تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
کلی اولش با خودم کلنجار رفتم برای عنوان این پست!!!!!!

هی اومدم از اون روحیه که از شمال خوشش نمیاد بیام و غر بزنم... یا دیگه برای اینکه دچار عذاب وجدان نشم هیچی نگم....

اما دیدم ناشکری هم حدی داره خوب.....

اولش یه عالمه ببخشید بدهکارم به شما دوستای گلم که بی خبر چند روزی گذاشتم و رفتم....

اصلا برنامه ی مشخصی نداشتیم و حتی تا صبح ۲ شنبه معلوم نبود چکار کنیم.....

........

 

قرار بود شب تولد امام علی (ع) با دختر خاله هام بریم و چند تا آرایشگاه  و کاراشونو به طور زنده ببینیم....

صبحش من رفتم خونه خالم و از اونجا راهی شدیم به سمت اولین جا.... عروساش خوب بودن و زشت نشده بودن .. پیر هم نشده بودن و به خصوص بینیشونو خیلی خیلی خوب گریم کرده بود.....اما چشماشون خیلی جلوه نداشت....

از اونجا پیش به سوی ژیلا که مثلا ببینیم کارشو .... اونم که هی چرخیدیم و چرخیدم تا آخر دیدیم نیست که نیست.....

از اونجا رفتیم یه آرایشگاه دیگه که دیر رسیدیم و عروساش رفته بودن اما گفت یکی که نامزدیشه قراره آماده شه شما سی دی ها رو ببیند تا بیاد!!!!!!!!

سی دی ها رو دیدیم ... همه رو به شدت سیاه کرده بود ...اما خوب چشما رو خیلی خوب درست کرده بود .....

دیگه رفتیم نمونه ی زندشو ببینیم که خانومه گفت برید بالا.... منم رفتم و از یه خانومی که نشسته بود رو صندلی و داشت خیلی ریلکس صحبت میکرد با همه پرسیدم کی امروز نامزدیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ آرایشش تموم شده؟

کلی خوشحال و شادمان گفت خوب آره منم دیگه فقط لباسمو نپوشیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم شاخ در می آوردم !!!!! یعنی من به شخصه آرایشم از ایشون بیشتر بود و کل جینگولی تر بودم اون روز!!!!!!! فقط به شدت برنز شده بود......

دختر خاله هامم که اومدن فکر کردن کارمنده اونجاست!!!!!!!!!!!!!

یعنی آرایشگاهی با ۱ میلیون دستمزد عروس !!!! کارش در حد ۱۰۰ هزار تومن هم نبود....

بعد اونم که دیگه خیلی دیر شده بود و برگشتیم......

عصری هم شازده اومد دنبالم و رفتیم برای خرید روز پدر....

بعد ۲ دور گشتن پاساژ فقط تونستیم برای بابای شازده کوچولو یه عطر بخریم.....

بابای منم که کلا عطر و لباس و کفش و هر وسیله  دیگه ایش رو چون دوستاش از خارج میارن فایده ای نداشت خرید اینها و قرار شد باهم یه چیزی بخریم...

خوده شازده هم که اولا چیزی نیافتیدیم بعدشم که ساعت ۳۰/۹ شب بود و به شدت دیرمون بود....

سریع و سر پایی رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوی باباش رو تقدیم کردیم و پریدیم خونه ی ما.....

کلی من بد اخلاق بودم بابت حرف سفر به شمال..... همشم اخم و تخم کرده بودم که من نمیخوام بیام....

.....

صبح ۲ شنبه بابام کلی خوشحال با اینکه بهش گفته بودم من نمیام صدام زد و گفت داریم میریم پاشو بپوش....

منم با یه عالمه ناراحتی و غصه و اخم رفتم و صبحونه خوردم و در آخر به خاطر بابام راه افتادم که برم .....

جدود ۲ بود که رسیدیم متل قو و تا جا به جا بشیم توی ویلا شد ۴....

بابا و دوستش رفتن و غذا گرفتن ...

بعدم خوابیدیم تا ۶...

۶ رفتیم لب دریا....

خیلی خوبه ها... منم خیلی خیلی دریا رو دوست دارم یه حس آرامش بهم میده اما با شن مشکل دارم.... همش روی اعصاب و روانمه و فکر میکنم میمونه رو بدنم تا برگردیم...

روز بعد هم روز خوبی بود همه صبح رفتن برای شنا و من و داداشم و پسر دوست بابام موندیم ویلا....

کلی خندیدیم و کلی هم آشپزی کردیم و یه جوجه کباب مشتی پزیدیم.... و بعدم که همه اومدن دور هم نوش جان کردیم....

عصرش هم که چون جو*مونگ داشت هیچکس از خونه بیرون نرفت و به بازی و خنده گذشت.... که البته تا شب کلی باختیم همه....

من بلال باختم و پسر دوست بابا هم بستنی..... که شب رفتن و خریدن....

شازده خان هم قرار بود ۴ شنبه بره همدان برای ماموریت... دیگه شب باهاش حرفیدم و کلی سفارش که مراقب خودش باشه......

آخر شب بستنی ها رو خوردیم و به یک هو حال من زیر و رو شد.......

چنان معده دردی گرفم که همه چی رو گاز میگرفتم از درد.......

بابا اینا هم خواب بودن و فقط داداشم و اون پسره بیدار بودن....

هی به خودم پیچیدم..... گلاب به روتون کلی حالم به هم خورد...

اما دردم آروم نمیشد...

داداشم فهمید و برام نبات آورد که باز بدتر شدم و اونم برگشت....

دیگه همه خواب بودن و من داشتم درد میکشیدم ...

دلم هم نمیومد کسی رو بیدار کنم.... تا نماز صبح داشتم گریه میکردم و درد داشتم که برای نماز بابا اومد و دید من رو به موتم...

اما گفت تو شهر غریب الان جایی باز نیست بزار صبح میریم درمونگاه...

از بس من سعی کردم متوجه دردم نشه بنده خدا فکر نمیکرد به این فجیعی باشه وضعیتم.....

نمازشو خوند و همونجا رو مبل خوابید منم هی به زور خودمو ساکت میکردم که بیدارش نکنم!!!!

اما حدود ۶ بود که دوست بابا اومد و دید منو حال و روزمو که بالا سر بابا داشتم گریه میکردم از درد.....  حاضر شد گفت فوقش میریم یه شهر بزرگتر... که رفتیم و شکر خدا که همیشه و همیشه لطفش شامل حال من بوده و هست و قطعا خواهد بود..... همون متل قو یه مرکز بزرگ درمانی داشت....

سریع یه سرم زدن و برای ۳۰/۷ خونه بودم...... و پر از درد.....

همه رفتن یه خورده بخوابن که تلفن بابا زنگ زد و چون پیش من بود با زور جواب دادم که شازده بود....

کلی سعی کردم از مریضیم هیچی نفهمه...

 

گفتم الان راه دور رفته فقط اذیت میشه و غصه میخوره ....... کلی هم به همه سفارش کرده بودم به بچم نگن من مریضم که با خیال راحت به کارش برسه......

........

 

 

خیلی طولانی شد ... بقیشو بعدا مینویسم........ هنوز یه عالمه خستم برم بخوابم......

فکر کنم از نوشتنم هم معلوم بود چقدر بی حوصله و کسلم....

 

پی نوشت: دوست جونا کسی آدرس آرایشگاه ژیلا رو داره؟

پی نوشت: امروز تولد مامان شازده کوچولوئه....

کلی دوسش دارم و خدا رو شکر میکنم که همچین مادر شوهر خوب و فهمیده ای دارم.......

ایشالا که ۱۲۰ سال صحیح و سالم باشن.......

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
امروز بلاخره این سینماهای تهران ما رو طلبیده کردن بریم درباره ی الی رو ببینیم...

من خوشم اومد فیلم جالبی بود اما بقیه  خیلی دوست نداشتن و کلی هم سر من غر زدن حالا انگار من به زور برده باشمشون 

خوبه که من گفته بودم با دختر خاله هام میرم و خودشون گفتن امروز زنگ بزنم اریکه و رزرو کنممممم.....

خوب دیگه اونا سر من غر زدن منم اینجا غر میزنمممممممممممم تا دلم خنک شه

داشتیم بر میگشتیم از سینما که آقاهه زنگ زد گفت با سرویس چینی خوشگلم دم دره...

حالا من و شازده باهم....

مامان و داداشم باهم و بابا و اون فسقلی ها باهم داشتیم بر میگشتیم.....

اول من رسیدم و داشتم تحویل میگرفتم که بقیه هم اومدن.....

خیلی خیلی دوسشون دارم و الان به نظرم خوشگل تر میاد ... تازه شازده خان بدجنسم تازه الان که اینو خریدم میگه خوبه اونو نخریدی خیلی جیگیلیش زیاد بود این خیلی بهتره

فک کن !!!! اون موقع که رفتیم اونو بخریم نظرشو پرسیدم و گفت خیلی خوبه بعد حالا میگه نه!!!!! میگم چرا همون موقع نگفتی جناب میفرمایند چون دیدم هیچی نپسندیدی این یه دونه غنیمته!!!!!

تازشم تصمیم دارم عسک سرویس چینیمو نزارم اینجا تا میریم خونمون ... اون موقع چیده شدشو میزارم.....

راستی یه دست هم پارچ و لیوان طلایی خریدم اونم خیلی خوشگله و ست میشه با سرویس چینی....... اونم امشب آورد برام با سرویسم....

 

 

پی نوشت: چند تا بوردا به دستم رسیده همش در مورد عروسه.... خاله ی دوستم از انگلیس خبیث فرستاده ....

اما اینقد که اینا همه چیشون ساده ی زیادیه اصلا فعلا چیزی پیدا نکردم....

 

پی نوشت: با اینکه اس-ام-اس ها رو لطف فرمودن وصل کردن میخوام تا جایی که بشه استفاده نکم از سرویسش....

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به بلاخره این وبلاگ بی معرفتم منو طلبید...

یعنی مگه میشد بیام دو کلوم بنویسم اینجا....

اووووووووووووووووووووووووم خوب از چی بگم از کجا بگم........

اول اینکه شازده خان رو امام رضا حسابی و یه دفعه ای طلبید و یه ماموریت ۱ روزه رفت مشهد و با اینکه کم بود اما یه زیارتی هم داشت بازم خوش به سعادتش....

خودشم کارشو اونجا درست کرده بود.... غیر از اینم انتظار نمیرفت.....

من و مامانم هم یه عالمه ازش خواهش کردیم و من کلی هم دعواش کردم که نری چیزی بخریا همش یه صبح تا شب اونجایی برو و حسابی زیارت کن..... بچم اینقده حرف گوش کنه اینقده حرف شنوی داره از من واسه من و مامانم و مامانش سوغاتی آوردههههههههههههههههههههههههههههه

برای مامانم یه فیروزه ی اعلا که خیلی خوشگله ...

 

 

و برای منم یه تو گردنی خیلی قشنگ که عاشقش شدم حسابی....

 

البته بدجنس خان زنگ که زده بود گفت از نیشابور برای مامانت یه فیروزه گرفتم چون دوست داره منم دیگه فکر کردم برای من چیزی نگرفته که ۱۰۰ البته ناراحت نشدم و توقعی هم نداشتم اما حسابیییییییییییییییییییییییییییی ذوق زده شدم از کادوش.... و تازه یه عالمه هم زعفرون و نبات و باقی قضایا.....

میسی گلم که به یادم بودی....

تازشم اون روز من عین مرغ سرکنده بودم و همش بیقراری میکردم همشم بهش میزنگیدم که چون جلسه داشت هی منو میپیچوند

 

و اما برسیم به بحث شیرین ( که البته این گرمی هوا از شیرینیش خیلی خیلی کاسته ) جهاز خریدن...

۳شنبه صبح با مامان رفتیم بازار ... گفته بودم سرویس چینی دیدم و بیعانه دادم برام بیارنش..... اما میگن قسمت نباشه نمیشه حکایت این بود....

الان حدود ۱ ماه بلکه هم بیشتره که هی امروز فردا میکنه آقاهه ما هم دیگه از خیرش گذشتیم و گفتیم میریم یکی میخریم و بعدم میریم بیعانمونو میگیریم...

راستش سرویس چینیش قشنگ و فانتزی بود اما من ترجیح میدادم سرویس چینیم گرد باشه تا جینگیلی ..... بعدشم رنگش صورتی بود که باز ترجیح میدادم همه چیزم صورتی نشه....

توی بازار یهو یه سرویس خیلی خوشگل و سنگین و ساده دیدم که خیلی به چشمم اومد...

اما از اونجا که چشای من باباقوریه یه خورده همچین زیادی سرخوشه

سرویسش ژاپنی بود و جنس خیلی خیلی خوبی داشت اما یه نموره!!!!!!! که نه ... خیلی بیشتر از اینا گرون بود.... اما مامانی گلم که دید من چشمم دنبالش مونده زنگید به بابا و بابای مهربونم هم گفت فدای سرش بخرید فکر پولش نباشیدددددددد البته من خودم دلم نمیومد بیشتر که بخریمش اما مامانم گفت سرویس چینی رو یه بار بیشتر نمیخری و تا آخر همین باهاته پس یه چیزی بگیر که نه از مد بیفته و نه خراب بشه.....

اگه اینا رو مینویسم فقط و فقط دلیلش اینه که یادم بمونه چطور بابا و مامانم برای تک تک وسیله هام مایه گذاشتن و از هر چیزی بهترین رو برام تهیه کردن....

واقعا به داشتنشون افتخار میکنممممممممممممممممم و فقط از خدا میخوام ایقدری باشم و اونا هم سایشون بالا سرم باشه که بتونم گوشه ای از زحمتاشونو جبران کنم........

خلاصه با عذاب وجدان اما ذوق زده اون سرویس چینی رو خریدیم و قرار شد بیارن خونمون......

عصرش که اومدیم خونه اون سرویس چینی قبلنیه زنگ زد و گفت تو این هفته میارن سرویستونووووووو ..

مامان هش گفت ما رفتیم یکی دیگه خریدیم از بس شما امروز و فردا کردین....

اما حالا شک افتاده بود به دلمون منم که اون قبلیه رو شکل و قیافش رو خیلی هم یادم نمونده بود ....

فرداش دوباره دلنگ دلنگ رفتیم شوش و تو یه پاساژی نمونش رو دیدم که دیگه مثل فبل دوسش نداشتم البته هنوزم بهتر از چینی های همرده ی خودش بود ....

حالا مونده بودم سر دوراهی ... خوب این هم قیمتش نصفه اون یکی بود هم ۲۴ نفره بود و هم این که فانتزی بود...

اون یکی خیلی ساده.... شیک... سبک و شفاف و خیلی گرون....

اما یه چیزی این وسط خیلی زور داشت ... عین همون سرویس فانتزی رو تو بازار و همون جا که من سرویس جدیدمو خریدم رنگ لیموییش رو داشت و حدود ۱۵۰ تا ۱۷۰ ارزون تر قیمت گذاشته بود!!!!!! حتی توی شوش هم که صورتیش بود باز ۱۰۰ ارزون تر بود...

خوب خیلی زور داره دیگه...چرا نباید یه نظارتی روی قیمت ها باشه که هر کی هر چی دلش میخواد میگه!!!!!

عوضش سرویسی رو که من خریدم توی شوش ۴۰۰ بالاتر میفروختن!!!!!!!

دیگه رفتیم و بیعانه ای که داده بودیم پس گرفتیم و به آقاهه هم گفتم که گرون داره میده گفت نه جنس فرق داره که من گفتم مارک هم حتی همون بوده!!!!!!!

 

در مورد آجیل خوری کریستال هم یه مدلی جدیدنا پیدا کردم به اسم یخی.... اما همش ۲-۳ تیکش اومده حالا نمیدونم اگه منتظر بمونم بقیه تیکه هاشم میرسه یا نه.....

اما انقدر گرم بود که من داشتم هلاکککککک میشدم تقریبا تا رسیدیم خونه....

 

چیزی که دیدم این بود که هیچ جنس جدیدی وارد نکرده بودن تقریبا و همه میگفتن گمرک همه چیو متوقف کرده....  بعدشم قیمتا یه کوچولو بالا رفته بود.....

 

 

***** این هفته خیلی دوستای گلم عروس شدن یا عروس میشن....

الهه که واقعا و واقعا برام حکم خواهر رو داره و یه عالمه دوست داشتم روز عروسی رو در کنارش باشم.... الانم بیصبرانه منتظرم بیاد و تعریف کنه همه چیو.....

ایشالا که خوشبخت باشی عزیز دلم....

دردونه جون هم که کلی دوست داشتنیه و آرزو میکنم خوشبخت بشه.....  و زندگی آروم و خوبی داشته باشه...

کلوچه هم که فکر کنم از اون عروسای شیطون باشه و حسابی تو مراسمش به همه خوش بگذره...

الهام عزیز هم که همیشه به رابطش با خدا غبطه میخورم و میدونم همون خدا حسابی هواشو داره.....

 

پی نوشت: شاید این هفته بریم شمال..... خدایا کاشکی بتونم راضیشون کنم که نرم.... واقعا بهم خوش نمیگذره شمال... به حدی حالم بد میشه که نمیزارم به بقیه هم خوش بگذره.... به شدت به جای شرجی حساسیت دارم.... با شن های لب ساحلم خیلی خیلی مشکل دارم نمیدونم چرا شن های شمال خیلی چسبندست... چون کیش که میرم این مشکل شن رو ندارم اصلا.....

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این وبلاگ رو خیلی دوست دارم....

چون توش خیلی از اولین ها حرف زدم..

خیلی اولین ها رو توش نوشتم...

اولین های قشنگ و دو نفره....

بازم یه اولینه دیگه داریم....

اولین حقوق رسمی و استخدامی شازده کوچولو....

اینقده به خاطرش خوشحالی کردیم...

اینقده براش نقشه کشیدیم.... ( یعنی من کشیدم)

۲ تیر بود که شازده خان من بلاخره حقوقش رو گرفت...

خدا رو شکر خیلی خوب بود و به نظرم برای اول کار حتی عالی بود.....

میدونم که اینقدر اهل کار هست که خیلی زود به خیلی جاها میرسیم.....

تولد بابای شازده کوچولو هم بود روز قبلش...

قرار بود همه باهم براش یه گوشی بگیریم... و باز یه مقدار از پولش مونده بود و قرار شد یه صندل یا کفش تابستونی بخریم...

عشقویی اومد دنبالمو رفتیم یه کفش خیلی خوشگل تابستونی خریدیم و کیک نیز همچنین و پیش به سوی خونشون...

کلی خوشحال شد باباش....

کفشه هم با اینکه از طرفه همه بود اما یه جورایی به اسم من تموم شد!!!!!!!!!!

خلاصهههههههههههههه.... یه جورایی اونجا رو پیچوندیم و بعدش با شازده رفتیم و یه جشن دو نفره برای اولین حقوقش گرفتیم...

بهم قول داده بود بریم اردک آبی اما من گفتم حالا برای اون وقت زیاده و قرار شد بریم توژی....

برام فرفره هم گرفت از آقاهه...

خیلی خوبه و خیلی خوشحالم که شازده کوچولو سرکار میره و دیگه فکرش آزاد تر شده.....

۵ شنبه ای هم بلاخره بعد ۲ ماه رفتم آرایشگاه و مدل ابروهامو عوض کردم ...... خودم که کلی خوشم میاد.... اما شازده کوچولو رو حدود ۱ ساعت و نیم کاشتم دم دررررر...

و دیروزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ماهگرومون بود و شازده خان برام جایزه یه شال خوشگل خرید... هر چند من اخلاقم افتضاح بود اولش اما بعدش دیگه کلی مهربون شدیم و بعد مدتها رفتیم کافی شاپ.... واااای یه عالمه خوش گذشت...

اون موقع ها کلی با استرس مرفتیم رستوران و کافی شاپ و همش میترسیدیم آشنا ببینیم...

کاش الان که این همه بی دغدغه باهمیم بیشتر قدر بدونیم....

بعدشم که پسر داییم که ۸ ماهشه اومده بود خونمون و منم که عاشقشم اینقده این بچه خوشگل و خوردنیه باور کنید اصلا و ابدا نه گریه میکنه و نه غریبی میکنه..... زودی رفتیم براش یه عروسک توپولی شکل خودش خریدیم و اومدیم خونه...

شازده که معذب بود و زود رفت اما من یه علمه باهاش بازی کردم....

یه خورده هم با زنداییم بحث کردم راجع به اتفاقات اخیر!!!!!!!!

 

پی نوشت: راستی مای*کل ج*کسون هم به ملکوت اعلا پیوست خدا رحمتش کنه اما من همیشه ازش میترسیدم!!!!!!

یه مدت مدید که نمیدونستم زنه یا مرد!!! از هیچکی هم نمیپرسیدم میترسیدم مسخرم کنن....( هیچی هم خنگ نیستم تازشم)

امروز داشت جوونیهاشو نشون میداد واقعا قیافه ای که خدا بهش داده بود خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که از خودش ساخته بود!!!!!!!

داداش کوچیکه خیلی به فیلمای ترسناک علاقه داره میگفت این چرا شبیه اسکلته صورتش........

کلا من خیلی میونه نداشتم باهاش اما طرفدار زیاد داشت.....

 

پی نوشت: آی روی این صدا و سیمای عزیز رو برم که میخواد اینجوری قضیه ندا رو تموم کنه... ایشالا که بترکه از بس دروغ تحویل مردم میده!!!!!!!!!!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
 والا حق دارید اگه فکر کنید من درست حسابی نیستم!!!!!!!!!

شب با اون وضع میخوابم و صبح که پا میشم خیلی حالم خوبه و کلی شاد و خندونم!!!!!!!!!

 

در مورد اتفاقات اخیر ترجیح میدم دیگه بهشون فکر نکنم.... چون زندگیمو بهم میزنه

رشته ی شازده کوچولو طوریه که خارج از کشور موقعیت خیلی خوبی داره... البته ما هر دومون ایران رو خیلی دوست داریم و ترجیح میدیم فقط به عنوان توریست همه ی کشور ها رو ببینیم...

اما خوب اگه قرار باشه اینطوری پیش بره....

شاید وقتی یه خورده زندگیمون پا گرفت بشینیم و راجه به مهاجرت هم فکر کنیم و حرف بزنیم...

 

امروز دیدم این مدته که تقریبا از ۱-۲ هفته مونده به انتخابات شروع شده و تا حالا هم ادامه داشته یه آدم بی مصرف تمام شدم!!!!

اصلا از خودم بدم اومد...

انگار نه انگار کلی کار دارم... نه پی خرید هام میرم... رژیمم که هچی به هیچی و تقریبا خودمو زدم به یه راهی...

اخلاقمم که اینه!!!!!!!

حساب کردم دیدم من ماه مرداد تقریبا کلش رو مسافرم... مشهد و مکه.... این وضعیت هم تا اوایل شهریور ادامه داره و ماه رمضونم که هیچی.....

یعنی تقریبا هیچ وقتی ندارم دیگه!!!!!!

با کلی کار... کلی خرید ... کلی برنامه ریزی...

میدونم چشم باز میکنم که همه چی تموم شده و دارم حسرت این روزا رو میخورم که برگرده....

نباید حتی ۱ روزم رو از دست بدم.......

 

فکر کردم یه سری برقی های کوچیک رو بگیرم که همش نمونه اون آخریا...

فعلا تو مرحله ی تحقیقات هستم....

نتیجش رو هم اینجا مینویسم تا از راهنمایی هاتون استفاده کنم...

بعد که خریدم تو اون وبلاگ مینویسم ایشالا....

 

۱ - پلوپز...

پرسیدم میگن تف*ال از همه بهتره و کاملتر.... شکل و قیافشم خیلی دوست دارم...

اینم پیجش...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1652

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=پلوپز تفال مدل: Delirice

حالا اگه استفاده کردین لطفا بهم بگید چطوره...

 

۲- سرخ کن

والا توی سرخ کن ها دلون*گی به خاطر چرخشی بودن از همه معروف تره...

اما جددا هر جا میری حرف از سرخ کن فی/لیپسه که ظاهرا خیلی خوب دراومده...

من هردوشو دیدم کنار هم...

از نظر جنس و اصالت فی/لیپس خیلی خیلی بهتره و تنها مزیت دلون*گی چرخشی بودنشه....

قیمتهاشونم ظاهرا خیلی تفاوتی باهم نداره...

حالا من نمیدونم چیکار کنم...

کسی سرخ کن فی/لیپس رو داره که بتونه کمکم کنه...

 

سرخ کن فی*لیپس

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2041

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن انسیس فیلیپس (PHILIPS)مدل : HD 6180

 

...............................

 

اینم دلون*گی

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2057

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن دلونگی(Delonghi) مدل : F18436

 

 

 

۳- اتو...

اینم پرسیدم میگن فی/لیپس حرف اول رو میزنه آخرین مدلش...

حالا بازم دلم میخواد کمکم کنید...

 

 http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1315

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتو بخار فیلیپس( PHILIPS)  مدل: GC4440

اما راستش یه مدل دیگه داره که خیلی خوشگله و دل منو برده... حالا جنس مهمتره یا خوشگلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایناهاش اونی که میگم...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1302

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتوی بدون سیم آزور فیلیپس( PHILIPS)  مدل:  HI 570

۴- میرسیم به چای ساز...

راستش ما استفاده ی زیادی از چای ساز داریم..... به خصوص توی مهمونیا...

حالا موندم بین "تف/ال" و "بی/م" که به نظر میاد بهتر از بقیه هستن...

تف/ال رو که خودمون چندین ساله داریم و خیلی خوب بوده...

 

بی/م...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2291

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز بیم (BEEM) مدل: ETK333

 

تف/ال...

http://orado.ir/shopping/item.aspx?i=1631

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز تفال (TEFAL)مدل: Spirit of tea S

فعلا همینا رو بررسی کردم...

حالا منتظر نظراتتون هستم...

در ضمن اون وبلاگ هم آپ شده....

 

پی نوشت: دوست جونایی که ایمیلتون رو رام گذاشتیم و آدرس وبلاگ جهیزیه رو خواستد والا من هر کاری میکنم اصلا صفحه ی ایمیل هام باز نمیشه....به محضی که درست شد براتون میل میزنم

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خیلی نوشته بودم.....

همش رو پاک کردم....

 

فقط همین حس و حالم رو میرسونه....

 

سعی کن اون چیزی رو که دوست داری به دست بیاری.... وگرنه مجبوری چیزی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی..........!!!!!!!!

 

پی نوشت:  اصلا و اصلا تو خط سی*است و جامعه و این روزا نیستم....

همه چیز مربوط به شخص خودمه و چیز هایی که دارم.....

 

پی نوشت: خدایااا شکرت بابت همه ی نعمت هایی که بهم دادی... فقط تو رو به خداییت قسم راه شکر گذاری از طریق قدردانی نعمت هات رو بهم یاد بده......

خدایا آرامش ندارم.... حسن خلقم رو از دست دادم.... هر چی هم بگم بهونست و گردنه هیچ موضوعی نمیشه انداخت این وضعیت رو....

آرامش رو بهم برگردون..........

خدایا قراره مهمونه خونت باشم.... نزار تا این حد رو سیاه بیام اونجا....... دستمو بگیر و نزار نزار توی این تاریکی گم بشم......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خیلی دلم میخواد هیچی نگم...

خیلی دوست دارم بشینم و از روزمرگی های خوب و شادمون بگم... از خرید جهاز برای خونه ی عشقمون...

مثل همیشه دلقک بازی در بیارم و ناراحتی هام رو قورت بدم...

حتی امروز که شازده کوچولو اومده بود خونمون هم همین سعی رو داشتم...

اون چه گناهی داره که من رو اینجوری تحمل کنه.... با ۱۰۰۰ امید اومده نامزد گرفته که همراهش باشه... شادش کنه....

اما من چی کار کنم که از  دیروز جلوی چشمم فقط صورت به خون نشسته ی کسیه که میتونست صورت من جاش باشه....

منم دیروز با پدرم جایی بودم...

و چی کشیده اون پدر..... پدری که دخترش رو همراهی کرده بود تا بهش آسیبی نرسه...

خدایا یعنی میشه خون ندا هدر بره..... حاشا!!!! .... اگه تو خدایی و من بنده ی ناچیزت.... همینجا میگم از عدل تو به دوره.....

 

....

اینجا ایرانه و من باور ندارم که ندا جایی نزدیکه ما بوده...

تا ۲ روز پیش مثل من نفس داشته... اعتقاد داشته.....هدف داشته...و شاید هم عشق.....

مادری داشته که قطعا راضی به رفتنش نبوده.... مادری که حتی شاید التماسش کرده برای موندن.....

و چی کشیده اون مادر وقتی نگران پای تی وی منتظر دخترش بوده.... و تصویر دخترش رو میبینه....

به کجا داریم میریم...

این روزا برام کابوسه...

فقط دلم میخواد بیدار شم و ببینم همه چی توی همون کابوس شوم بوده...

ما داریم تاوان چی رو پس میدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هیچی نمیخواستم...

ما فقط رایمون رو میخواستیم که براش زحمت کشیدیم...

ساعت ها بحث کردیم تا ۱ رای به مجموعمون اضافه بشه....

جوابش اینقدر سخت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
چند نفر باید بهای این سوال ساده رو بدن...

ندای عزیزم... دختر سرزمینم... امروز حتی خارجی ها هم عزادار تو هستن... یه وقت غصه نخوری که اینجا بهت میگن اوب*اش... اغتش*اش گر.....

تو در راه هدفت رفتی..... و من میدونم که جای خیلی خوبی داری....

این منم دختری از همین ایرانه خودمون!!!!!!!

مثل ندا.... اونم دختری بود از ایران...رنگ خون ندا روی خاک سرزمین مادریش رنگی نیست که پاک بشه....

 

امام غایبم......تو شاهددددددددددددددد باش...... شاهد باش که عده ای اسم تو رو میارن و اینطوری با اسم تو و اسم زیبای اسلام.... اسلامی که حتی الفبای نوشتنش رو نمیدونن خون میریزن...

 

پی نوشت: فردا ساعت ۵ سینمایی مهریه بی بی داره رفقا!!!!!!!!! فکر کنم طنز باشه فیلمش...

آخه اینجا ایرانه!!!!!!! غرق در غرور و شادی از یه حماسه ی ملی....

پیامبر رحمته للعالمین.... اینجا ایرانه..... شاید مدینه ی فاضله ی قرن!!!!!!!!

ما هم همه خوبیم و هیچ غمی نداریم... شما فقط هوای ندای خوبمون رو داشته باش........

 دلم می‌خواد گریه کنم...

برای قتل‌عام گل...

برای مرگ رازقی.......


دلم می‌خواد گریه کنم...

برای نابودی عشق..

.واسه زوال عاشقی......

 

 

پی نوشت: اولا یکی از مهمترین شرایطم برای با شازده بودن این بود که هیچ وقت سمت سیاست نره... هیچ دلیلی نداشتم... فقط فکر میکردم کشش تنش ها و اضطراب های ناشی از اون رو ندارم...

امروز میبینم ما داریم قربانی سیاست میشیم بدون هیچ جرمی!!!!! سیاست داره هممون رو میبلعه.......

چطور متونیم به جوونمون بگیم اگه حقت رو خوردن ساکت بشین و تماشا کن...

خوب دیگه از اون جوون چه انتظاری میشه داشت؟؟؟؟؟؟!!!!!

مامان های عزیز خواهشا به من بگید کوچولو های شما که بزرگ شدن.... اگر ازتون راجع به حق و حقوقشون پرسیدن بهشون میگید چیکار کنن؟؟؟؟؟!!!!!  تو سری خور باشن و کوچیکترین حقوق انسانی رو هم نداشته باشن؟؟؟؟ یا برن و حقشون رو بگیرن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

پی نوشت: من وقتی تصمیم گرفتم که رایم سبز رنگ باشه.... شاید اولش فقط برای این بود که از این وضعیت در بیایم.... و اینکه پدرم و همه ی اونها که اون زمونها یادشون بود تایید میکردن...

بعد تر ها که حرف ها رو سنجیدم و بیشتر مطالعه کردم وقتی منا*ظرات رو دیدم به رایم مطمئن تر شدم...

و حالا به خصوص بعد از بیا* نیه شماره ی ۵ که آقای م/و/س/و/ی اعلام کردن با تمام وجود خوشحالم از اینکه رایم سبز بوده.....

 

پی نوشت: ........!!!!!! ( پاکش کردم.... )

به جاش این دو بیت از شعر شطرنج رو که امروزا ملکه ی ذهنم شده میزارم...

تاج و تخت شاه دیروز

در قلعشون نمیشه....

به گمونشون که این تاج

سرشونه تا همیشه...

یادشون رفته که اون شاه....

که به صد مهره نمیباخت..

تاجُ از سرش تو میدون

لشکر پیاده انداخت....!!!!!!

 

 

......................................................................

و در آخر:::::::::::::::::::::

 تعابیر امیرالمؤمنین علیه السلام از حکومت خودش بر مردم:

الف) «حکومت بر شما از آبی که از بینی بز در هنگام عطسه بیرون مـﻰزند، برای من بـﻰارزشتر است.»


ب) ابن عباس مـﻰگوید آمدم خدمت علی علیه السلام و دیدم در حال وصله زدن به کفشی است پر از وصله و پینه. عرض کردم:

- یا علی! چرا کفشی دیگر تهیه نمـﻰکنی؟
- ابن عباس! این کفش من چقدر مـﻰارزد؟
- هیچ!
- حکومت بر شما مردم از این کفش برایم بـﻰارزشتر است.

 

ج) « اگر استخوان دنداﻥخوردﻩی خوکی در دست مردی جذامی ببینید، چه اندازه به آن رغبت دارید؟ والله قسم! رغبت علی به حکومت بر شما، از رغبت شما به این استخوان کمتر است.»

 ....

و اینان دم از حکومت علی میزنند.......

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin