تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
وایییییییییییییییییییییییییییییییی....

امروز یه نی نی به خانواده ی شازده کوچولو اینا اضافه شد...

اینقده کوچولووووو بود.... همش ۲ کیلو و نیم....

من که این همه بچه بزرگ کردم!!!!!!!!! جرات نکردم بغلش کنم از کوچولویی....

باران کوچولو بلاخره اومدی..... و خوش آمدی...

راستی یه چیزی بهت بگم.....

خوشحالم که اسمتو بلاخره " باران " گذاشتن....

خداییش بگما شانس آوردی....

آخه مدیا یا ویونا یا یاس و اینا قشنگنا اما باران اسمیه که تو همه ی عمرت دوستش خواهی داشت عزیزم....

در ضمن امیدوارم تو این دنیا حسابی اتفاقای خوب برات بیفته و از زندگیت لذت ببری......

عزیزم قدر پدر وو مادرتو بدن...

میدونی مامانت ۹ ماهه که داره از وجودش برات میزاره...

باورت میشه که امروز داشت از درد گریه میکرد...

امیدوارم همیشه بابات رو همون مرد محم و قوی ببینی که هست... اما نمیدونی وقتی میدیدت چه بغضی میکرد و چه اشکی میومد تو چشماش....

 در ضمن باران خانوم برات یه سبد گل بزرگ و صورتی آوردم که بعدنش هی پشیمون شدم و میخواستم بیارمش خونمون مال خودم باشه

در ضمن باران جان کار فامیلات هیچ درست نبود که هیچ تشکری نکردن بابت گل.... و اینکه جلوی چشم من برداشتن و انداختنش گوشه ی اتاق....

عزیزم اینم بگم بهت حالا که زیادی فامیل شدیم من باباتو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم... مامانتو اما خیلی دوست ندارم.... اما عزیزم از خالت متنفرم.....

راستی حرف فک و فامیلاتون شد بزار اینم بگمممممممممم این پسر عمه بزرگت هست... نمیدونی چه جیگریه من که عاشقشم.... البته تو از طرفه من کاملا حواست باشه کس دیگه بهش چپ نگاه نکنه ها.... به خصوص تو این فامیلای شما میاد هی بهش نظر دارن همه نمیدونم چرا.....  

امروز این عمه ی مامانت هی رفت.. اومد به عمه خانومت گفت خیلی بی خبر برای پسرتون اقدام کردین....

دختر منم دانشگاه قبول شده...

چه عروس خوبی نصیبتون شده ....

رهای منم خیلی خوشگله....

خیلی زود واسه پسرتون زن گرفتین...

من به رها گفتم واسم یه داماد خوشگل پیدا کنه....

راستی پسر شما هم خیلی خوبه ماشالاااااااا......

راستی باران من خیلی با فامیلای شازده کوچولو صمیمی نیستم... اما الان با تو احساس صمیمیت دارم کوچولوی نصفه روزه......

..................

 

میرسیم به اتفاقات روز مادر و کادوها...

با اون اوضاع بد روحی و عصبانیت بازم شازده خان گفت باید بریم و برای مامانا کادو بخریم....

امن ترین جایی هم که به ذهنمون رسید تو اون اوضاع مفید بود...

برای مامان من یه بولیز کار شده و دو دست فنجون خوشگل تراش دار خریدیم که مدتها بود دنبالش بود...

برای مامان شازده هم یه کیف جینگیلی رنگ و وارنگ و یه ظرف خیل خوشگل با پایه و گل سیلور....

شازده کوچولو خان هی اصرار داشت برای منم کادو بخره که من هی خودمو میزدم به اون راه و از جلو مغازه ها میکشیدمش اینور...

مدت ها بود چشمم دنبال یه تیکه از اون ظرف های گل صورتی بود که بلاخره خریدمش و شازده حساب کرد...

خیلی اصرار داشت برام کادو بخره خیلی هم از دستم ناراحت شد میدونم...

اما واقعا تو این وضعیت پر خرجی دلم راضی نمیشد چیزی برام بگیره....

دیدم ناراحت شده پول اون ظرف رو بهش ندادم و گفتم این میشه کادوی من...

البته راضی نشد ولی قبول کرد که موکولش کنه به بعدنا کادومو....

هر چند من اینجا بهش بگم که ۲ برابر میشه کادوی من هر روز که بگذره هم دیرکردشو حساب میکنم....

یعنی خلاصه که چه دندونی تیز کردمممممممممممم برات جناب شازده خان...

اول رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوهای مامانشو دادیم کلی هم بوس بوسیش کردیم....

بعدم اومدم خونه ی ما و یه کیک کوچولوی فینقیلی هم خریدیم.....

بابام هم به من و مامانم هر کدوم نفری یه کتاب رمان و یه تراول ۵۰ هدیه داد....

.....

 

امروز عصر هم مامان و بابای شازده رفتن شمال پیش داداشش که دم امتحانا بهش روحیه بدن و برگردن فردا... هر کاری کردم شازده رو راضی کنم بره و یه هوایی عوض کنه به خرجش نرفت... حالا به نظرتون به خاطر من نرفته یا به خاطر فوتبالش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت: درباره الی و سینماهای عزیز تهران ما رو بطلبید لفطا....به شدت مشتاق زیارتتان هستیم...

 

پی نوشت: به نظرتون چند تا دیگه بخوابیم بیدار شیم شنبه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگما جریانو سیا*سیش نکنید اون قرار شنبه جای خودش من شنبه صبح رو میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ غزل جان نمیشه فردا شنبه باشه یعنی؟؟؟؟

 

پی نوشت: یه عالمه عکس آپلود کردم و یه عالمه نوشتم و اهتمام ورزیدم همش به باد فنا رفت منم با پرشین بلاگ چند روزیه قهرم سر همین موضوع...

 

پی نوشت: دردونه جان عزیزم یه دنیا ممنون از خبرت راجع به کوی.... از صمیم قلب خوشحالم کردی....

پی نوشت: امروز استخر واقعا جالب بود.... همش به مباحث ان*تخاباتی گذشت.....یعنی من فکر نکنم کسی شنا کرده باشه ....

پی نوشت: به تلویزیون آلرژی پیدا کردم به خصوص اخ*بارش!!!!!!!!!

 

خدایا خداوندگارا............. دروغگو رو رسوا کن و آشوب اغتشاش گران رو به خودشون برگردون...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
یادمه تو پستای قبل از انت*خابات یه قسمتی از شعر آبی- خاکستری - سیاه رو گذاشته بودم...

عاشق این شعرم...

فراخور هر حس و حالی میتونی توش یه چیزی پیدا کنی...

الان هم دو قسمتش خیلی به روحیات من شبیهه....

 

رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم....
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت....
و چه پيوند صميميتها....
كه به آساني يك رشته گسست....
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد.....
كه قناريها را پر بستند....
و كبوترها را....
آه كبوترها را....
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد........

این روزا حال خوبی ندارم...

یه حس خشم توی وجودمه که هر روز که میگذره بیشتر به نفرت نزدیک میشه...

اگه تا دیروز دلم برای جوونای غزه میسوخت...

امروز هیچ حسی بهشون ندارم...

وقتی پسرا و دخترای هموطنم رو اینجوری توی یه جنگ نا برابر لت و پار میکنن.....

 

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد....
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد....
و تكان دادن سر را كه
عجب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس...
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
“باد كولي ، اي باد....
تو چه بيرحمانه....
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي...
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي....
سخت افزون مي كرد....
تيرگي را در دشت...
و شفق ، اين شفق شنگرفي...
بوي خون داشت ، افق خونين بود...
كولي باد پريشاندل آشفته صفت....
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب....
تو به من مي گفتي...
صبح پاييز تو ، ناميمون بود...
من سفر مي كردم...
و در آن تنگ غروب....
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح...
دل من پر خون بود...
 

وقتی یه عده که هممون خوب میدونیم چه آشغالایی هستن میریزن و به همه چی صدمه میزنن...

وقتی همش رو پای بچه های با فرهنگ و دانشگاهیامون مینویسن....

وقتی رتبه ی ۲۰ کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران رو به جرم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میکشن... و اینقدر سنگینه که پدر برق ایران و استادش هم استعفا میده....

وقتی رئیس جمهور منتصب.... میاد و فرهنگ و شعور و همه ارزشهامونو میبره زیر سوال....

وقتی همه رو با خس و خاشاک یکسان میکنه...

وقتی من که محجبه هستم و همه ی هموطنامون رو که به اخلاقیات پایبند هستیم با اوباش یکی میکنه....

خوب آخه به همه  جای آدم فشار میاد...

دیروز خیلی باشکوه بود.... خیلی...

همه مدل آدمی بودن...

بدون اینکه به کسی کیک و ساندیس بدن...

بدون اینکه حتی ماشین فرستاده باشن دنبالشون...

یه دختری رو دیدم که میخواست بره... راه نبود...

گفتم از کجا اومدی .... گفت ولنجک... گفتم خوب بمون خلوت  تر شه.. گفت عروسی دعوتم....

دیدم پیر مردی رو که از تشنگی بیحال شده بود...

دیم بچه هایی رو که از اعماق دلشون فریاد میزدن....

اح*مدی به هوش باش... ما ملتیم نه اوباش........

دیروز یه عالمه انسان متحد و با فرهنگ دیدم که فقط اومده بودن از رایشون دفاع کنن...

دیروز دیدم که همه آروم بودن و متین.... اما تو دلشون پر بود از یه عالمه خشم... کینه...

میدیدم که همه باهم مهربون شدن...

خیابونای اطراف رو میدیدم که خانومای مهربونشون با شیلنگ آب میریختن رو سر مردم....

مامان و باباهام که حس و حال اول انقلاب رو پیدا کرده بودن...

همه اونا که اون سال ها رو دیدن همون شوق توی دلشون بود....

وقتی شب ها میشنوم و میبینم که طبق یه قانون نانوشته همه جای شهرم نوای دلنشین الله و اکبر میاد...

راستش فکر میکنم همه ی مردم شهرم بیدارن......

 

امسال روز مادر شاد نبودیم.... حتی کادو خریدنمون هم اجبار بود توش....

خوب میگن که هر کاری دل و دماغ میخواد....

 

 

گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....

گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...

توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.......

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من اصلا نمیگم تو انتخابات تقلب شده اما وجدانی آمارو که شنیدم شوکه شدمم!!!!!

اصلا و اصلا تو ذهنم هم فکر نمیکردم آقای رئیس جمهور بالای ۲۰ میلیون رای داشته باشه!!!!

حتی سایت های وابسته به دولت هم از آمار ۱۳ میلیونی خبر میدادن نه ۲۲ میلیونی!!!!!!!!

تا اونجایی که ما دیدیم همه به موسوی رای دادن دیروز...

اما فکر که میکنم میبینم  اونایی که ما و اطرافیان دیدیم روی هم ۱۰۰۰ نفر هم نمیشدن....

بیشتر که فکر کردم دیدم...

کل تهرانم حساب کنی ۵ میلیون نمیشه آمار  رای ها...

شهرای بزرگ دیگه رو هم که بزاریم کنار میرسیم به یه آمار خیلی زیاد از روستایی ها....

انگار ما این ها رو از قلم انداخته بودیم...

من و شمایی که دغدغه هامون یا گشت ارشاد بوده یا رفتاری که توی خارج از کشور باهامون میشده و نهایتا ارج و قرب ایران توی جوامع جهانی...

چه میدونیم که بوده روستاهایی که پزشک نداشتن.... حتی رفت و آمد به شهرای دیگه براشون انقدری سخت بوده که خیلی از بیمار هاشون جلوی چشمشون از دست میرفتن...

برای این آدما روابط جهانی معنایی نداره...

شاید اگه من هم جای این قشر بودم به کسی رای میدادم که بعد ان همه سال برای روستای کوچکم راه ساخته... پزشک آورده....

و خیلی نمونه های دیگه...

به نظر من بقیه کاندیدا ها دیگه کاری نمیتونن بکن!!!!!

وقتی سخن*گوی شورای نگه*بان و و*زیر کشور خبر از انتخابات کاملا سالم میدن...

دیگه که نمیان بگن نه ما تقلب کردیم!!!! و همه آبروی خودشونو ببرن زیر سوال.....

پس ما به نظر اون ۲۲ میلیون احترام میزاریم!!!!!!!

از الان باید یه روز شمار ۴ ساله بزارم....

همینجا هم باید از شازده ی عزیزم یه عالمه معذرت خواهی کنم...

چقدر بهم گفت اینا همش بازی برای کشوندن ما سر صندوقا و من باهاش دعوا کردم...

کلی هم باهاش بحث کردم که آخرشم قانع نشد و فقط واسه اینکه دله منو نشکونه رای داد....

عزیزکم ببخشید...

منم دیگه مثل خودت فکر میکنم و از این به بعد باهم مخندیم به این بازی ها.....

 

 

...................................................

پی نوشت: نگین جان عزیزم تو هم این حرف ها رو میزدی ها......

پی نوشت: الهیییییییییییییییییییییی این پدر شوهر من چقدر ماهه... کلی دوسش دارم... امروز صبح بهم زنگ زده بود و کلی داشت دلداریم میداد و میگفت غصه نخوری ها... اما خودش خیلی بیشتر غصه میخورد... میگفت اصلا دیگه حوصلم نکیگیره مریضامو ببینم....

پی نوشت: مامان شازده کوچولو هم الان زنگ زد و گفت کلاس زبانشون که تو فاطمی بوده کنسل شده چون به شدت اوضاع بیریخته...

میگفت خیلی شلوغه و حسابی دارن مردومو با با*توم ناز و نوازش می کنن!!!!!!.....

 

پی نوشت: اینو بخونید همچین بی ربط نیست....

http://www.kavir-semnan.com/?PostId=343

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خوب مثل همه ی وقتای دیگه... که من تا قبل از انجام کاری کلی براش استرس دارم و موقعش که میشه دیگه کلاااااا میرم رو دور بیخیالی امروزم از صبح کلا دیگه بی خیال شدم...

هم کاندیدا ها و هم طرفداراشون همه ی سعیشون رو کردن...

دیگه نتیجه بمونه که خدا چی بخواد و مردم چه نظری داشته باشن...

 

امروز داداشم برای ماشینش مهمونمون کرد ناهار... از اونجا هم من و شازده کوچولو رفتیم هایلند و از اونجا که نمیشه من برم تو این فروشگاه و دست خالی بیام بیرون...

یه عطری رو که قبل عید فقط تسترشو داشت و الان خودشو آورده بود خریدم...

بوی یاس داره تقریبا....

(Roberto Verino Aqua woman   (۳۶۰۰۰

یه دونه هم ضد آفتاب اوریاژ (۱۶۰۰۰)

و یه شامپوی نیوآ که نمیدونم خوبه یا نه بار اوله میخرم...

شازده هم واسه خودش ژل و افتر شیو و ماسک و این جور چیزا خرید....

دیگه بعدشم رفتیم بسکین رابینز و بستنی خوردیم و بعدم اومدیم خونه...

الانم شازده خان من و ول کرد رفت فوتبال....

البته خدایی خودم دوست دارم بره ها... اما خوب دلمم تنگ میشه غر میزنم

مگه انکه قول بهم بده اونجا هم منو یادش نره و همش به من فکر کنه......

تازشم منو از توپ فوتبالش بیشتر دوست داشته باشه....

خوب دیگه تا فردا.....

وعده ی ما فرداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... همه جای ایران... پای صندوق های رای.....

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به خدا از استرس جمعه مریض شدم....

همش حالت تهوع دارم...

من نه سیاسی بودم و نه حتی هستم...

حتی یادمه اون اوایل که با شازده دوست شده بودم خیلی دور سیاست میچرخید و منم بهش گفتم یا دور سیاسی بودنت رو خط بکش یا دوره منو....

اما واقعا دیگه صبرم تموم شده...

دوست ندارم ایران دوست داشتنیمو که از جونم بیشتر دوست داره توی دنیا خار و خفیف ببینن...

دوست ندارم هموطنام رو به خاطر ایرانی بودن تحقیر کنن...

دوست ندارم دروغ بشنوم....

دوست ندارم کسی احمق بدونتم...

یعنی این قدری که من تو این مدت اس-ام-اس زدم فکر نکنم تو این ۵-۶ سالی که موبایل دارم زده باشم....

شبا تا ساعت ۴-۵ همش تو جام غلط میزنم و فکر میکنم...

به جمعه...

به روز اعلام نتایج...

به ایران....

به این همه آدمایی که بعضیاشون خیلی هم سرشناسن.. و از آبروی هنری- ورزشی- سباسیشون دارن مایه میزارن....

یه چیزی رو این روزا خیلی دوست دارم...

اونم همبستگیه....

نمیدونم این روز و شبا بین مردم بودین یا نه.... همه مهربون شدن....

همه به هم لبخند میزنن...

راستش چند تا از فامیل های ما رایشون سبز نیست....

خیلی تلاش کردم... خیلی سع یکردم که با دلایل ثابت شده قانعشون کنم که اشتباه میکنن... اما خوب فکر میکنم موفق نبودم...

واقعا طرفداری کورکورانه خیلی بده....

یعنی هیچ منطقی رو نپذیری!!!!!!!!!

یعنی میشه جمعه برا ایرانمون یه روز رویایی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا یه کابوس ۴ ساله شروع میشه باز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

----------------------------------------------------------------------------------------

 

دیروز رفتیم استخر دوباره...

خیلی خوب بود این دفعه همچین بگی نگی بدنم درست شده بود و حسابی شنا کردم....

یه دور طول استخر و میرفتیم و با دختر خالم شروع میکردیم به بحث سیاسی و انتخاباتی....

دوباره میرفتیم اون ور و از سر شروع میشد بحثمون...

یه غریق نجاته اومد و بالا سرمون گفت بزارید کسایی بحث کنن که سنشون رسیده رای بدن!!!!!!! شما که حالا نمیتونید رای بدید شناتونو ادامه بدید!!!!!!!!!

من و دختر خالم هم همچین کیفی کردیم که نگووو....

طفلک خانومه اگه میفهمید از سن رای دادن من ۶ سال و از سن رای دادن دختر خالم ۷ سال گذشته فکر کنم شوکه میشد....

این التهاب سیاسی به استخرم رسیده بود و میدیدیم خانومایی رو که به مایو هاشون روبان سبز بسته بودن....

یکی اون بین میگفت... مو*سوی لیسانس نقاشی داره!!!!!! (میخواستم آدرس این مجتمع نزدیک خونمون که مهندس معمارش آقای مو*سوی بوده بهش بدم که بیاد ببینه ایشون اولای انقلاب این بنا رو طراحی کرده)

بعد یکی در جواب میگفت از مهندسی ترافیک که بهتره.....

یکی در جواب گفت مهندسی ترافیکش که به تنهایی اشکالی نداره... بدیش اینه که خودشو صاحب نظر در همه ی زمینه ها میدونه و نظرات هیچ کسی رو هم قبول نمیکنه....

 

کلا جو اینجا خیلی عادی نیست.... من به چشم ندیدم اما شنیدم که تو زنجیره ی سبز تجریش تا راه آهن موتور سواری اومده و با چوب زده و متاسفانه چشم یه دختری به شدت آسیب دیده....

 

واقعا ما دشمنیم با هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که مطمئنم اینطوری نیست...

همه ی ما ۱ هدف مشترک داریم و اونم سربلندی ایرانه.....

حالا هر کسی به ظن خودش و با دیدگاه هایی که داره انتخاب میکنه به کی رای بده....

درست نیست که برای یه هدف مشترک به جون هم بیفتیم.....

 

.........

 

 آقای رئیس جمهور..... تو رو خدا هوای ایرانمون رو داشته باش........

ایرانمون رو ۴ سال داریم میسپریم به تو.....

 

به امید سربلندی کشورمون.......

 



 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این روزا اینقدر فکرم درگیره...

این قدر با خیلی ها بحث میکنم...

این قدر تا ۳ شب بیرونم...

این قدر هیجان دارم که اصلا به تنها چیزی که نمیرسم روزمره های زندگیمه!!!!

من همچنان  ترجیح میدم چیزی نگم راجع به این اتفاقات...

 

اون روزی با مامانم تمام وسایلایی که از قبل داشتم رو دیدیم و یه سر و سامونی بهشون دادیم موقتا.... و همشون رو از اتاق من منتقل کردیم به سالن بالا.... از همه چیم عکس مینداختم که مامانم آخرش قاطی کرد و گفت عکس واسه چی میندازی از همه چی!!!!!!!

راستی من روتختیم رو هم خریدم.......... کلی هم خوشحالم و دوسش دارم...

یه عالمه هم عکس و اینا دارم که تو اون وبلاگ میزارم به زودی....

هیچ خبری از سرویس چینی مربوطه نشده هنوز و احتمالا هم نخواهد شد و بازم باید مصیبت بکشم براش....

در مورد خرید های عروسی هم که مامانم هر روز میگه پس اینا چرا هیچ کاری نمیکنن!!!! همه چی که نمیشه بمونه واسه ماه آخر..

منم چند بار به شازده کوچولو گفتم....که یه بارشو که به مامانش گفته بود ایشون گفته بودن ما برنامه ریزی خودمونو داریم و به وقتش...

منم دیگه اصلا اهمیت نمیدم.....

یه جورایی اصلا خوشحال نیستم... رابطمم با شازده کوچولو سرد شده از طرف من... انگار پشیمون شده باشم.... انگار دلم دیگه نخواد ادواج کنم...

این مسئله حسابی داره اذیتم میکنه...

هر چی هم سعی میکنم این فکرا رو از سرم بیرون کنم نمیشه... و فقط کافیه کوچکترین بهونه ای هم دستم بیاد... حالا میخواد بد از خواب بیدار شدن باشه یاخستگی شازده کوچولو باشه... یا دیدن یه زندگی که با عشق شروع شده و بعد عروسی همه چی عوض شده و دیگه از اون آقای عاشق خبری نیست....

من دلم راحتی میخواد.... دلم آرامش میخواد...

میشینم ۱ ساعت واسه خودم گریه میکنم و کلی احساس ندامت!!!! بعدم نا خود آگاه توی رابطم با شازده اثر میزاره و باهاش سرد میشم!!!!!

مثلا اگه بگم دلم میخواد تیر ماه که صیغمون تموم میشه دیگه صیغه نخونیم تا موقع عروسی و از هم دور باشیم فکر میکنید من زده به سرم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

پی نوشت: این روزا تنها چیزی که توی فکرمه و برام مهمه انتخاباته.... سعی میکنم همه وقتمو با این موضوع پر کنم که شازده خان ناراحت میشه و میگه به من توجه نمیکنی!!! آخه چرا درکم نمیکنه که من دارم سعی مکنم خودمو با چیزای دیگه مضغول کنم که شاید این فکرای منفی کمرنگ بشه تو ذهنم!!!!!!

 

پی نوشت: بچه ها تو رو خدا رای بدین.... این وضعیت  قابل تحمل نیست دیگه... 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
آی دارم میمیرم... تمام بدنم درد میکنه و حسابی کوفته شده!!!!!

بنده بسیار زحمت کشیدم و بعد از ۳ سال دوری از آب و کلا ۲ سال دوری از هر گونه ورزش سبک و سنگین امروز رفتم استخر...

البته بعد از یه دوره تصمیمات کبری که گرفتم و بعد از اینکه تونستم ساعت ۷ صبح از خواب دل انگیز دل بکنم...

از چند روز پیش که دختر خالم رو دیدم قرار گذاشتیم که بریم استخر و کلی از خودمون ایراد گرفتیم که بدنمون همینطوری خشک شده...

بعد قرار بود ۱ شنبه ای دختر خالم زنگ بزنه که بریم و زنگ نزد... منم از سر ذوق و شوقی که داشتم یه بار پیشو نگرفتم ببینم پس چی شد!!!!! تازه تو دلم کلی هم خوشحال بودم و میگفتم خوبه دیگه تقصیره اونه!!!!!

ولی دیروز زنگ زد و گفت اون روز کاری پیش اومده و از امروز شروع کنیم!!! منم تو رو در وایسی و یه خورده ته دلم هم رضایتی که داشتم قبول کردم و قرارشو گذاشتیم...

حالا هی تا آخرای شب چشمم به تلفن بود که الان زنگ میزنه و میگه کنسله!!!!!

واقعا بهتون حق میدم از داشتن همچین دوستی شرمتون بشه!!!!!!

ولی واقعیت اینه که من از ورزش اصلا بدم نمیاد و شنا و والیبال و تنیس رو هم یه دوره ای به صورت حرفه ای دنبال میکردم!!!!!

اما خوب ۳ سال پیش که استخر رفتم گوشم چنان دچار عفونت شد که ۱ ماه چرک خشک کن قوی میخوردم و در آخر هم دکترم تهدیدم کرد که اگه قصد داری کر بشی ادامه بده!!!!! همون شد که از آب و شنا و همه چی چشمم ترسید و الانم که رفتم همش نگرانه گوشمم....

شما راهی بلد نیستید آب توی گوش نره؟

در مورد ورزش و آیروبیک هم دی و بهمن ۸۶ بود که با جدیت میرفتم و کلی هم رژیم و اینا ... اما به خاطر نوع ورزش های نادرستی که میدادن آپاندیسم ملتهب شد و اسفند ماهش کارم به عمل و در آوردن آپاندیس کشید...

بعد اونم دیگه کلا ول کردم ورزشو...

...

خلاصه امروز صبح راه افتادم و از فرط خواب آلودگی بود یا ذوق زدگی نمیدونم که یه ایستگاه زود از اتوبوس پیاده شدم و کله ی صبحی یا مسیر زیادی رو سر بالایی رفتم که جونم داشت در میومد تقریبا!!!!

و بگم از استخر....

واییییییییییییییییییی اولش که رفیم و یه خورده تو کم عمق آب بازی کردیم...

بعد همچین بهمون برخورد که با خانومای مسنی که اومده بودن آب بازی و راه رفتن در آب باشیم...

رفتیم عمیق....

چشمتون روز بد نبینه یه دور که طول استخر رو کرال رفتم و برگشتم چنان عضلاتم گرفته بودددددد که همینطوری چارچنگولی مونده بودم وسط آب...

طوری که نجات غریق محترم گفت کوچولو شنا بلد نیستی برو کم عمق!!!!!

و این حسابی به من سنگین اومد که ۱ من کوچولوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲ خودت شنا بلد نیستی...

منم با سری به زیر افکنده و ناراحت و عصبانی گفتم بلدم و با یه خورده پادوچرخه که واقعا مایه ی ننگ جامعه ی شنا بود راضیش کردم...

بعد هم تصمیم گرفتم برم جکوزی... میون مادربزرگ های محترم... و همش روم اونوری بود که بهم گیر ندن بچه جون جکوزی مال بزرگتراست!!! دختر خالمم که ماشالااااا فکر کنم با ۲۵ سال سن هنوز ۴۰ کیلوئه وزنش اومده بود جکوزی!!!!!! که البته اونجا هم داشتیم خفه میشدیم و باز دراومدیم رفتیم تو آب........

اما این دفعه همچین یه خورده بهتر شده بودم...

اوهههه رفتیم عمیق و چند دور کرال و قورباغه دست و پا شکسته رفتم..دست و پا شکستم واسه این بود که از بس گردنم خشک بود و نمچرخید هوا بهم نمیرسید تو کرال و وسط راه کرالم قورباغه میشد!!!!!!

دیدم ای بابا این نجات غریقه همینطوری داره با ترس و لرز منو میپاد!!!!!

منم با اعتماد به نفس کامل!!!! از هنر شنای پروانه استفاده کردم که الحق با اینکه کمترین شنایی بود که  بلد بودم اما خیلی بهتر از بقیه ی شناها بلد بودم.... و در همینجا بود که خانوم نجات غریق که حسابی ارتباط عمیق روحی باهاش برقرار کرده بودم نگاهی از سر رضایت انداخت بهم و با لبخند دور شد و میدونم که تو دلش میگفت طفلک آب ندیده و گرنه شناگر ماهریه!!!!!

و بعد از اون بود که من با شنا آشتی کردم و کلی خوشم اومد از آب و میخوام دیگه هفته ای ۲ یا ۳ بارو برم بعد از این..... بگو ایشالا.....

اما هنوزم که هنوزه بدنم درد میکنه حسابییییییییییییییییییییییییی....

 

شازده کوچولو هم که حسابی مشغوله کاره و اینقده کارشو دوست داره که منو در این اندازه ها دوست نداشته!!!!!

بعدشم بچم اینقدر زرنگ و باهوشه که حسابی تو همین مدت کم تو چشم بوده و کلی تشویق و اینا داشته....

اما چه فایده من که این قدر این مدته بهش عادت کرده بودم الان دیگه تقریبا هیچیه هیچی باهاش نیستم و دلم همش تنگولیده میشه.....

اما چه کنیم مادر زندگی خرج داره...

یه عالمه دیگه هم حرف داشتم که دیگه یادم رفت...

راستی این جریان عقد ما هم منتفی شد تا همون دم دمای عروسی..... آخه من خیلی علاقه به عقد ندارم .. همین صیغه رو بیشتر میپسندم..

یعنی فکر میکنم عقد و عروسی همچین بینشون ۱-۲ هفته فاصله باشه خیلی بهتره...

آها بعدم اینکه من دیگه انگار یادم رفته ۴ ماه و ۲۷ روز دیگه که این بالا تیکر خورده عروسیه منه!!!!! همچین ریلکس شدم و دیگه هم پی هیچی رو نمیگیرم.... حالا شوما فکر نکنی تو این ۴ ماه و ۲۷ روز من ۱۶ روزش مکه هستم و این یعنی ۱ هفته از قبلش و تا یه هفته بعده اونم تو حس و حال اونجام و حسی از عروسی ندارم...

و اینکه یه ۳-۴ روزی هم میرم مشهد و شاید تازه کیش هم بریم!!!!!!!!

و ماه رمضون هم که من تقریبا تو حالت غش و ضعف به سر میبرم و اینا!!!!!

من به همه کارام میرسم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

دیگه جدا بقیه حرفا رو یادم نیست........خدا رحم کرد وگرنه یه یه ساعتی باید میخوندید به گمونم!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
چطوری و به چه زبونی از خدا تشکر کنم که حق مطلب ادا بشه نمیدونم!!!!!!!

شازده کوچولو از امروز رفت سر کار....

هر چند که کلا منو یادش رفته و اصلا حالی ازم نمیپرسه و منم اینجا دارم پر پر میزنم از دلتنگی ....

اما واقعا خوشحالم....

چون این آخریا دیگه حسابی کلافه شده بود... از بس که بچم کاریه و تحمل نداره خونه بشینه...

فعلا به شرکت خصوصی که کاملا با رشتش مرتبطه قراره بره...

هنوز هم بابام در پی کار دولتیه...

اما با این اوضاع بهم ریخته ی اقتصادی معلوم نیست که کی جور بشه همچین کاری....

حالا امروز کارمند کوچولوی من اولین روز کاریشه...

امیدوارم که موفق باشه و کاری باشه که با علاقه دنبالش کنه...

حالا اگه منم یادش رفت عیی نداره

دعا کنید با خبرای خوب بیاد خونه که حسابی منتظرشم....

 

...............................................

 

پی نوشت: من یه حرفی بگم..... سعی میکنم سیاسی نباشه اصلا ...

فقط هم نظر شخصیمه...

دوستای گلم.... اینکه هر کسی به کی رای میده کاملا شخصیه و نمیشه هم کسی رو متهم کرد برای نظرش....

بحث من اینه که چرا یه عده نمیخوان اصلا رای بدن!!!!!!!!

مگه با رای ندادن چیزی درست میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جالبه تا جایی که من میبینم بیشتر معترضین کسایی هستن که رای نمیدن و بعدش ایرادگیری میکنن...

خوب دوستان فکر نمیکنید میشه با رای دادن به کسی که حداقل... حتی کوچکترین معیارهاش با ما و خواسته هامون مطابقه بهتر از اینه که کسی رای بیاره که کلا مخالف عقایدمونه؟؟؟؟؟!!!!!!


یک سری تو دوره های قبلی سکوت کردن و نتیجش رو هم مطمئنن دیدن!!!!!!

بعضی هم مثل چند تا از آشناهای خودم دلشون رو به شناسنامه ی به اصطلاح پاک خوش کردن که سفیده .... به این دوستا و آشناهای عزیزم باید بگم کلیه شناسنامه ها حداکثر تا سال ۱۳۹۶ تعویض میشه و به شکل جدیدی در میاد....

و میمونن یه سری که فکر میکنن رای ما هیچ تاثیری نداره... و چیزی که باید اتفاق میفته....

خدایی نکرده  ما که نقش مداد رو ایفا نمیکنیم!!!!!!! مگه میشه وقتی یه عده ی زیادی چیزی رو بخوان اون اتفاق نیفته....

 

 

با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست....
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد؟؟
 
ما همه ابرانی هستیم و ابران رو دوست داریم......
ما به خیلج همیشگی فارس افتخار میکنیم....
ما به تمدن ۲۵۰۰ ساله  کشورمون می بالیم......
 
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت......
 
شرکت توی انتخابات یعنی تعیین  فردا برای ما و بچه هامون.....
مگه میشه بی تفاوت گذشت......
وقتی عضوی از یه خانواده ایم....
 
 
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من.....
.
.
.
من اگر برخيزم.....
تو اگر برخيزي.......
همه برمي خيزند.......
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه كسي برخيزد ؟؟!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه نهم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
 

                              بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید....

                                                   گل تاب فشار در و دیوار ندارد........

هر دفعه که میام مدینه....

با یه حسرت به خاک بقیع نگاه میکنم .....

دلم یه معجزه میخواد..... برای دیدنه قبر دختر پیامبر....

وقتی میرم مسجد شیعیان...... وای مسجد شیعیان.... همون مسجدی که هنوز آسمونش غم علی رو به دوش میکشه......

علی مگه چه غمی داشت با وجود زهرا........

هر چی غمه برای علی بعد از فاطمشه.....

و واقعا غمه عمیقیه که منم تابش رو ندارم....

فاطمه..... همسر علی..... دختر بهترین بنده ی خدا.....مادر حسن....مادر حسین....

مادر همه ی امت...

ببین چه غمیه نبودنت که بعد از ۱۴۰۰ سال هم داغه......

دلم بقیع میخواددد..... دلم میخواد ساعت ها به خاک بقیع نگاه کنم....

دلم میخواد مثل همیشه وقتی به هر طرف از خاک بقیع نگاه میکنم حست کنم....

یادته یه بار باهام قهر بودی....

یادته همونجا ... تو حرم امام رضا وقتی فهمیدم باهام قهری....

از امام رضا خواستم یا بمیرم یا باهام آشتی کنی.....

واقعا حاضر بودم بمیرم.....

الانم میگم اگه روزی خواستی روتو ازم برگردونی..... اگه دیگه نخواستی مادرم باشی....

از خدا میخوام همون لحظه لحظه ی مرگم باشه....

دلم خیلی بیشتر از اینا حضورتو میخوادد.....

خدایا علی چه صبری داشت....................

 

گفت زهرا یا علی هنگام ترک منزل است ....

گفت مولا زندگی بی تو برایم مشکل است ....

گفت زهرا غصه من درد مظلومی تو است .....

گفت مولا داغ تو ویرانی باغ دل است .....

گفت زهرا بعد من تاریک گردد محفلت .....

گفت مولا اشک زینب چلچراغ محفل است ......

گفت زهرا گریه کن بهرم که من مظلومه ام .....

گفت مولا چشم من دریا ولی بی ساحل است .....

گفت زهرا بعد من جان تو و جان حسین .....

گفت مولا لطف زینب حال او را شامل است .....

گفت زهرا از حسن از کوچه و سیلی مپرس ......

گفت مولا شرح آن پیدا ز چشم قاتل است .....

گفت زهرا کن حلالم یا علی من میروم ......

گفت مولا غربتم با رفتن تو کامل است.....

گفت زهرا آرزوی دیگرم جز مرگ نیست ......

گفت مولا بیشتر از تو دل من مایل است ...

گفت زهرا غم مخور مهدی بگیرد داد من ....

گفت مولا خرمن عمر مرا او حاصل است  ......

 

...............................................................

اون روزی که با شازده کوچولو رفته بودیم گیشا همش دنبال یه دستبند جیگولی سبز بودم.... اونم من که اصلااا به بدلیجات علاقه ندارم...

اما چیزی که دوست داشته باشم نیافتیدم...

دیروز که شازده اومد پیشم برام یهدونه دستبند خیلی خوشگل خریده بود و منم کلی ذوق کردم..... اما حتی فکرشم نمیکردم.... از همینجا بگم شازده جان متاسفام زنت خنگه!!!!!!!!

خلاصه فیلم دلشکسته رو آورده بود مامان اینا ندیده بودن ببینن که منم برای بار دوم دیدمش...

بعد رفتیم بیرون و قرار شد بریم برای تولد بابا کیک بخریم...

آخه شب قبلش شام بیرون داشتیم دیگه قرار شد کیک نگیریم ....

رفت کیک خرید و اومد که....

دیدم یه شکلات قلب خوشگل صورتی هم برای من جایزه خریده ....

کلی ذوئق کردم اما بازم!!!!!!!! تا اینکه خودش گفت ماهگردمون مبارک....

فک کن!!!!! با اینکه کاملا میدونشتم ۵ خرداده اما اصلا یادم نبود ماهگردمونه....

منم پریدم و بوسش کردممممممممممممممممممممم که اینقدر یادشه ماهگردامونو....

 

 

پی نوشت: دلم گرفته.....

 

 

عشق یعنی دل سپردن در الست              از می وصل الهی  مستِ مست

عشق  یعنی  ذکر ناموس  خدا                  یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق  یعنی  جلوه  صبر  خدا                   شرم ایوب نبی  از مرتضی

عشق بر دلداده  فرمان  می‌دهد                عاشق جان داده را جان می‌دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت         پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق  یعنی انقلاب فاطمه                       از کبودی  چشم تار فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه                  بیت الاحزان خراب فاطمه

 

.............

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۵ خرداد تولد بهترین بابای دنیاست... البته برای من....

میدونم که میدونی عاشقتم بابا...

میدونم که خیلی اذیتت میکنم ... اما اینو میدونی که طاقت ندارم سرت درد بگیره حتی.....

میدونی که اولین و مهمترین خواستم از خدا سلامتی و شادی تو و مامانه.....

میخوام دنیا نباشه بدونه شماها....

ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیریم......

قربونت برم که چقدر ذوق کردی از هدیت....

میدونی چقدر فکر کردیم که یه چیزی برات بگیریم که خوشحالت کنه...

اما حسابی خوشحال شدیاااااا...

خودمونیم اصلا توقعشو نداشتی...

اینم باید بگم که اگه مامان ساپورت نمی کرد که ما نمیتونستم برات لب تاپ بخریم.....

خوشحالم که دوسش داری و براش ذوق داری....

هر چقدر هم ما ورشکست بشیم ارزش داره دیدنه یه لحظه لبخندت.....

 

 

 

 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا..... مثل همیشه  به بزرگی و کرمت قسم سالهای سال سایه ی سلامت پدر و مادرم رو بالا سرمون نگهداری.....

به اون دو تا قسقلی ها رحم کن.....

من وجودشونو و سلامتیشونو به تو میسپارم و از تو میخوام........ هر چی بلا برای اونها هست من به جون میخرم....اونا سلامت باشن.......

                                               

                                                      آمین.... یا رب العالمین......

 

---------------------------------------------------

 

خبر خاصی نیست..... هیچ کار خاصی هم انجام ندادیم..

فقط دو دست لیوان کریستال برای چای دیده بودم که خیلی خوشگل بود...

دستی ۴۵۰۰۰ ... هی معطل کردم و نخریدم حالا هم تخمشو ملخ خورده و دیگه نیست... همش هم وعده ی دو هفته دیگه میدن همه!!!!! ببینم احیانا دو هفته دیگه خبریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی هست منتها ایتالیاییش که کدره و من خوشم نمیاد.... کاش دوباره اسلوانیشو بیارن....

یه سری هم کاسه ی انار خوری قبلنا خریده بودم اما ظرف بزرگش نبود...

چند روز پیش پیدا کردم و اونم خریدم...

عکس خریدهامم منتظرم سرویس چینیم که اومد همزمان باهم بزارم....

.....

کیبوردم خراب شده و همه چیو متصل مینویسه باید بشینم دوباره لغت به لغت جدا کنم.... فکر کنم داره به ملکوت اعلا میپیونده......

امروز با شازده رفته بودیم پاساژ نصر.... یه شال خریدم که اتفاقی سبزه....... چیز دیگه ای ندیدم که بخوام...

 پی نوشت: امروز داداشم داشت میگفت خوبه که فعلا تولدا تموم شد وگرنه به جرگه ی ورشکستگان میپیوستیدیم قطعا...

بهش گفتم اگه روز مادر و روز پدر رو حساب نکنیم که برای شما آره...

اما من و شازده کوچولو چیکار کنیم که تیر ماه هم تولد مامان و بابای شازده کوچولوئه..... وایییییییییییییی مادر جان......

یعنی به احتسابی۶تا کادوی دیگه به زودی در پیش داریم به امید خدا.....  والبته۱۲ ماه هم قسط داریم..... و یه دل خوش و خرم که عین خیالش نیست......

واییییییییییییییییییییییییییییی ۷ تا آخه شازده کوچولو هم مرده منه دیگه باید روز مرد برای اونم کادو بخرمممممممممممم...

الهی قربون مردم برم من....

 اما شاید باهم تبانی کردیم از کادوی مرد و زن امسال فاکتور بگیریم که وضعیت اقتصادی بسی فجیعه......

 

 

پی نوشت: دوست جونا جدی خیلی سخته تو نظر سنجی شرکت کردن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! آخه همش ۱۲ نفر شرکت کردن....

پی نوشت: این رژیم ۱۵ روزه خوب من یه سری چیزاشو اصلا نمیتونم بخورم... مثلا قهوه... که به معدم ابدا سازگار نیست...

باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت: دلم همش برای مکه میتپه میخوام یه روز شمار هم برای مکه بزارم.....

پی نوشت: یه عالمه دوست جدید و مهربون پیدا کردم.... یعنی راستش اونا لطف کردنو منو پیدا کردن..... خیلی خوشحالم از این بابت...

شیرین جان عزیزم ممنون از کامنتت.... حتماااااااا و حتما سعی میکنیم....

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
اینم از ماه سوم سال...

باورم نمیشه که ۳ماه از سال ۸۸ هم گذشت....

همه چی افتاده روی دور تند انگار...

برای ما هم که اینروزا حسابی همه چی قاطی شده بهم...

یه موقعیت خوب برای خونه پیش اومده برامون اما خوب هیچ اعتباری هم نیست

اداره ی بابای شازده کوچولو... بخش تعاونی مسکنش قراره یه سری واحد برای کارمنداش بسازه...

بابای شازده هم میخواد امتیازش رو به ما بده...

اما خوب واقعا نمیدونم چکار کنیم...

از طرفی این تعاونی ها کمی بدقول هستن اصولا...

از طرفی قیمتش خیلی مناسب میفته...

البته من نمیدونم که خونه های تعاونی هم مثل بقیه خونه ها مشتری داره یا مشتری اول و آخرش خود آدمه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
از طرفی هم همه ی مبلغش رو قبل عروسی توی ۳ تا قسط میگیرن...

که خوب این یه خورده سخت میکنه کارو...

خرجای عروسی هست...

پول رهن خونه هست...

خلاصه الان و تو این موقعیت کلی خرج داریم...

اما شازده کوچولو میگه این موقعیت خیلی خاصه و اگه از دستش بدیم معلوم نیست چند سال دیگه میتونیم خونه بخریم...

البته خونش جایی نیست که ما بخوایم خودمون توش زندگی کنیم...

اما میتونیم بفروشیمش و با پولی که روش میزاریم بالاتر خونه بخریم...

البته اینا همش کلی اگه و اما داره....

اگه اینکارو بکنیم تقریبا اول زندگیمون میشه خیلی پایین....ماشین رو هم باید بفروشیم...

اماخوب آیندش خوبه..

و این که خونه خریدن خیل مهم تره از بقیه چیزا....

فقط دوست ندارم شازده کوچولو بیشتر از حد توانش به خودش فشار بیاره....

 

برامون خیلی دعا کنید.......

 

پی نوشت: اگه در مورد این تعاونی ها ی ادارات دولتی میدونید ممنون میشم کمکم کنید...

پی نوشت: کسی میدونه قیمت این خونه ها با بقیه خونه ها یکسانه و خرید و فروشش خوبه؟؟؟ یا اینکه خیلی پایینتر از باقی خونه هاست؟؟؟؟؟؟ چون اگه با بقیه یکسان باشه میشه ۲ برابر پولی که میزاریم...

پی نوشت: خدایاااااااااااااااا من از تو بهترین ها رو خواستم همیشه ... هم برای خودم و هم برای دیگران....

چون به قادر بودنت ایمان کامل دارم...

خدایا بهترین ها رو برامون رقم بزن.......

 

پی نوشت: یه نظر سنجی انتخاباتی گذاشتم... دلم میخواد ببینم دوستام که به وبلاگم میان نظرشون چیه.... ممنون میشم شرکت کنید...

بازم میگم هیچ هدف خاصی ندارم... وبلاگم هم اونقدری بازدید کننده نداره که بخوام نتیجه ای بگیرم... فقط دلم میخواد بدونم دوستام چطور فکرمیکنن....

 فقط نمیدونم چرا نظر سنجیه رفته پایینه صفحه!!!!!!!!!

پی نوشت: راستی من رفتم چمدونمو رنگشو عوض کردم...اون روز که رفتیم خریمیهرنگ آبی خیلی خوشرنگ داشتکه اون سایز که ما میخواستیم نداشت...

اونروزی که رفته بودیم از اون آورده بود و منم بدون هچ مشکلی همونو برداشتم...

خلاصه که رفتم قرمزه رو گرفتم منتها قرمزش یه کم آبیه....!!!!!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin