تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
بی خوابی زده به سرم اساسی...

نگران شازده کوچولو هستم اما نمیشه که بهش بزنگم آخه یه کوچولو ساعت ۲۰/۳ دیقه نیمه شب دیر وقته گویا...

یه کم حال ندار بود عشقم... کاش الان خوب شده باشه و راحت خوابیده باشه...

من نمیدونم چرا انقدر پر از تنش و اضطرابم همش توی دوران شیک!!!!! نامزدی..

خدایی اصلا این دورانو دوست ندارم... ( البته چون گفتم خدایی باید بگم بعضی وقتاشو خیلی دوست دارم)

من نمیدونم چرا تو انتخاب همه چی این قدر سخت میگیرم..

الکی الکی هم خودم اذیت میشم و هم شازده کوچولو رو حسابی حرص میدم...

آخرش پیر میشم خیلی زودتر از اونچه که باید...

اونم سر چه چیزای مهمی!!!!!

مثلا دیروز رفتیم برای خرید چمدون عروسی....

چمدون شازده کوچولو رو پارسال من از مکه خریده بودم..

 

 

خلاصه دیروز رفتیم منوچهری...

و بعد از تقریبا دیدن ۶۰ تا مغازه و در آوردن ۱۰ تا شاخ گنده رو سرمون!!!!!! چمدون منم خریداری شد...

یعنی من نمیدونم چرا اینجا اینجوریه!!!!

باورم نمیشد ۶۰ تا مغازه ای که رفتیم توش همشون بدون استثنا میگفتن این چمدونی که ما داریم خوبه و مال بقیه بده و افتضاحه!!!!!! بعدم تازه اگه مغازه ی بغلی عین همون چمدونم داشت میگفت نه چمدون اونا اصل نیست تقلبیه و ازشون نخرید!!!!!

فک کن!!!!!!

با اینکه همه گفته بودن که این مدلای برزنتی خوبه و از اون مدلای سفت نخرید اما من چون علاقه داشتم و تنها مارکی هم بود که حداقل روش حک شده بود ساخت ایتالیا از همونا خریدم...

 

 

 

 

فقط من مشکیشو گرفتم و الان همش دلم مونده پیش قرمز...

البته آقاهه گفت هیچ ایراد نداره که بخواید عوضش کنید اما من بازم نمیتونم تصمیم بگیرم...

شازده کوچولو هم همش دعوام میکنه و من یه عالمهههه غصه میخورم...

حالا به نظر شماها مشکی خوبه یا برم قرمز بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قرمز فانتزی تره صد البته اما مشکی میشه گفت که سنگین تره از جهاتی...

تازه آقاهه کلی ژانگولر بازی روش اجرا کرد و از سقف پرتش کرد پایین و با شازده کوچولو دو تایی رفتن روش واستادن و کلی عملیات باحال...

شازده خان هم میخواست تو خونه همون عملیات رو روی چمدون نازنین من اجرا کنه  بقیه ببینن که من نذاشتم.....

فقط موفق شد ببره بالا و بکوبتش رو زمین!!!!

قیمتشم میگفت ۱۴۰ که ما خریدیم ۱۲۰

البته یه کاور هم برای روش گرفتیم که اونم ۶۰۰۰ خریدیم...

از اولم با شازده قرار گذاشتیم بیشتر از ۱۴۰-۵۰ اصلا برای چمدون هزینه نکنم... تو این وضعیت پر خرجی دم عروسی...

خوشحالم که این خریدمون طبق همون هزینه ای که گذاشته بودیم انجام شد....

 

دیروز حسابی بیرون بودیمااااا

صبحش شازده کوچولو اومد دنبالمون رفتیم شوش....

من نمیدونستم شوش فقط شامل طرح زوج و فرد میشه!!!!!! کلی ذوق کردیم که تونستیم با ماشین بریم تا خوده شوش... هر دفعه با مترو میرفتیم من کلی حالم بد میشد....

یه عالمه هم اونجا خرید کردم و از همینجا به همه اونایی که در پی جهیزیه هستن بگم اینجانب طی تحقیقاتی که به عمل آوردم و به جرات میگم....

به هیچ وجه برای خرید نرید بازار که از همه جا همه چی رو گرون تر میدن!!!!!!! ....... بیببببببببببببببببببببببب......

مثلا همون قندون کریستالی که من گرفتم و عکسشو گذاشتم تو اون وبلاگ من بازار خریدم ۲۵۰۰۰...

همون رو توی مفید ودولت قیمت کردم ۲۳۰۰۰

و توی شوش هم ۲۲۰۰۰

میدونم که ۲-۳ هزار کسی رو نمیکشه اما خیلی زور داره که توی بازار همه چی گرونتره.....

شوش قیمتاش بهتر از جاهای دیگه بو و تنوعش هم خیلی خیلی بیشتر....

خرید هامم یه سری ظروف پیور جدید بود که شکل و شمایل قو داشتن... (عکس و قیمتشو به زودی توی وبلاگ جهیزیه میزارم)

یه سری آبکش برنج و...

و بلاخره بعد از چندین ماه گشتن و سرویس چنی دیدن رفتم همونی رو که توی شوش دیذه بودم بخرم که از شانس تموم شده بود و بیعانه دادیم برامون بیاره ...

تو رو خدا دعا کنید دوباره بیاره ازش...

و گرنه شازده کوچولو باز کلی دعوام میکنه که از بس سخت میگیری حقته....

این سرویس چینی رو من تقریبا ۴-۵ بار رفتم دیدم هیچ مشکلی هم نداشت جز اینکه گرد نبود... و من دلم میخواست سرویس چینیم گرد باشه که از بس مدلای گرد ها زشت بود آخرشم چهار گوش خریدم اما این چهار گوشم نیست یه جوریه در اصل!!!! یعنی قالباش کج و کولست...

عکس و جزئیاتشم ایشالا وقتی به دستم رسید اونور میزارم...

بعدشم رفتیم میدون  اینو گوسفند میبینید دیگه؟؟؟؟!!!!!

یه عالمه کباب و بال و ... خوردیم و اومدیم خونه...

 

بعدشم که شازده خان منو تهدید فرمودن که تا ساعت ۵ اگه بیای که میریم برای خرید چمدون و اگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! نگفتی چی میشه بدجنس خان

بعدشم که گفتم دیگه....

 

پی نوشت: من تمام کامن های پست قبل رو جواب دادم...

پی نوشت: من هنوزم خوابم نمیاد.. حالا صبح شازده خان پامیشه و کلی غر میزنه سرم که شب نخوابیدی و الان نمیتونی از جات بلند شی...

پی نوشت: الهی بمیرم عشقم ملیض بود نفهمیدم خوب شد یا نه... پیشمم نیست ازش پرستاری کنم تا خوب شه...

پی نوشت: خدا شاهده شما ها هم شاهد باشید من دارم با تمام قوا مقاومت میکنم که نیام اینجا و از سیا*ست بگم....

اگه بزارن دیگه... (مثل یه بنده خدایی بود که دیشب داشت تو ۲۰:۳۰ تهدید میکرد!!!!!!!!!!!!)

پی نوشت: عاشقتم خودتم خوب میدونی... کاش بتونم دیگه اذیتت نکنم...

پی نوشت: خودمم ربط تیتر رو با متن نفهمیدم...

پی نوشت: موندم با این شکلکا و یادم رفت چی میخواستم بگم.....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
عزیزم ممنونم که به من و سلیقه و علاقم احترام میزاری و برات مهمم....

کاش بتونم بیشتر درکت کنم...

کاش بشه که بیشتر قدرتو بدونم...

بعضی وقتا فکر میکنم آخه چرا این همه عاشقی...

یه دنیا از داشتنت خوشحالم...

این کارایی که تو به خاطر عشقمون میکنی...فکر نمیکنم هیچ کسی دیگه حاضر میشد برام انجام بده....

...............

 

ما آتلیمون رو رزرو کردیمممممممممممممم...

من هی سعی کردم که تو ظاهر بگم دیگه اونجا نریم و چه خبره و گرونه و .... ( البته خداییش تو دلم هم اعتقاد داشتیم به اینکه خیلی گرونه)

اما خدا رو شکر شازده کوچولو خوب منو میشناسه....  و از میزان علاقم به عکسی جات با اطلاعه...

ما از بله برونمون رفتیم آتلیه... فک کن...

همه مخالف بودن..

هم خانواده ی من و هم شازده و هم حتی خوش...

اما من گفتم باید بریم عکس بگیریم...

حالا همه میگن خوبه رفتین...

دیگه دیروز با مامان شازده کوچولو رفتیم که قرارداد بنویسیم و من باب احترام نظرشونو هم بدونیم...

خدا رو شکر که مادر شوهر منم خیلی خیلی فهیم هستن....

و گفت مهم اینه که شما پسندیدین... و همه ی این برنامه ها به خاطر اینه که از بهترین روز زندگیتون بهترین خاطره رو داشته باشین...پس کاری رو بکنید که به میلتونه و خوشحالتون میکنه...

خلاصه که اینم از آتلیمون.....

حالا قرار شد برای کلیپ فکر کنیم ببینیم چی دوست داریم...

هم مدلینگ میتونیم بسازیم...

هم کارای آشنایی..

یه مدل بود طنز بود..

از این مدلای قدیمی...

خیلی بامزه بود

داماده از این سیبیلای باحاللللل کلی داش مشتی....اما دختره رو میبینه و عاشقش میشه....

خلاصه داماده میفتاد دنبال عروس .....

داداشای عروس میفتادن دنبالش و دیگه بعله...

 

خوبیش اینه که خانومه خیلی خودش ذوق و شوق داره برای کارش... منم که عشق این چیزام...

هورااااااااااااااااااااااااااااااااا.................

اما خانومه حجت رو بر ما تموم کرد و کلی از الان دستورات صادر کرد... به شازده خان که گفت ما راس ۱۰ صبح با تو قرار میزاریم...

حالا اگه میخوای بری آرایشگاه یا هر جا ۷-۸ برو...

بعدم گفت هر نیم ساعتی که از برناممون عقب بیفتیم از اونور ۱ ساعت دیر میرسیم به مراسم... به خصوص که مراسم ما هم ۵شنبه هست و هم شب عید....

کلی باهاش چونه زدم و آلبوم ژورنال ۴۰*۴۰ رو که میگفت برگی ۱۳۰ تومن.... با دو تا ژورنال کوچیک برا پدر و مادر ها.... رسوندم به برگی ۱۰۰....

کلیپ ها هم با پروجکشن میشد ۷۰۰ که برای ما ۵۰۰ نوشت...

آها این برای عکاسی ۷۰ ویزیت میگیره اما من گفتم پاتختی هم میام و چند تا عکس میگیرم و ویزیتم نمیدم...

اما  با همه این حرفا بازم ۱ میلیونی بالاتر از همه جا میشه....

 

 

.............

قرار شد برنامه ی عقدمون کمی جلو بیفته و دوباره صیغه نشیم...

ما ۲۵ تیر صیغمون تموم میشه...

واسه همین قرار شد عقدمون تولد امام عل ( ۱۵ تیر) باشه...

فقط چون من دارم به تبع!!!؟؟؟؟ بابام میرم مکه  یه خورده میترسم... آخه حتما باید تحت تکفل باشی...

البته مرحله ی چک کردن شناسنامه ها رو گدروندیم و مدارکمون رو هم دادیم...

 تو اون ۲ باری که ما رفتیم هم دیگه بعد از واریز پولا کسی ازمون شناسنامه نخواست و همه کارا با پاسپورت انجام شد...

دعا کنید این دفعه هم همینطوری باشه...

راستی دوست جونا کسی محضر خوب و خوشگل سراغ داره ممنون میشم آدرسشو بهم بده...

بعدش.. قیمت محضر ها باهم فرق داره؟

بعدش اصولا چنده محضر؟؟؟؟؟؟؟

.............

دیشب یه سر رفتیم جمهوری با مامان و بابای شازده کوچولو ... اونجا بودیم گفتیم بریم چند تا مزون هم ببینیم..

یه مدل پیراهن گذاشته بود که دامنش خیلی خوشگل بود و من نمونش رو ندیده بودم.... میگفت خزید میشه ۶۵۰ البته بازم گفت بستگی به بالاتنش داره... حالا که همچنان میگردیم... اما اگه مزون خوبی میشناسید بازم ممنون میشم که آدرسشو برام بزارید....

 

....................

پی نوشت: عزیزم هیچ وقت یادم نمیره که همه تلاشتو میکنی که همه چی بشه همونی که من دلم میخواد....

مطمئن باش منم سعی میکنم بیشتر مراعات کنم...( من واقعا سعی میکنم که اگه هم یه چیزی خوشم میاد بهش نگم اما خودش زودی میفهمه خوب...)

پی نوشت: هلیااااااااااااااااااااا از دیروز منو وسوسه کردی برای مش و رنگ... همش تو فکرشم...

آخه من فکر میکردم که یه خورده آدم دخترونه تر باشه توی عروسی بهتره.... اما حالا از دیروز هی دارم با خودم کلنجار میرم....

پی نوشت: دردونه جون منم همراه میشم با این رژیمتون ... باشد که نتیچه بگیریم....

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

 

 

اللّهُمَّ بِحَقِّ هذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ کُلِّ مُؤْمِن مَدَحْتَهُ فِيهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَيْهِمْ فَلاَ أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ...

خدایا... به حق همین کلام آسمانی.... حتی لحظه ای ما رو به حال خودمون رها مکن....

خدایا....به همین زیباترین هدیه ی آسمانی... زندگی و خوشبختیمون رو پایدار و محکم قرار بده...

الهی... به همین کلام تابنده ی حق... سعادت و سلامت و وفاداری رو توی زندگی ما و همه ی بنده هات تابنده تر کن....

.......

 

اولین هر کاری با نام خداست... و اولین خرید عروسیمون کلام خدا....

ممنون که این هدیه رو به ما بخشیدی...

بهترین خریدمون بوده و خواهد بود...

اگه برکت و گشایشی توی زندگیمون باشه از برکت همین کتابه...

مثل همیشه زبان ما قاصره از شکر گذاری که سزاوار نعمتهای تو باشه...

و لطف و کرم تو بینهایت و خارج از تصور کم من...

خدایا... شکرت... از همون اول و تا همیشه... خودمون و زندگیمون رو به تو میسپاریم.....

 

.........

 

کادو برای تولد مامان آبنما خریدیم اما واقعا ورشکست شدیم........ 

قیمتش هم ۲۱۴ هزار میگفت که ما خریدیم ۱۸۵....

فدای یه تاره موش....

از اینکه خیلی دوسش داره و از داشتنش خوشحاله لذت میبرم.... مدونم این هدیه ها حتی نمیتونه ذره ای از زحماتش رو جبران کنه ...

کیک هم براش رفتیم بی بی خریدیم...

الهی قربونش برم که این همه ذوق کرده بود...

بابا هم که سنگ تموم گذاشت و یه اتوی مو از این جدیدای براون براش خرید و یه سکه ی یک...

تازه ناهار هم همه مون رو دعوت کرد شاندیز...

تازه عصرشم آقاو بانو تشریف برده بودن گردش و ادامه تولد بازی....

......

حالا تازه تولد بابام هم خرداد ماهه... پیشنهاد کادو جات به شدت پذیرفته میشه...

البته بازم یه چیزی توی ذهنم هست...

بابا از این دستگاه هایی که واکس میزنن خودشون خیلی خوشش میاد ...

اما من اطلاعات ندارم راجع بهشون...

قیمتشون چنده... اصلا کجاها میفروشن اینا رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

تازه تیر ماه هم تولد مامان و بابای شازده کوچولوئه....

 

 

امروز رفتیم نمایشگاه کتاب...

قرآن عروسیمون رو خریدیم... ( اینکه سفید نیست ایراد نداره که؟؟؟؟؟؟ من طوسی نقره ای خریدم که به آینه شمعدونمم ست باشه...) البته درسته که هنوز نخریدم آینه شمعدون اما خوب مطمئنن من که طلایی نمیخرم و نقره ای میخرم دیگه... مگه نه؟؟؟؟!!!!!!!

یکی هم دیکشنری گرفتم...

و کتاب فاطمه فاطمه است ( دکتر شریعتی)

سمت رمان ها هم نمیرفتم که وسوسه نشم بخرم...

همینطور بخش کودکککککککککک

یه فرفره های خیلی خوشگلی هم بود که اصلا و اصلا شازده دوسم نداشت و برام نخرید و منم دلم خیلی خیلی شکست.....

سمت کتاب ها و دیوان های شعرم رفتم اما چیزی ندیدم که خودم نداشته باشم...

کتاب های آشپزی رو هم که پارسال به حد کافی خریدم...

هم کتاب ساناز و سانیا و هم کلی میوه آرایی و یه هفت هشت تا کتاب مختلف...

امسال هم پانیذ خیلی بود در بخش آشپزی...

دیگه همینا دیگه...

بعدم اومدیم خونه و دیدم داداشم هم ماشینشو تحویل گرفته و کلی ذوق داره یاد جوونیای خودمون افتادم!!!!

الانم مثل همون اول ماشین خریدن ما رفته کلی زلم زیمبو!!!!؟؟؟؟ ازش آویزون کنه!!!!!!

آهان امروز صبح رفتیم همون آتلیه هه که من دوسش دارم.......

دگه قرا شد کل بخش فیلمبرداری و ۲ تا کلیپ و پروجکشن سر مراسم... همه باهم ۱ میلیون و ۷۰۰...

برای عکس هم که قراره بعدا تصمم بگیریم... اما همون ۳ تومن میشه آخرش ..

هر چند شازده میگه محاله ما کمتر از ۵/۳ پول عکسمون بشه....

البته هنوز پیش قرار داد نوشتیم..

بازم دلم شک داره...

خیلی گرونه آخه......

خداا یا این عشق فیلم و عکس رو از کله ی من بیرون کن یا این خانمه رو راضی کن دوسمون داشته باشه و خیلی باهامون راه بیاد.... ( آمین گویان ...... بلندآمین بگو...)

برامون دعا کنید...

پی نوشت:  به خدا من بی معرفت نیستم....... اما واقعا این مدت نمیرسیدم بیام بهتون سر بزنم...

پی نوشت: من اونایی که برام ایمیل گذاشته بودن براشون ایمیل زدم آدرس اون وبلاگ رو.... رسید به دستتون؟؟؟؟؟

شیدا جان خانومی ببخش دیر شد....

 پی نوشت: حسابی فعال شدم.... میگن سحر خز باش تا کامروا باشی همینه... جواب کامنتا رو دادم!!!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
روزامون همینطوری داره میگذره و فقط میمونیم با ناباوری های باقیمونده....

من متولد سال گاو هستم...

و وقتی دیدم امسال سال گاوه ...

قطعا من که ۱۲ سالم نیست!!!!!!!!!! هست ؟؟؟؟؟؟

آخه هر ۱۲ سال یه بار سال ها تکراری میشن...

میترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم هیچ فرصتی ندارم...

چرا همش تو بی خبری زندگی میکنم....

کاش آخرش وقتی نگاه میکنم به ۱۲ سال های گذشته حداقل... هیچیه هیچی نیست... یه لبخند بیاد گوشه ی لبم...

.....

 

هیچ خبر خاصی نیست..

کلا همه چی متوقف شده فعلا..

نه ما میریم برای خریدامون ...

و اونها هم که کلا صبرشون زیاده... تو این مسائل...

یعنی از نظرشون الان هنوز خیلی زوده بخوای به این چیزا فکر کنی...

حالا کو تا ۱-۲ هفته به عروسی.....

اینا هیچ مشکلی نداره ها...

مشکل سیستم منه که دلم میخواد کارام همیشه زود تموم شه و آرامش داشته باشم...

اما هر کسی سیستمی داره....

مگه اونا با کارای ما کاری دارن که ما کاری داشته باشیم...

شازده کوچولو هم که این روزا خیلی درگیر کاره ... فقط دعا کنید برامون...

................

نمایشگاه کتاب....

خیلی دوست دارم برم...

هر دفعه هم میرم یه عالمه کتاب میخرم میام...

دوست دارم این دفعه قرآن عروسیمون رو بخرم...

اگه باشه...

اگه نه هم که نمایشگاه قرآن در پیشه....

.......

 

چند وقته واقعا نمیام سر کامپیوتر...

یه جورایی حالم خوش نیست...

ظاهرا هیچ مشکلی هم وجود نداره...

پس لابد من مشکل دارم...

......

 

۱۷ ام تولد مامانمه....

هیچی به ذهنم نمیاد که براش بخریم...

شما چیزی پیشنهاد ندارید؟

چند وقت پیشا یه آب نما دیدیم خیلی خوشش اومد...

کلا میگه دوست دارم آبنما بهم آرامش میده...

حدود ۱۴۰ بود قیمتش..

حالا گفتم اگه بشه من و شازده و داداشم باهم همونو براش بخریم...

خوبه یا تکی بخریم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟

 

....

برای آرایشگاه راستش هر چی فکر میکنم میبینم ۱ ملیون خیلی زیاده دلم نمیاد!!!!!!!

آرایشگاه غیر معروف هم نمیتونم برم یعنی اعتماد نمیکنم..

میمونه آرایشگاه نامزدیم

که هم کارش فوق العادست و هم اخلاقش رو دوست دارم...قیمتشم خیلی خوبه حدود ۵۵۰....

تنها مشکلم اینه که نکنه تکراری بشم...

شما بودید چیکار میکردید؟

 

دیگه همینا دیگه....

زودی به همتون سر میزنم قول میدم....

فقط یه کمی فرصت میخوام خودمو رفرش کنم...

 

پی نوشت: ممکنه اون پاراگراف اول از اثرات دیدن فیلم محیا باشه....!!!!!

پی نوشت: الان قراره شازده وچولو و مامان و باباش بیان شام بریم بیرون...

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام ..

بلاخره من و شازده کوچولو بعد از ۳ سال انتظار باهم دیگه رفتیم عروسی...

وای یادش به خیر چند تا عروسی حسرت همچین روزی رو داشتیم... که باهم باشیم..

وحالا برامون امکان پذیر شد...

بعضی وقتا انقدر دچار روزمرگی ها میشیم که یادمون میره چه آرزوهایی داشتیم...

آرزوهایی که حتی تحققشون رو توی رویا هم نمیدیدیم...

بهترین بخششم این بود که عروسی مختلط بود و ما همش پیش هم بودیم...

ولی دور بودااااااا.....

یعنی دقیقا رو نقشه نبود....

اون پونز بالای نقشه که هست... یه خورده از اون بالاتر میشد....

خدایی اگه فکر میکردیم همچین جایی باشه نمیرفتیم اصلا...

توی آدرس زده بود تهرانپارس من گفتم وای چقدر دوررررررررررر...

اما تا تهرانپارسش خیلی خوب بود...

بعدش رفتیم یه جا رسیدیم به جاده خاکی.......

واقعا وحشتناک بود....

خلاصه رفتم رسیدیم...

...

راستی من تازه فهمیدم بعضیا که این قدر لاغرن دلیلش چیه...

ماشالااااا این فامیل از ساعت ۶ شروع کردن به رقصیدن و حتی ۱ لحظه هم نشستن.. تا ۳۰/۱۱ شب... تازه ما اومدیم اونا قرار بود برن خونه ی عروس بازم ادامه بدن به رقصیدن...

اون وقت ما نشسته بودیم و هی میخوردیم و تازه ایرادم میگرفتیم ازشون!!!!!!!

خلاصه که اگه از چاقی بمیرم هم حقمه از بس تحرک دارم....

عروس دامادم که یه عالمه با تاخیر اومدن به خاطر تگرگی که بارید برنامه ی باغ رفتنشون کل تغییر کرده بود...

وااااااااااااااااای!!!!!!!!

لباس عروس شاهکاری بود برا خودش..

واقعا عجیب بود

لباس عروس کوتاه!!!!!

بعد ساده ی ساده

یعنی خدایی من یاده این لباس عروسایی که برای بچه ها میدوزن افتادم!!!!!!

موهاشم که تیفوسی دو سانتی!!!! بود

تاج هم نداشت یه نگین دور سرش پیچیده بود ...

کلا آدمه خاص و متفاوتی هست این دختر اما تا این حدش رو فکر نمیکردم!!!!

خلاصه از ثانیه ای که اومدن رقصیدن تا آخر شب...

وای یه گروه موزیکی هم آورده بودن که ما فقط داشتیم میخندیدیم از دستشون

یعنی اینقدر جواد بودن که دیدنی بود

شازده هم گیر داده بود بهشون و ما میخندیدیم از حرفاش..

سر شام هم که چشمتون روز بد نبینه...

از بس دیر شام دادن و مردم هم همه رقصیده بودن و حسابی گشنه بودن

یه جنگ و دعوای حسابی بوداااا

یعنی شازده یه تکه مرغ برداشت رو هوا قاپیدن ازش

کلی خنده دار بود

و البته ما هم گشنه و تشنه اومدیم خونه...( البته نه به این شدت)..

راه برگشت هم که واقعا ترسناک بود

یه جاده تاریک و خوف ناک....

که هیچ پرنده ای هم توش پر نمیزد...یعنی واقعا هممون گرخیده بودیم...

فکر کن قرار بود شازده نیاد و ما ۴ تا دختر پاشیم خودمون بریم!!!!!!!!

دیگه اینکه حدود ۱۵/۱ بود که رسیدم خونه و تقریبا مردم از خستگی....

جمعه صبح هم که تا ساعت ۱۲ خواب بودم

بعدش دوباره بعد ناهار از ساعت ۲ خوابیدم تا ۶...

شازده هم دست کمی از من نداشت...

عصری هم با مامان و شازده کوچولو رفتیم مفید و یه سری صافی خریدم...

بعدم که قسمت آخر یوزارسیف!!!!!!!! واقعا سریال مهیجی بود.... اولین سریال تاریخی بود که اصلا نمیشد حدس زد آخرش چی میشه!!!!!
دیشب هم یه سری با شازده چت کردیم که به بحث کشید و دلخوری پیش اومد که تا امروز ظهر هم ادامه داشت...

اما بعدش دیگه عشقولانه شدیممممممم شدید...

عصری هم رفتیم گشتیدن که باز یه دیس خریدم...

که اون ور هست عکسش...

 

پی نوشت: یه جورایی دارم با پرشین بلاگ بیشتر رفیق میشم...

آدم احساس امنیت بیشتری داره انگار ...

پی نوشت: تو رو خدا برای کار شازده کوچولو دعا کنید...خیلی جاها قول دادن اما فعلا که فقط در حد حرف و مصاحبه...

پی نوشت: دوست جونای خاموش من ممنون که بهم سر میزنید... منم دلم میخواد وبلاگ های قشنگتون رو بخونم...

پی نوشت: اختلاف فرهنگی واقعا بده .... یعنی به نظرم بدترین مشکلی که دو نفر باهم میتونن داشته باشن تفاوت فرهنگ و تربیتشونه...

پی نوشت: دوستایی که آدرس ایمیل گذاشتن من که نتونستم با این آدرسا براتون ایمیلی بفرستم... یه بار چک کنید ببینید همینه آدرستون.....

پی نوت: آی میچسبه شب تا صبح بشینی با عشقت چت کنی.... کلی دلم تنگ شده بود برای چت با شازده کوچولو.....

پی نوشت: ای خدااااااااااااااااااااا ببین به خاطر حرفای نیم وجب آدم که اول و آخر دروغگوهاست چی باید بکشیم... این عربستان چرا این همه داره ادا در میاره...

فعلا که به زنای زیر ۴۵ سال ایرانی ویزا نمیده!!!!!!!!!! خودت ما رو نجات بده...

خدایا یه وقت دعوتت رو پس نگیریاااا ... دلم خیلی میشکنه ها.....

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
بازم دچار اون حالت شدم که نوشتنم نمیاد...

نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار اینجوری میشم...

یعنی حتی دلم نمیخواد کامپیوتر رو روشن کنم...

من رفتم بازار اونم دو روز پشت سر هم...

اما میرم و میام مثلا فقط یه ظرف میخرم!!!!!!!

همش شک میفته به دلم که نکنه الان اینو بخرم بهتر و خوشگلترش بیاد بعد دیگه اینو دوست نداشته باشم...

فکر کنم ۲-۳ روز مونده به عروسی باید برم برای خرید جهاز و ....

یه آینه شمعدون نقره دیدم که خیلی به دلم نشست...

ساده و شیک...

تمام نقره بود و سفید ( من سیاه قلم دوست ندارم)

همه چیش خوشگل بود و به دلم نشست...

قیمتشم در میومد ۱ میلیون و ۶۰۰ حدودا....

سرویس ها هم چیزی که یه کوچولو به چشم بیاد و قشنگ باشه میرفت بالای ۶ ملیون....

 

 

 

برای ۵ شنبه عروسی دوستم دعوت شدیم...

پشت کارت نوشته آقای.... و بانو!!!!!!!!!

شازده ۵ شنبه شب ها میره سالن حالا ببینم میشه بپیچونه یا نه....

دیگه اینکه قرار شد مقادیر زیادی از خرید های عروسی رو بزارم برا مکه...

هم تنوع بیشتره و هم قیمتاش مناسبتر..

مثلا مک و لانکوم اونجا نمایندگی دارن هر کدوم قد یه فروشگاه هایلند... هم اصل هست هم اینم که تنوعش از اینجا خیلی بیشتره...

یا لباس خوابای خیلی شیک و معروفی اونجا نمایندگی دارن...

خریدایی که اینجا میکنیم حلقه و سرویس و آینه شمعدونه...

با لباس عروس احتمالا...

 

پی نوشت: موهام به شدت میریزه.... دارویی یا راهی دارین که تقویت کنم موهامو؟

پی نوشت: کسی از بای لاین چیزی شنیده؟؟؟؟ اگه اطلاعی دارین ممنون میشم راهنماییم کنید...

پی نوشت: کسی آرایشگاهی به اسم بیوتی سالن میشناسه؟ طرفای ونک باید باشه حدودا....

پی نوشت: دیروز با شازده و مامانش رفتیم میلاد نور یه مانتوی خوشگل و خنک تابستونی خریدم بلاخره...

پی نوشت: من یه وبلاگ دارم که جهازمو مینوسم توش اگه کسی به دردش میخوره بگه آدرسشو بدم بهش...

هر چی میخرم با قیمت و تا جایی که مقدور باشه با عکس.... فقط خواهشا کسی حمل بر چیزای دیگه نکنه!!!!!!

پی نوشت: بعضی وقتا که کم میارم فکر میکنم نکنه انتخابم اشتباه بوده.... من که میتونستم بهترین موقعیت رو داشته باشم پس چرا.... اما بعد که آروم میشم میبینم نمیتونستم به جز شازده عاشق کسی باشم...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام و صد تا سلام به مهربانو و همه دوستان

اول بگم که دوست دارم نه نه باز اشتباه شد عاشقتم فراوون

مهربانو رفته بازار در نبودش من اومدم دیگه

جاتون خالی صبح رفتیم نمایشگاه نفت و گاز و بترو شیمی خوب بود آدم خارجی خیلی بود

این غرفه هم که آشنا بودن چینی بودن

داداشم گیر داده بود بره سواا کنه جومونگ آخرش چی می شه از اینا

همشون وحشتناک انگلیسی صحبت می کردن

منم می فهمیدم اما دیالوگم ضعیف بود و کلی ضایع شدیم رفت

خیلی عالی بود فضاش و کاملا شلوغ

الان یه چند سالی با مهربانو هر نمایشگاهی میریم اول نفری یه ساندویچ همبرگر می خوریم

امروز تنها بودم نرفتم آخه بچم نبود

راستییییییییییییی

امروز ما ه گر د آشنایی من و مهربانو

کلی خوشحالماااااااااااااااااااااااااااااااااا

الان مهربانو از راه رفتن خسته شده  کلی ناراحته

دیدی گفتم الان زنگولید همینو گفت

آخه خانومی رفته جهاز خرون

ایشالا هر چی خیر نصیبمون بشه

مراقب همدیگه باشید واسه هم دعا کنید

اون ته مها من و مهربانو فراموش نکنیدا

خدانگهدار


نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღشازده کوچولوღ●•▪·
 تموم شد.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

 قهرو میگم دیگه.....

من اومدم...........

دیروز تا ظهر هیچ خبری از شازده نشد و منم همچنان ناراحن بودم یه عالمه هم پیش خودم تمرین کرده بودم که اگه زنگ زد از دلش در بیارم و کلی مهربونی کنم باهاش و معذرت خواهی و....

ساعت ۱ بود زنگ زد...

من انگار نه انگار چه برنامه هایی ریخته بودم شدم مثل یه تیکه سنگ....

هر چی میگفت با بله یا نه جواب میدادم

حتی یه تبریکم نیومد تو دهنم که بابت گرفتن کارتش بگم...

یه ۲-۳ دیقه حرف زدیم و دیگه چون خسته بود قرار شد بخوابه...

همچین که گوشی رو قطع کردم هر چی بد و بیراه بلد بودم نثار خودم کردم که اینقدر (غد؟ قد؟) هستم و نمیتونم درست برخورد کنم...

خلاصه هی تا بعد از ظهر ناراحت بودم و اعصابم خورد که زنگ زد و گفت میاد دنبالم بریم بیرون... که منم گفتم نه متشکرم من راحتم...

که در جا با برخورد بسیار خشنی مواجه شدم که تقریبا این بود ...

من نگفتم میای یا نه .. گفتم آماده شو میام دنبالت...

منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم و زود حاضر شدم...

مثل زمان دوستی که میدیدمش و قلبم تند میزد کلی استرس داشتم ...

اومد دنبالم و اصلا هم تحویلم نگرفتووووو گفت بریم...

حتی باهام دستم نداد....

منم گفتم اومده که بهم بگه دیگه نمیخوامت....

کلی بغض کرده بودم و به جای اینکه  سعی کنم خودمو بهش نزدیک کنم بدتر رفته بودم تو لاک خودم و مغرورانه نشسته بودم...

یه جا نگه داشت و گفت امشب میخوام شام بگیرم برای خونه ی شما...

چی بگیریم ...

من گفتم نمیدونم به من مربوط نیست..

خلاصه قرار شد بریم گلپایگانی و چلو کباب بگیریم...

دیگه تو مسیر گفت که خوب....

.....

شازده: فکر نمیکنی باید چیزی بگی...

من: عین بز نگاه میکردم و گفتم نه!!!!!!!!! (یعنی واقعا اینو بز نمیبینی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!)

(تو دلم: خوب ابله جون بگو دیگه بگو اشتباه کردم... بگو عاشقتم)

شازده: فکر نمیکنی کارت اشتباه بوده؟

من: نمیدونم باید بهش فکر کنم...

( تو دلم: چرا به خدا خودم هم از دیشب تا حالا یه عالمه پشیمونم)

شازده ی یه مقدار قاطی کرده: کارای دیشب منو شمرد و گفت این کارا به نظرت فکر کردن میخواد

من: هیچی نگو میخوام فکر کنم....

(تو دلم: تو که میدونی من چقدر مغرورم... تو که همیشه درکم میکنی و نمیزاری غرورم بشکنه پس چرا اینجوری شدی.... میخوای اعتراف کنم و بگی دیگی نمیخوای منو.....)

و صدای بلند ظبط تا دم رستوران....

رفت برای سفارش غذا...

و آهنگ جاودانه ی شهرام ناظری...... بود که منو همراهی میکرد.....

 

 

ای زندگی تن و توانم همه تو...

جانی و دلی.. ای دل و جانم همه تو...

تو هستی من شدی... از آنی همه من...

من نیست شدم از آنم همه تو......

.

.

.

اشک های من که روی گونه هام سرازیر میشه و...

شازده ای که بیرون و دم رستوران ایستاده بود و حتی نگاهم نمیکرد....

 

باز آی که تا به خود نیازم بینی....

بیداری شب های درازم بینی...

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا....

کی زنده رها کند که آنم بینی....

هر روز دلم در غم تو زار تر است....

وز من دل بیرحم تو بیزار تر است...

بگذاشتی ام... غم تو مگذاشت مرا...

حقا که غمت از تو وفادار تر است...

.

.

.

بارونی که هر لحظه شدید تر میشه ...

هم تو چشم های من و هم تو آسمون بی انتهای خدا...

و همچنان حتی نیم نگاهی بهم نمیندازه....

 

 

بر من در وصل بسته میدارد دوست...

دل را به جفا شکسته میدارد دوست...

زین پس من و دل شکستگی بر در دوست...

چون دوست دل شکسته میدارد دوست...

.

.

.

دیدمش که داره میاد...

اشکامو پاک کردم... رومو برگردونمدم....

مثل همیشه فهمید که گریه کردم اما بر عکس همیشه اهمیتی نداد...

رسیدیم به یه خیابون خلوت......

دیگه نتونستم آروم بمونم....

سرمو گذاشتم روی شونش...

و همین کافی بود تا با اتکا به شونه های مردونش یه دل سیر زار بزنم....

دستی رو که پس زده بودم غرق بوسه کردم....

چقدر من این مردو دوست دارم......

 

گفت دیگه تموم شد....

گفتم فکر کردم دوسم نداری دیگه...

گفت نه.... مسئله اینه که میخواستم غرورت رو بشکنی...

چون این غرورت زندگیمونو خراب میکنه....

گفت از یه طرف برام خیلی زجر آور بود که ببینم غرورت میشکنه...

اما برای زندگیمون ... برای عشقمون لازم بود.....

هیچ کسی رو نمیتونم مثل تو عاشقانه دوست داشته باشم......

 

پی نوشت: نمدونم چرا لپ های شازده کوچولو برق میزد.... یعنی مدیونی اگه فکر کنی من دیشبش رژ لب شاین صورتی خریده باشما..... 

 

پی نوشت: وقتایی که موقعیت بحرانیه و احتمال اشک ریزون وجود داره از مصرف ریمل اجتناب شود...

 

پی نوشت: عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممFree Smiley Face

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

دلا حرمت شکستی تو... اینه رسم وفاداری...

کاش دیگه بهم زنگ نزنه...

کاش به بابام بگه دیگه دختر شما رو نمیخوام... کاش بمیرم تا راحت شه ازم...

تحمل اینا برام راحت تر از اینه که بازم با صبوریاش تحملم کنه...

آخه دوست داشتنش هیچ مرزی نداره.... درست مثل بد بودن من که حدی نداره.....

آخه گناهش چی بوده جز اینکه کاری رو کرد که من دوست داشتم...

هدفش جز خوشحال کردن من نبود....

فقط نمیخواست حسرت هیچی رو داشته باشم...

منم خوب ازش تشکر کردم....

دستی رو که فقط نوازشم کرده پس زدم....

وای.... از خودم بیزارم....

وقتی نمیتونم حتی ۱ ساعت دیر زنگ زدنشو تحمل کنم...پس این همه نوای غراّی نمیخوامت..... از کدوم گوری بلند میشه...

من که تمام سلول های بدنم خواستنش رو فریاد میزنه.... پس این چرندیات از کجای حنجرم میاد بیرون...

میدونم که یه روزی که خیلی هم دیر نیست ازم خسته میشه....

میدونم که باید تو تنهایی خودم بمونم تا بمیرم...

یه مرگ با حسرت....

کاش خوبیش این قدر بی انتها نبود...

کاش من این قدر نا شکر نبودم...

کاش اون روز که ترکم میکنه همون روز مرگم باشه....

فقط ۱ ساعته از خواب بیدار شدم و میدونم که رفته برای گرفتن کارت پایان خدمتش...

اما دارم دیوونه میشم ... از نشنیدن صداش..

اون وقت هر روز که با صدای گرمش بیدارم میکنه تموم آسمون و زمین رو ردیف میکنم که چرا منو از خواب ناز بیدار کرده....

راستی من که هر روز یه بار با صدای گرمش بیدار میشدم و اون وقت با خال راحت از بودنش میخوابیدم تا ۱۲ ظهر....

پس چرا امروز که بیدارم نکرده ۹ نشده چشمام باز شد و دگه بسته نشد...

یعنی آرامش هر روزم... خوابای نازی که همیشه کم شدنش رو تقصیر اون میدونم.... به واسطه ی خیال جمعیه که از بودنش دارم....

اگه نه .... پس چرا خواب به چشمام نمیاد......

یادمه که میگفت... تو خواستی که من پیشتم... اگه نخوای... اگه نخوایم پیش هم نیستیم......

و چه احمقانه گفتم..... تو منو مجبور به خواستن میکنی.....

هه..... و حالا ۱ ساعته که من بیدارم و همه ی وجودم میخوادش...

همه ی احساسم چشمای عسلیشو فریاد میکنه....

و اون نیست...

......

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin