تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
نمیدونم چرا این همه داری عجله میکنی برای رفتن...

شاید چون من خیلی دوست دارم و کلی باهات خاطره ی خوش دارم داری زود میری...

این آخریا که اصلا فرصت نشد درست درکت کنم...

همش عجله داری....

اما با همه ی اینا به جرات میگم....

امسال... سال ۱۳۸۷ ...

بهترین سال زندگی من تا به حالا بوده...

از همه نظر برام خوب بود...

سال سلامتی بود...

سال عشق بود...

سال زیارت بود...

سال خبرای خوش بود...

خدا رو شکر میکنم برای روزایی که گذشت....

ممکنه بعضی روزاش رو خودم برای خودم تلخ کرده باشم اما در کل وقتی به ۳۶۳ روز گذشته نگاه میکنم یه لبخند رضایت میاد روی لبام....

 انگار همین دیروز بود...

فروردین ۸۷ رو میگم... ۲۷ فروردین بود به گمونم....

روزی رو که بابای من و شازده رفتن برای تعیین مهریه صحبت کنن و ما دل تو دلمون نبود تا برگشتنشون....

....

چه واضح پیش چشمامه...

اردیبهشت امسال که برای اولین بار رفتیم پیک نیک...

یادکه که چه با عشقی برات سالاد ماکارونی درست کرده بودم و تو هم با اون حال بد ازش خوردی و حالت بدتر شد....

...

 

وااااای هنوزم هر وقت از چمران رد میشیم و نمایشگاه بین المللی رو میبینم خاطره ی خرداد ماه برام زنده میشه ...

چه هفته ی خوبی بود...

شاید الان خیلی موقع ها پیش بیاد که ۱ هفته هر روز باهم باشیم اما اون موقع فقط تو رویاها میدیدیم...

وقتی تو نمایشگاه غرفه گرفتین و مامانت خواست منم برای کمک بهش بیام با چه عشقی صبحا بیدار میشدم...

از بعد از اون ۱ هفته ی پر خاطره خیلی نمایشگاه رو بیشتر دوست دارم چون برام کلی خاطره ی خوب داره....

 

خرداد ماه یه بار هم امام رضا ما رو طلبید و رفتیم پیشش.... نمیتونم از زیارت و حرم با صفاش بگذرم....

 

...

 

و میرسیم به تیر....

به یکی از بهترین ماه های امسال...

به ماه عشق...

به ماه طواف و سعی...

تیر ماه امسال بود که برای بار دوم تونستم برای بار دوم برم خونش...

برم به جایی که هر لحظه حسرت اون جا نبودن رو دارم...

به جایی که با تمام وجودم به مسافراش غبطه میخورم و آرزو دارم که جای همه ی زائر هاش باشم....

کاش بازم خیلی زود دعوتم کنه...

*****(هیچ اسمایلی نمیتونه حال منو بیان کنه..)

...

تیر ماه امسال بار اولی هم بود که رفتیم خونه ی شازده کوچولو اینا...

آخی یادش به خیر که شازده کوچولو با چه دست پاچگی ازم پذیرایی میکرد...

 

....

مرداد ...

ماهی که به هم محرم شدم...

ماهی که برای اولین بار بعد ۲ سال تونستم دستای محکم و مردونتو تو دستام بگیرم...

ماهی که برای هر دوتامون مثل خواب بود...

بعد از ۲ سال استرس و سختی احساس کردیم مال هم شدیم...

جشن بله برون و آتلیه و عکس و... یه عالمه خاطره ی خوب دیگه...

....

 

یه مسافرت ۱-۲ روزه توی شهریور...

یادته که رفتیم دماوند......

یادته چقدر بهمون خوش گذشت...

خیلی از محرم شدنمون نمیگذشت....هنوز باهم رودروایسی داشتیم...

وااااااااااای چقدر اون دماوند بهمون خوش گذشت...

هنوزم وقتی یادش می افتیم کلی خاطره میاد تو ذهنمون ...

...

یادته اولین ماه رمضونی رو که میتونستیم افطار رو باهم باشیم....

یادته اون افطاری دو نفره و گردشای قبلش رو...

هنوز مزه ی جوجه های حاتم و مزه ی خوشمزه ی اون افطار رو حس میکنم....

...

 

یادته مهر ماه رو...

یادته سالگرد عشقمونو...

..

 

یادته یه سفر رفتیم..

من و تو و بابام...

یادته توی ماشین تو رانندگی میکردی و من با چه عشقی برات چایی میریختم...

میوه میذاشتم دهنت...

و تو با نگاهت بهم عشق هدیه میکردی....

.....

یادته روز تولدت پیشت نبودم .. اما همه ی سعیم رو کردم که جبران کنم...

یادته روز تولدم تو پادگان پست بودی ... اما  به بهترین نحو برام جبرانش کردی....

....

و باز هم مهر ماه...

امام رضای مهربون من رو دعوت کرد خونش...

هر بار که میرم انگار بار اوله...

همه چیز خوب بود جر نبودنه تو .....

همونجا ازش خواستم هر چه زودتر تو هم همراهم باشی وقتی دعوتمون میکنه...

 

.....

 وای یادم نمیره آبان ماه رو با اون همه بدو بدو و استرس...

شاید تمام پاساژ ها و مغازه ها و مزون های شهر رو گشتیم...

ماهی که کلش به خرید و برنامه ریزی برای نامزدیمون گذشت...

 

......

و آذر ماه...

یادش به خیر وقتی کارته نامزد رو گرفتیم تا چند ساعت هر دومون توی شوک بودیم...

کی باورش میشد اسم من و تو کار هم روی یه کارت...

بقیه هم به اندازه ی ما رفتن تو شوک البته...

روز جشنمون یادته....

چه روزی بود....

خدا نعمتشو برامون تموم کرد و چه برفی اومد اون روز ...

شاید بیشترین برفی که امسال زمستون اومد اون روز بود...

و ما اون برف رو نشونه ی خوبی دونستیم ..

و تعبیرش برامون این شد که خدا برامون یه هدیه ی قشنگ فرستاده...

یه هدیه ی سفید و پاک...

یه هدیه که یه نشونست...

از نعمت... از سفیدی... از پاکی... از عشق....

یه مراسم خوب...

با تو... در کنار تو...

دیگه همه ی همه فهمیدن و دیدن که مال هم شدیم...

....

دی بود...

محرم امسال...

من و تو باهم ...

در کنار هم میرفتیم برای عزاداری...

از صاحب محرم میخواستم هر سال بتونیم باهم توی عزاداری هاش شرکت کنیم...

 

...

 

بهمن بودا...

اولین ماشینمون رو خریدیم...

یادته چه ذوقی داشتیم...

چقدر خوشحال بودیم از داشتن ماشین فسقلیمون...

روز عشق رو یادته...

نمایشگاه زوج های جوان رو یادته...

همه بهمون میگفتن چه عروس دامادی ...

چقدر بهم میاید..

و من تو بودیم و کیلو کیلو قندایی که تو دلمون آب میشد...

 

.....

و اسفند ماه...

ماهی که امام رضا لطفشو در حقم تموم کرد و بازم دعوتم کرد...

اونم روز شهادتش...

چه حرمی...

چه عاشقایی...

و چه عشق بزرگی....

و خرید های عید امسال که تو همراهم بود...

تو تک تک خرید هامون باهم بودیم و همه چی رو با نظر هم خریدیم...

 

...

 

امسال گذشت و خاطره شد...

خاطره های که وقتی مرورشون میکنم میبینم خیلی اولین توش بود...

اولین های ناب و تکرار نشدنی...

الان که فکر میکنم میبینم شاید اونقدرا که باید از روزامون استفاده نکردیم...

امسال برامون سال خوبی بود....

 از این بابت خدا رو شکر میکنیم ...

و میخوایم از خودش...

که سال جدید هم برامون خوش باشه...

حتی خوش تر از امسال...

اینو از کسی میخوام...

که رحمتش تو باور کوچیک ما نمیگنجه...

کسی که امسال برامون خیلی غیر ممکن ها رو ممکن کرد.....

 

خدایا... به ما قدرت بده که با خوب زندگی کردن بتونیم شکر گذار نعمت های بی انتهای تو باشیم....

خدایا....

سال جدید رو برای همه ی ما سال سلامتی قرار بده....

خدایا...

امسال سال آرامش خوشبختی باشه برای همه...

خدایا...

امسال رو سال خوشی های زیاد... و غم های کم قرار بده...

خدایا...

امسال رو برای هممون سال پر رزق و روزی و پر برکتی مقدر کن...

...

دوست جونای خوبم...

من تقریبا ۱ ساله که دارم وبلاگ مینویسم...

از این بابت خیلی خوشحالم...

چون خاطراتمون اینجا ثبت شده...

چون تو این ۱ سال دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که واقعا تک تکشون رو دوست دارم و برام مهمن...

از شادی هاشون شاد میشم و اکه خدایی نکرده مشکل براشون پیش بیاد غصه دار میشم...

امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشید...

پیشاپیش عید همگی مبارک...

با یه دنیا آرزو های خوب براتون ...

دلم برای همه ی اونایی که توی عید نمی نویسن خیلی تنگ میشه...

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید و بعد از تعطیلان یه عالمه پست های شاد داشته بشید...

دوستون دارم....

تا سال آینده خداحافظ....

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من نمیدونم چرا همه کارام اینجوری شده

از صبح تا شب با شازده کوچولو میریم خرید بعد الان نه مانتو دارم نه کیف !!!!!

عوضش تا دلتون بخواد روسری خریدم و الانم افتادم به کفش خریدن ... تا حالا که دو جفت خریدم

اووووهوم راستی شلوار لی هم گرفتم اونم دمپا!!!! از من بعیده اما خوب اغفال شدم

یه دونه هم کمربند خریدم به طرح مورد علاقم که بولگاری هستش....

********

 

بعد اتاقم هم به یه حالت انباری در اومده و هیچ کاریش نمیتونم بکنم چون خونه نیستم اصلا

دلم به امروز خوش بود که شازده پست بود و میتونستم کارامو انجام بدم

اما دم عید و هوای ملسش مگه گذاشت از خواب بیدار شم

الانم که باز شب شده و من هنوز هیچ کاری نکردم

یه همتون سر میزنم اما با گوشی برای همینم کامنت نمیزارم

اصلا فرصت نمی کردم کامیوتر رو روشن کنم!!!!!!

الانم وسط اتاقم نشستم و کفشام یه طرفمه!!!

کتابام یه طرف!!!!!

وسایل دکورم هم یه طرف!!!!!

منم از بین اینا دارم پست میزارم

اینا همش از سرخوشیه زیاده به گمونم

امشب میخوام تا صبح بشینم جمعشون کنم

اما ساعتت ۹ صبح شازده میاد دنبالم باز بریم بیرون

یه اتفاق بد دیگه اینه که من و شازده تو این خرید ها فهمیدیم به شدت چاق شدیم و هیچی تنمون نمیره

الانم تو افسردگی شدید به سر میبریم

ایشالا که این سال جدید یه اراده ی درست درمون داشته باشیم که بتونیم تا عروسی لاغر کنیم

وگرنه با این اوضاع احوال باید گونی بپوشیم هر دوتامون و بعدشم قل بخوریم توی سالن!!!!!!!

دلم خیل میخواد یه پست دیگه امسال بزارم و از سالی که گذاشت بنویسم کاشکی بشه...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
به به سلام دوست جونا....

پارسال دوست امسال آشنا

داشتم رد میشدم گفتم بیام ببینم اینجا سر جاش هست یا نه   

آخه چند وقتیه به مرض ننوشتن دچار شدم انگار

یا نت ندارم

یا حوصله ندارم

یا همه ی اینا رو دارم نوشتنم نمیاد

دلم برای اینجا تنگ شده بود یه عالمه و برای شما بیشتر

هر چند که بهتون سر میزدم کمابیش....

چقدر این روزا کار هست برای انجام دادن

چقدر اتاقم کثیفه

اصلن دلم نمیخواد امسال اتاق تکونی کنم

همش وقتی یادم میاد شاید سال دیگه خونه ی خودم باشم گریه ام میگیره

اصلن من فکرامو کردم قصد ازدواج هم ندارم

به نظرم هم شازده کوچولو رو اینجوری بیشتر دوسش دارم تا شوهرم باشه 

من اصلا دلم نمیخواد دیگه پیش مامانم اینا زندگی نکنم....

آخه شاید قرار بشه تولد پیامبر بیان و تاریخ عروسی معلوم کنن

همینه که من باز قاطی کردم

خدایی عروس به این مشتاقی کجا دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه اینکه من شازده رو دوست نداشته باشم یا عشقم بهش کم شده باشه

عشق من اینقدر خوب و مهربونه که هر روز بیشتر می خوامش و بیشتر از ندیدینش اذیت میشم

اما حرف من سر مستقل شدنه

احساس میکنم هنوز زوده برام که بشم خانوم خونه

یعنی وقتی میام میبینم شما از هنر هاتون میگید و از کارایی که بلدید به کل اعتماد به نفسم رو از دست میدم!!!!!!!!!

میبینم من هنوز تو اتاق تکونی موندم چطور قراره خونه بتکونم!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که به شدت دچار افکار مالیخولیایی شدم این چند وقته...

اندر احوالات این مدت که تقریبا معلومه دیگه

یا خونه تکونی....

یا خرید

که تا حالا فقط تونستم روسری بخرم به سلامتی

آخه مدل روسری خریدنه من بگیر نگیر داره

یه دوره اصلاااا و ابدا محاله که بتونم روسری انتخاب کنم و همیشه دارم از بی روسری بودن غر میزنم تا یکی دلش بسوزه خودش برام بخره...

یه دوره هم اینجوری میشه که اگه ولم کنن کل پولام میره برای خرید روسری

قضیه اینکه ما تو هفته ی پیش رفتیم تیراژه

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

الحق هم چیزای تمیزی داره

به خصوصو روسری هاش به نظرم نسبتا قشنگ تر و تک تر از جاهای دیگست...

این شد که منم ۲ تا روسری خریدم و در بقیه مواردش با برخورد های خشن مامانم و شازده کوچولو برخورد کردم

که بعضن منو کشون کشون از مغازه میبردن بیرون  و......( که برای اینجا مناسب نیست یهو دیدی بچه اومد خوند...)

در مورد مانتو هم که به سلامتی و میمنت هر مانتویی که من خوشم میاد نمیدونم چرا در قد و قواره ی هیکل سیندرلا ساخته شده!!!!!!!!

اون یکی ها رو هم من نمیخوام همشون زشتن

البته مدیونید اگه فکر کنید من هیکلم با سیندرلا بیشتر از ۱۰ سایز اختلاف داره!!!!!!!!

در مورد کیف و کفشم نمیدونم چرا هر کدومو که من بر میدارم یهووووو انگار اون کفش کلا تو جهان یدونه ازش ساخته شده و واسه همینم قیمتش یهو نجومی میشه

والااااااا!!!!!!!

خوب مثلا خیر سرم من امسال نو عروسم و میخوام حسابی خوش تیپ باشم

نباید این خوش تیپی من به قیمت ورشکستگی بابام تموم شه که

در همین راستا و به مناسبت جشن نیکوکاری کمکهای نقدی بالای ۲۰۰ هزار تومن شما عزیزان را در حساب بانکی خود پذیرا میباشیم لفطا!!!

ولی حالا از شوخی گذشته واقعا امسال خیلی بی رویه گرون شده همه چی

من که کیف با یه قیمت معقول ندیدم امسال!!! یعنی هر چی من پرسیدم از ۵۰ به بالا بوده!!!!!

خدا به داد این مردم برسه.....

واقعا همیشه از خدا میخوام این قدر به مردا بده که هیچ وقت شرمنده ی زن و بچشون نشن...

بعضی وقتا هم به شازده میگم آخه مگه بیکار بودی که تو این وضعیت جامعه فکر ازدواج افتاد به سرت ....

نرخ همه چی سرسام آوره..

دیگه تو خرید هامون یه جا شمعی بود و شمع داخلش و یه دونه هم جا سی دی برای ماشین که عروسک لاک پشته و به جرات بگم خنگ ترین لاک پشتیه که به عمرم دیدم!!!!!!!!!

عسکاشونم باشه طلب شما ایشالا.....

 

............

آخ اینو تعریف کنم

جمعه شب با شازده رفتیم بیگ بوی....

از یه عالمه دورترش دیدیم اون اطراف خیلی شلوغه و فکر کردیم باید یه ۲ ساعتی منتظر بمونیم...

 وقتی که رفتیم نزدیک تر دیدیم ترافیک سر چیزه دیگست!!!!!!

آخه شازده کوچولو هر وقت به من میگفت فلان دختر اینجوریه اونجوریه من همیشه باهاش دعوا میکردم که پشت سر کسی حرف نزن

بعدشم کلی موعظه و نصیحت که از روی ظاهر کسی قضاوت نکن

حالا این وسط هرچی هم اون میگفت پسرا از روی آماری که دخترا میدن میفهمن طرف چیکارست باز من قانع نمیشدم

اما باورتون نمیشه

شاید تا بیشتر از نصف خیابون بهشتی

خیابونی که به نسبت پهن هم هست

حدود ۳ لاین ماشین اونم ۲۰ تا پشت سر هم ایستاده بودن که یه دختر رو سوار کنن!!!!!!

منم کلی به شازده کوچولو اصرار که ماشینو اون اطراف پارک کنه که تا میره و میاد من ببینم چی میشه!!!!

یه دختر خیلی خوشگل و خوش هیکل و خوش تیپ که واقعاااا اگه صد سال هم شازده به من میگفت باورم نمیشد که چی به چیه   طرف حسابه اینا بود!!!!!!!

حالا بگم از صف و قطار ماشینا که ۱۰۰۰ ماشالا همه رقم توشون به چشم میخورد

از ماشین وانت بوددددددددد تاااااااااااااااااااااا بنز و...

از پسر ۱۶ ساله بود تا مرد جاافتاده و......

و این دخترم هی با ناز و عشوه با اینا حرف میزد و یه عددهایی میگفت که من نمیفهمیدم!!!!!

 بلاخره هم با یکیشون توافق کرد و رفت

خیابون هم خلوت شد...

اما من به حدی حالم بد شده بود که پیتزا بیگ بوی رو که این همه دوست دارم کاملا کوفتم شد و با حرفام کوفته شازده کوچولو هم کردم...

آخه خدایی یه دختر به چه قیمتی حاضر میشه خودشو بفروشه!!!!!!!!!

چطور میتونه هر شب رو تو بغل یه نفر بگذرونه!!!!!!!!!

به نظرم اگه حتی میلیارد ها تومن هم پول بگیره نمی ارزه!!!!!!!!

از اون بدتر اون مردا بودن که هیچ.....

مطمئنم خیلی هاشون زن و بچه هاشون با هزار امید و آرزو منتظر بودن که آقای خونشون تشریف مبارکشو ببره پیششون

که ممکنه این اتفاق هم بیفته اما از بد شانسی که دختره پریده بود و قسمتشون نشده بود!!!!!!!!!

.......

خوب به سلامتی وقتی این همه مدت نمی نویسم همین میشه که هی باید از این شاخه به اون شاخه بپرم و توضیح بدم....

آها امروزم امتحان فاینال زبان داشتم که ۹۸ شدم و البته هنوز نمیدونم تاپ  شدم یا نه...

اووووم دیگه از اخبار چیا مونده که بگم؟؟؟؟؟!!!!!!!

الان از کل وسایل اتاق من یه میز کامپیوتر مونده و یه تخت

همه چیو جمع کردم که فردا کارگر بیاد...

حالا کی میخواد اینا رو باز جمع کنه

راستی دوست جونا شما جهاز میخریدین کجا میذاشتین؟؟؟؟؟
ما همه ی خونمون داره پر میشه با اینکه هنوز هیچی نخریدیم

میخوام امسال یه سری از وسایلی رو که کمتر مصرف میکنم طی همین اتاق تکونی جمع کنم که ببرم خونه ی خودمون

اوضاع رابطه با شازده کوچولو هم اگه زبونه من اجازه بده خوب و خوشه!!!!!!!!

معذرت میخوام که این قدر پرت و پلا نوشتم!!!!!!!

 

 

پی نوشت: سارا جان کاش این آدرس ها رو قبل مشهد اومدن میگفتی خانوم

بعدشم خانوم تو نمیخوای وب بسازی دوباره ؟؟؟؟؟ من چطوری باید شما رو پیدا کنم احیانا؟؟!!!!!

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاااام دوست جونا...

ایشالا قسمت همتون بشه زیارت امام رضا...

باور کنید به یاد تک تکتون بودم...

در صدر همه پدر ساره ی عزیز بود که تو هر ثانیه به یادشون بودم....

الهه ی گلم که خودش هم رفته بود زیارت خواهر امام رضا....

آیدا ی نازنین که کلی تو ذهنم بود همش...

 نگین که کلی رفیق غار شدیم با هم....

هلیا جون.... سانای عزیز...

فاطمه که کلی حرفاش تو گوشم بود اونجا....

ملیحه ....لیمو شیرین... هلن...

فندق جون که گفته بود یه مشکلی داره.....

باران ....غزل...

دردونه که یه جورایی بعضی مشکلاتمون مشترکه ...

مهسا که پیغام داشت برای امام ....

مهتاب که قداست عشق قشنگش همیشه تو ذهنمه....

عروس خانومای آینده که ایشالا به زودی جشن دارن....

و همه ی خانومای گل که یه عالمه دوستشون دارم...

برای همه تک به تک...

اونایی رو که از دلشون خبر دارم با ذکر موضوع و بقیه رو با یه عالمه آرزوی خوب...

و واقعا اول از همه برای خودم و همه ی دوستام سلامتی و خوشبختی رو خواستم....

 

*****************************

حالا براتون از سفر بگم...

وای که چقدر عمر سفر کوتاهه..

ما و خانواده ی دوست بابام قرار بود باهم بریم

ولی به خاطر پر بودن ظرفیت هواپیما

بلیط ها با ساعتای مختلف جور شد...

یعنی برادرم و پسر دوست بابا ساعت ۷ صبح پرواز داشتن...

دوست بابا و خانومش و دخترش ۱ ظهر

و ما هم ۱۱ شب...

که همه ی پروازا هم کلی تاخیر داشت...

و خلاصه به جای ۱۱ ما حدود ۱ شب پرواز کردیم...

هوای مشهد که کلی سرد بود..

رفتیم دیدم جایی که هستیم نسبتا از حرم دوره و ....

و اینکه چون شهادت امام رضا بود

به مناسبت برنامه ها و دسته های عزاداری که بعضیاشون یه عالمه راه رو با پای پیاده اومده بودن!!!!!!! کلی خیابونای اطراف حرم بسه بود و ماشین راه نمیدادان...

و ما باید برای هر بار رفتن به حرم نیم ساعت پیاده بریم و نیم ساعتم پیاده برگردیم...

این برای ما که هر ۳ وعده ی نماز ها رو میریم حرم و جماعت میخونیم تقریبا خیلی میشد...

بعضی وقتا که شانسی یه تاکسی با انصاف و راه بلد پیدا میشد و ما رو تا نزدیک ترین جای ممکن میبرد

بعضی وقتا هم خوب با پای پیاده طلبیده میشدیم...

دیگه ما برای  ۳ رسیده بودیم هتل و دیدم هم خیلی خسته ایم و هم مامانم حال نداشت خوابیدیم که برای نماز صبح خواب موندیم

برای ۱۱ رفتیم حرم و زیارت...

مشهد به شدت شلوغ بود...

یعنی واقعا توی صحن ها با سرعت مورچه حرکت میکردیم...

و واقعا نمیدونم اونایی که عقیدشون بر اینه که تا به ضریح دست نزنن زیارتشون کامل نیست چطوری تونستن تو اون شلوغی زیارت کنن!!!

 خلاصه که خیلی شلوغ بود اما شلوغی حرمش هم باصفاست...

روز دوم سفر به من آدرس یه پاساژ داده بودن که وسایل آشپزخونه ی عروس داشت...

ما هم رفتیم و پیداش کردیم

واقعا هم چیزای خوشگلی بود اونجا

و من یه عالمه خرید کردم

اول که یه ست لوازم آشپزخونه گرفتم که روبان دوزیه و نسبتا خوشگله...

بعدش یه جا دستمالی دیدم که کلی خوشم اومد

روش یه عالمه گل رز داره به رنگای مختلف

مثلا زرشکی و صورتی و سفید ...

بعد دستمال از بین گلها میاد بیرون...

کلی دوسش دارم

بعد یه روی میز اتو دیدم و با اینکه اصلا نمیخواستم چون خیلی خوشم اومد خریدمش

کلی با مزست و دوسش دارم..

و یه دونه هم مثل رو میز اتویی رو میز چرخ خیاطی داشت و منم از اونجایی که به شدت اهل خیاطیم و قراره لباس عروسمم خودم بدوزم اونم خریدم!!!!!

اما بعد دیدم که من حتی سوزن نخ کردن هم بلد نیستم

اصلا هم قرار نیست چرخ خیاطی بخرم اما دیگه خریده بودمش دیگه!!!!

...

بعد هم که روز وفات و دعای کمیل شب.. که الحق این دعا رو دوست دارم به خصوص توی مشهد و مدینه و مکه...

آها من هر دفعه که مشهد میرم پشت دستم رو داغ میکنم که پاساژ الماس شرق نرم و هر دفعه باز میرم...

خدایی حیفه اون معماری و اون جای قشنگ که برداشتن پرش کردن با یه سری جنس بنجل چینی..

این پاساژ اگه توی تهران بود قطعا یکی از بهترین ها بود...

از اونجا هم فقط به جا کلیدی خریدیم...

و برای شازده کوچولو تیر کمون سرخ پوستی و شطرنج...

آی شازده کوچولو رو بگم...

که کلی غصه خورد در نبود من

و منم که نمیدونم چرا به جای آروم کردنش زدم بودم رو خط سرد شدن و بی محلی که بدتر میشد اوضاع هر روز..

کلی غصه خورد بچه من نبودم از دوریم!!!!

دیروزم عشقم اومد فرودگاه دنبالمون و مثل رفت ما یه ساعت اومدیم بقیه یه ساعت!!!!

اومدیم خونه و چند ساعت بعد حدود ۱ نصفه شب عشقم زحمت کشید و باهم رفتیم دنبال داداشم فرودگاه

الهه بمیرم بنده خدا صبحم باید ۶ پا میشد میرفت پادگاه کلی خسته بود

یه عالمه زحمت کشید

باشد که بتوانیم جبران نماییم...

 

 

اینم چند تا عکس به عنوان سوغاتی....

 

صحن جهوری....

 

 

صحن گوهر شاد.....

 

 

 

صحن مورد علاقه ی من.... صحن انقلاب... و پنجره ی فولاد...

 

 

 

اینم ضریح امام رضا...

 

 

 

اینم یه عکس ویژه از ضریح از جایی که همیشه پاتوق منه.....

 

........

 

 پی نوشت:

ما این سفر با خونواده ی دوست بابام رفته بودیم

که البته قبلنا هم چند باری باهاشون همسفر بودیم اما همیشه جامون از هم جدا بود .. اما این سری به  علت نبود جا باهم یه جا بودیم

که البته اینقدر جامون بزرگ بود که ۲ خانواده که هیچ راحت ۵ تا خانواده هم میتونستن راحت باشن

اما خداییی اینا خیلی خوش سفرن و کلی خوش گذشت بهمون

خوش سفر از دیدگاه مهر بانو: هر  جا ما میگفتیم بریم مخالفت نمیکردن و با روی باز پذیرا میشدن

بهترین اتاقا رو برای ما گذاشته بودن در صورتی که اونا از ما زودتر رسیده بودن!!!!

همیشه خانومش صبحونه میذاشت و بعد ما رو صدا میکرد...

خلاصه من فهمیدم همسفر خوب چقدر در مسافرت خوب تاثیر داره

 

پی نوشت: جدا به همتون و به دنیای وبلاگستان عادت کردم

همش یاد شما ها بودمم

چه توی حرم چه موقع دعا ...

چه موقع نماز خوندن...

خوشحالم که با اینکه دوستیمون مجازیه در ظاهر اما عمقش تا این حد توی واقعیت پیشرفتست...

 

 پی نوشت: یه چیزی که اونجا دیدم با اینکه تازه خود مشهدی ها میگفتن این روزا همه قیمت تاکسی ها دو برابر شده اما به واقع مفت بود پول تاکسی

مثلا تا الماس شرق که کلی دور بود ۲۵۰۰ گرفت از ما در صورتی که اگه توی تهران همچین مسیری رو بری کمتر از ۶ تومن نمیبرن...

چرا این همه توی تهران تاکسی گرونه راستی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
شاید چند سال پیش  که تو همچین روزی دعوتم کرده بودی خونت

وقتی اومدم و دیدم که چقدر عاشق داری و چقدر من بینشون کمم..

وقتی داشتم بر میگشتم و گفتم که دلم رو نمیبرم...

وقتی ازت خواستم و از خدام آرزو کردم بازم تو همچین روزی دعوتم کنی...

حتی ته دل خودم نه لیاقتش رو حس میکردم و نه باور داشتم...

وقتی دیشب بابام گفت دعوت شدیم...

وقتی شوکه نگاش کردم...

وقتی یادم افتاد پریشب داشتم عکست رو میدیدم و بهت میگفتم حالا ما بدیم... تو که با معرفت تر از این بودی که این همه وقت سراغی از ما نگیری...

وقتی یه بار دیگه خجالت کشیدم از خودم...

وقتی اشک اومد به چشمام..

وقتی حتی فکر کردن به خونه ی قشنگتم دلم رو میلرزونه....

وقتی دیگه شازده هم میدونه چقدر عاشقتم و حسودی هم نمیکنه....

وقتی فکرشو میکنم که سه شنبه قراره بیام پیشت.....

چی میتونم بگم جز اینکه...

با تمام وجودم میام سمتت...

و ممنون از اینکه من رو!!!!! دعوت میکنی....

اونم تو همچین روز و شبی...

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا......

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin