تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
من پست قبلی رو برداشتم......

اول از همه باید اینجا از یه دوست تشکر کنم....

من ندونستم کیه اما خیلی خوشحالم که اینقدر برام وقت گذاشت و حرفایی زد که کلی به دلم نشست....

همیشه تو زندگیم از کسایی که به قولی گربه کوره بودن و خوبیهای دیگران رو نادیده گرفتن بیزار بودم...

اما گاهی آدم خودش میره تو قالب همون گربه کوره ... و وقتی خودم مطلبم رو خوندم همچین از خودم بدم اومد

هر کسی هر زحمتی که برای ما کشیده از روی لطف و مهربونیش بوده وگرنه هیچ وظیفه ای در کار نیست...

با اینکه اونا این وبلاگ رو نمیخونن اما من وظیفه ی خودم میدونم بابات اون چیزایی که نوشته بودم معذرت خواهی کنم...

فقط این ها رو میشه به حساب بی تجربگی و عصبانیت لحظه ای گذاشت و نه چیز دیگه....

مامان و بابای شازده کوچولو یه دنیا دوستون دارم....

....

 

خووووب حالا میرسیم یه گزارش روزانه .....

من الان دیگه مهربانو با موهای بلند و روی کمرم نیستم و شدم یه مهربانوی فشن با موهای زیر سرشونه

رفتم موهامو یه مقدار کوتاه کردم

مدلشم اسمشو نمیدونم اما به نظرم یه جورایی خورد باشه..

بر خلاف تصورم شازده کوچولو که خیلی خوشش اومد و کلی میگفت بهت میاد

البته من اولش میخواستم همش ۵ سانت کوتاه کنم اما خانمه گفت که وضع موهات خیلی خرابه و باید حتما ۸ سانی ازش کوتاه کنی!!!!

۸ سانت به زبان آرایشگر ها = حدود ۱۲ و شایدم بیشتر سانت!!!!

اما خیلی سوختم

چون من معمولا برای کوتاهی مو که میرم خودشون براشینگ هم میکنن اما این خانمه تا دید من دارم با شازده حرف میزنم و از عکاسی و اینا گفتم گفت باید برای براشینگ جدا پول بدی و

برای کاری که در حد ۱۰ تومن هم نبود ۱۸ تومن از من پول گرفت!!!!!!

من باشم جای نا آشنا نرم...

دیگه آماده شدم   و شازده کوچولو اومد دنبالم و رفتیم عکاسی

و یه عالمه عکسای جور واجور گرفتیم

خدا به داد برسه من که فکر کنم با این اوصاف پول عکسامون بره بالای ۱ ملیون!!!

اما خیلی خوشم میاد این آتلیه صاحبش یه خانومه که هم اخلاقش خیلی خوبه و ریلکس و هم برای کارش ارزش زیادی قائله

یعنی یک عالمه هزینه ی دکور و اینها کرده و یه عالمه هم وسیله خریده

مثلا انواع پوستیژ های متنوع...

کلاه های مدل دار و فانتزی

مبل های جور واجور...

بالش و کوسن های رنگ به رنگ و طرح به طرح...

کلا آدم رو به ذوق میاره

من که با ۲ تا از پوستیژ ها عکس گرفتم که یکیش موی کوتاه و مش زیتونی بود که کلی بهم میومد  و همه کلی تشویقم کردن برم موهامو مش کنم

اما شازده کوچولو در اون لحظات قیافش به صورت و وقتی هم که من لبخند ملیح تحویلش میدادم به شکل  در میومد

چون موی روشن دوست نداره و میگه بهت نمیاد

اما مطمئنم یه روزی موهامو روشن میکنم چون خودم خوشم اومد هر چند سنمو خیلی میبرد بالا

اونا هم که هی تعریف میکردن و بیشتر هوس میکردم!!!

اون یکی هم همرنگ موهای خودم و مدل فشن

فکر کنم کلی خوشگل بشه عکسامون...   هورااااااااااااااااااااااااااا

شازده کوچولو هم که حسابی کامل اومده بود

تازه گیتارشم آورده بود و برام یه آهنگ زد و خوند       که توی کلیپمون باید باشه و فکر کنم خیلی خوب بشه فیلممون...

یه سری از کارهایی هم که برای آلبوم ژورنالمون انجام داده بود دیم و پسندیدم به جز چند مورد که قرار شد درست کنه...

از ساعت ۴ تا ۸ همینجوری داشتیم عکس میگرفتیم من دیگه رو پاهام نمیتونستم بایستم از خستگی...

تازه بعد از اونم من رفتم خونه ی خالم برای تولد دختر خالم که چند تا از دوستاش میومدن و منم دعوت بودم

دیگه تا ۱۲ شب سر پا بودم و کلی خسته

اونجا دیگه اسم عکس میومد من فرار میکردم...

شب هم ۱۲ بود که شازده کوچولو زنگید میری خونه بیام دنبالت منم اینقدر خسته بودم که دلم فقط تخت خودمو میخواست که بخوابم تا لنگه ظهر...

اومدم خونه و بیهوش شدم.... تا ساعت ۱ ظهر......

 

امروزم که اصلا حال و روزم خوب نبود و حسابی مریض بودم و همش خواب بودم تا عصری شازده کوچولو اومد و رفتیم یه چرخی زدیم

الهی بمیرم عشقم فردا شب پست داره و باید بمونه پادگان....

تنهاااا امیدم اینه که همش ۲ بار دیگه شب میمونه و بعدش راحت میشیم....

حالا کل فردا رو باید چشمم به تلفن باشه که کی زنگ میزنه   اونم چی ... همش میتونیم ۵ دیقه صحبت کنیم هر بار

دلم از الان گرفته و کلی هواشو دارم...

یعنی چقدر دیگه فردا تموم میشه؟؟؟؟؟

 

پی نوشت: در راستای پست حذف شده شاید خدا بخواد و گرفتن ماشین جور بشه

قرار شد بابا اگه بتونه اون ۳ میلیون رو که کم داریم برامون وام بگیره

حالا دیگه هر چی که خیره و خدا بخواد

ما تلاشمونو کردیم تا ببینیم قسمت چیه....

 

پی نوشت: سارا جان خانومی وبلاگت کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما بیا بهم بگو چرا وبت حذف شده باشه؟

 

پی نوشت : ملیحه جون یه ختم قرآن گروهی گذاشته اگه وقت دارید حتما شرکت کنید ... نیت سلامتیه یه پدر عزیزه...

اینم آدرس وبلاگش ..    http://www.shabkook.blogfa.com/

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
امروز با شازده کوچولو رفتیم بیرون

یه سر رفتیم دم خونشون کار داشت و قرار بود چیزی رو برداره

مامانش و زندایی کوچیکش داشتن میرفتن بیرون و دیدیمشون

به مامانش گفتم میخوام موهامو کوتاه

کلی تشویقم کرد و تازشم گفت موی کوتاه به تو خیلی میاد

بعد گفتم الان چه مدلی خوبه بزنم

گفت خیلی کوتاه قشنگ میشه

گفتم آخه شازده خان دوست نداره و نمیزاره موهام خیلی کوتاه باشه

ایشون فرمودند :

" یاد بگیر به مردا نگو میخوام این کارو انجام بدم ... بگو این کارو کردم ببین چه خوب شده ....

و یا نگو من میخوام برم جایی .. به جاش بگو من جایی هستم گفتم تماس میگیری دلواپس نشی"

بعدش هم گفتن ما خانوما ادبیاتمون جوریه که مردا به خودشون حق میدن برامون تصمیم بگیرن و یا تو مسائل شخصیمون دخالت کنن.

و در اینجا من به واقع فهمیدم شازده کوچولو کلی طفلکیه !!!

چون خواهر که نداره

مادشم که کاملا طرف منه

ولی خدایی همچین مادر شوهری نعمتیه که ایشالااا نصیبه همه ی دخترا بشه!!!!!

من اون اوایل که با مامانش آشنا شدم وقتایی که هنوز دوست بودیم

این رفتارای مامانشو می دیدم از اونجایی که بد بینی ریشه ی خاصی داره درونم

همش میگفتم اینجوری رفتار میکنه که باهام صمیمی بشه بعدش ضایعم کنه!!!!

همینطوری راجع به خود شازده کوچولو هم فکر میکردم

همش فکر میکردم داره برام نقش بازی میکنه که اینهمه خوبه

بعد از ۲ سال که رفتیم پیش مشاور گفتم

گفت آخه تا کی میخواد برات نقش در بیاره و اصلا چرا باید این کارو بکنه

اگه قصد بدی داشت که نمیومد خواستگاری

اصلا در اون صورت چرا باید میومد سراغ تو!!!!!

دیدم راست میگه...

الانم وقتی میبینم اگه یه بار من به مامانش زنگ بزنم برای احوال پرسی اون بنده ی خدا ۲ بار زنگ میزنه به عوضش و کلی مهربونه از اون رفتارا خجالت میکشم

هر چند همیشه یه نکته باید تو ذهنم باشه

اون مادره و پسرشو خیلی دوست داره ... با من هم تا وقتی خوبه که میبینه پسرش با من خوشحال و خوشبخته ...

پس یه سری حد و حدود ها و مرز ها رو باید همیشه نگه داشت

البته حد و مرز رو باید با مادر خودت هم رعایت کنی اما با مادر شوهر بیشتر....

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونای مهلبون

براتون بگم که من خیلی خیلی خوچحالم و اصلا انگار نه انگار کسی که پست قبلی رو نوشته من باشم

اوضاع حسابی خوب و عشقولانست

فردای اون روز شازده کوچولو اومد پیشمو رفتیم بیرون

بعد از کلی مدت

البته اولش حسابی ناز کردمو باهاش قهر بودم

بابت کار ناشایست دیروش که نیومده بود پیشم

دلم خیلی تنگ شده بود برای گردش دو نفری

جاتون خالی حسابی خوش گذشت

هم رفتیم بیگ بوی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم

و هم یه پاتوق جدید پیدا کردیم

که اگر اهل ذرت هستید و با قارچ و پنیر پیتزا هم میونه ی خوبی دارید حتما امتحنش کنید

البته هر چی خواید میتونید بگید نریزه

مثل پودر سیر و ففل که خودش دیگه میدونه ما نمیخوریم

خیلی خوش طعمه

 بالاتر از تهران ویلاست اوووم کنار فروشگاه ایران تله مارکت.

خلاصه که یه شب خیلی خوب و قشنگ و شاد داشتیم

دیروزم قرار بود شازده بیاد بریم پیاده روی

بعد این مدت یه آرایش درست حسابی کردم و خوشگل کردم براشsmileys

بعدشم تند و تند داشتم سالاد ماکارونی براش آماده میکردم

آخه خیلی دوست داره سالاد ماکارونی های منو و خیلی وقت بود هوس داشت

منم دیروز براش درست کردم

بهشم نگفتم که سورپرایز شه smileys

بعد که رسید هی گفت بریم بریم

منم که مشغول آبکش کردن ماکارونی بودم

تا کار من تموم شه هم که داییم اود و آقایون تشریف بردن علاء الدین

خلاصه که پیاده روی اصلا ما رو نطلبید

بعدم اومدن و جناب شازده خان یه عالمه از سالاد خورد و دوست داشت

نوش جووووونش

بعدم کلی خوب و شاد و عشقولی بودیم تا شب

تازه شب هم زنگید و کلی ابراز دلتنگی کرد برااااام....

امروزم قراره عصر بریم پیاده روی... ببینیم میطلبه یا نه

البته من خیلی به پیاده روی با ماشین علاقه مندم اما شازده کوچولو به حرفم گوش نمیده میگه با پا بریم!!!!!

 

پی نوشت: یه وبلاگی بود که خیلی قبلن تر از اینکه بخوام بنویسم میخوندمش و خیلی هم دوسش داشتم... بعد یه مدت دیگه ننوشت...

پیداش کردم و خیلی خوشحالم ...

پی نوشت: باران عزیز منو به بازی دعوت کرده که در اسرع وقت چشم....

پی نوشت: ما به سلامتی و اگه حرف توش نیاد این ۵شنبه باید بریم برای عکسای اسپرت احتمالا همون روز هم برم موهامو کوتاه کنم که سشوار هم داشته باشه

من موهای اضافی صورتم خیلی زیاد و ضخیمه و خیلی ناراحتم بهم پیشنهاد روغن مورچه دادن چند نفر حالا گرفتم

برم اصلاح بعدش استفاده کنم بلکه فرجی بشه!!!

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
کاش دلتنگی نبود...

کاش بی مهری نبود...

کاش در چرخ فلک دوری از یاری نبود.........

 

خودمم نمیدونم چرا اینجوری شدم

وقتی هست و پیشمه خیالم راحته و دیگه حتی پیشش هم نباشم مهم نیست...

مثلا دیروز ...

وقتی ظهر عاشورا برگشتیم خونه در کمال بی انصافی با داداشم گذاشتمش و اومدم خوابیدم...

خواب ظهر عاشورا ...

حالا امروز که نیست

امروز که خونشون کار داشت و گرفتار بود و نیومده پیشم مثل مرغ پرکنده شدم

نه حوصله دارم

نه حرف میزنم

نه دلم به کاری میره

همش میخوام اینجا باشه

پیشه من

نمیتونم هضم کنم که پیش بقیست

همیشه بهش میگم اینهمه میای پیش من

خوب خانوادت هم حق دارن

ممکنه فکر کنن من تو رو ازشون جدا کردم

اما وقتی یه روز نمیاد دیگه خونوادش رو هم دوست ندارم

اونا رو مقصر نبودنش میدونم

یعنی اینقدر عاشقشم که نباشه به این روز میفتم!!!!!!!

پس چرا بودنش رو قدر نمیدونم ؟؟؟؟

پس چرا لحظه هایی که پیشمه میزارم راحت و راحت بگذرن

اگه این همه عشق بهش دارم ... که وقتی دیروز صبح زنگ زدم و برنداشت

تو یه ربع شاید ۲۰ بار زنگ زدم

و آخراش تپش قلب گرفته بودم

و بغض گلومو گرفته بود از نگرانی

آخه عشق من محاله تلفنمو بی جواب بزاره

اگه نتونه حرف بزنه اس ام اس میده

واااای خدایا هزار تا فکر جور واجور اومد تو سرم تو همون  چند دقیقه

اونم من که همیشه محکومش میکنم

محکومش میکنم وقتایی که ۱۰ ساعت خواب بودم و گوشی رو سایلنت بوده

اونوقت اگه بگه نگرانم شده کلی طلبکار میشم که یعنی چی مگه چیه حالا!!!!!

من کی این همه عاشقش شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که الان ۲ ساعته میخوام بخوابم و نمیتونم

همش دلم گریه میخواد

آخه امروز ندیدمش.......

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

 

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین

...

 

Image hosting by TinyPic

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد


* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی


کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی


کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی


کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی


کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی


آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی


آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند


* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زد


نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند


بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند


وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند


وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید


نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید


باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید


یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید


پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید


کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید


هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال


* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند


ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند


دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند


آه از دمی که با کفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند


فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند


جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند


از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند


پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل


* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار


موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار


گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار


عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار


آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار


جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار


با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار


وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد


* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد


هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد


هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد


شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد


هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاریتیغ و سنان فتاد


ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد


بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد


پسبا زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول


* * *
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست


این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست


این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست


این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست


این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست


این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست


این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین


اولاد خویش را که شفیعان محشرند
درورطه ی عقوبت اهل جفا ببین


در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین


نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین


تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین


آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین


آنتن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد


خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد


خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد


خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد


خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد


خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد


تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد


* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای


بر طعنت این بساست که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای


ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای


کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای


بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای


با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای


حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای


ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند.....

 

 

اگه تو این ایام دل مهربونت لرزیدو قطره ی اشکی گوشه چشمای پاکت رو نمناک کرد به یاد ما هم دستی به آسمون بلند کن... شاید خدا به حرمت نفس آسمونی فرشته های زمینیش گوشه چشمی هم به ما بندازه.... التماس دعا.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
این چند روزه تقریبا ۹۰ درصد اخبار ما مربوط به وضعیت غزه میشه

که خدا وکیلی هم دل آدم میسوزه برای مردم بی دفاعشون

اما....

دیروز تو خیابون بچه ای رو دیدم که این سرمای استخون سوز داشت شیشه ماشین ها رو پاک میکرد و از هر ۵۰ تا ماشین شاید یکیشون کرم به خرج میداد و یه ۲۰۰ تومنی میذاشت کف دستش....

من دلم برای اون طفل معصومایی که تو غزه و زیر آتیش بمبای خوشه ای هستن خیلی میسوزه و دلم میخواد کمکشون کنم

نه به خاطر اینکه مسلمونن ... یه خاطر اینکه انسان هستن...

اما دیروز دلم به حال بچه های خودمون سوخت .... خیلی بیشتر از اونا

چون توی کشور ما جنگ نیست

چون ما نفت داریم

چون ما به همه کمک میکنیم

چون ما هر جا که احساس کنیم به کسی داره ظلم میشه خودمونو میکنیم سپر بلا...

چون همیشه دایه ی مهربان تر از مادریم برای همه ...

چون ما از همه ی مردم خواستیم نفری ۲۰۰ تومن ناقابل به بچه های غزه کمک کنن....

اما بچه های خودمون

تو این سرما...

تو این سن و سال کم باید شب و روز توی خیابون باشن تا شاید دل کسی به حالشون بسوزه...

نمیدونم شاید چون خون فلسطینی توی رگاشون نیست و ایرانی هستن....

کاش خون فلسطینی ها رنگین تر از ما نبود...

کاش از هر ۱ میلیارد کمکی که به اونا میکنیم ۱۰۰ میلیون هم به بچه های خودمون اختصاص بدیم...

کاش از این همه اعلام آمادگی برای احداث بیمارستان صحرایی

فقط یه دونشو تو شهر خودمون میساختیم که بچه هامون شبا توی سرما و روی کارتون ها نخوابن...

کاش از هر ۱۰۰ تا مجروح فلسطینی که هزاران بار اعلام آمادگی میکنیم برای اومدنشون به ایران و

بیمارستانای شهرمون فقط یه دکتر میفرستادیم تا این بچه ها رو درمون کنن که بعضیاشون از سرفه نمیتونن حرف بزنن....

 

 

دو تا چشم بی تکلّف
یه صدای خشک زخمی
یه نگاه بی ستاره
دو تا دست پینه بسته
دو تا پای خرد و خسته
که دیگه رمق نداره

از سر صبح تا دل شب
میپیچه صدای گاری
تو گوش کر خیابون
توی گرما زیر آفتاب
توی سرما زیر بارون
سر چهارراه دور میدون

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...

 

 

پیشتون مثل یه برّه ست
سر به زیر و رام و آروم
دنیا با این همه گرگیش
توی این معرکه میدون
کوچیکه قد یه کوچه
با نهایت بزرگیش

توی مشتاتون اسیره
مثل بازیچهء کوکی
که تو دست این و اونه
اگه مردی مونده باشه
توی بازوی شماهاست
جون هرچی پهلوونه

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...

 

 

کوچیکین امّا بزرگین
هرچی سختیا زیاده
همّت شما بلنده
توی این دوره زمونه
خیلی حرفه که یه بچه
کمر مردی ببنده
دل آسمون میریزه
وقتی لبهاتون میلرزه
امّا گریه رو میخندین
کوچیکین امّا بزرگین
به خود خدا قسم که
شماها یه پارچه مردیـــــــــن

میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا....

 

 

من فقط دلم میگیره که دردای بقیه برامون درده و درای خودمون هیچ.....

مرا بسپار در یادت در این شبها... به وقت بارش باران..در آسمان ابری چشمانت دعایم کن... که من محتاج محتاجم....

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونااااا

من اومدم

واقعا بی اینترنتی سخته اونم برای من که معتاد شدیدش شدم

دلم برای همتون تنگ شده بود

این روزا خوبه هر روز شازده کوچولو رو میبینم (نه که قبلش نمیدیدم)

عصرا هر روز میاد خونمون و باهم میریم مسجد

بعدشم میایم خونه و دوباره راه میفتیم تو خیابونا ببینیم چه خبره!!!!!!

تو این مدت هم اتفاق خاصی نیفتاده...

هر از گاهی هوا ابری میشه بعد به شدت گرد و خاک میشه و تقریبا بعد از ۱۰ دقیقه دوباره آفتابی میشه اونم از نوع عشقولانش!!!!

راستی ما هنوز نرفتیم عکسای اسپرتمون رو بگیریم قرارش رو گذاشتیم برای ۵ شنبه ی هفته ی آینده اگه خدا بخواد

تصمیم دارم یه خورده موهامو کوتاه کنم مثلا تا روی سرشونه حالا نمیدونم قبل از عکس گرفتن برم یا بزارم بعدش

شما میدونید به من چه مدل مویی میاد؟

صورتم گرده تقریبا و کمابیش توپول...

شازده کوچولو هم این هفته رو کلا تشویقی داره و نمیره پادگان  و من بسیاااار خرسند میباشم از این موضوع

 

 

**********************

نمیدونم شنیدید یا نه خبرنگاره با وزیر بازرگانی مصاحبه کرد و ازش پسید حالا که تو کشورای خارجی اکثر فروشگاه ها حراج زدن و حتی بعضیاشون اجناس رو با ۹۰٪ تخفیف ارائه میدن چرا توی ایران هیچ خبری از ارزونی نیست!!!!

جناب آقای و* زیر هم اذعان داشتند که برای اینه که ما خرید قبل داشتیم و توی گرونی خریدیم!!!

و آفرین به خبرنگار که بلافاصله بهش گفت آهان پس یعنی اگه شما خریدتون مال قبل باشه و بعدش همه جا گرونی باشه شما ارزون میفروشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا همون شبونه قیمتا رو میبرید بالا

که در اینجا وزیر به  شکل دراومد و بعدم گزارش تموم شد....

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
 دوستای عزیزم اولا که غیبت این مدت منو ببخشید که باعثش این اینترنت کوفتیه ولی ایشالا به زودی بر میگردم

دلم برای وبلاگاتون تنگ شده

بعدشم توی پست قبل من نگفتم که کی مقصره کی نیست !!!!

منم مثل همه سعی میکنم اخبار رو ۱ جانبه نشنوم

من گفتم که این وسط مردم و این بچه های طفل معصوم گناه ندارن که قربانی سیاست های کثیف سرانشون میشن

همین.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
همیشه از سیاست بیزار بودم...

چون همیشه و همیشه مردم رو قربانی میکنن...

من نمیدونم که مقصر اسرائیله... یا آمریکا.... یا انگلیس همیشه در پشت صحنه..... یا ایران که همیشه دایه ی مهربان تر از مادره.... یا حتی خود مردم فلسطین....

اما اینو میدونم که دونه دونه مردم غزه دارن سر این سیاست کثیف قربونی میشن.....

فکر نمیکنم هیچ آدمی با دیدن این بلاهایی که سر بچه های فلسطینی اومده دلش به درد نیاد...

اما متاسفانه مامردم قربونی های همیشگی تاریخیم...

**********************

به به چیز دیگه هم همیشه فکر میکنم...

از بچگی حتی...

که چرا وقتی ما این همه میگیم مرگ بر اسرائیل چرا نمیمیره پس؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا این وسط ایراد کار کجاست جای سوال داره؟

مثلا ممکنه دلیلش این باشه که ما از ته دل نمیگیم!!!!

یا اینکه شاید نفس ما حق نیست!!!!

یا شاید در حالی میگیم که توی تظاهرات ها توی صف آش یا کیک و شیر صلواتی واستادیم !!!!

شایدم برای این باشه که گفتن برای هیچ کس طلب مرگ نکنید!!!!!!

خونمون!!!!!!

خونشون!!!!!!

اتاق تمساح ها!!!!!

یا شاید .....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

****************************************

بدون شرح.......

 

 

 

 

دل من میسوزد...

که قناریها را پر بستند...

که پر پاک پرستو ها را بشکستند...

و کبوتر ها را...

آه کبوتر ها را...

و چه امید عظیمی به عبث انجامید.....

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
امشب یه بار دیگه منو متحیر کردی...

واقعا تو چقدر عاشقی؟؟؟؟؟؟؟
چرا من از درک عشق تو اینقدر عاجزم؟؟؟؟؟؟؟
تو همه کار میکنی برای من... برای عشق...

میگی نمیتونی حتی ۱ شب نبینیمو راحت بخوابی...

میدوم خیلی دوسم داری اما ذهنیتم اینه که این یه نوع تعارف احساسیه!!!!

اما وقتی ۱ روز جور نمیشه و نمیبینمت ... و نمیبینیم...

میریزی بهم...

ناراحتی... غم داری... کلافه ای... و یه جورایی اون روزت از دست رفتست....

هر لحظه ی کوتاهی که پا بده پیشمی ..

به هر قیمتی...

نمیدونم واقعا نمیدونم تو پاداش کدوم کارمی که خدا بهم داده.....

دوست داشتنتو با خودم مقایشه میکردم....

انگار نوع تو یه جور دیگست...

قابل قیاس با من و این عشقای زمینی نیستی...

بعضی وقتا فکر میکنم چطور ممکنه تو وجود کسی این همه مهر باشه...

بعضی وقتا عشقتو برای خودم هیولا میکنمو ازش میترسم.... باورت میشه...

اما تو دوست داشتنت ترسناک نیست...

تو منو خرکی دوست نداری...

تو یه روزه و تو یه نگاه عاشقم نشدی....  تو یه لحظه نشدم تمام آرزوت.......

تو عشقت سنجیده بود... مثل حرفات... مثل عشقت....

اما باور کن... باور کن که تو وجود خودم چیزی نمیبینم که لایق همجین احساسات پاکی باشه...

چند روز بود که خیلی بحثمون میشد....

اینجور وقتا تنبیهت میکنم و ابراز محبتی نیست تو کلامم....

واااااای خداااا....

نمیدونی چه آشوبی شد دلم وقتی گفتم این غذا رو دوست دارم و با چه حسرتی گفتی خوش به حالش کاش منم غذا بودم.....

آخ که پسر داشتم میمردم ....

چه بغضی کرده بودی....

وقتی که من حتی به دیواره خونمون لبخند میزدم......

و من چه سنگدل میشم وقتایی که فراموش میکنم اندازه ی دوست داشتنتو...

میدونم که میدونی دوست دارم....

نمیگم به وسعت تو و عشقت....

چون من دل دریایی تو رو ندارم...

اما به اندازه ی دل کوچیک خودم عاشقتم خوشحال از داشتنت.....

خوشحالم که خوب میدونی تحمل ۱ روز دوریتو ندارم....

خوبه که میفهمی اگه نازمو نکشی و محلم نزاری دق میکنم...

خوشحالم که این غرور لعنتی منو میشناسی و نمیزاری به خاطرش ازت دور باشم... حتی به قیمت شکستن غرور نازنینت...

البته منم میدونم که این ظاهر قضیست....

میدونم با این کارت در اصل منو شرمنده میکنی....

بازم به روش دوست داشتنی خودت....

عشق من.....

دوستت دارم به خاطر همه ی معصومیت نگاه پر از بغضه امشبت... وقتی بهت گفتم دوست دارم و گفتی عقده شده بود برات این کلمه......

دوست دارم برای خاطر تمام حسادت کودکانت به هر چیزی که مورد توجه منه حتی روسری صورتیم.......

 

 پی نوشت: دوست جونا من هنوز عکسامو نیاوردم از خونه خالم...

میدونم یه مقداری بدقولم ... باور کنید دیر و زود داره اما حتما میزارم براتون.

پی نوشت: انگار همین پارسال بود محرم اومد .... تو یه چشم به هم زدن ۱ سال گذشت....

این شبای محرم اگه دلتون شکست به یاد من هم باشید.....

 

پی نوشت: بابام فردا داره میره مشهد..... پیش امام رضا ...

خوش به حالش...

صحیح و سالم برگرده پیشمون ایشالااااااا

امام مهربونم میدونی که خیلی دلم هوای زیارتتو داره.....

میدونی که هر وقت حرمتو میبینم از توی تی وی دلم پر میکشه و اونجا بودن میشه تمومه آرزوم ...

پس به حق مهربونیت زوده زود دعوتم کن .....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا...

محرم نزدیک میشه و من دلم میخواد یه بار برگردم به ۲ سال پیش...

سال اول دوستیمون...

اون موقع ها من هنوز نمیدونستم که شازده کوچولو رو میخوام یا نه...

راحت بگم اصلا مطمئن نبودم که دوسش دارم...

به دوست داشتن اون هم اعتمادی نداشتم...

همینجا باید از شازده کوچولو یه عالمه تشکر کنم که واقعا تلاش کرد برای همه چی..

 برای باهم بودنمون... برای جلب اعتماد من...

حتی برای عاشق کردنم..

ما یه حسینیه داریم توی آزادیه تقریبا...

همیشه میریم اونجا

اون سال هم مثل همیشه

بعد با دختر خاله هام راه افتادیم که بریم دسته ها رو ببینیم...

شازده کوچولوی من اون موقع ها دانشجوی یه شهر دور بود..

حدود ۲ ماهی میشد که ندیده بودمش ..

برای محرم دیگه برگشته بود...

بعد از گذروندن یه ترم سنگین...

۲۴ واحد کاملا تخصصی ...

و تهدیدای من که اگه این ترم درست تموم نشه من دیگه نیستم...

خوند و خوند و... معدل اون ترمش خیلی خوب شد...

خیلی میگفت بیا ببینمت اما موقعیتش نمیشد...

اون شب ما بیرون بودیم و اون هم..

زنگ زد گفت کجایی گفتم حدودا سر طوس...

گفت واستا من بیام ببینمت...

گفتم من باید زود برگردم...

خواهش کرد...

گفتم باشه اما خیلی کوتاه یعنی فوقش ۵ دقیقه...

اومد...

با نفس تنگ...

جمعا ۵ دقیقه هم پیشم نبود...

تمام اون مدت هم نفسش نیومد سر جاش...

گفت تموم راه رو دوییده

من اون شب نفهمیدم چه راهی رو اومده برای دیدن من...

گفت خیابونا بسته بوده و ماشینو یه جایی پارک کرده و بقیه راه رو دوییده...

بعدنا که بهم نشون داد از کجا برای دیدن من اومده...

واقعا شرمنده شدم...

یه مسافتی حدودا از پارک وی تا ونک و شاید حتی دور تر... رو فقط دوییده بود که زود بیاد...

یه وقتایی خیلی بد میشم...

خیلی توقعم میره بالا...

بعضی وقتا حتی میام خودمو با دو رو اطرافیام مقایسه کنم...

اما

فقط یه لحظه یاد کارایی که برای عشقمون کرده میفتم...

یاد دوست داشتن پاکش...

چقدر برای باهم بودنمون تلاش کرد...

کاری که من هیچ وقت نکردم... و حتی بعضی وقتا سنگ جلوی پاش هم بودم..

چقدر با تردید من مدارا کرد...

چقدر بهونه گیریامو حوصه کرد...

چند بارعزم رفتن کردم و نگهم داشت...

و من الان از تمام وجودم ممنونشم که منو تنها نذاشت...

 

من بي تو هيچم تو باورم نكن
خيسم ز گريه تنهاترم نكن
عاشق نبودم تا با تو سر كنم
آتش نبودم خاكسترم نكن

اگه عاشقت نبودم
اگه بي تو زنده بودم
تو بمون كه بي تو غصه مي خورم
اگه دل به تو نبستم
اگه اين منم كه هستم
ولي از هواي گريه ات پرم

اگه شكوه دارم از تو، اگه بي قرارم از تو
تو بمون كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره، به تو مي رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي

دل كنده بودم از همزبونيت
پنهون نكردي از من نشونيت
من پا كشيدم از عهد بسته ام
تو پا فشردي بر مهربونيت

اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه كنم دل، اين دل شكسته رو
اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمي گشودم
به تو بستم اين دو بال خسته رو

اگه شكوه دارم از تو، اگه بي قرارم از تو
تو بمون كه آشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره، به تو مي رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تويي

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه ی شما دوستای مهربونم

پاییز امسال هم گذشت..

با تفاوت برای ما..

اما گذشت و دیگه هیچ وقت همچین روز و ساعت هایی رو نداریم...

الان فقط غصه ی روزایی رو میخورم که این لحظه ها رو با بحث برای خودمون تلخ میکردیم

زمستونم اومد و امسال شب اول زمستون برای ما یه جور دیگه بود..

یه جور غیر قابل تکرار...مثل تموم لحظه های دیگه...

اون روز من باز قاطی بودم و یه خورده بحثمون شد ...

سالگرد ازدواج مامان اینای شازده بود و من برای هر دو شون اس ام اس زدم...

مامان شازده کوچولو زنگ زد و گفت که شب میان خونمون با ۲ تا از برادراش ... ازم تشکر کرد که به یادشون بودم...

دعوتشون کردم که برای شام بیان که قبول نکرد و گفت مامانت مریضه .. ما خانوما باید خودمون هوای هم رو داشته باشیم...

خدایا شکرت که این همه میفهمن...

قرار شد بعد از شام بیان...

خونه رو باید جمع و جور میکردم...

هی زنگ میزدم به شازده کوچولو که دیرتر بیان اینقدر من گفتم بنده خداها ۳۰/۱۰ اومدن...

اخلاقم خیلی بد بود...

اس ام اس اومد..

یلدا یعنی یادمون باشه که زندگی اینقدر کوتاهه که یک دقیقه بیشتر باهم بودن رو باید جشن گرفت...

یه لحظه فکر کردم...

امشب میاد و تموم میشه ...

با این اوضاع فقط یه خاطره ی بد برامون ثبت میشه...

همون لحظه زنگ زدم بهش...

طفلک از بس من بد بودم حالش گرفته بود...

از پشت گوشی بوسش کردم..

آشتی شدیم..

عاشق این اخلاقشم

تا بوسش میکنم زودی همه چی یادش میره و آشتی میشه

عین پسر بچه ها میمونه...

پاک.. آروم... صبور...

قرار شد تموم سعیمون رو بکینیم که شب خوبی داشته باشیم

...

بابا اومد.. مثل همیشه با یه لبخند قشنگ و دست پر...

خدایا پدر مادرم رو حفظ کن... صحیح و سالم...

حتی فکر یک روز نبودنشون راحت منو از پا در میاه و میشم مثل الان...

تمام اشکای دنیا فدای یه تار موشون...

مامان که بنده خدا کمرش گرفته بود...اما بازم نمیشست و همش یه کاری میکرد...

چند بار باهاش دعوا کردم... که استراحت کنه...

همه چی خریده بود بابا .. به جز هندونه...

یه لحظه گفتم پس هندونه چی...

بابا گفت همشون خراب بودن...

یه لحظه اخم اومد به چهرم...

و مثل همیشه مهربون ترین بابای دنیا... آماده شد برای اینکه اخم نباشه رو صورت دخترک ناسپاسش...

همه چیز  کامل بود...

هر چند ما اصلا این شب رسممون نبود و شنیده ها حاکی بود که ما لازم نیست کاری بکنیم همه چی رو خودشون میارن...

بابای مهربون من اما...

گفت من نمیتونم بشینم با چیزایی که هدیه هست از مهمونام پذیرایی کنم...

خدایاااااا شکر...

یه کاسه ...انار های خوشرنگ...

دونه های قرمز..

آجیل شیرین برای شب یلدا...

ظرف هندونه..

شکلات و کاکائو..

آجیل شور..

..

اومدن...

شازده کوچولو با یه سبد خوشگل و مثل همیشه پر...

مامانش با یه کیک به شکل هندونه...مثل همیشه با لبخند..

بابای همیشه خسته و مهربونش...

داییش..

زندایی یه کوچولو حسودش..

داداش بامزه و دوست داشتنیش...

مادر بزرگش که براشون خیلی عزیزه...

...

فال حافظ که عشق من برامون گرفت...

فال من:


فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان


لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان


آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود


گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان


ای که طبيب خسته‌ای روی زبان من ببين


کاين دم و دود سينه‌ام بار دل است بر زبان


گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت


همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان


حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن


چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان


بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين


نبض مرا که می‌دهد هيچ ز زندگی نشان


آن که مدام شيشه‌ام از پی عيش داده است


شيشه‌ام از چه می‌برد پيش طبيب هر زمان


حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم


ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان

.

.

انار خوردیم... میوه... آجیل...

کیک و چای...

کادوهام رو باز کردم...

یه چادر مجلسی...

یه تاپ و کت..

سبدشون کامل بود...

انار های خوشرنگ... هندونه ی مدل دار...آناناس...

یه بسته از این میوه های کوچولو که با مغز بادوم و نارگیل درست میشن...

...

بعد ما کادو دادیم به شازده کوچولو هر چند همه گفتن لازم نیست و رسم نیست

اما مامان بابام گفتن به غریبه که قرار نیست بدیم...

هر چی باشه اونم از خودمونه...

یه پیرهن و کراوات براش گرفتیم...

...

بابا که فهمید سالگرد ازدواج مامانش ایناست...

یه جلد دیوان حافظ خیلی نفیس بهشون کادو داد...

زنداییش هم بارداره ..

بابا یه قرآن ... با جلد نفیس هم به اون داد...

خدایا تا ابد هم شکر گزارت باشم برای همچین خانواده ای کمه....

ساعت ۳۰/۱۲ دیگه رفتن...

اینم شب یه شب پر خاطره برای ما...

یعنی من و شازده کوچولو سال آینده شب یلدا عروسی کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 خدای من... خدایی که با تمام بدیهام هم وقتی به تو فکر میکنم آرامش دارم...

ازت ممنونم اول به خاطر خودت...

که اگه نبودی و رحمانیتت رو نمیشناختم... شاید این حال و روزم نبود....

بازم ازت ممنونم برای نعمتهایی که دارم...

اولین و مهمترینش سلامتی خودم و خانوادمه...

بازم ازت ممنونم...

برای اینکه منو تو خانواده ای قرار دادی که برام بهترینن...

حتی برای بار دوم هم منو تو خانواده ی خوبی راهنمایی کردیو کسی رو همسفرم کردی که بهترین همپاست برام...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااام بر همه ی اهالی مهربون ودوست داشتنی وبلاگستان...

آقا ما که احتمالا دیگه تو این هوا دووم نمیاریم

گفتیم بیایم یه چند خطی بنویسیم شاید بعد ها ازمون یاد شه (آیکون اگر بار گران بودیم و رفتیم!!!!!) خدایی عاشق وبلاگشم و خواننده ی پر و پا قرصش...

 

نمیدونم شنیدید یا نه که کسی که ته دیگ خیلی دوست داشته باشه و بخوره شب عروسیش برف و بارون میاد

اما دیگه کسی جایی نگفته بود یارو باید کل یه دیگ رو ته دیگ میخورد که شب نامزدیش اونم در حالی که دیروزش هوا کاملا آفتابی بود یهوووو همچین برف و بورانی بشه!!!! که چشم چشمو نبینه  و ملت همه با ۱ ساعت تاخیر برسن!!!!

خلاصه که سه شنبه صبح ساعت ۷ ما پاشدیم و راهی به سمت آرایشگاه  با شازده کوچولو و داداشم که رفتیم دختر خاله هام رو برداشتیم و روونه شدیم

اونجا اول صبحی فقط سحر (متخصص آرایشم بود ) که از قضا طراح ابرو هم هست و من چون مصر بودم که فقط باید خودش ابروم رو درست کنه گذاشتم برای همون روز

دیگه سریع ابروهامو برداشت که دستش درد نکنه خیلی خیلی خوب شد و همونی شد که دلم میخواست...

بعدش رفتیم سر ناخن و بعد آرایش و آخرشم مو...

مثل اینکه الان به شدت مدل موهای قدیمی و فرحی که خیلی بلند هم هست مد شده و ساده ی ساده

که من با یه خورده چونه زدن با شینیون کاره تونستم یه خورده پشتش رو از سادگی در بیارم

بعدم که لباسام رو پوشیدم و آقای داماد شازده کوچولو ی ناز اومد دنبالم...البته به همراه فیلمبردار

که اون روز الحق نصفه جونم کردن

فک کن ساعت ۱۱ زنگ زدم به خانومه شوهرش میگه خانوم من رفته جایی اصلا هم با کسی به اسم شما قرار نداره!!!!

که بعد از یک سری عملیات دعوا مرافه همچین یهو یادشون اومد انگار...

خلاصه اومدن و یه سری فیلم گرفتن و بعدش... شازده کوچولو منو دید  و پیشونیمو بوس کرد ...

الهی بگردم اینگده ماه شه بود عشقم که حرف نداشت

اونم که کلی خوشش اومد از من و حسابی دوسم داشت...

وااای که چه برفی میومد

کل ماشین سفید پوش شده بود..

و پیش به سوی آتلیه ...

تو اونجا هم یه عالمه خوش گذشت بهمون و کلی عکسای خوشگل انداختیم

درخن کریسمس هم داشت که یه سری هم با اون عکس گرفتیم

حالا قراره برای عکسای اسپرت هم بریم

و برای اینکه به ترافیک شب عید و اون هوای برفی نخوریم ۳۰/۵ از آتلیه راه افتادیم ...

که از شانس بدون اینکه حتی به یه چراغ قرمز بر بخوریم تو کمتر از ۱۵ دقیقه نزدیک هتل بودیم!!!!!

حالا ساعت چنده یه ربع به ۶ مراسم کی شروع میشه ۷!!!!

یعنی حتی مامان باباهامون هم خونه بودن هنوز

خلاصه فیلمبردارو فرستادیم هتل و خودمون رفتیم یه دوری بزنیم

منم که از صبحش هیچی نخورده بود کم کمک احساس ضعف شدید بهم دست داد واسه همین رفتیم یه ذرت مزکیکی زدیم به بدن

کلی آقاهه شوکه شده بود که ما با ماشین گل زده تو اون برف شدید رفتیم اونجا...

خلاصه که یه عالمه هم الکی تو خیابونا چرخیدیم و بهترین خاطره ی اون شب هم برامون وقتی بود که پشت یه چراغ قرمزی یه آقای خیلی متشخص اومد و زد به شیشه و دو تا دویستی بهمون عیدی داد و گفت برام دعا کنید...

آی اینگده چسبید اینگده چسبید که هر دومون داشت اشکمون در میومد...

ممنونم از صاحب عید غدیر که عیدی ما رو رسوند..

بعدش اومدیم تو یکی از خیابونای اطراف هتل که خلوته پارک کردیمو نشستیم

حالا شازده کوچولو ریز ریز داره حرص میخوره

چون ساعت ۷ شده بود و هنوز مامانینای من تو ترافیک بودن و اونا هم که خونشون!!!!

دیگه ۱۵/۷ بود که مامانمینا رسیدن و زنگ زدن که هیچ کس نیومده

کلی سر این موضوع خندیدیم

ساعت یه ربع به ۸ داداشم زنگ زده که پس چرا نمیآید ۱ نفر اومده!!!!!! ما موندیم نمیرسیم ازش پذیرایی کنیم

خلاصه که قرار شد برای ساعت ۸ ما بریم چه کسی بیاد چه نیاد!!!

من که رژ و خط لب و برق لب رو از آرایشگرم گرفته بودم تجدید کردم و راهی شدیم

دم در بابام و داداشم اومدن استقبال البته با فیلمبردار محترم

بابای شازده کوچولو هم که رفته بود کیک رو بگیره و مونده بود توی ترافیک..

وقتی که ما رسیده بودیم تقریبا خیلی ها اومده بودن انگار همهشون تو ترافیک مونده بودن و همزمان رسیدن

اسپند روی گل و ...

خوشامد گویی و ...

الهی قربونش برم مامانمو که مثل ماه شده بود

خیلی خوب درستش کرده بودن

کلی ذوق کردم دیدمش

همینطور مامان شازده کوچولو که اونم خیلی خوب بود

یه خورده رقصیدن و بعدش ما هم رفتیم وسط نی نای نای

همونجا شد که فکر کنم فنر لباسم خراب شد و یه تیکه پشت لباس هی جمع میشد و اعصابم رو خورد کرد..

بعدشم که مامان شازده کوچولو بهمون شاباش داد (نفری یه تراول ۵۰ )

بعد از اون مامانم کادومونو داد که برای من یه گردنبند خریده بودن(۴۰۰/۱) و به شازده کوچولو ام یه سکه...

بعدش هم مامان شازده کوچولو به من یه گرنبند و گوشواره کادو داد...

بعد کیک رو آوردن

آی من سر کیک حرص خوردم آی کفرم دراومد...

چون مقدار کیک ما زیاد بود قرار بود یه ۱۵ کیلویی ۴ تا طبقه بزنه برای فیلم و عکس و کلا قسمت خانوما

یه دونه هم تخته ای ساده برای قسمت اقایون

بر داشته بود کل ۲۵ کیلو رو ۴ طبقه زده بود

به جای کیک هیولا درست شده بود یعنی قذش یه چیزی از من بلند تر!!!!!

ببینید چی شد که ۴ طبقه رو هم نذاشتیم بمونه چون ترسیدیم که بریزه

مدلش خیلی خوب شده بود اما چه فایده

از اون ورم چون کل برنامه با تاخیر شروع شده بود هی خواننده میگفت آقای داماد بیاد اینور اما فیلمبرداره نمی ذاشت...

دیگه کیک رو بریدیم و به صورت نمایشی حلقه نامزدی دستم انداخت شازده کوچولو و بعدش دیگه رفت

بعد دیگه رفتیم وسط و یه عالمه رقصیدم

البته تمام سعیم این بود که با همه برقصم و کسی رو جا نندازم...

چاشنی لبخند هم تو کل مراسم به میزان کافی داشتم..

بعدم که شازده کوچولو اومد برای شام

یه عالمه گشنمون بود

اما همش باید نمایشی غذا میریختیم

آخرش شازده کوچولو گفت ما گشنمونه

که فیلمبرداره قول داد سفارشی برامون غذا بیارن..

که آخرشم سالاد و زبان و خوراک نخوردیم و دلمون کلی موند

شازده کوچولو میخواست بگه بیارن اما من هی نمیذاشتم و میگفتم زشته

بعدم که همه شروع کردن به رفتن و خداحافظی...

 

در کل مراسم خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت به خصوص که آخرشم گریه زاری در پی نداشت و همه شاد و خندون اومدیم خونه

جاتون خالی نباشه شبش مگه این موهای من باز میشد فکر کنم یه چسب مو رو خالی کرده بود رو سرم

حدود ۸ تا شامپو زدم اما بازم موهام چسبیده بود

از ساعت ۱ رفتم حموم تا ۳ داشتم کلنجار میرفتم

...

اینم حکایت یکی از شبای خاطره انگیز و تکرار نشدنی زندگی دو نفره ی ما...

دوربین من هم که مونده خونه خالم و همه ی عکسایی که خودمون انداختیم هنوز به دستم نرسیده به محضی که رسید عکسا رو براتون میزارم ایشالا...

خدا رو شکر مراسممون حسود کور کن بود و کسای که چشم دیدن ما رو نداشتن و ای همچین بدشونم نمیومد که مراسم خراب شه و حتی حدود ۲ سری میز سلف رو خالی کردن که غذا کم بیاد و آبرو ریزی بشه به خاطر لطف بابام و درایتش که غذا رو بیشتر از مهمونا سفارش داده بود ضایع شدن...

برای ما مهم این بود که این  مراسم به من و شازده کوچولو همینطور خانواده هامون خیلی خوش گذشت...

من بازم مراسم دلم میخواد..

حالا خوبه عروسی در پیش هست و گرنه افسردگی میگرفتم از بی مراسمی..

 دسته گلم توپی بود و بینش هم دادم برام از این نگین های شینیون آبی بزارن که خیلی شیک و خوشگل شد الانم گذاشتم خشک بشه که امیدوارم خوب شه و تونم نگهش دارم..

ماشین رو هم گفتیم سبک گل بزنن که عین عروسی نشه...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin