تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
با سلاممممممممم

عارضم خدمتتون که سال نوتون با اندکی تاخیر مبارک

سلام خدمت مهربانوی خودم

هی این چند وقتی که تو حبس بودم تمام خرج بچه ها گردن مهربانو بود و من ....

ما بالاخره نت دار شدیم که تقریبا یه چند سالی به طول انجامید این موضوع....

میدونم میگید که من بی معرفتم اما حقیقتا مقدور نبود نت اومدن

مهربانو هم هی میگفت بیا بیا.... اما من نمی تونستم

که از همین جا داد میزنم و می گم ببخشیدددد عزیزم....

خوشحالم که زندگی خوبی به واسطه وجود مهربانو دارم و از این حیث هیچ کمبودی حس نمی کنم و ازتون می خوام حسابی دعا مون کنید که هر روز هم بهتز بشه زندگی نوپای قشنگمون....

پیشاپیش ممنون از همه دوستان

مهربانو هم که .......

گفتنی نیست دنیایی واسم ....

دیگه اینکه پس فردا کارت پایان خدمتمو میگیرم

واین که التماس دعا دارم

مراقب خودتون باشید

مهر بانو لحظه لحظه بیشتر دوست دارم

خوش باشید

 

 

 

***********************

 

میدونم که بهم حق میدید که بعد حدود ۱ سال که شازده کوچولو اومده پست گذاشته دلم نیاد پشت سرش پست بزارم و دلم بخواد همین بمونه حالا.....

چند روز غایب بودم...

بهشت زهرا.....

غسالخونه...

مراسم کفن و دفن...

ختم...

فکر میکنم تا حدودی دلایل موجهی باشه...

۵ شنبه من و شازده کوچولو و مامانش و البته برادرش که لطف کرده بود و اومده بود که شازده تنها نمونه...

رفتیم که چند تا آرایشگاه ببینیم..

اولش رفتیم یه آرایشگاه توی دولت.... که چشمتون روز بد نبینه یه عروس درست کرده بود که باور کنید من درستش میکردم خیلی بهتر میشد !!!!!!!

آلبومشم که دیدم اصلا و اصلا نپسندیدم کارشو

قیمت هم خود کسی که آرایشگاه به اسمشه!!!!! ۲ نوع داشت !!!!!!! که من کلا فلسفه ی ۲ نوع رو نمیفهمم!!!!!!! به نظرم خیلی مسخره و یه جورایی شیادانست این کار....

حالا به هر حال یه مدل به قول خودشون ویژه داشت که میگفت ۱ ملیون ... و یه مدل غیر ویژه که اونطور که ادعا میکرد تنها فرقشون نوع مواد زیر سازی بود اون رو میگفت ۸۰۰  !!!!!! و یکی هم خواهرش بود که ویژش ۶۵۰ و عادیش ۴۰۰!!!!!!!

 کار اون رو که نه من پسندیدم و نه مامان شازده کوچولو خوشش اومد...

بعد از اون رفتیم یه جا توی...

رفتار منشیش اینقدر بد بود که مامان شازده که خیلی روی رفتار حساسه همون اول نظرش منفی شد....

آلبومش رو دیدم کارش خوب بود من پسندیدم هر چند به نظرم همه رو یه فرم درست میکرد و میشد فهمید همه یه جا درست شدن اما کارش تمیز بود و قیمتشم خوب بود البته نسبتا...

روزهای معمولی یه قیمت و روزای تعطیل یه مقدار بیشتر !!!!! کلی سر این موضوع خندیدیم

آخه مگه آرایشگاه هم سالن پذیراییه!!!!!!

قیمت اون آرایشگاه روی ۷۰۰ تومن بود تقریبا....

بعد از اون رفتیم یه آرایشگاه توی ...

آلبوم ۲ نفر رو دیدیم بقیه هم هنوز آلبوم نداشتن

کار یکیشون خوب بود من خوشم اومد اما مامان شازده کوچولو خیلیی خیلی خوشش اومد..... و کلی کیف کرد

کلی هم از برخورد خوبشون تعریف کرد...

اما اون یکی کارش جالب نبود ... اکثرا آرایشش خیلی سن رو بالا میبرد...

تو اونجا نمونه هایی هم از کارها آتلیه ی محبوب من بود که به مامان شازده نشون دادم و خودم کیف کردم!!!!!

در کل اون مدل هایی که من دیدم هم قشنگ بود کار ون یکی اما من یه عروس واقعی از این آرایشگاه دیده بودم خیلی جالب نشده بود حالا شاید اونو کس دیگه درست کرده بود!!!!!!

قیمت هم ۹۰۰ بود...

من فکر میکنم که خیلی زیاده این همه برای آرایشگاه پول بدی!!!!!! تازشم کلا آرایشگاه شانسیه

اگه شانست باشه و اون آرایشگره قیافت رادستش باشه خوب مبیشه وگرنه خوب نمیشی....

هیچ حسابی هم نیست که اگه یه نفر یه جایی رفت و خوب شد بقیه هم حتما خوب میشن..

اما خوب جایی که مواد خوب مصرف میکنه حداقل آرایش تو ذوق نمیزنه و تا شب شبیه دلقک نمیشه آدم.....

فکر کن ۹۰۰ بدی برای آرایشگاه بعد زشت بشی!!!!!! خیلی بد میشه ها.....

اما من نمیتونم جاهای ناشناخته  برم...

اگه هم ببینم نمیشه میرم همون که نامزدیم رفتم...

حالا تکراری هم شدم دیگه به من چه.....

مامان شازده کوچولو که کلا نظرش با این آرایشگاهه بود.... و خیلی خوشش اومده و موافقه...

منم موافقم و فقط مشکل قیمت دارم......

خدا رو شکر مامان شازده کوچولو اصلا از اون مادر شوهرایی نیست که بخواد عروس رو از سر باز کنه یا همه چیز رو رفع و رجوع کنه...

و خداییش هم تا حالا همیشه چیزی رو برای من میپسنده که اگه خودش هم بود دقیقا همون رو انتخاب میکرد..... (خدا رو شکر)

بعد از اونم یه جا رفتیم توی فرمانیه که تازه تاسیس بود و کلی شلم شوربا ...

خانومه هم باز از همونایی بود که ۲ مدل داشت...

یکی ۶۵۰...

یک ۹۵۰...

که وقتی من معرفم رو گفتم با اینکه قبلش کلی قسم و آیه خورده بود اصلا از ۹۰۰ پایینتر نمیاد یهویی گفت باشه اون مدل بالاییه ۷۰۰!!!!!!!!

اما به همون دلیل ۲ نوع که گفته بود و منم که خیلی سر رشته ندارم و از کجا باید بفهمم از کدوم مواد میخواد استفاده کنه اصلا خوشم نیومد...

مدلایی هم که درست کرده بود یکی در میون بد نبودن....

از در هم که اومدیم بیرون مامان شازده کوچولو گفت شارلاتانی بیش نبود!!!!!!!

این بود نتیجه ی یه روز دیدن آرایشگاه...

داشتیم بر میگشتیم خونه که به من خبر دادن شوهر خاله ی بابام ... که پدر خانوم عموم.... و پدر شوهر دختر عمه هام هم هست!!!!!! یعنی بود....

به رحمت خدا رفتن...

دیگه گشنمون بود و با شازده رفتیم یه زاپاتای مشتی خوردیم و برگشتیم خونه...( البته من خیلی ناراحت بودما کلی هم گریه کردم .. اما گشنگی این حرفا رو نمیشناسه و اینکه شازده کوچولو هم میخواست من و از اون حال و هوا در بیاره..)

من و مامان و بابام یه سر رفتیم خونشون و یه عرض تسلیت و اما چون شبش مهمون بودیم زود برگشتیم...

اون شب هم ورزشکار کوچولوی من با داداش من و داداش خودش قرار بود برن فوتبال..

فردا صبحش هم که ما رفتیم بهشت زهرا...

واقعا نمیدونم چی میشه گفت...

این همه حرص میزنیم ... آخرش چی...

اگه بدونید تو اون شاید ۱ ساعتی که ما توی غسالخونه بودیم چند تا مرده دیدیم...

شاید تو هر دقیقه ۳ نفر رو می آوردن...

اگه بدونید چند نفرشون جوون بود...

اگه بدونید چه روحیه ای پیدا کردم وقتی یه خانواده ای رو دیدم که به واقع داشتن خودشون رو میکشتن .. اما خیلی خیلی مجلسی و حتی با موی درست کرده اومده بودن و من کلی متعجب که حالا اینا با این حال و روز خراب چرا این همه شیک اومدن...

و واقعا شوکه شدم وقتی شنیدم شب قبلش مراسم نامزدی داشتن و داماد بعد از مراسم ایست قلبی میکنه و جا به جا میمیره...........

وقتی دیدم یه عروسک رو گل زده بودن و چه شیون هایی میشنیدم از مادر یه بچه ی شاید ۵ ساله که تصادف کرده بود....

چه حسی میشد داشت از اون صحنه ها...

خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه...

من برا اونها ناراحت نیستم .... برای اینکه اعتقاد دارم...

خدای ارحم الراحمین..

که اینجا و با اتکا با این همه داشته هایمون که بهشون مینازیم ... مثل پول و مقام و پارتی و چهره و ......

هیچ وقت تنهامون نمیزاره... و ولمون نمیکنه به حال خودمون...... که با این ادعاهایی که داریم خودمونو بیچاره کنیم.....

چطور ممکنه اون دنیا که تنها داشتمون کفن سفیده وشاید یه عده  امثال من  یه کوله بار خیلی سنگین از گناه....

چطور همچین خدایی... اون جا ممکنه بنده ای رو که از روح خودش در اون دمیده تنها بزاره...

مرگ پایان کبوتر نیست...

نارحتی من برای بازمانده هاست....

واقعا زجر آوره ...

من حتی نمیتونستم همزاد پنداری کنم باهاشون...

این ها که پدرشون یه عمری ازشون گذشته بود و یه مدت زیادی بود که بیمار بود و توی کما نمیتونستن تحمل کنن....

وای به حال کسایی که جوونشون شب قبلش داماد یه مراسم بوده.......

 

دیگه این چند روزه همینا بوده کلا بقیش هم توی مراسم های ختم و اینا گذشت.......

 

پی نوشت: من تا حالا فکر میکردم قیمت زمین توی مناطق بالا و یه منطقه های خاصی خیلی بالاست...

تا حالا نمیدونستم ... یه جای ۱ متر و نیمی رو که به زور و فشار باید توش جا بشی رو میفروشن ۱۸ میلیون..... ۲۰ میلیون و......

خلاصه که من وصیت کردم منو بالای شهر بهشت زهرا دفن کنن!!!!!! آب و هواش خیلی خوب بود و رنگشم فرق داشت آسمونش

 

پی نوشت: خدایا.... ازت میخوام هیچ وقت من رو و هیچ کسی رو با مرگ عزیزانش امتحان نکنی....

خدایا ازت میخوام پدر و مادرم رو عمر طولانی و با عزت ببخشی...

حد اقل به خاطر اون دو تا کوچولو هایی که تمام امیدشون مامان و بابان...

خدایا به بزرگیت قسمت میدم.. به اون خونه ی پر عظمتت قسمت میدم تا اونها رو سر و سامون ندادن صحیح و سالم باشن...

این رو از تو می خوام که توانایی بر هر امر.....

 

پی نوشت: ازت میخوام هر طوری هست .. حتی شده چند ثانیه .... از شازده کوچولو زودتر برم.... چون دیدم شکسته شدن زنی رو که مظهر صبر بود در برابر این بی پشت و پناه شدن.......

 

 پی نوشت: دیگه اصلا با شازده نمیریم آتلیه ببینیم... پای هر دومون سست شده یه جورایی.... دلمونم که با همونه که دیدیم...

فکر کنم همونو بگیریم اما با گزینه هیا کم ولی من به عکاسه میگم یه عالمه عکس بگیره بعدا خودم میرم چاپشون میکنم

 

پی نوشت: خیلی طولانی شد... ببخشید...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط ·▪••ღشازده کوچولوღ●•▪·
سلام دوست جونا

یه دنیا ممنون از اینکه برام وقت میزارید و نظراتونو میگید

اولا با این قیمتایی که شما از تالارا میگید من فهمیدم که ما خیلی خوب تالارمون رو گرفتیم!!!!!!!!!!

هم خیلی آس و تاپه و هم اینکه منوش نفری ۱۵ تومن البته با ۱۵٪ حق سرویس و ۷۰۰ هم ورودی شب تعطیل...

و یه عالمه اتینا و فوتینای دیگه مثل تور آرایی و چایخونه سنتی و بادکنک آرایی و گل آرایی که هر کدومش یه خرج حسابیه واسه خودش...

اما به قول خانواده ها نمیشه مراسم گرفت و توش گدا بازی درآورد یا نباید مراسمی گرفت یا دیگه نباید بشینی و سر ۲۰۰ تومن چونه بزنی....

در مورد عکاسی هم جاهای دیگه تقریبا روی ۲ ملیون و ۲۰۰ تا ۵۰۰ تموم میشه برامون که من پیشنهاد دادم اونا همون مقدار بدن بقیش رو من خودم میدم چون واقعا تنها بخشی از مراسمه که خیلی برام مهمه و برای دل خودمه نه برای خوشایند بقیه!!!!!!

البته هنوز کسی موافقت نکرده ها...... فقط یه پیشنهاده که من به شازده گفتم...

در مورد خونه هم یه فکرایی دارن که فقط دعا کنید عملی بشه.... واقعا اگه به انجام برسه یه عالمه خوب میشه و ما یه عالمه ممنونشون میشیم..

بر عکس تالار که به نظر همه خیلی دیر بود برای رزرو در مورد عکاسی و آرایشگاه خیلی به موقع و حتی میشه گفت زود اقدام کردیم و این خیلی خوبه....

 

پی نوشت: راستش میدونید چیه.... من خودم هم کاملا قبول دارم که ۳ ملیون و نیم خیلی برای عکس زیاده اما واقعا به نظرم تنها یادگاریه که از مراسم میمونه و برام خیلی مهمه یعنی حتی حاضرم از بقیه موارد کم کم اما این یه مورد کاملا به دلخواهم باشه....

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد...

شدیدا احتیاج به دعاتون داریم....

 

پی نوشت:  چند مدت بود هر روز و هر لحظه که میومدم نت صفحه ی ساره ی عزیز رو باز میکردم و منتظر این بودم که خبر سلامتی پدرش رو بشنوم...

هیچ کلامی نمیتونه این غم رو تسلی بده...

فقط امیدوارم روح بزرگوارش در آرامش باشه ... و خدا به خانوادش صبر بده....

ساره جان ما رو هم در این غم بزرگ شریک بدون.....

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا

دیروز رفتیم چند تا آتلیه دیدیم...

من افسردگی گرفتم اونم از نوع حاد

فکرم نکنم قابل درمان باشه البته

یه آتلیه بود که خودم کارش رو دیده بودم و خیلی پسندیده بودم البته پارسال رفتیم اونجا وااااای نمیدونید کارای جدیدیش چقدر قشنگتر شده بود

واقعا از کسایی که برای کارشون این همه ارزش قائل میشن خوشم میاد

اما مشکل اینجا بود که خیلی هزینش بالا در میاد

یعنی اینجوری بگم که فیلمبرداری دو دوربین با ۳ تا فیلمبردار (۲ تا خانم و ۱ آقا ) ۱ میلیون و دویست...

کلیپ هر کدوم از ۴۰۰ تا ۱ میلیون بسته به نوع کلیپی که میخوایم و نوع لوکیشنی که میسازن...

آلبوم ژورنالشم که واقعا محشر بود ۱۰ برگ با سایز ۴۰*۶۰ میشه ۱ میلیون یعنی برگی ۱۰۰ هزار تومن....

عکس های معمولی هم ۲۰*۲۵ هر عدد ۲۰۰۰۰....

حالا دیدید حق دارم افسرده بشم

حساب کردم حدود ۳ تا ۵/۳ میلیون هزینش میشه که این یعنی خیلی!!!!!!!!!!

اما بعد اون هر جایی رفتم انگار خیلی کارشون بد بود و تو ذوقم میخورد

حالا شاید تصمیم بگیرم برم همینجا اما خیلی گزینه های کمی رو انتخاب کنم...

آخه یه امکانی داشت اونم اینکه تا ۱ سال بعد عروسی هم با همون قیمتا برامون عکس چاپ میکنه و مشکلی نیست اگه برای عروسی خیلی کم گزینه انتخاب کنیم ... یعنی میشه بعدناش که پول دستمون اومد بریم بدیم بقیشو چاپ کنه برامون!!!!!!!!

بابای شازده کوچولو هم بهش گفته من یه مقدار پول برای عروسی و خرید هاش گذاشتم کنار و یه مقدارم برای رهن خونه...

حالا هر چی از عروسی و خرجش بکاهید میتونید به خونتون وسرمایه ای که براتون میمونه وسعت بدید

از طرفی شازده میگه خودش هم یه مقدار خرج میکنه برای عروسی که من میخوام تا جایی که میشه این اتفاق نیفته و خدایی نکرده بدهکار نباشیم اول زندگی...

در همین راستا به سرم زده بریم بازم دنبال تالار که اگه میشه یه جای مناسبتر رو پیدا کنیم که هزینش کمتر بشه برامون....

حالا نمیدونم واکنش خانواده هامون چی باشه البته!!!!!!

برامون دعا کنید


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا...

در پی استرس های فراوانی که منو در بر گرفتن امروز با مامان رفتیم شوش...

نمیدونم من چرا نمیتونم چیز خاصی بخرم...

البته گفتم اینجا اعلام کنم اگه مراسمی چیزی تو خونتون داشتید و قاشق چنگال کم آوردین این یه قلم تو وسایل های من به اندازه ی یه هیئت یافت میشه و سیرمونی هم ندارم ازش!!!!!!!!!!

تا اینجا ۱ دست سرویس از این ها که توی یه جعبه ی چوبی هست خریدم و یه دست هم ۱۲ نفره که یکیش استیل مات و براقه و یه دستش استیل و طلایی!!!!

یه ۱۲ نفره گلدار از مکه خریدم!!!!

امروز هم باز یه سرویس ۶ نفره ی سرخابی خریدم

خودمم نمیدونم میخوام چیکار...

خلاصه بر عکس ظرف و ظروف که حتی ۱ دونه هم ندارم تا دلتون بخوادددددد قاشق چنگال دارم!!!!!!!
هر دفعه هم میرم یه سری سرویس چینی میبینم و تا مامانم میگه خوب میخوای بخریم پشیمون میشم و زود فرار میکنم...

حالا از فردا هم قراره تا شازده کوچولو سرش خلوت تره بریم برای یافتن آتلیه و آرایشگاه که از این نظر خیالمون راحت بشه

و در همین زمینه نظرات ارزشمند شما را نیازمندیم...

ممنون میشم اگه گزینه ی خوبی دارید بهم معرفی کنید

 

پی نوشت: سارا جان عزیزم خوش به حالت که میتونی زود به زود بری پیشش...

خوش به سعادتت که هیچ وقت از دوریش دلت نمیگیره...

خوش به حالت که هر وقت خیلی خوشحالی میری و خوشحالیتو هم باهاش تقسیم میکنی...

و خوش به حال من که دوست خوبی مثل تو دارم ...

ممنون که یادم میکنی.... التماس دعا....

ازش بخواه که هر چی زودتر دعوتم کنه... آخه خودش مدونه چه زود دلم هواشو میکنه...

 

پی نوشت: دوست جونا وبلاگ همتون رو خوندم ببخشید که کامنت نذاشتم آخه عجله دارم...

 

پی نوشت: من این ترم دلم نمیخواد برم کلاس زبان... یعنی دقیقا برام شده مثل جون کندن!!!!!!!!

 

*پی نوشت: من اگه چیز های که میبینم با قیمت و مارکش اینجا میزارم فقط برای اینه که شاید یه کمکی به افراد مثل خودم کرده باشم و اصلا و اصلا قصد دیگه ای ندارم ... اما اگه بدونم برداشت شما چیز دیگه ایه این نوع نوشتن رو ادامه نمیدم... خواهشا نظرتون رو بهم بگید.....

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااااااااااااااااااااام

دوست جونا یه عالمه اتفاقای خوب افتاده و من کلی خوشحالم

همه کارامون یه جورای خیلی خاصی داره درست میشه...

امام رئوف و مهربونم ...

از همون روز اولی که حسابی به دلم افتاد عروسی با میلاد مبارک شما مصادف باشه یه حسی بهم میگفت این قضیه و این ازدواج از اول روش اسم امام رضا بوده و خود مهربونش میخواد با اسم مبارک خودش پیش بره...

اما...

کی باور میکنه...

وقتی ما ۵شنبه تازه گشتن برای تالار رو شروع کردیم و کاملا اتفاقی از یه جایی سردر آوردیم و کاملا اتفاقی تر روز تولد و شب تولد امام رضا رو هنوز جا داشتن....

و ما به خیال خوش خودمون که همه جا جا هست نزدیک ۱۰ تا تالار سر زدیم و دیگه داشتیم ناامید میشدیم چون محض نمونه هم یکیش خالی نبود... هر چند که هیچ کدوم مثل جای اول به دلم نشسته بود الحق......

وقتی برگشتیم یه سر رفتیم خونه ی شازده کوچولو اینا و قرار شد با مامنش اینا هم چند جا رو ببینیم که باز نتیجه ندهد

بعد قرار شد برگردیم همون باغ-تالاری که ما اول دیده بودیم...

همون موقع که ما وارد شدیم آقایی خارج شد ...

همه از محیط شیک و خوشگل اونجا خوششون اومد... قرار شد رزرو کنیم تا مامان و بابای من هم ببینن و اگه خوششون امد همونجا رو بگیریم...

وقتی تاریخ ۸ آبان رو گفتیم .... مدیر اونجا گفت همون آقایی که خارج شد قرارداد بست اون روز رو...

اما شب میلاد هنوز هست..

چه بغضی کردم...

اما به بابام که زنگ زدم و گفتم خیلی هم خوشحالتر شد و گفت شب میلاد یمن بیشتری داره و تازه پاتختی هم میفته جمعه و برای همه راحت تره...

یه آن خودت اومدی تو نظرم...یه چیزی مثل یه لبخند رضایت...

احساس کردم تو این روزو این جا رو برامون انتخاب کردی...

و اینطوری شد که ما تو اولین روز برای یافتن تالار ...

که به جرات میگم کفش آهنی با پا کرده بودم... و فکر میکردیم حالا حالاها باید بگردیم....

و ظرف مدت کمتر از ۳ ساعت قرار داد تالارمون رو بستیم...

اونم نه اجبارا و سرسری...

جایی رو گرفتیم که هم من و شازده کوچولو و هم خانواده هامون واقعا خوشمون اومد ازش...

درسته که مامان شازده کوچولو بهم گفت تو همه ی کارات سبک انجام میشه و هیچ گره ای توش نمی افته...

اما من و خودت میدونیم که یه چیزی در فرای این حرف وجود داره ...

و اون لطف توست...

 

*****************************

 

خدایا یادته.... !!!!!!

یادته پارسال که روز آخر اومدم روبروی کعبه نشستم و کلی دلم گرفت...

یادته وقتی گفتم من دیگه فیش ندارم و تا چند سال از راه معقول نمیتونم بیام....

یادته خواستم منو از راه خودت بطلبی....یادته گفتم من اگه چند سال بکشه و نیام دق میکنم از دوری...

یادته چی خواستم ازت...

یادته خواستم اگه روزی دیگه نخواستی منو به خونت راه بدی همون روز و لحظه مرگم رو برسونی....

من خوب یادمه....

خوب یادمه که چطور خدایی رو در حقم همیشه و همیشه تموم کردی...

یادته هر یه نفری رو که میدیدم داره میاد خونت واسطه میکردم که پیام دلتنگیمو از نزدیک هم بهت بگن....

و تو چه زود اجابت کردی...

این که چطور و چگونه.....  جوابش فقط خواست و اراده ی خدای ارحم الراحمین میتونه باشه.....

فقط میتونم بگم اینبار هم با همه ی دلم میام ...

و بگم که لحظه شماری میکنم برای مرداد ماه...

خدایا از کرم و بزرگی و بخشندگی تو به دوره که این دعوت رو پس بگیری....

 

فقط و فقط میتونم بگم شکر.........

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا

من و شازده کوچولو یه مشکلی بینمون پیش اومده

یعنی در اصل مشکل بین خانواده هاست که من میخوام ببینم اصلش چه جوریاست...

توی خانواده ی ما رسمه که بله برون- حنابندون  و نامزدی با خانواده ی دختره....

و عقد و عروسی و پاتختی و اگه جهاز برون وجود داشته باشه کلا با خانواده ی پسر...

حالا شازده کوچولو میگه ما رسممونه پاتختی رو خونه  مادر دختر بگیرن!!!!!!!!

من تا به حال همچین چیزی اصلا نشنیده بودم...

حتی اینم قبول داره که هزینش با پسره اما در مورد جا میگه تو خونه ی مادر دختر گرفته میشه...

اصل پاتختی که قدیما بود این بود که خونه ی خود عروس و داماد بود ... اما الان برای اینکه خونه عروس بهم نریزه و همون روز اولی داغون نشه به جاش خونه ی مادر پسر گرفته میشه و بعضی هم تالار میگیرن....

شما رسمتون چیه...؟؟؟؟

الان شدیدا به کمک احتیاج دارم چون من یکی که اصلا جرات نمیکنم به مامانم بگم پاتختی خونه ی ما باشه...

چون بابای من اون همه خرج نامزدی کرد که از حنابندون راحت شیم و دیگه تو خونه مراسم نداشته باشیم....

حتی یادمه بعد نامزدی گفت خوب دیگه مراسمای ما تموم شد و راحت شدیم  ... حالا بقیش با اوناست......

 

-------------------------

امروز رفتیم شریعتی لوازم خونگی ها رو دیدیم

ماکروفر که همون سولاردوم ال-جی میگیرم - استیل

مدل آخرش که بخار پز هم داره ( قیمتشم ۵۰۰ هزار)

برای یخچال هم ساید بای ساید( امپراطور) ال - جی خیلی خوشم اومد... هم طراحیش خوبه

هم سفیدش خیلی خوشگل بود دستگیره هاش هم استیل بود... یعنی هم با گاز و ماکروفر ست میشه و هم به وسایل سفید میاد...

گاز هم که فقط از مدل جدید های لوفرا خوشم اومد که البته نمیشه بخریم تا خونمون مشخص نشه...

لباسشویی هم اگه به مدل بخوایم نگاه کنیم ال-جی و سامسونگ بد نیستن اما من بوش و زیمنس رو ترجیح میدم چون یه جورایی اصالت داشتن..

ظرفشویی هم بوش که امتحانش رو پس داده و خیلی خوبه اما امروز یه زیمنس دیدم که اونم خیلی جون دار به نظر میرسید...  و در ضمن یه طقه هم اضافه تر داشت و در اصل ۱۴ نفره بود...حالا تا ببینیم خدا چی میخواد

آها یه دونه هم جارو برقی بوش دیدم که به نظر فوق العاده بود هم مدلش خوب بود و هم از نظر کارایی اما من چون قیمت جاروبرقی نداشتم یه کم شوکه شدم.. یعنی اصلا فکر نمیکردم این همه بالا باشه....

میگفت ۴۵۰   !!!!!! جاروبرقی قیمتش تو چه رنجیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! اگه مدل خوب هم سراغ دارید ممنون میشم کمکم کنید...

تازه من تلویزیون هم اون چیزی که دوست داشتم پیدا کردم اما متاسفانه چون سیستم صوتی با خانواده ی پسره و منم کلا از اونا بعید میدونم برامون بخرم سعی میکنم بهش فکر نکنم...

سونی- سری ایکس جدیدش بود که واقعااااااااا شیک بود

۴۰ اینچش رو گذاشته بود ۳ ملیون و ۷۵۰.......(من دلم میخواستش  )

 

 نتیجه ی دیدن های امروزمون هم این بود که روی سولاردوم کلا به تفاهم رسیدیم و احتملا تو همین هفته بابا زحمتشو بکشه...

اما لوازم بزرگ رو نمیشه الان خرید چون باید جامون مشخص شه.. هم اینکه الان جا نداریم که نگهشون داریم اصلا...

 

پی نوشت: همه دارن موج منفی میدن که برای اون تاریخ تالار گیر نمیاریم... امام رضا خودت کمکمون کن......

پی نوشت: شازده کوچولو از فردا دیگه سرباز کوچولو نیست..... و اول اردیبهشت هم کارت پایان  خدمت مقدس رو میگیره اگه خدا بخواد..... خدایا ممنون که این همه دوران خدمتش خوب بود  نسبت به بقیه.....

 

پی نوشت: باز به فکر رژیم افتادم... خدایا خودت یه اراده ی درست درمون بهم بده.. من دلم نمیخواد عروس چاق باشم

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااااااااااااااااااااااااااااام

میدونم از یه انسال درست حسابی و نرمال یعیده.....

اما خوب نتونستم چند روز این حالت افسردگی رو حفظ کنم

زودی تموم شد!!!!!!!

راستی ممنون ...

بابت تبریکات به خاطر تعیین تاریخ عروسی

میدونم هنوز تبریک نگفتید اما خوب قصدش رو که داشتید هر وقت تعیین شد تبریک بگید

منم برای همون تشکر کردم خوب....

وااااااااااااااااااای

همونی که میخواستیممممممممممممممم شد...

 

 

 ۱۳۸۸/۸/۸

مصادف با تولد امام رضا (ع)

 

یه عالمه خوشحالم که این تاریخ شد

اصلا از اولشم اینو دوست داشتممممممممممممممممممم

خدایا شکرت....

امام مهربونم ممنون.......

روز شمار هم گذاشتم که استرس بگیرتم و بیفتم دنبال کارهام...

دوستون دارم...

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
...

امروز میخوام یه خورده بیشتر خوم باشم...

من همیشه خودمم ... اما شاید یه کم خوب شده و اصلاح شده ی خودم...

واسه همین اینجا اکثرا شاد و شنگوله...

البته کلا همه هم منو به همین صورت دیدن و میشناسن...

نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم یه وجهه دیگه از خودم و احساساتم رو اینجا بگم...

احساس کردم اگه با شما درد و دل کنم سبک میشم...

 

                             خستم از لبخند اجباري  

                                         خستم از حرفاي تکراري      

                                                   خسته از خواب فراموشي

                                                                   زندگي با وهم بيداري....

 

میدونید ....

نمیدونم من افسردگی گرفتم...

همه فقط حرف میزنن...

عشق دروغه...

انتخابم اشتباه بوده..

من عوض شدم.... شایدم عوضی شدم البته....

سطح توقعم بالاست...

.

.

من قصد ازدواج دارم.....؟؟؟!!!!

اگه دارم پس چرا وقتی دیروز صفحه ی دوم شناسنامم رو دیدم و دیدم هنوز سفیده ته دلم این همه خوشحال شد.....؟؟؟!!!

اگه دارم پس چرا از بودن شازده کوچولو مثل اولا خوشحال نیستم...

یعنی به خاطر شرایطه؟؟؟؟

اگه خوشبخت نشیم چی...

اگه کم بیارم چی....

چه حرفی..... !!!! کم بیارم.....

من خیلی وقته کم آوردم...

به جرات میگم...

مدتهای مدیدیه که شازده کوچولو تک و تنها داره بار همه چیز رو به دوش میکشه...

من کمک که نیستم...

خودم هم سنگین ترین بار شدم...

 

اين همه عشقاي کوتاه و  

                            اين تحمل هاي طولاني 

                                              سر گذشت بي سرانجام 

                                                              گم شدن تو فصل طوفاني ....

 

یه چیزی رو خوب میدونم....

اینکه احساسم ...

خودم..

عشقم...

همش عوض شده...

نمیدونم کی مقصره...

البته به جز خودم...!!!!!

...

 

نمیدونم چرا دیگه خونواده ی شازده کوچولو رو خیلی دوست ندارم...

نه.. نه!!!!

من دیگه توقعی ازشون ندارم...

اما خوب مگه شازده کوچولو بچشون نیست...

خوب اگه نمیخوام کمکی بهش بکنن

این همه طفلکی رو نزارن سر کار

نزارن حساب کنه روشون...

و بعد هیچ کاری نکنن

خوب اینجوری دارن اونو جلوی ما بی اعتبار میکنن...

اونا هیچ وظیفه ای ندارن که برای ما کاری بکنن ... این درست...

اما بگن اینو و خودشون رو بکشن کنار...

این همه وعده وعید ... و عمل در کار نیست...

 

                                   حقيقت پيش رومون بود 

                                                 ولي باور نمي کرديم 

                                                            همينه روز روشن هم 

                                                                        پي خورشيد مي گرديم ....

 

ما هیچی از هیشکی نمیخوایم...

فقط بزارن بریم پی زندگیمون...

من خسته شدم...

از ان همه دعوا...

از این همه اشک...

از این همه معده درد های بی امون که میدونم آخر از پا میندازتم...

از این همه درشت که بار شازده کوچولو میکنم...

اونم بدون گناه...

میترسم از جوابی که باید به خاطر این دل شکستن هام بدم...

 

نشستيم رو به روي هم 

                         تو چشمامون نگاهي نيست 

                                         نه با ديدن نه با گفتن 

                                                          به قلب لحظه راهي نيست....

 

من که یه روز فکر میکرم اگه شازده نباشه مخیوام دنیام نباشه...

آره خود من ... ازش خواستم از زندگیم بره...

هه.... خیلی بدتر از اینم بهش گفتم...

اگه فقط یه خورده کمتر عاشق بود محال بود بمونه...

کاش اینطور بود...

دیگه به همه چی شک کردم... حتی به عشق خودم.... همه چی به جز عشق شازده کوچولو...

 

                 من و تو گم شديم انگار 

                                   اين بار تو اين دنياي وارونه 

                                                 که درياشم پر از حسرت 

                                                              هميشه فکر بارونه .....

 

من که همه ی آرزوم این روزا بود...

با شازده ...

با عشق...

من که تموم خواستم عروسیمون بود و برای خودم یه روز باشکوه تصور میکردم...

نمیخوام... ولی مجبورم بگم که دیگه آخر خطم..

دیگه نه ذوقی دارم برای عروس شدن...

نه دلم باهم بودن میخواد...

یا عشقم سست شده...

یا واقعا خیلی بیشتر از گنجایشم رو تحمل کردم...

 

             سراغ عشقو مي گيريم

                         تو اشک گريه آخر

                               تو درياي ترک خورده

                                        ميون موج خاکستر .....

 

 

 

پی نوشت: اینا که نوشتم فقط حکم درد و دل داره....

پی نوشت: هنوزم نمیتونم زندگیمو بدون شازده کوچولو تصور کنم... یعنی امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

پی نوشت: بعضی وقتا فکر میکردم بعضی عشقا با نرسیدن قشنگتر ممونن.... یعنی عشق ما هم....

یعنی میگید این شعر در مورد ما هم مصداق داره......؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

خدا مارو براي هم نمي خواست
فقط مي خواست همو فهميده باشيم
بدونيم نيمه ما مال ما نيست
فقط خواست نيممونو ديده باشيم
تموم لحطه هاي اين تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو براي هم نمي خواست
خودت ديدي دعامون بي اثر بود
چه سخته مال هم باشيم و بي هم
مي بينم مي ري و مي بيني مي رم
تو وقتي هستي اما دوري از من
نه مي شه زنده باشم و نميرم
نه مي گم دلخورم تقديرم اما
تو مي دوني چقدر دلگيره اين عشق
فقط چون دير بايد مي رسيديم
داره تو دست ما ميميره اين عشق.......

پی نوشت: دعامون کنید....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااااااااااااام

یادتونه قدیمازمانایی که میرفتیم مدرسه ساعت ۶ صبح یه صدایی از رادیو پخش میشد اولش یه سری نوچ نوچ میکرد بعد میگفت در ۱۴۰۰ سال پیش در چنین روزی چی میشد و چی نمیشد... تقویم تاریخ بود اسمش.....

همیشه استرس میگرفتم وقتی اون پخش میشد....

حالا خلاصه بعد از نوچ نوچ های فراوان بگم که ....

۱ سال پیش در چنین روزی من که یه وبلاگ خون حرفه ای شده بودم یهویی به سرم زد که خودمم بنویسم...

با اینکه کلا نوشتنم خوب نبود و نیست....

اما احساس میکردم همین که نوشته  بشه خاطراتمون خیلی خوبه

و الان خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاد...

شاید اون موقع حتی به فکر دوستی با کسی نبودم

برامم مهم نبود کسی بخونه وبلاگمو...

اما الان خیلی خوشحالم...

هم از بابت اینکه خاطراتمون ..حتی اون ریزه میزه ها که بعد یه مدت از ذهن پاک میشه و دوباره خوندنش خیلی میچسبه رو داریم...

و هم اینکه دوستای خیلی خوبی دارم که کلی باهاشون راحتم و کمکم میکنن..

بعد مدتها داشتم آرشیومو میخوندم...

چقدر همه چیز عوض شده...

حتی من..

حتی نوشتنم...

حتی احساسم...

چقدر بزرگ شدم...

و در یه جمله خیلی از این تغیرات راضی نیستم..

قبلنا خیلی صاف و ساده تر بودم..

خیلی مهربونتر بودم..

خیلی پاک تر بودم...

...

چه روزایی داشتیم...

خدا رو شکر اکثرشون خوب بودن...

 

خلاصه که تولد ۱ سالگی وبلاگمه..

کلی دوسش دارم و برام مهمه..

شاید یه جورایی باشه اما بهش وابسته شدم...

البته بگما وبلاگ بدون حضور شما دوستای خوب و مهربونم که فایده ای  نداره...

پس هم شما و هم وبلاگمو دوست دارمممممممممممممممممممم..

 

و اما... 

تویی که بهونه ی نوشتنم شدی...

تویی که وقتی مرور میکنم خاطراتمون رو ... میبینم هیچ کس به جز خودت نمیتونست همسفرم باشه ...

عاشقتم...

حتی بیشتر از قبل...

کاش بتونم تو رفتارم هم اینو نشون بدم!!!!!

 

پی نوشت: یه سالاد ماکارونی خوشمزه ی ویژه درست کردم که ظاهرا همه کلی خوششون اومده و تعریف کردن

مادر شوهرم هم زنگید و کلی تشکر کرد...

البته مامانم گفت اشتباه کردی از فردا میفته گردنت و همش توقع میشه براش که مهمون داره تو یه کاری بکنی!!!!

 

پی نوشت: این یکی دور وزه دیگه تکلیف تاریخ عروسی روشن میشه احتمالا اگه خدا بخواد...

دعامون کنید...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا..

اول بگم از این قیمتااااااااااااااا و متغیر بودنشون!!!!!!!

دوست من قبل عید با هزار امید و آرزو رفت یه سرویس چینی گرون قیمت ایتالیایی خرید!!!!!

که کلی هم خوشحال بود بابتش و به خیال خودش هم کلی تخفیف گرفته بود!!!!

حالا ما اصلا کاری نداریم که وقتی من دیدمشون کلا یاد این چینی گل سرخی های قدیمی افتادم...  البته یه خورده پیشرفته تر...  چون هر کی سلیقه ای داره و نظرش محترمه...

اما ایشون این سرویس رو با قیمت پایه ی ۱ میلیون و ۶۵۰ هزار تومان ... با یه تخفیف خریده بود ۱ ملیون و ۴۵۰....

و من امروز نمونه ی همون رو توی امیر آباد قیمت کردم بدون تخفیف و منت ۱ ملیون میگفت که تازه به خرید اگه برسی کلی هم تخفیف میدن باز....

خوب با این وضعیت من الان احساس میکنم هر چی بخرم سرم کلاه میره!!!!!!!

پس همچنان به سرخوشی ادامه میدیم ایشالااا....

و  اما.................

امروز صبح مادر شوهرم زنگ زد و دعوتم کرد که برای فردا یه مهمونی زنونه گرفته

البته کاملا خصوصی...

فقط زندایی شازده و دوستاش هستن

که من اصلا ازشون خوشم نمیاد

منم یهویی گفتم ما فردا مهمونیم و پشت بندشم گفتم حالا شما چیا میخواید درست کنید..

بعدم گفتم من براتون سالاد ماکارونی هم درست میکنم و میفرستم...

که ایشونم گفت نه حالا که نمیخوای بیای من راضی نیستم و این حرفا...

خلاصه که به شازده گفتم وسایل سالاد ماکارونی بگیره که من برای فردا آماده کنم

و الان کلی خوشحالممممممممممم

که هم میتونم به خیال راحت نرم مهمونی که دوست ندارم...

هم مامان شازده ازم دلخور نیمشه ...

و هم اینکه برای فردا شب دعوت شدیم مهمونی و حرفم دروغ از آب در نمیاد..........

هورا......................

 

پی نوشت: قبل عید با کلی دردسر و دوندگی و عملیات آکروباتیک یه فرم برای آزمون استخدام تو یکی از این ادارات دولتی پر کردیم که امتحانش ۲۱ فروردینه

امروز کارتش رو میدادن...

اما برای شازده کارت صادر نشده!!!!!!!

چون که برای صدور کارت باید کارت پایان خدمت باشه که شازده ی من دقیقا ۹ روز بعد از آزمون میگیره!!!!!! حتی برگه ی استعلامش رو فرستاده بودیم که تاریخ پایان خدمت رو مشخص کرده بودن اما قبول نکردن!!!!!

به قول خودش اینم یه ضربه دیگه از خدمت مقدس اونم توی روزای پایانی!!!!!!!!!

خدا بزرگه...........

بینهایت بزرگ...

مثلا همین امروز بابا بهش گفت بره یه اداره فرم پر کنه...

خود شازده که میگه دلم روشنه که خیلی زود استخدام میشم.... شما هم برامون دعا کنید....

 

پی نوشت: دلم پیش هلیا مونده از وقتی پستشو خوندم.... براش دعا کنید ....

 

 پی نوشت: هم اکنون به ذهنم خطور کرد وقتی رفته بودم خونه ی دوستم و سرویس چینیش رو دیدم از قوریش و فنجونش عکس گرفتم که مامان ببینه و به دلیل توهمات فانتزی ذهن خودم که فکر میکنم الان برای همه جالبه دیدنش میزارم اینجا...

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام...

سلام به عید و تعطیلاتش که نفهمیدیم از کجا اومد و به کجا رفت...

سلام به وبلاگستان دوست داشتنی و دوستای خوب و مهربونم...

آخ جون دوباره از فردا اینجا شلوغ پلوغ میشه ...

من با اینکه توی تعطیلات تهران بودم اما حتی فرصت نمیشد کامپیوتر رو روشن کنم...

این مدت علاوه بر مشکل وقت مشکل نبود حوصله هم داشتم شدید...

نمیدونم چرا این همه اعصابم ضعیف شده...

خدا نکنه یه اتفاق به جز روزمرگی ها بیفته...

تقریبا قاطی میکنم ناجور...

کلی نیاز به دعا داریم..

تو همین چند روز آینده تاریخ عروسی قطعی میشه ایشالا..

بین دو تا تاریخ موندیم...

من به شدت علاقه و ارادت دارم به ۸ /۸/۸۸ که تولد امام رضا هم هست...

اما خوب از نظر خانوادم همچین یه نموره دیره!!!!!!

اونا نظرشون روی نیمه ی شعبانه!!!!

البته از اونجایی که ما کلا یه حدی سرخوش هستیم و فکر میکنیم همه ی تالار ها منتظرن ما تصمیم بگیریم!!!!

اصلا هم حتی تو ذهنمون نمیگنجه که ممکنه مردم از زمستون رزرو کرده باشن تالار ها رو!!!!!!

در این مورد که خدا بزرگه و ایشالا مشکلی نیست...

مشکل بعدی سر تصمیمات اخیر ماست که وقتی قطعی شد میگم....

ولی این روزای گذشته خیلی بد بود... خیلی....

بد بیاری هایی هم که پیش میومد بدتر میکرد همه چیز رو...

مثلا ما رفتیم خونه ی دایی شازده کوچولو عید دیدنی با مامان و بابام...

یه جعبه شیرینی هم خریدیم...

اینکه از مبدا تا مقصد یکهو!!!!!! این شیرینی ها یه خورده ممکنه بهم ریخته باشن!!!! (نه اینکه خیلی وحشتناک باشه.. اما خوب دیگه!!!!) و اینکه از قضا اون زندایی شازده کوچولو همش دنبال عیب و ایراد ما میگرده واقعا یه نمونش بود که در شرایط عادی ممکنه من اهمیت بهش ندم چون هر انسان عاقلی متوجه میشه یه اتفاقه

اما تو این شرایط روحی که من داشتم موجب شد حدود ۱ ساعت بشینم بخاطرش اشکای نازنینم رو هدر بدم!!!!!!

یا اینکه وقتی شازده کوچولو زنگ میزنه و میخواد سینما رزرو کنه و ما هم با خوشحالی میگیم میایم!!!

بعد که باباباش میرن بلیط میگیرن و تو این وسط واسه دایی و زنداییش هم بلیط میگیرن بدون اینکه ما بدونیم!!!! (اون داییش اینا نه یکی دیگشون)

قطعا اتفاق وحشتناک و مهلکی نیست !!!  (والا به جز سلام و علیک و خداحافظی ما اصلا ندیدیمشون بنده خدا ها رو)!!!! اما وقتی من اینجوری باشم باعث میشه ۲ ساعت سرش داد بزنم و تو سینما هم عین برج زهر مار بشینم و تازه این دعوا تا شب هم ادامه داشته باشه!!!!!!!! و حتی تا چند روز بعدش....

تو این تعطیلات ما ۳ بار رفتیم سینما سو*پر استار - بیست - اخرا*جی ها

که دو بارش دعوای وحشتناکی داشتیم و یه بارشم آخرش دعوا شد!!!!!!!

والا اینا رو نمینویسم که شما ها بیاید و بگید چه زوج نرمالی

فقط میخوام یادم باشه که توی دوران نامزدی همه ی همش هم خوشی و شادی نبوده برامون!!!!

البته از اونجایی که من متولد ماه مهر هستم اصلا نمیتونم یه طرفه به قاضی برم

پس منکر نمیشم کلی هم روزای خوب داشتیم امسال...

مثلا شبی که من قرار بود تنهایی برم خونشون اونم وقتی کل فامیلشون اونجا بودن...

یادم نمیره چقدر استرس داشتم و شازده کوچولو حتی یه لحظه تنهام نذاشت اونجا...

یا پیشم بود یا حواسش بهم بود و هر وقتم که نگاهش میکردم با لبخندای گرمش دلم قرص میشد...

یادم نمیره روز و ساعت های خوشی که تو خیابونای خلوت و بدون ترافیک تو خیابونا میگشتیم و چقدر خوش میگذشت....

اومممممم...

دیگه بگم که برای عیدی ...

خانواده ی شازده کوچولو یه سفره ی هفت سین تزیین شده و یه سکه ی کامل بهم دادن...

مادر بزرگش هم یه سکه ی ربع..

یکی از دایی هاش هم ۴۰۰۰۰ ...

و عشقم هم برام عطری رو که با ۱۰۰۰۰ زور توی هایلند انتخاب کردم خرید...

بولگاری- جاسمین (بوی تلخ و گرم و شیرین)!!!!!!

من که خیلی دوسش دارم اما دلم نمیاد ازش استفاده کنم!!!!!

۵۰ میلش رو خریدیم ۷۹۰۰۰

منم از اونجایی که هیچ کادویی به ذهنم نمیرسید براش بخرم با زوووووور مجبورش کردم عطر بخره

که برای اون هم عطر آزارو - هوم- (بوی تلخ )...

که اون ۱۰۰ میلش شد ۴۶۰۰۰

....

 

دیگه بقیه ایام عید هم که به مهمونی و مهمونداری گذشت تقریبا...

پی نوشت: من هی نمیرسیدم کلاه قرمزی رو ببینم و هی غصه خوردم اما خوب رکوردر اونم تو سطح همه ی فامیل نمیزاره من حسرتش رو داشته باشم ایشاااااا!!!!!

پی نوشت: من نظرم اینه که ماکروفر سولاردوم- ال جی- بگیرم یا پاناسونیک.... ممنون میشم اگه اطلاعاتی ازش دارید کمکم کنید...

پی نوشت: من نظرم اینه که گاز و ماکروفر رو استیل بگیرم و بقیه لوازم آشپزخونه رو سفید... در این مورد هم کمکم کنید لطفا...

پی نوشت: من به نظرم هول و ولا افتاده به جونم که دیگه به هیچ کاری نمیرسیم.... مادر جان....

پی نوشت: من مادر شوهرم رو خیلی دوست دارم اما کاش کمتر حساس بودن ایشون... آخه اینجوری همش نمیتونم باهاشون راحت باشم از نگرانی اینکه مبادا حرفی بزنم یا کاری بکنم که دلخور بشن....

پی نوشت: من دلم میخواد زودتر تکلیفمون مشخص بشه.... دعامون کنید....

پی نوشت: شاید اگه امروز هم مثل ۲ روز گذشته بود این پست من خیلی خیلی تلخ میبود..... اما امروز خیلی خوب بود

یه روز خیلی خوب با یه عالمه شازده کوچولو......

پی نوشت: ای کسی که موبایلم رو میارم رو صفحه ی وبلاگمون و میارم میدم که بخونی نوشته هامو بدون و آگاه باش که....

عاشقتمممممممممممم.....................

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به سلامممممممممممم

سال نو مبارک....

( در اینجا آیکون ماچ و بوسه به میزان ۳ عدد اضافه شود)....

مشتاق دیدار...( آخه از امروز صبح که اومده بودیم خونتون و بعد از ظهرش که باهم رفتیم خونه ی عمه و دایی تااااا الان که اومدین خونمون ندیده بودیمتون دلمون خیلی تنگ شده بود!!!!!!)

چقدر خوبه عید همدیگه رو زیاد میبینیم.... ( یعنی چند روز دیگه باید این وضعیت رو تحمل کینم!!!!!)

چی چی خانوم جون!!!! عزیزم بشین تو رو خدا راحت باش...( یه ایل آدم اومدین ناهار مهمونی یه وقت به خودت زحمت ندی بیای کمک هااااااا!!!!!)

مزاحمت چیه !!!! خاک عالم!!!!!! ما از خدامونه ۳۶۵ روز سال اینجوری باشه که همش همو ببینیم و شما تشریف بیارید اینوری... خونمونو روووشن کردین!!!!!!!! ( بر.... دروغگو)!!!!!!!

اوااااا خان دایی!!!! مگه ما بچه ایم بهمون عیدی میدین!!!! آدم خجالت میکشه!!! ( خجالت نمیکشی اسمتو کامیون نمیکشه همش ۱۰ تومن عیدی میدی!!!)

 

********************************

اینا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

خوب معلومه دلیل این چند روز غیبت و بهونه برای غیبت های آتی!!!!

دوست جونای خوبم کلی سر سفره ی سال تحویل به یاد همتون بودم...

ایشالا که این سال جدید ( سال ۱۳۸۸ رو نمیگم) منظورم سال اص*لاح ال*گوی مص*رف بود!!!!!!

همتون به اعصاب خودتون در شب های گرم تابستون مسلط باشید که اگه برقا رفت اونم وسط سریال مورد علاقه به کسی توهین نکنید

اگه آب قطع شد و تو حموم بودین و از قضا شامپو روی سرتون بود یه وقت بر پدر کسی صلوات نفرستید!!!!!

خوب حالا بگم...

ایشالا که این سال جدید برای همگی پر ازسلامتی و خیر و برکت باشه ...

کلی حرف برای گفتن دارم که اگه فرصت اجازه بده و حافظه هم یاری کنه میام و همشو مینویسم...

دوستون دارم...

سال خوبی داشته باشید...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin