد و دل و گلایه نمیشد حرفام.....

 

من الان دارم خیلی غصه میخورم... شازده رفت ماموریت یزد... امشب رفت و فردا شب میاد.. اما من تهنا شدم و دلم گرفته ا اینکه کلا دورانه نامزدی و عقد ما هیچ فرقی باهم نداره...( قابل توجه نگین جان) اما الان بیشتر دلم براش تنگ میشه و بیشتر ازش توقع دارم و بیشتر میبینمش دلم براش غش و ضعف میره

 *راستی وبلاگ جهیزیه هم آپ شد....

 

پست فرت.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خدایا میدونم حکمت تو بوده....

میدونم که دلت میخواست فقط و فقط با همه ی وجودم برای تو بیام و مسائل بی ارزشی مثل خرید و اینا تو ذهنم نباشه....

میدونم که خیلی زود میبریمون....

میدونم که که خوب میدونی دلم پر میزنه....

اما ...........

امروز خیلی دلم گرفته......

خدایا ما باید تو همچین روزی مهمون خونه ی پیامبرت میشدیم....

ما باید الان بار و بندیلمونو جمع میکردیم و میومدیم مهمونی....

چقدر ذوق اومدن داشتم.... خودت شاهدی....

خدایا ...... چطور شاد باشم وقتی تمام دلم اونجاست......

فقط اینو میگم که اگه به خاطر مسائل س*یاسی سفر ما رو کنسل کرده باشن محاله ازشون بگذرم......

آخه هم داییم اینا هفته ی پیش اومدن و هم مامان دوستم ۲ روز پیش....

همه میگفتن خبری نبوده و فقط تو ایران شلوغش کردن.....

میگفتن ایرانیا که از اینجا راهی میشن خیلی با تجهیزات مبرن...

دستکش و ماسک و ....

اما بعد دو روز که میبینن خبری نیست به روال عادی بر میگردن....

مثل اینکه از لحاظ س*یاسی یه خورده قاراشمیشه اوضاع........

از یه طرف حالا که نرفتیم با این فیش حجی که مامان اینا به شازده کادو دادن این دفعه که بریم شازده خان هم میاد باهامونو یه عالمه بیشتر خوش میگذره بهمون....

 

.

.

.

اما دلم تنگه....

دلم تنگه واسه گنبد سبز....... واسه بقیع خاموش... واسه حرم پیامبر.....

دلم تنگه واسه خونه ی خدا............... واسه شباش.... واسه اونجایی که روح آدم کامل میشه و هیچی کم نداره....

۱ سال پیش شاید همچین وقتایی اونجا بودم..... کاش بیشتر قدر میدونستم......

 

 

 

-----------------------------------------------------------

روز شمار این بالا که میگه همش ۲ ماه و ۱۷ روز دیگه ما همخونه میشیم....

اما هیچ کاری نکردیم هنوز....

فقط فکر کنم ۱۰ دفعه رفتیم برای خرید حلقه که اگه فکر میکنید من تا کل طلا فروشی های تهران رو نگردم میتونم بخرم اشتباه میکنید...

یعنی حتی به اون یه دونه مغازه ی پایین پاساژ ونکم رحم نکردم....

بعد کلا سلیقم یه مدلیه که حلقه نمیپسنده انگاری...

یعنی هر چی رو که میگم بریم ببینیم انگشتره.....

مثلا از یکی دو نمونش عسک گرفتم....

 

 

 

کلا انگار روحیاتم با حلقه  سازگاری نداره.....

قیمتا هم که اینقدر وحشتناکه که اصلا گفتنی نیست!!!!!!!!

تا حالا گاندی و کریمخان و اقدسیه (پاساژ صدف ) و ونک و میدون محسنی و میلاد نور رو دیدم...

گاندی از همه بهتر بود مدلاش اما خوب قیمتاش وحشتنااااااااااااااااک بود....

یعنی دیگه زیر ۳ میلیون چیزی ندیدم من!!!!!!!

حالا قائم و بازار هم مونده که باید بریم ببینیم....

 

میلاد نور هم که رفتم رفتیم فروشگاه روجا و من یه کرم پودر و پنکیک مک خریدم.... یعنی شازده کوچولو برام خرید برای خرید عروسی....

کرم پودرش ۵۴۰۰۰ و پنکیک ۵۲۰۰۰

 

مامانم که هر روز مبگه شماها دیگه نمیرسین!!!!!

راستم میگه بنده خدا هنوز از خریدای عروسی هیچی رو شروع نکردیم....

از اون ور هم فکرم به شدت درگیره خونست....

خیلی نگرانم براش ...

به نظرم داره دیر میشه...

قراره امروز شازده یاد بریم چند جا رو ببینیم تا خدا چی بخواد......

آرایشگاه و لباس عروسم هنوز هیچ فکری براش نکردم....

جهازم رو هم که دیگه اصلا نرفتم سراغش...

البته برقی ها رو سپردم چیا میخوام که دوست بابا برام بگیره...

 

دیگه اینکه شازده خان بلاخره مامان اینای من و خودش رو مهمون کرد با اولین حقوقش...

البته اولین حقوق همون دومی بود که ما به جای اولی جا زدیم....

دیگه هم هیچ خبری نیست.....

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

عیدتون با تاخیر مبارک....

ایشالااا که امسال سال ظهور آقامون باشه....

دیگه جدی جدی داریم پیر میشیم آقا..... نمیخوای بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودت و خدای بالا سرم شاهدین که لحظه ای که خطبه ی عقد رو میخوند دعای فرج شما بود و سلامتیتون..... آخه میگن سر عقد هر دعایی بکنی برآورده میشه.......

اللهم عجل لولیک الفرج....... (الهی آمین)

.........

 

 

خوب برسیم به روزالیی که گذشت و استرس هایی که کشیدیم.....

یعنی اینگده ما الان نذر ادا نشده داریم که حد نداره ...

تو رو خدا کسی داوطلب نیست کمک کنه یه وقت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعارف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هستاااااااااااااااااااااا

 

۴ شنبه صبح بود که با شازده خان رفتیم آزمایشگاه ... خدا رو شکر خیلی شلوغ نبود و زود آزمایش رو گرفتن ازمون...

ما پارسال قبل اینکه رسمی بشه مراسممون رفتیم یه سری آزمایش خیلی کامل دادیم.....

همونجا بهمون گفتن که شازده تالا*سمی مینور خیلی خفیف داره اما خوب چون من مشکلی نداشتم مشکلی نبود...

خلاصه آزمایش خون از شازده گرفتن و اعتیاد هردومونم آزمایش کردن و فرستادنمون برای واکسن و کلاس ....

واییییییییییییییییییییی هنوزم جای واکسنی که بهم زدن درد میکنه خیلی درد داشت واکسنه.....

بعدم که کلاس خیلی خیلی به درد بخور آموزشی بود که یه فیلم گذاشته بودن بنده خدا اینقده قدیمی بود رنگش پریده بود....

همشم گل رز نشون میداد و پر پر میزد...

نه خداییش خیلی مسخره بود فیلمه...

مثلا آقاهه میگفت نوازش و لمس خیلی خوبه بعد یه صحنه ی هیجان انگیز نشون میداد که آقاهه داره میز رو لمس میکنه...

کلی استفاده بردیم خولاصه....

بعد اون رفتیم بالا و دیدیم که زده باید منم آزمایش بدم....

از منم خون گرفتن و گفتن منتظر باشید جوابش بیاد....

دیگه منتظر بودیم که صدامون زدن و گفتن خانوم شما هم کم خونی داری...

یعنی بگم جفتمون خشکمون زد اولش دروغ نیست...

بعد من به خودم مسلط شدم و گفتم خانوم ما تمام آزمایش ها رو کامل انجام دادیم و مشکلی نبوده اونم گفت برید پیش دکتر.....

بعدش کلی جفتمون دچار استرس شده بودم که نگو و نپرس.....

رفتیم و دکتر هم آب پاکی رو ریخت رو دستمون که بعلهههههههههههههه... خانوم دچار فقر آهن هستن و ایشونم مشکوک به تالاسمی...

حالا باید برید ۱ ماه قرص بخورید بعد آزمایش بدید بینیم چی میشه....

 شازده که کاملا بدنش میلرزید منم بیشتر شوکه بودم...

به دکتر گفتم که خانوم محترم ما کامل آزمایش انجام دادیم و من هیچ مشکلی نداشتم...

گفتم الان تازه ۳ هفتست من عمل کردم و شاید از اون باشه که بدنم ریخته به هم...

اونم گفت امکانش هست...

بعد گفت اون آزمایشای قبلتو داری؟؟؟؟؟؟؟؟ منم  که اونو گم کرده بودم اما از شانس خوب آزمایشگاه آشنا بود...

گفت اگه الکترو فورز داشته باشی و بیاری حل میشه....

خلاصه سریع به بابام زنگ زدم و اونم با پزشک آزمایشگاه هماهنگ کرد و ما مثل جت رفتیم اونا رو بگیریم ...

یه سری هم آزمایش جدید ازم گرفت و با اطمینان گفت تو تالاسمی نداری و اون یکی پزشک آزمایشگاه هم تایید کرد....

سر برگه های جوابم مصیبت داشتیم ما تقریبا یه سال پیش و قبل بله برونمون آزمایش داده بودیم....

مگفتن نمیشه پرینتش کرد الان اما از اونجا که وقتی رییس آزمایشگاه پارتی آدم باشه ناممکن ها ممکن میشه شد پرینت بگیرن!!!!!!!

 

ما هم دوباره مثل جت رفتیم اونجا و دکتره آزمایشای منو چک کرد و گفت الکتروفورزت طبیعیه.....

بعد این دفعه گیر داد به سی- بی -سی.....

که پس نتیجه ی اون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم خوب شما نگفتید و منم همه ی تاکیدم رو همین بخش بود باز گفت نه و نمیشه و باید اونم باشه...

دوباره تماس و اینا که گفتن اون آزمایش طوریه که ۱ بار بیشتر نمیشه از روش پرینت گرفته بشه و هیچ راهی نداره یافتیدنش.....

و گفتن که این آزمایشی که امروز ازت گرفتیم همون سی-بی- سی بوده و عصر حاضره....

شازده که مرخصیش داشت تموم میشد و از طرفی هم کلا آرامشش رو از دست داده بود ...

منم که هیچ دست کمی نداشتم...

دیدیم دیگه تا عصر هیچ کاری ازمون بر نمیاد من اومدم خونه و اونم رفت دنبال کارش...

من که اومدم گشتم و چند تا از آزمایشای قدیمی ترم رو پیدا کردم.... و بعدم از اثرات واکسن غش کردم...

اما شازده از بس نگران بود زنگ زده بود و یه فوق تخصص خون شناس وقت گرفته بود که بریم پیشش...

دیگه عصر بیدارم کرد و راهی شدیم.....

دکتر خوبی نبود و کلا چیزی نمیدونست چون تخصص اصلیش اطفال بود...

کلا حرفی نزد که قانع بشیم...

خلاصه از اونجا تو خیابونا دنبال دکتر خون میگشتیم!!!!!!!!!

که بلاخره طرفای یوسف آبد بود یه فوق تخصص و استاد دانشگاهشو یافتیدیدم که خدایی خیلی هم حالیش بود و کامل برامون توضیح داد چی به چیه....

گفت که از روی آزمایشای شازده معلومه که بتا تالاسمی مینور نداره و خفیف ترش یعنی آلفا رو داره....

در مورد من هم گفت که احتمال ۹۰٪ هیچ نوعی از تالاسمی رو ندارم و فقر آهنم هم مربوط به عمل و این دوره  بعدش میشه.... و برام دارو داد که مصرف کنم تا به امید خدا رفع بشه...

بعدم برامون نامه نوشت که مشکلی برای ازدواج نداریم و گفت اینو بدین مجوز براتون صادر میشه...

تا حدی خیالمون راحت شد اما بازم نه کاملا بازم یه عالمه نذر و نیاز کردیم و...

در این جا من یادم افتاد اگه احیانا فردا عقد باشه من هیچی ندارم که بپوشم....

با اینکه هیچ دل و دماغ خرید ندشتم رفتیم هفت تیر....

و همون اولین مغازه به طور کاملا از سر باز کنی یه مانتوی کرم خریدم.... این یعنی واقعا حوصله نداشتم چون من اگه چیزی خوشم هم بیاد تا کل مغازه ها رو نگردم نمیخرمش.....

و دیگه حاضر نشدم روسری و شلوار ا دامن بگیرم...

گفتم اگه صبح مجوز و دادن این کارا رو هم انجام میدیم....

برگشتیم خونه و با کلی استرس شب رو به صبح رسوندیم...

شب خوبی نبود اصلا....

کل دلم گرفته بود....

همشم این شعر احسان خواجه امیری مومد توی ذهنم و هر کاری میکردم دور نمیشد....

میخوندم و گریه میکردم......

 خدا ما رو برای هم نمی خواست ...

فقط میخواست همو فهمیده باشیم.... 

 بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست....

فقط خواست نیممونو دیده باشیم....

تموم لحظه های این تب تلخ ....

خدا از حسرت ما با خبر بود....

خودش ما رو برای هم نمی خواست....

خودت دیدی دعامون بی اثر بود....

چه سخته مال هم باشیم و بی هم...

میبینم میری و میینی میرم.....

تو وقتی هستی اما دوری از من.....

نه میشه زنده باشم نه بمیرم.....

نمیگم دلخور از تقدیرم اما......

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق......

فقط چون دیر باید میرسیدیم.....

 داره تو دست ما میمیره این عشق......

تموم لحظه های این تب تلخ ....

خدا از حسرت ما با خبر بود.....

خودش ما رو برای هم نمی خواست .....

خودت دیدی دعامون بی اثر بود......

خدا ما رو برا هم نمی خواست .....

فقط میخواست همو فهمیده باشیم.....

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست ....

فقط خواست نیممونو دیده باشیم..........

 

یهو یاد امام رضا افتادم...

یادم افتاد که ۳ شب پیشش روبروی حرمش نشسته بودم و خودم و زندگیمو سرده بودم دستش...

یهو خیلی آروم شدم...

با آرامش خوابیدم تا صبح......

صبحش شازده اومد دنبام و رفتیم دکتر که نگاه کرد گفت ظاهرا مشکلی نیست اما ازمون تعهد گرفت و گفت مراحل اداریه....

به منم گفت بعد ۱ ماه قرص که خوردی بیا و آزمایش بده ایشالا که رفع شده مشکلت.....

و.............................................. گواهی رو صادر کرد........

و ما موندیم و یه خروار کار انجام نشده....

سریعا رسیدیم خونه و من و مامان رفتیم آرایشگاه...

وای چشمتون روز بد نبینه...

اینقدر اینبار دیر رفتم آرایشگاه که نمیشد بند بندازم...

خیلی وحشتناک شده بودم...

آخرشم یه طرف صورتم رو مومک انداختم که احتمالا مشتری دائمش میشم.....

بعد اون اومدیم خونه و تازه مهمونامون رو دعوت کردیم....

بعدشم رفتیم که خرید کنیم...

منهک همین نزدک خونمون از این ماانتو دامن هایی که سفیدن و یه خورده روش کار آبی داره دیدم و خریدم و یه روسری سفید با راه های آبی هم دیدم که اونم گرفتم....

مامان هم یه مانتوی مجلسی گرفت...

بعد رفتیم خونه ی خالم و من پریدم حموم...و بعدشم دختر خالم آرایشم کرد...

قرار بود بابا بیاد دنبالمون و بریم خونه لباس بوشیم و بعد بریم محضر......

شما فک کن ساعت ۳۰/۷ بابام زنگ زده که من نمیرسم بیام آژانس بگیرید بیاید!!!!!!

عقد ما ساعت چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۹ شب.....

خیابونا  شب عید در چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قیامت.....

آژانسا هم که قربونش برم هیچ کدوم ماشین نداشتن....

دیگه زود به بابا زنگ زدیم که بیاد خودش که ما نمیتونیم بیایم با این اوصاف....

وای چه استرسی گرفته بودیم...

بابا یه ربع به ۸ اومد دنبالمون و ما ۱۰/۸ رسیدیم خونه....

عمو و زن عموم هم اومدن....

تا از خونه راه بیفتیم کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۵/۸....

شازده کوچولو هم زنگ زد و من تازه سوار ماشین بودم و الکی گفتم تو اتوبانیم...

واقعا فکر میکنم معجزه شد که ما ۰۲/۹ رسیدیم دم محضر...

البته یه بار که شازده زنگ زد و گفت عاقد میخواد عقدو بخونه پس شما کجایید بابام گفت بگو شروع کنه تا ما برسیم

رسیدیم و من چادر عروس خوشگلمو پوشیدم.....

شازده اینا یه عالمه شیرینی و رانی و یه سبد گل خوشگل هم آورده بودن ....

بعدشم قرآنمونو باز کردم و شروع به خوندن سوره ی نور که تاکید شدده سر عقد خوندنش.....

حواسم به هیچ چیز و هیچ جا نبود.....

قرآن میخوندم و دعا میکردم...

برای فرج آقا...

برای سلامتی پدر و مادرم و شازده و پدر و مادرش و برادرامون و خودم...

برای سلامتی همه...

برای خوشبختیمون...

برای وفاداریمون...

برای زندگی خوب...

زندگی سالم..

برای رزق و روزی حلال و زیاد...

برای فرزند سالم و صالح....

برای عاقبت به خیریمون....

برای خوشبختی همه ی جوونها..... برای همه ی اونایی که آرزوی بچه دارن.... برای همه ی دوستای وبلاگی...

خیلی به یاد لیمو شیرین بودم... کلی از خدا خواستم عروسیش خوبه خوب باشه....

برای همه دعا کردم......

تنها چیزی که از اون ساعت یادمه همینه...

بعد صدامون زدن و یه عالمهههههههههههههه ازمون امضا گرفتن...

امضاهای اول رو حسابی دستم میلرزید....

وقتم که نبود بخونم ببینم چی امضا میکنم!!!!!!

فقط یه تیکه دیدم نوشته زوج همسر دیگری ندارد!!!!!!!! منم امضا کردم....

بعد رسیدیم به خطبه ی عقد......

 داشتن بالای سرمون قند میسابیدن و خالم کنارم ایستاده بود...

یادمه داشتم دعای فرج می خوندم....

واقعا احساس میکردم دارم خواب میبینم....

عاقد بار اول خطبه رو خوند و خالم هی میگفت الان نگی هاااااااااااا....

عروس خانوم وکیلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عروس رفته گل بچینه....

گل به این خوشبویی رو چیده..... (الهی قربون گل خوشبوی خودم برم من)

برای بار دوم میپرسم... عروس خانوم وکیلم......؟؟؟؟؟؟؟

عروس رفته گلاب بیاره....

برای سومین بار میپرسم ....

عروس خانوم وکیلم شما رو ه عقد آقای شازده کوچولو با مهریه ی معین و نمیدونم چی چی در بیاورم؟؟؟؟؟؟؟؟

عروس خانوم زیر لفظی میخواد.....

مادر شوهرمم یه جعبه بهم داد که دیگه نرسیدم بازش کنم.....

با اجازه ی امام زمانم.... پدر و مادرم و همه ی بزرگتر ها ... بلههههههه

فک کنم صدام از ته چاه دراومد اون لحظه....

همون لحظه هم شازده خان بدجنس گفت دیدی چی شد بلاخره انداختنت به من منم گفتم خوب بله نگووووو اگه راست میگی......

بعدم از شازده پرسید که آقا فکر میکرد باید مثل من ناز کنه و ۳ بار براش بخونن.....

که خالم و مامانش گفتن چرا جوا نمیدی و بلاخره ایشونم بله گفتن.....

بعدش باز من شروع کردم به قرآن خوندن و دعا کردن تا خطبه رو کامل خوند ....

بعدشم گفت حلقه هامونو بیارن دست کنیم...

که من چون وقت نداشتم نخواستم هول هولکی حلقه بخرم و همینطوری برای نمایشی انگشتر نشونم رو دست کردم...

اما حلقه ی شازده رو براش خریده بودیم و من دستش کردم...

من که خودم حلقشو انتخاب کردم و یه عالمه دوسش دارم....

 

 

بعد از مراسم حلقه  برامون دعا کرد و گفت باباهامون بیان برامون دعا کنن.....

الهیییییییییییییییییی بابامو که بغل کردم بغضم ترکید....

بابای شازده بهش یه نم سکه داد و بابای من هم.. یه فیش حج عمره......

بعدم مامان شازده کوچولو جایزه  منو باز کرد و بهم داد....

 

خیلی وقت بود دلم میخواست یه النگو بخرم....

شازده خان هم به خوانواده گفته بود و اونا زحمتشو کشیده بودن....

بعدشم که مامان خودم و یه عالمه بغل کردم و ماچ و موچ....

مامانم هم بهم یه سکه ی دو و نیم پهلوی کادو داد....

اینقده بزرگه کلی ذوق میکنم....

 

 

اینم سکه ی من در مقایسه با سکه ی تمام بهار آزادی....

 

 

 

 بعد هم همه اومدن و تبریک گفتن و کادو دادن که من برای اینکه یادم بمونه منویسم کی چی بهمون داده....

مادر بزرگ شازده یه سکه ی نیم...

خالم یه سکه ی کامل...

دختر خالم یه سکه ی ربع...

داداش شازده یه سکه ی ربع...

داداش بزرگه من ۱۰۰ تومن...

داداش وسطیم یه سکه ی ربع...

داداش کوچیکه هم یه سکه ی ربع....

دایی سومی یه سکه ی کامل....

عمه کوچیکم یه سکه ی ربع...

عمو سومی هم یه سکه ی ربع...

دوست بابام هم که به عنوان شاهد عقد دعوتش کرده بودیم به من و شازده نفری یه سکه ی ربع....

دست همشون درد نکنه اما اینا رو اینجا نوشتم چون باید همشون رو تو عروسی بچه هاشون جبران کنیم.... هر جا دگه بنویسم گم مشه و منم که حافظه ندارم مادر.....

 

از طرف شازده اینا که هیچ کی نبود ... فقط خودشون بودن و مادر بزرگ و پدر بزرگش....

از طرف ما هم همه نتونسته بودن بیان.....

اما بازم یه عالمه بودیم...

ما خیلی پر فامیلیم آخه...

بعدم یه عالمه عکس انداختیم با همه ...

بعدشم دگه محترمانه اومدن بیرونمون کنن از محضر چون یه سری دیگه اومده بودن برای عقد...

برامون دعا خوندن و مامانامون دستامون رو ه دست هم دادن...

از زیر قرآن هم رد شدم و رفتیم.........

 

بعدش دیگه همه رفتن...

بابام هم مامان اینای شازده و مادر بزرگشینا رو دعوت کرد برای شام...

رفتیم و جای همتون خالی خیلی خوب بود.......................

و اما بعد از اون من موبایلم دست دختر خالم جا مونده بود و با شازده رفتیم اونو بگیریم.....

یه جا گردو تازه میفروختن و منم که هلاکشم...

شازده هم برام یه عالمه خرید...

بعدمممممممممم....

 

توی شهرک غرب بود که اولین بوس زن و شوهری رو از لپم گرفت......

دگه موبایل رو گرفتیم و در راه برگشت هم من لپشو بوس کردم....

اما یه حس ها عجیبی داشتم....

اصلا باورم نمیشد اونی که الان کنارمه دیگه اسمش توی شناسناممه....

قراره یه عمر باهم زندگی کنیم....

قراره مرد زندگیم باشه...

بعدشم هر دومون باهم برای خوشختیمون دعا کردیم...

از خدا خواستیم هیچ وقت مشکلات نزارن از همدیگه و از خدامون دور بشیم........

بعدم دیگه شازده منو رسوند و یه چایی خورد و رفت خونشون...

منم گردوهامو خوردم و از خواب بیهوش شدم.................

 

 

و این بود خاطرات ۱۵/۰۵/۱۳۸۸ .... و شب نیمه ی شعبان......

که برای ما یه روز مهم شد....

شاید مهمترین روزی که تو زندگی آدم به طور اختیاری انتخاب میشه....

ممنونم از صاحب اون شب که این قدر هوامونو داشت و اجازه داد شادیمون با جشن میلادش کامل بشه...................

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این پست خیلی طولانیه اگه کار داریدو حوصله ندارید فقط پی نوشت ها رو بخونید

 

بازم من رفتم و چند روزی غیبت داشتم که حالا میگم برای چی بود.....

بزارید این ماجرای بیمارستان رو بگم تموم شه که خودم خسته شدم دیگه....

 

تا اونجا گفتم که برای آزمایش بینایی سنجی رفت با خواهرش....... و مادرش موند توی اتاق پبش ما....

دلم برای اون هم خیلی میسوخت... هر چی باشه مادر بود و نگران سلامتی بچش...

کلی با مامان درد و دل کرد...

میگفت خانوم آخه کی تا یه خورده دست و پاش سر میشه یه راست مشکوک میشه به ام- اس....

میگفت با دکتر خانوادگیمون که این دختره ی ورپریده دیگه قبولش نداره حرف زدم گفته از کم خونیه.....

و خیلی حرفای دیگه...

مثلا اینکه میگفت حرفه من مادرشو که خیرشو میخوام ول کرده چسبیده به این خانواده ی شووورش که ۲ روزه پیداشون شده....

دل پری داشت خلاصه..

بعدش همون موقع ها بود که با خواهرش اومد....

با چشمای گریون..... با یه اوضاع خیلی بد....

من که وا رفتمممممممممممممممممممممم...

حتی دیگه هیچی هم ازش نپرسیدم...

فقط از ناراحتی میلرزیدم.....

مادر طفلکیش که همش میکوبید تو سرش....

و اون فقط گریه میکرد.....

اثرات نمونه برداری از آب نخاع هم تازه داشت خودشو نشون میداد و حسابی کمر درد داشت بنده ی خدا......

فورا هم رفت رو تخت و مثلا خوابید... با چشمای گریون....

از خواهرش پرسیدم جواب آزمایش چی گفته گفت هیچی فقط گفته طبیعی نیست...... اما نتیجه ی اصلی باید با جواب همون آزمایش نخاع بررسی بشه.....

اتاق شده بود ماتمکده....

تا وقت ملاقات رسید و نامزدش اومد و اون یکی مهربانو کلی گریه کرد و نامزدشم حسابی باهاش مهربونی کرد و آرومش کرد و گفت الکی آبغوره گیری راه ننداز هر چم باشه بیخ ریش خودمی و ۸ مرداد باید بله بگی... نگی هم با کتک میگیرم ازت.....

تازشم باور کنید من فضول نیستم اما خوب شنیدم که یه چیزاااااایی هم بهش گفت که مهر بانو در جوابش گفت خیلی بی تربیتی

 

خلاصه منم که انقده پکر بودم و حالم گرفته بود که مریضی خودم و عمل فردام یادم رفته بود و هم وقتی بابام یا داداشم یا شازده اومدن فقط همه ی حرفم راجع به اون بنده خدا بود....

خلاصه بازم شازده موند پیش من و بقیه رفتن....

بازم کافی شاپ راه انداختیم و کلی خوش گذشت در جوار هم جومونگم دیدیم تازه...

بعد جومونگم باز اومدن و آقایون رو بیرون کردن....

اون شب اومد آنژوکت منو عوض کنه چون دیگه سرمم نمیرفت از بس که از اولشم بد وصل کرده بودنش.....

که منم از موقعیت استفاده کردم و قبل اینکه بعدی رو وصل کنه پریدم حموم...

بعدم کلی با هم اتاقیم حرف زدیم و کلی دلداریش دادم....

کلی گریه کرد...

میگفت احساس میکنم دارم زندگی نامزدمو تباه میکنم.....

گفت احساس خودخواهی بدی دارم....

اما بدون اون نمیتونم ادامه بدم...

گفت که هیچ وقت توی تصوراتش هم همچین روزگاری رو نمیدیده.....

براش از ویولت گفتم..... فکر میکنم همتون بشناسیدش... http://violet.special.ir/

گفتم اولا که هنوز بیماری تو مشخص نیست اما اگه هم باشه باید زندگی کنی مثل قبل و بلکه هم پر انگیزه تر.....

گفتم اگه تو هم جای نامزدت بودی کنارش میموندی...... گفتم انتخاب همراه فقط برای خوشی ها نیست....

اما باید اینجا اعتراف کنم خودمم خیلی حالم بد بود.... بیشتر اینا رو میگفتم که خودم آروم بگیرم...

اما اگر من جای اون بودم محال ممکن بود زندگی شازده رو تباه کنم.....

خلاصه اون شب نسبتا راحت خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم که هوا داشت روشن میشد....

صح اول وقت گان و کلاه و دستبند و سایر ملزومات اتاق عمل رو برام آوردن....

مامان و بابا هم زود اومدن.....

دکتر ساعت ۹ اومد و معاینه کرد و گفت ۱۱ اونجا باشه....

خیلی ترسیده بودم اما سعی میکردم به روی خودم نیارم....

شازده زنگ زد و میخواست بیاد که نذاشتم... اگه میمومد اونجا دور از جونش از استرس داغون میشد....

گفتم به کارت برس و بعد عمل بیا... گفتم سرش به کار گرم باشه بهتره...

مامانش زنگید و کلی دلداریم داد.....

ساعت خیلی زودتر از اون که منتظر بودم گذشت...

حدود یه ربع به ۱۱ بود که اومدن منو ببرن....

مامان و بابام هم خیلی ترسیده بودن و رنگ و روشون پریده بود...

حتی مهلت ندادن باهاشون خداحافظی کنم.....

با هم اتاقیم هم بای بای کردم و رفتم... یعنی به زور بردنم....

یه اتاق کاملا آبی....

تا رسیدم گفتم من میخوام برم دستشویی.... کلی غر زدن و دعوام کردن اما رفتم...

بعد عمل تا چند ساعت نمیشه آخه....

اگه هم اذیت شی سوند وصل میکنن... دروغ چرا از سوند بیشتر از عمل میترسیدم و کلی هم به دکترا و پرستارا التماس کردم یه وقت به من سوند نزنن....

دکترم هم گفت تا وقتی اذیت نشی از سوند خبری نیست.....

اون لحظات با خدا حرف میزدم ... خیلی خیلی نزدیک میدیدمش....

حتی گفتم اگه قراره ببریم پیش خودت من راضیم... فقط به خونوادم صبر بده .... نزار شازده کوچولوم اذیت بشه....

اشهدمم خوندم.....

از بعدش دیگه چیزی یادم نیست.....

وقتی چشم باز کردم که به شدت درد داشتم...

بازم یه اتاق آبی ...

میدونستم توی ریکاوری هستم...

فقط از درد ناله میزدم و التماس میکردم برام مسکن بزنن....

انقدر گفتم که پزشک بیهوشی اومد و گفت فشارت به شدت پایینه و اصلا نمیتونی مسکن بگیری... پس تحمل کن....

فکر کنم یه نیم ساعتی ناله زدم تا دیگه همه کلافه شدن و منتقلم کردن بخش.....

همش بین خواب و بیداری بودم و حتی توی خواب هم درد زیادی داشتم...مامان و بابا و هم اتاقیم منتظرم بودن.....

با کلی دل نگرانی....

بعدا مامان تعریف کرد وسطای عمل بوده که پرستاره خیلی هول و آشفته میاد میگه پدر مهربانو کیه فوری بره بالا دم اتاق عمل دکتر کارش داره....

میگه قلبمون هری ریخت و حسابی هول شدیم... حتی هم اتاقیم هم طفلکی کلی ترسیده بوده.....

میگه بابات نفهمیده چطوری رفته و رسیده به اتاق عمل.....

که دکتر یه بسته بهش میده که حاوی ۱۴ عدد ناقابل سنگ که حتما ازشون عکس میزارم بوده که تو کیسه صفرای من بوده..... جالبه که توی سونو گرافی فقط ۳ تاش دیده شده...

و از اون مهمتر اینکه به بابا گفته این سنگ ها باعث پوسیدگی کیسه ی صفرا شدن و عفونیش کردن و الانم صفرا دچار گانگریت حاد شده و باید درش بیاریم....

فکر کنم شازده هم یه ۱۰۰ باری زنگ زده بود..... و کلی نگرانی داشته

خلاصه که تا حدود ۶-۷ ساعت بعدش هیچ مسکنی برام نزدن و من یه عالمه گریه کردم و درد کشیدم...

انگار فشارم رو ۷ بوده....

فکر کنم ساعت ملاقات بود که شازده و مامانش اومدن...

من که همچنان گیج بودم اما پیشم بودن و کلی حرف میزدن.....

تو همون حالت خواب و بیداری دکتر هم اتاقیم اومد و گفت که.....

شکر خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ام - اس نبوده بیماریش و یه لخته ی کوچیک داره تو مغزش که با دارو رفع میشه....

توی اون حال هم خوشحال شدم...

خودشم اومد و کلی خوشحال بود...

همون لحظه هم مرخصش کردن....

اومد و تلفنشو برام نوشت و تلفنم رو گرفت و با کلی امید و شادی رفت......

اون روز مامان پیشم موند و بقیه رفتن...

شازده کوچولو برام یه گل خوشگل بزرگ آورده بود....

 

کلی ناراحن بود بچم... همش بغض داشت.....

بعد از ساعت ملاقات بود که اومدن و فشارم رو گرفتن که به ۹ رسیده بود وبلاخره یه مسکن برام زدن و ۲-۳ ساعتی خوابیدم.....

شب بود که دستشویی داشتم اما از ترس سوند و لگن و این چیزا به روی خودم نمی آوردم.... یه بارم که پرستار اومد گفتم من کی میتونم بیام پایین که گفت فردا صبح.....

خلاصه نصفه شب بود و منم به شدت دستشویی داشتم که یه پرستار اومد گفت لگن میخوای منم گفتم نه تا صبح صبر میکنم که گفت نمیشه و دکترت تا ۱ ساعت دیگه وقت داده وگرنه باید سوند بگیری....

منم از ترس سوند به لگن قانع شدم.....

اما خداییش تو این بیمارستان اصلا حیا ندارن و نمیزارن برای آدم هم بمونه!!!! اه.....

فکر کنم هر ۴ ساعت برام مسکن میزدن ...

اینقده خوب بود... تا تزریق میکرد به ۵ دیقه نرسیده میخوابیدم....

واااااای بگم از صبح...

ساعت ۸-۹ بود که ۲ تا پرستار .... بهتره بگم جلاد اومدن و گفتن یالا بیا پایین باید راه بری.....

مگه میتونستم....

اینقده گریه کردم که نگو...

بهشون گفتم شما برید من خودم پا میشم که قبول نمیکردن.... آخرشم انقد بد منو بلند کردن که مردم از درد.. همونجا هم بهشون گفتم خیلی سنگ دل و جلادن تا روز آخرم از حرفم بر نگشتم و تا میدیدمشون بهشون میگفتم همینو.....

دکترم اومد .... گفت خیلی عمل سختی داشتی و فقط خدا بهت رحم کرده که از چند روز قبل چیزی نخوردی.... گفت اگه خورده بودی با توجه به پوسیدگی صفرا عفونت تو بدنت پخش میشد و میمردی....

بعد تو اون حالت من خوچحال خوچحال میگم آقای دکتر من چند تا بخیه خوردم؟!!!!

دکتره هم بعد اینکه کلی کلفت بارم کرد گفت....

من میگم داشتی میمردی تو میگی بخیه......

خلاصه که خدا خیلی خیلی بهم رحم کرده بود....

تا عصر هم چند باری به زور پا شدم و راه رفتم...

بعدشم که شازده اومد پیشم و مامانم به هوای اون رفت تا خونه که یه حموم بره و برگرده.....

که همچین که اونا رفتن مامان و بابای شازده زحمت کشیدن و اومدن دیدنم.... با یه گل خیلی خوشگل و ناز....

بعدم که اونا رفتن شازده خان شد مثل این آقا بد اخلاقا و به زور منو بلند میکرد و راه میبرد..... اونجا هم کلی برام حرف میزد که چند روزه نه چیزی خورده و نه خواب راحت داشته...

میگفت که بعد عمل تازه یه نفس راحت کشیدم....

الهی من بمیرم که همه رو این همه اذیت کردم و نگران.....

شب هم که باز مامان اومد جای شازده ...

فرداش بود که دختر خالم زنگ زد و مامان بلاخره بهش گفت و عصری اومدن ملاقاتم..

آها همون روز بود که صیغمون هم تموم شده بود و دیگه شازده خانم نمیتونست بمونه پیشم و با بابام اومد و مثل پسرای آقا با بابام هم رفت

دیگه فردا شبش یکی از دختر خاله هام موند پیشم و پس فرداش هم یکی دیگشون...

منم که نسبتا بهتر بودم و راه میرفتم و کلی میگفتیم میخندیدیم

کلی هم با همه دوست شده بودم برام چایی میاوردن و کلی تحویلم میگرفتن....

اما دیگه ۱-۲ روز آخر داشتم دق میکردم اونجا...

حسابی کلافه شده بودم...

دلم هم برای شازده خان کلی تنگ شده بود..... و یه وقتایی که تنها میشدم همش گریه میکردم....

دگه شب مبعث بود که بابا از دکتر پرسید کی مرخصش میکنید اونم گفته بود پس فردا ... بابا هم گفته بود آخه شیرینی خورانشه فردا....

البته دروغ نگفته بود و قرار بود مبعث حاج آقایی بیاد و صیغه رو تمدید کنه...

دیگه صبح مبعث بود که مرخص شدم....

 و از اونجااااااااااااا یک راست رفتیم خرید آخه یه جایی حراج کرده بود گل مصنوعی و مبل و چیزای دیگه اونم روز آخرش بود....

دیگه ما هم رفتیم و یه عالمهههههههههههههههههههههههه گل خریدم و البته تزیناتی های دیگه...

البته خیلی بهم فشار اومد و حسابی اذیت شدم بعدش...

اما سرو جانم فدای خرید....

 

 

آخیش تموم شد.......

خدایا ...... به جز برای نی نی دار شدن دیگه هیچ وقت کارم رو به عمل و بیمارستان نکشون.....

خدایا گذر هچ کدووم از دوستای وبلاگیم هم جز برای نی نی آوردن به بیمارستان نیفته...

خدایا گذر شازده کوچولو و شوهرای همه  دوست جونام رو هم جز برای ملاقات نی نی و مامان خوشگلش به بیمارستان ننداز....

خدایا پدر و مادر هامون رو هم همیشه سالم باشن و گذرشون به بیمارستان نیفته.........

 

 

 

پی نوشت: دیدید بازم نشد ما صیغه بشیم...

واقعا قسمت نیست و انگاری خدا نخواد....

چند باز اقدام کردیم و حتی یه عالمه راه رفتیم اما نشد که بشه.....

به همین منظور.........................................

 

در یه آن تصمیم گرفتم به جای صیغه برای نیمه ی شعبان عقد کنیم و در کمال ناباوری دیدیم همه ی کارا خود به خود جور شد....

حتی محضر ها که برای همچین روزایی خیلی زود پر میشد شانسا یه جا بود که با دوست بابا آشنا دراومد و برای شب نیمه ی شعبان بهمون وقت داد.....

حسابی هم کار داریم و منم که چند روزی نبودم.....

امروزم که رفتیم برای آزمایش نوشته بود نباید استامینوفن کدئین و رانتیدین و چیزای دیگه مصرف کرده باشین که شکر خدا من که هر روز  ۲ تا رانیتیدین  دارم میخورم بعد عمل و شازده خان هم یهویی دیروز سرش درد گرفته بود و کدئین خورده بود...

نوشته تا ۳ روز نمیشه آزمایش بدین...

اما یه جای رفته بود پرسیده بود شازده که گفته بودن امروز حسابی مایعات بخور و فردا بیاید برای آزمایش....

حالا دیگه توکل به خدا...

حسابی برامون دعا کنید...

تازشم طبق معمول من یه مشکل حاد و جدی و ۱۰۰ البته همیشگی من چی بپوشم دچار شدم و هیچی ندارم بپوشم......

آرایشگاه هم که فکر کنم یه ۲ ماهی هست روی منو ندیده و دیگه رویی نمونده بمونه از بس شکل و هیبت گوریل پیدا کردم....

 

و حالا دلیل چند روز غیبت....

اون روز یکه من عمل کردم قرار بود دقیقا ۵-۶ روز بعدش بریم مشهد... که از دکتر پرسیدیم و گفت تا ۲ هفته اصلا نمیشه.....

خلاصه کلی دلمون شکست و غصه خوردیم....

تازه من عذاب وجدان هم داشتم که به خاطر من بابا اینا هم از زیارتشون جا موندن....

کل با امام رضا حرف زدم و از غصه هام گفتم براش....

تا اینکه به طور کاملا ناگهانی خبر رسید جمعه ای که گذشت طلبیده شدیم و میریم مشهد....

امام مهربونم..... مطمئن بودم که تویی که تو تموم لحظه های باهم بودن من و شازده کوچولو بودی تو روزای پر از استرس قبل از عقد ولم نمی کردی ....

مطمئن بودم که میدونستی دلم آروم و قرار نداره....

میدونستی که تا نیام و حضوری ازت کسب اجازه نکنم هیچ بله ای نمیاد روی زبونم....

منو طلیبیدی و گذاشتی از همه ی دل نگرانی هام...از همه ی شک و تردید هام و از همه  حرفای دلم برات بگم و آروم برگردم....

 

خدا وکیلی اگه بگم یاد همه ی دوستای وبلاگیم اونم به اسم بودم اغراق نکردم.....

 

همه ی اونایی که عروسی در پیش دارن.....

لیمو شیرین عزیزم که الهی خوشبخت بشه.... و عروسیش بهترین شب زندگیش باشه....

شهرزاد که خیلی خیلی به یادش بودم....

الهه که ایشالااااا همیشه ی همیشه خوش باشه و شاد زندگی کنه در کنار امیر آقا.....

غزل که یه عالمه از خود امام رضا خواستم زودتر همه کارشون روی روال بیفته برن سر خونه زندگیشون...

دردونه که راستش بیشتر بابای نازنینش توی ذهنم بود و سلامتیش رو خواستم....

هلیا که که اصولا خیلی به یادشم....

خانوم جون که الهی خدا یه نی نی خوشگل و توپول بهش بده که نزاره شبا یه خواب راحت داشته باشه...

ملیحه گلم... سانای عزیزم....

نگین خانوم جون که ایشالا زودی آقا مجیدش درسش و بخونه و با دست پر بیاد پیشش.....

سیندرلا ی خوبم که ایشالا شاهزاده ی خوشبختیش بیاد و بتونه با همه ی وجودش شاد و خوشبخت باشه.....

فلفل بانو که خوب ددگاهمون راجع به خیلی چیزا شبیه به همه....

مهسا جان که ایشالا این روزای سخت تو زندگیش زودتر بگذرن و به قسمتای خوبش برسه....

آزی که کاش زودتر شرایطشون جوری بشه که بیشتر با همسرش باشه و از زندگیشون لذت ببرن...

سمیر که اونم بتونه روزای قشنگ جوونیش رو در کنار همسرش باشه....

بانوی مرداد........ که خیلی از حرفاشو از عمق وجودم میفهمم......

ورونیکا و یه عالمه آرزوی خوب براش...

سارا سارا و سارا (مترجم سکوت ) هم که خودشون اونجان و حسابی باید من و دعا کنن.....

کلوچه خانوم و آلیس و گیتی عزیزم و ساناز و گلاب جون و نبات خانومی و ممو و ..... خلاصه همه و همه تو ذهنم بودین.....

حتی بعضی ها که میخونمشون و اونا شاید اینجا نیان و منم نشناسن ...

مثل گیلاسی و صمیم و ویولت و موسیو گلابی و شراگیم و شیده و پگاه و ..........................

 

من که فکم و انگشتام مردددددددددددددددددددددددددد

بنده خدا شما......

 

من یه عالمه کار دارم .... مادر جاننننننننننننننننننننننننن

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام

من اومدم البته بازم با یه تاخیر کوچولو...

اون روز که آپ کردم اینقدر بعدش دردم زیاد شد که دیگه اصلا نتونستم بشینم...

دیروزم که صبحش رفتیم برای کشیدن بخیه و بعدش از اونجا که من در بدترین حالتم از دیدن اجناس و خرید کردن لذت میبرم از سر قلهک تا حدودا سر میرداماد رو پیاده رفتیم و منم به خیال ابنکه دیگه بخیه هامو کشیدم و خوب خوب شدم سرخوش بودم...

اما آخرش خیلی اذیت شدم و سریعا با مامان دربست گرفتیم و پریدیم خونه تا من دوران نقاهتم رو طی کنم.....

دیشبم با گوشی آنلاین شدم و تا ساعت ۳ داشتم وبلاگ سمیر رو میخوندم.......

الانم در خدمت شمام و میخوام بقیه ماجرای عمل رو بگم....

اینا رو اینجا مینویسم تا خیلی چیزا رو یادم بمونه....

........

 

از اونجایی که تا اسم بستری توی بیمارستان میشه اولین کار وصل سرمه توی اورژانس تنها کاری که برای من انجام دادن وصل آنژوکت بود که اونم به حدی بد زد که از همون اول درد داشتم...

بعدش ویلچر آوردن و پبش به سوی بخش ۸....

یه اتاق خوب و روشن که شانسا من سمت پنجره بودم.... خدا میدونه من جای تاریک دلم میگیره.....

خلاصه دیدم یه دختر خیلی شاد و خوشگل و با آرایش کامل هم اتاقیمه که با نامزدش تهنا تو اتاق بودن و ما بزمشون رو خراب کردیم....

 

دیگه تا لباس بیمارستان رو آوردن و فشار خون و درجه تب هم که عضو لاینفک بیمارستانه ...... خلاص شدم اما حالم هیچ خوب نبود و کلی درد داشتم....

گفتن دکتر فردا صبح میاد اما دستور دارویی داده منم گفتم برام یه چیزی بزنین بتونم ۱ ساعت بدون درد بخوام.....

خوب حالا یه چیز بگم که دقیقا همون روز که من بستری شدم مامان شازده کوچولو ما رو دعوت کرده بود نارنجستان برای تفلدش.... که تقریبا میشه گفت من گند زدم به همه برنامه های بقیه ...

البته من به شدت اصرار داشتم که بقیه به برنامشون برسن اما هیچ کس قبول نکرد و اونجا رو کنسل کردن....

و اینم بگم که خدا چه رحمی به من کرد...

من تقریبا از جمعه که از شمال برگشتیم تا عصر دوشنبه که بستری شدم هیچی نخورده بودم... یعنی نمیتونستم و حالت تهوع داشتم...

اما قرار بود ۱شنبه شب بریم نارنجستان که چون از قبل رزرو شده بود و جا نداشت موکول شد به دوشنبه....

من از جمعه تقریبا ناشتا بودم.... و دکتر بعد عمل گفت اگه چیزی خورده بودی کیسه صفرات که پاره شده بود و عفونی... تمام عفونتش توی بدنت پخش میشد و احتمالا میمردی!!!!!!  به همین صراحت گفت... باور کنید...

 

دومین کاری که قرار بود انجام بدیم قرار نهایی سالن بود که خیلی تاخیر افتاده بود و ترسیدیم با کس دیگه قرار داد ببنده... آخرین مهلتی هم که داشتیم بریم همون دوشنبه بود......

دیگه بعد جابجایی و بستری شدن به شازده زنگ زدم و بچم یه عالمه ناراحت بود و غصه میخورد اما میخواست به من روحیه بده.... گفت به محضی که شرکت تعطیل شد میام پیشت که من گفتم نه.... از همه واجبتر سالنه که اگه کنسل شه دیگه عمرا اون تاریخ جا گیرمون نمیاد...

قرار شد شازده با مامانش زحمت اون کارو بکشن....

مامان شازده هم بنده خدا هر یه ربع یه بار زنگ میزد و جویای احوالم میشد... باباشم مدام با بابام در تماس بود....

در صورتی که من فکر میکردم حالا به شازده میگن بیا این دختره رو ول کن این ناقصه

چقدرم سر این فکرم گریه کردم و آبغوره ذخیره کردم......

دیگه فکر کنم برای من مسکن زدن و یه خورده خوابیدم و تا پا شدم دیدم شازده خان اومد پیشم و مامان و بابا رفتن خونه...

پیشم نشست و کلی دلداریم داد و کلی نازم کرد...

خیلی باحال بود پرده ی اتاق رو کشیده بودیم و من و شازده این ور عشقولی بودیم و اون هم اتاقیم و نامزدشم اونور....

بعد پرستاره اومد گفت به به میبینم کافی شاپ درست کردین اینجا....

البته من که از وقتی بستری شدم تابلوی هیچی ندین این بخوره نصب بود بالا سرم

دیگه ساعت ۳۰/۹-۱۰ بود که اومدن شازده و نامزده اون رو انداختن بیرون....

هیچی دلم نمیخواست شازده بره....کلی دلم گرفت...

قرار بود شازده که رفت زنگ بزنم مامان بیاد پیشم که نزدم و گفتم نیاد بهتره ... چون کاری نداشتم که بنده خدا الکی میومد اونجا با کمر دردش خودش خسته میشد...

دیگه با اون یکی مهربانو دوست شدیم و شروع کردیم به حرف زدن.....

ازش پرسیدم برای چی بستری شده اون..... ظاهرا خیلی سرحال بود و حتی سرم هم نداشت!!!!!!!!!

وقتی گفت مشکوک به ام-اس هست و دارن روش آزمایش میکنن خدایی یه پارچ آب سرد ریختن روم...

یه دختر ۲۵-۶ ساله ..... اونجا بود که هزار بار خدا رو شکر کردم....

شکر اینکه اگه دردی بهم داده درمونشم داده...

درسته سخته... درسته درد داره اما عمل میشم و تموم میشه اما همچین بیماری هایی رو خدا نصیب هیچ بنده ای نکنه....

خدایا منو ببخش میدونم خیلی ناشکرم و کلی عصرش غر میزدم که چرا من باید اینجوری بشم و خیلی چیزای دیگه....

دیگه کلی دپرس شدم و مریضی خودم یادم رفت تقریبا....

دیگه برام از نامزدش گفت ... از اینکه خانواده ی خودش چقدر بد برخورد کردن با قضیه...

از اینکه خانواده ی نامزدش که همشون دکتر بودن چقدر هواشو داشتن و خوب برخورد کرده بود...

گفت آزمایش های اولیه رو خاله ی همسرش انجام داده و وقتی معرفیش کرده به متخصص  مامان خودش بهش گفته بیچاره اینا اینطوری کردن که همه چیز رو بهم بزنن...

آخه قرار بود ۸ مرداد عقد کنن...

گفت که به محضی که بستری شده مادر شوهرش اومده پیشش و گفته ایشالا که اصلا همچین بیماری نبوده و نیست... اما اگرم باشه هیچ چیز عوض نمیشه و تو و پسرم ۸ مرداد عقد میکنید....

خوب واقعا این برخورد خیلی خوب بود برای روحیش و من خوشحالم که همچین خانواده ی شوهر فهمیده ای داشته...

تازه میگفت از روزی که بستری شده نامزدش همش دنباله محضره برای روز عقد که ۱ روز هم عقب نیفته...

خولاصه کلی حرف زدیم و بعدش دیگه لالا...

آی خدا نصیب هچ کس نکنه بیمارستان...

مگه شبهاش میگذره...

فکر کنید ساعت ۱۰ میخوابییییییییییییی بعد که بیدار میشی فکر میکنی ۱۰ صبحه اما تازه شده ۱۰/۱۰

اون شبم که من حالم خوش نبود و درد داشتم...

تازهههههههههههههههه...

تو خونمون ساعت ۱۰ که الله اکبر میگفتن کلی خوشحال میشدم اما اون شب و اونجا داشتم دیوونه میشدم...

خدایی هم چه سنگ تمومی میذاشتن اون طرفا... دمشون گرم...

تا صبح یه ۵۰ باری از خواب پا شدم....

صبح که پا شدیم یهو دیدیم  دکتر هم اتاقیم با پرستار اومدن برای نمونه برداری از استخوان  ... و قرار بود آب نخاعش رو بکشن...

پرده رو کشیدن ومن فقط صدای دکتر رو میشنیدم که میگفت چکار بکنه....

از ترس و اضطراب داشتم میمردم...

کلی گریه گردم و تپش قلبم پیدا کردم...

وقتی پرستاره پرده رو کشید و من و دید جا خورد و گفت تو چته!!!! گفتم ترسیدم

الهی بمیرم طفلی خودش صداشم در نیومد حتی.... اما گفت به شدت درد داشته و تازه اثراتش عصر نمود پیدا کرد.....

دیگه بعدش مامان اومد و بعدش هم دکتر...

یه دکتر فوق العاده توانا و با تبحر و خیلی شوخ...

گفت که اصلا نمیشه الان عمل بشه چون بدنش عفونت داره و باید آنتی بیوتیک بگیره تا فردا...

اون روز هم به منوال دیروز گذشت...

البته مامان و خواهر هم اتاقیم اومدن و کلی روحیشو خراب کردن که چرا گذاشتی آب نخاعت رو بکشن .. حالا تا عصر فلج میشی و خیلی چیزای دیگه...

اینقد گریه کرد...

بعدشم گفت کسی از من اجازه نگرفته که !!!!!!!!!! دکتر اومد و نمونه برداری کرد و رفت...

عصرش هم یه آزمایش مهم داشت.... بینایی سنجی..

شکر خدا تا اونجا همه  آزمایش هاش منفی بودن و مشکلی نداشت اما میگفت این خیلی مهمه....

عصر با خواهرش رفتن برای آزمایش......

........

 

بازم خیلی سختمه نشستن زیاد...

بقیشو بعدا میگم...

کاملا میدونم نوشتن اون روزا با جزئیات خستتون میکنه اما نمیدونم چرا دلم میخواد داشته باشمشون...

 

فقط یه چیزی بگم که همه کارامون قاطی شده بود به هم...

صیغه ی ما ۲۵ تیر تموم میشد و قرار بود ۳ شنبه بریم برا تمدیدش که من دوشنبه بستری شدم....

بعد تموم شدنش سختمون شد یه کم...

تا امروزم هر کاری کردیم نشد بریم چون من نمیتونستم بشینم...

حالا خدا بخواد و بدون حرف پیش امروز قراره بریم که دوباره صیغه بشیم...

البته که من با شازده خان گفتم خیلی خرج داره و الکی نیست و من به این سادگی ها بله نمیگم...

اما اون جدی نمیگیره!!!!!!

حالا دعا کنید امروز دیگه کنسل نشه.....

من به همتون سر میزنم اما نشستن زیاد برام سخته و به خاطر همین هر روز برای چند نفر فقط میتونم کامنت بزارم...... جبران میکنم خدا بخواد.......

 

 


 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به سلامممممممممممممممممم دوست جونا....

دلم برای اینجا و شما یه ذره شده بودددددددددددددددددددد

البته دروغ چرا همه وبلاگاتونو از طریق گوشی و لپ تاب دنبال می کردم اما کامنت و پست رو فقط از پای سیستم خودم میزارم که اونم نشستن کمی برام سخت بود و البته هنوزم هست

از اونجایی که بعضا پزشکای ما خیلی خیلی کارشون درسته و از شانس گل و بلبل من هم همیشه کارم به اینا میوفته....

یه مشکل کوچولو دارن... اونم بحث تشخیص بیماریه!!!!!!!

یعنی خدا نکنه تو یه محیط پر مخلفات مثل دل و روده... دردی ایجاد بشه...

چون باید بین کلی بند و بساط بگردن دنبال بیماری...

تشخیص اول که همیشه معده است...

خوب بحمدالله همچین که تشخیص شروع شد سریعا درمان آغاز میشه و در صدر هر درمانی هم سرم نقش به سزایی داره البته....

حالا این سرم خودش کلی بحث برانگیزه که کمه کم ۷-۸ باری باید سوراخ سوراخت کنن تا یه رگ پیدا شه!!!!!!

بعد که سرم تموم شد و تو خوب نشدی دکتر با کمی تعجب میگه خوب حالا تا اثر کنه چند ساعتی میکشه...

 پس چند ساعتی برو خونه اگه خوب نشدی بیا...

حالا این وسط توی بی سواد از علم طب هی بگو آقای دکتر من معده درد کشیدم... والا این درد از معده نیست...

اونوقت دکی جان همچین نیگات میکنه که انگار بهش فحش ناموس دادی!!!!!!

بعد که میری خونه و لحظه به لحظه بدتر میشی و بر میگردی.....

دکی جان میگه ای دل غافل نکنه آپاندیست باشه!!!!!!!!!

حالا من اصلا کار ندارم که آپاندیس اون پایین ماییناست و محل درد کلی بالاتر از اون بود.....

اما آخه آقای دکتر... برادر من ..... من به شما علاقه دارم...

من که آپاندیسمو دو سال پیش عمل کردم و درآوردم!!!!!

خولاصه .... دکی جان داشت تفکر مینمود که منه بی سواد هیچی نفهم!!! گفتم میشه یه سونو گرافی بنویسید... من حس مکنم بدنم عفونت داره آخه!!!!!

میدونم خبط بزرگی کردم اما یه پیشنهاد بود دیگه...

با کلی ناز و عشوه و لازم نیست و من میدونم از معدست.... بلاخره یه سونوی کامل نوشت.....

و وقتی سونو انجام شد و دیده شد ۳ تا سنگ همچین حدود ۱ سانتی توی کیسه صفرا بوده.....

دکتر جان هیچ خودشو نباخت و گفت به هر حال معده هم التهاب داشت و با دارو رفعش کردیم ...!!!!!!!!!!!!!! (خدایا توبه....)

اما شوما سریعا برو بیمارستان بستری شو برای عمل......

منم با اینکه حس مکردم حالم خوب نیست و از درد بستری نشدن بیمارستان نرفتم و به درمونگاه اکتفا کردم... اما دیگه خداییش فکر عمل تو سرم نبود....

کلی ته دلم خالی شده بود و همش گره میکردم...

حالا این وسط قرار بود با شازده خان بریم سالن که هم مقداری پول بدیم بهش و هم منو انتخاب کنیم!!!

تو اون موقعیت اولین کاری که کردم زنگ زدم بهش و میگم برو تالارو کنسل کن...

الهی بمیرم بچم کلی ترسید و گفت چرا گفتم همه چی منتفیه ... تو هم برو واسه خودت یه زن درست حسابی و صحیح و سالم پیدا کن!!!!!!!!!!

باور کنید خیلی ترسیده بودم تو اون لحظات و حرکاتم اصلا ارادی نبود....

 شازده هم با اینکه خودش کلی ناراحت بود و شوکه ..... یه عالمه خندید و به من روحیه داد که تو بیخ ریشم بسته شدی و هچ راهی ندارم و.....

دیگه با مامان و بابام رفتیم بیمارستان...

و کارای بستری انجام شد ...

قرار بود اتاق خصوصی بگیریم اما ...

اتاق ها خصوصیش شبی ۴۰۰ هزار تومن ناقابل بود...

من نذاشتم و گفتم بابا جان پولشو خشکه حساب کن ... من میرم اتاق دو تخته!!!!!

والا برای چی این همه پول رو توی بیمارستان خرج کنم که تو بهترین حالتشم خوش نمیگذره به کسی...

به جاش میرم هتل و کلی خوش به حالم میشه...

خولاصه بابا رفته بود و خواسته بود حتما هم اتاقیم جوون باشه و ابدا پیرزن نباشه....

که یه هم اتاقی هم اسم خودم و ۲ سال بزرگتر از خودم یافتیده بودن برام......

.......

 

پی نوشت: دوست جونا شرمنده من دیگه توان ندارم بشینم پای کامپیوتر بقیشو در اولین فرصت مینویسم...

شاید همین امروز.....

 

پی نوشت: یه دنیا ممنونم که یه یادم بودین و سراغم رو گرفتین....

باور کنید به جز ۱-۲ تا از دوستای مثلا حقیقی هیچ کدوم تو این مدت سراغم رو نگرفتن...

البته که من توقع ندارم و میدونم که همه گرفتارن...

اما اگه اینجا و این دوستی ها مجازیه ... اگه توی دنیای مجازی این همه معرفت هست.... من اینجا رو ترجیح میدم....

 

پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم یه دنیا ممنونم ازت....  که جویای حالم شدی..... کارت برام خیلی خیلی ارزش داشت خانومی 

پی نوشت: الهه جونم تو هم که مثل همیشه خیلی مهربونی و به من لطف داری گلم.....

پی نوشت: دوست جونا شکر خدا حالم خیلی خیلی بهتره و ایشالا خدا بخواد فردا قراره بخیه هامو بکشم....

ممنون از همتون

 

 

به شازده خان نوشت: عزیزم این روزا تو زندگی همه هست.... اما برخورد آدماست که وجهشون رو میسازه...

هچ وقت یادم نمیره تو اون روزای درد چطوری همپام بودی و با همه ی خستگی هات هوامو داشتی.... بهونه گیریهام و تلخیهام رو تحمل میکردی....

یادم نمیره که بعد عمل مثل یه پدر دستمو میگرفتی و راهم میبردی... و البته یادم نمیره چقدر التماس میکردم که بسه و درد دارم و نمیتونم و هیچ اهمیت نمیدادی

یادم نمیره که چون به شدت درد داشتم چقدر باهات تلخ بود و غر میزدم... اما چون برای زودتر خوب شدنم راه رفتن لازم بود تو همراهیم میکردی....

ایشالا حتی ۱ روز هم مریض نباشی گلم..... و هیچ وقت پات به بیمارستان باز نشه .....

خیلی خیلی بیشتر از قبل عاشقتم......

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin