تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
سلام

فردا چه روز قشنگیه

این چند رورزه آی ما خوش گذروندیم آی خوش گذروندیم

عوضش امشب حسابی چپ و چوله شده قیافمون

خوب خیلی بی انصافیه دیگه که آدم شوهرش شب تولدش پست داشته باشه و بمونه پادگان

عوضش یه تولد زود هنگام توپ و جانانه گرفتن برام

بزارید اول اون شب رو بگم

اون شبی که خبر ۲ ماه کم شدن از سربازی رسید بهمون و کلی خوچحال بودیم و بماند که من دچار یه نوع مرض هستم که وقتی همه چی خیلی خوبه فکرای مالیخولیایی میاد تو ذهنم که نکنه شازده کوچولو دیگه دوسم نداره؟!!! یا اینکه من اصلا نمیخوام ازدواج کنم آخه سخته!!!! و بدتر از همه اینکه اینا رو هم نمیتونم نگه دارم تو دلم و زود به شازده کوچولو منعکس میکنم!!!

اون بنده خدا هم اولش که سعی میکنه ا آرامش و مهربونی منو از این فکرا بیاره بیرون

اما من بعضی وقتا میرم سواره خر شیطون میشم و پایین بیا هم نیستم

اون موقع است که اوضاع بد میشه و دعوامون میشه

آخرشم مثل همیشه شازده کوچولو مهربون میشه و همه چی رو درست میکنه

اما آخرش بهم گفت خیلی ممنون که خبر به این خوبی رو برام مثل زهر کردی

برای شبش قرار بود شازده کوچولو مهمونمون کنه که من لج کردم و گفتم نمیام (مدیونی اگه فکر کنی من لوسم) بعدشم اولش شازده کوچولو با زبون خوش بعدشم با چوب و چماق بهم فهموند که بیخود میکنی!!!

بعدشم من دیگه آماده شدم که شازده کوچولو با یه دسته گل ناناز و رنگارنگ اومد دنبالم

منم هی ناز میکردم (خوبه خوب آدم نازکش داشته باشه هی ناز میکنه آخه خیلی میچپسه)

یه خورده نشست پیش مامانم اینا و بعدش رفتیم دنبال مامانش اینا تو ماشین یه خورده ازم گله کرد

اما بعدش یه عالمه عشقولیانه شد 

گفت میدونی مناسبت این دسته گل چیه؟!

من: خوب آشتی شدنمون

نه خیر اون دلیل اولش نیست برای اینه که فردا ۲ ماهه میشه صیغمون و من ۲ ماهه که تو رو دارم ..

دوم اینکه تو خانوم خوشگل منی و گل هم دوست داری سوم هم اینکه افتخار دادی و باهام اومدی بیرون بعدشم اینکه دلم خواست برای گلم گل بخرم

منم که یه عالمه ذوق زده شده بودم یهویی پریدم و لپشو یه ماچ گنده کردم( اولین بار بود که من لپشو ماچ کردم) برای همینم خیلی ذوق کرد عشقم

دیگه کلی خوب بود همه چی و یه عالمه عشقولیانه شدیم

بعدشم داشت برام از مزیت های کم شدن سربازی میگفت نانازم

تا رفتیم دنبال مامانش اینا و شام رفتیم بیرون و بعدشم یه آب انار به قول دوستان مبسوط...

بعدشم مامانش اینا رو گذاشتیم خونه و شازده کوچولو آورد منو برسونه که سر راه برای بابام اینا هم از بابا رحیم بستنی خریدیم ....

 ****

۵ شنبه صبح قرار بود مامان اینای شازده کوچولو دادشش رو ببرن شمال و خونه ای که براش گرفته بودن رو آماده کنن و شازده کوچولو ۵شنبه جمعه رو تهنا بود

که من شبش برای ناهار دعوتش کردم بیاد خونمون و با توجه به اینکه مامانم با خالم میرفت استخر فهمیدم طبخ غذا گردنه خودمه

صبح که پاشدم حدود ۳۰/۱۰ بود

اولش بسیار بی خیال بودم

حتی میخواستم به ادامه ی خوابم برسم اما یهویی یه عالمه نگرانی افتاد به جونم..

زودی اومدم و مثل همیشه که تو پیامبرا جرجیس رو انتخاب میکنم نمیدونم بین این همه غذای آسون چرا هوس پختن قرمه سبزی زد به سرم

زودی شروع کردم... زود یعنی ساعت ۱۰/۱۱

مواد مورد نیاز رو آماده کردم و سرخ کردم و گذاشتم بپزه

خودمم مشغول پزیدن سالاد شدم

شازده کوچولوی من سالاد رو ریز ریز دوست داره برای همینم آماده کردن سالاد یه ساعتی طول کشید

برنج رو هم گذاشتم که آبکش کنم... خودمم نمیدونم که مثلا برنج کته عیب و ایرادش چی بود که من آبکش درست کردم این دفعه!!!

من حسابی مشغول غذا پزیدن بودم و تمام جونم بوی قرمه سبزی میداد که مامان اینا اومدن و بعدشم شازده کوچولو اومد

دیدنی بود قیافه ی من

تمام لباسام رنگ غذا گرفته بود

من قبلن هم غذا بلد بودم بپزم نمیدونم چرا اینبار هول شده بودم

زود سلام دادم و به محضی که برنج رو آبکش کردم پریدم به سمت حموم

وای بگم از شازده کوچولو که به خاطر پادگان هیچ وقت نمیتونه کامل صورتشو اصلاح کنه اما این بار چونکه ۵شنبه بود و جمعه هم تعطیل اصلاح کرده بود و چه جیگری شده بود

دیگه منم رفتم حموم و بعدشم لباسای جیگولی پوشیدم و تازشم منم خوشگل شدم و اومدم مامانم هم سوپ درست کرده ود

شازده کوچولو هم دیشبش الویه درست کرده بود که آورده بود

خلاصه ناهار رو خوردیم و کلی شازده کوچولو از دستپختم تعریف کرد حالا نمیدونم راستکی گفت یا برای اینکه دلم نشکنه!!!

بعد از نهار قرار شد یه کوچولو بخوابیم و بعد من و شازده کوچولو بریم تجریش

من اومدم اتاقم و شازده کوچولو هم با داداشم پایین لالا کردن

من که نخوابیدم و به جاش اومدم وبلاگ دوستان

اما شازده کوچولو حسابی خوابید بعدم من دیدم به جای یه ربه به ۴ ساعت شد ۳۰/۴ و هنوز بیدار نشده

آماده شدم و خودم رفتم بیدارش کردم

اینگده باحال بود وقتی چشماشو باز کرد دید من بالا سرشم لبخند زد

بعدنشم گفت بلاخره دیدم روزی رو که چشمامو که باز میکنم تو رو ببینم روبروم و منم که هی ذوق میکردم

رفتیم تجریش البته قبلش هی من گفتم اصلا چرا بریم تجریش این همه جا اونم میگفت هر روز میگی خیلی وقته نرفتیم حالا که من میگم بریم هی غر میزنی

البته من خودم فهمیدم که میخواد اونجا برام جایزه بخره ها اما به روم نیاوردم

یه راستم رفتیم طبقه ی طلا فروشا

یه عالمه گشتیم اما هیچی به دلم نمیشست

فکر کنم دور دوم گشتن داشت تموم میشد که یه گردنبند به چشمم اومد

یه گردنبند ساده میخواستم که خوشگل باشه

طلاهای ایرانی رو دوست ندارم برای اینکه اصلا برق نمیزنن و همشون یه جوری کدر هستن

این خیلی خوشگل و براق بود که البته دلیلش این بود که ایتالیایی بود

بانمکه مدله کلافه کاموا میمونه

خلاصه خریدیم و شازده کوچولو یه عالمه منو شرمنده کرد

باشد که جبران کنیم انشالااا

بعدم یه خورده پیاده روی نمودیم و پیش به سوی خونمون

شازده کوچولو ظهر که داشت میومد برام یه کیک خوشمزه و شمع هم خریده بود

اومدیم خونه و شام خوردیم

بعدشم مراسم تولد برگزار شد

جای همتون خالی خیلی خوش گذشت

شازده خان بدجنس برام شمع خریده بود یه ۲ و یه علامت سوال

اصلندشم انگار خبر نداره من هنوز ۱۸ سال و چند ماهمه همش!!!!!!

بعدش شازده کوچولو جایزمو داد

بعدم مامان یه ربع سکه

بابام یه تراول ۵۰ تومنی و یه قرآن نفیس که البته گفت قرآن برای هر دوتاتونه

داداشم هم یه عطر خوشبو

(عکسای همشونم توی پست بعد میزارم)

بعد از اون هم بحث کوه بود که قرار بود جمعه بریم یا بهتره بگم شازده کوچولو ببرتمون !!!!

که هی از ما انکار و از اون اصرار

فعلا که باید برم اما جریان کوه رو ایشالا باید حتما تعریف کنم که درس عبرتی باشه برای سایرین

من تا کمتر از ۲۴ ساعت دیگه به دنیا میام...

ساعت ۶ بعد از ظهر ... روز ۲۸ مهر ... سال ۱۳۶۴...

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من به دلایلی کوچ کردم اومدم اینجا.

دنبال یه اسم خوب میگردم لفطا پیشنهاد بدید


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه

ما الان در دهه ی میلاد به سر میبریم

دقیقا من و شازده کوچولو تولدمون باهم ۱۰ روز اختلاف داره

از ۱۸ مهر تا ۲۸ مهر دهه ی میلاده

بلاخره برای شازده کوچولو یه تولد کوچولو گرفتیم که بوسیله ی یک سری مهمون ناخونده کمی تا قسمتی خراب شد

اما در کل خیلی خوب بود و خوش گذشت

یک شنبه قرار شد یه تولد کوشولو برای عشقم و البته برادرم که ۱۹ مهره بگیریم

عصرش شازده کوچولو اومد که برای داداش من بریم یه چیزایی کادو بخریم آخه از قبل یه کارت هدیه ۲۰۰۰۰ گرفته بودیم اما چون دانشگاه هم قبول شده بود قرار شد یه کادوی دیگه هم بهش بدیم

ساعت ۳ شازده کوچولو زنگ زد که بیاد دنبالم بریم

منم یه عالمه خوابم میومد آخه از صبحش بیرون بودم و حسابی خسته شده بودم

کلی غر زدم که نمیام و... که با خشم شازده کوچولوی بد اخلاق مواجه شدم و چنان این غضب شدید بود که من ۲۰ دقیقه بعدش حاضر و آماده بودم!!!!

دیگه برای ۴ رفتیم گیشا یه کاری داشتیم از اونجا رفتیم پاساژ نصر که هیچی نداشت

بعد اون کلی فکر کردیم که کجا بریم و نریم که در آخر رفتیم مفید

اولش خواستیم براش یه عروسک موش سر آشپز بخریم بعد لباس بعد مجسمه و جا سی دی!!!

اما آخر براش یه تبر خریدیم که هم بیل میشه هم اره و هم چاقو !!!

خیلی باحاله به درد کوه و مسافرت خیلی میخوره

داداشه منم عاشق این چیزاست

بعد اونم چون زود بود و کلی داشت بهمون خوش میگذشت رفتیم آریا شهر

یه مقادیری هم اونجا قدم زدیم  و یه آبمیوه و ذرت خوردیم 

برای ساعت ۳۰/۷ بود که دیگه برگشتیم

سر راهم یه کیک خوشمزه خریدیم و یه عالمه شمع

اومدیم خونه و تازه بابام اومده بود و میخواستیم شام بخوریم که عموم اینا اومدن خونمون

اونم کاملا سر زده و بی هوا

شازده کوچولو که بعد اون انگار رو میخ نشسته بود هی به من اشاره میزد که برم؟ منم میگفتم نه

خلاصه شام رو آوردیم که مامان خیلی زحمت کشیده بود و ماکارونی و پیتزا درست کرده بود

خیلی هم خوشمزه بود 

اونا هم گفتن که شام خوردن اما پا به پای ما هم خوردن!! نوش جونشون فقط کاش خبر میادن و میومدن

بعدش من شمع ها رو رو کیک روشن کردم و بردم

 

شازده کوچولو و داداشم فوت کردن شمع ها رو و یه سال بزرگ تر شدن

بعدشم چایی خوردیم

بعدش دیگه شازده کوچولو میخواست بره که ما جایزه هاشو بهش دادیم

یه کارت هدیه ۱۰۰ تومنی و یه ست ابزار و یه عطر آلور اسپرت شانل

ایشالا ککه ه دلخوشی ازشون استفاده کنه

 

به خبر خوشی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید:

اخبار اعلام کرد که سربازی ۲ ماه کم شده و این یعنی اینکه سربازی شازده کوچولوی من به جای تیر اردیبهشت تموم میشه و به دلیل اینکه از ۱۳ اسفند یه کلاسی رو باید بره به جای پادگان و ۱۵ روز فروردینم تعطیله  حدود ۲۷ روزم مرخصی داره یعنی از ۱- ۱۳ اسفند و و از ۱۵ تا ۳۰ فروردین رو هم مرخصی میگیره و عملا خدمتش اسفند ماه تمومه

 و این یعنی اینکه امام رضا باز منو شرمنده ی خودش کرد

خدایی تا حالا نشده امام رضا رو به جوادش قسم بدم و یه خبر خیلی خوب بهم نرسه...

خدایا شکرت

امام مهربونم همیشه شرمنده ی مهربونیاتم

همه ی دوستامم به حاجت دلشون برسون...

 

پی نوشت:

شازده کوچولو بدجنسی میکنه بهم نمیگه چی گرفته یا میخواد بگیره برای تولدم

دلم کلی آب شده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونام

ما برگشتیم

این سری خیلی عمر سفرمون کوتاه بود

اما حتی ۱ دقیقه هم بودن در حرم امام رضا برای مدتها روحیه آدم رو شاد میکنه و یه عالمه انرژی مثبت میده به آدم

به یاد همتون بودم

خیلی خوب بود

تنها بدیش این بود که دلم میخواست شازده کوچولو هم باهامون بود به خصوص روز تولدش

از بعضیا یاد گرفتم و ۲۴ تا اس ام اس فرستادم براش

اونم وقتی که پادگان بود

بچم اومده بود دیده بود ۲۴ تا اس ام اس داره ذوق زده شده بود اصلا

یه عالمه هم تشکر کرد  تا شب هم هر وقت حرف میزدیم میگفتم تفلدت مبارک

بچم یه سال بزرگ تر شد و خوشحالم سومین سالیه که تو همچین روزی با منه

عشق من تا آخر عمرم همه ی تولداتو با خودمیا

عشق من الان ۲ روزه شده .. جیگری شده برای خودش که حد نداره

الببه تولد براش میگیرم همین یکی دو روزه اگه خدا بخواد

اگه پیشنهادی برای یه تولد کوچولو دارید ممنون میشم کمکم کنید

*****

خدایی حرم امام رضا خیلی با صفاست... این قدر که نمیشه ازش دل کند

ایشالا که بازم زوده زود بریم زیارتش

این دفعه شازده کوچولو رو هم ببریم

ما شنیده بودیم که فصل مدرسه ها مشهد خلوته اما اصلا همچین چیزی رو ندیدیم

همون شب که رسیدیم من تا صبح حرم بودم

جای تک تکتون خالی...

صحن انقلاب... گنبد طلا...

اما اصلا درست نیست کار خانومای ایرانی

خیلی بد جور آماده ی زیارت میشن!!! چادرشون رو میبندن گردنشون حالت تهاجمی هم به خودشون میگیرن که برن زیارت!!!!

من که اصولن نمیرم جلو چون تو اون وضعیت و جیغ و دستای مردم که رو گردن آدم فشار میاره اصلا حس و حال معنوی رو نمیتونم پیدا کنم

به عوضش یه جای دنج دارم که همیشه اونجا میرم و زیارت میکنم و یه عالمه با امام رضا حرف میرنم

خلاصه که یه سفر ۲-۳ روزه ی کوتاه اما مثل همیشه پر از هوای خوش امام رضا...

ایشالا قسمت همتون بشه

 

 

پی نوشت:  ملیحه جان خیلی خوشحالم که تاریخ عروسیت معلوم شد

کلی برات ذوق دارم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

 

 

 شب تولد توست                                                

                                            ستاره ها رو تک تک

 به عشق تو شمردم                                               

                                            تولـــــــدت مبـــــارک

 

 

 

 

از گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم

 در آینده هم چیزی نیست تا برایش بروم

 اما اکنون برای من است و از آن من

پس آنرا به تو هدیه میکنم

 

                    

 

            

 

 

 

 

کجایی عشق من که بیای شمع ها رو فوت کنی

 

Happy Birthday

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

 روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک زندگیم

  

 

اینم یه شعر با کلی خاطره ی خوب و قشنگ برامون.....

برای تولد تو.. که یگانه ای تو قلبم ....

آروم و آروم سپیده سر زد

قاصدک از راه رسید و در زد 

میتپه قلبم میدونم این بار

داره میاره خبری از یار

همه وجودم شده یه دیدار

شادی تو چشمام شده پدیدار

اشکای شوقم به روی گونم

قاصدک من بگو بدونم

بگو که تنگه دله دیوونه

بگو از اونکه آرومه جونه

بگو بگو بازم از عسل چشماش

از سبزی لبخند رو سرخیه لبهاش

بگو بگو وقتی حرف از دل و یاره

تمومی نداره ...

تمومی نداره...

تو تب و تاب چشم انتظاری

تردید و شک خواب و بیداری

صدای پاهاش هر دم و هر دم

 گم میشه توی صدای قلبم

تو کوچه های سرد و قدیمی

میپیچه عطر خوش نسیمی

قاصدک انگار میگه که اینبار

رسیده ای یار لحظه ی دیدار

بگو که تنگه دله دیوونه

بگو از اون که ارومه جونه

بگو بگو بازم از عسل چشماش

از سبزی لبخند رو سرخیه لبهاش

بگو بگو وقتی حرف از دل و یاره

تمومی نداره ...

تمومی نداره ...

تو تب و تاب چشم انتظاری

تردید و شک خواب و بیداری

صدای پاهاش هر دم و هر دم

گم میشه توی صدای قلبم

تو کوچه های سرد و قدیمی

میپیچه عطر خوش نسیمی

قاصدک انگار میگه که اینبار

رسیده ای یار لحظه ی دیدار

بگو که تنگه دله دیوونه

بگو از اون که آرومه جونه

بگو بگو بازم از عسل چشماش

از سبزی لبخند

رو سرخی لبهاش

بگو که وقتی حرف از دل و یاره

تمومی نداره ...

تمومی نداره...

 

 

In Love

تولدت مبارک عشقویی من

 

Birthday Party

 

یه تفلد توپ طلبت عشق من

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
بازم دعوتم به یه مهمونی

با یه صاحبخونه ی مهمون دوست

امامی که من رو که بدم هم راه میده به خونش

شکرت خداااااا

خدا بخواد و قسمت باشه داریم میریم مشهد...

زیارت امام مهربونم که از وقتی غربت بقیع رو دیدم دیگه اینجا غریب نمیبینمش

خدایا اگه تا آخر عمرم هم شکر کنم برای داشتن همچین گوهری توی کشورمون بازم کمه

امام رضا... ممنون که باز راهم میدی خونت...

فقط یه ایراد داره اونم اینه که امسال تولد شازده کوچولو پیشش نیستم اما به جاش توی حرم امام رضا و دعای قشنگ کمیل یه دنیا به یادشم...

تولدشم وقتی برگردم مصفل براش میگیرم

عصر پرواز دارم

نایب الزیاره همه ی شما دوستای گلم تو حرم امن و با صفای آقام امام رضا (ع) هستم...

التماس دعا

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه ی دوست جونای مهربونم

بگم براتون از اولین سفری که من و شازده کوچولو باهم بودیم

البته ۲ تایی نبودیما بابای منم همرامون بود اما کلی خوش گذشت

یادمه پارسال که ما رفته بودیم سفر برای بابام چایی میریخت مامانم به شازده کوچولو گفتم یعنی ممکنه روزی باهم بریم مسافرت تو ماشین کنارت بشینم و چایی برات بریزم...

شاید اون روز اصلا فکر نمیکردم که یه روزی واقعی بشه این لحظه ها...

اما از اونجایی که خدا خیلی بزرگه اون روز رسید

۲ شنبه شب ساعت ۱۱ من و بابام رفتیم دنبال شازده کوجولو و پیش به سوی تبریز

بابام که خیلی خسته بود همون اول جاده بالش گذاشت و خوابید

من و شازده کوچولو و شب و جاده هم که باهم بودیم

پیش به سوی اولش قزوین و بعدشم زنجان و از اونجا هم تبریز که البته بعد زنجان بابام جاشو با شازده کوچولو عوض کرد منم رفتم که مثلا بخوابم

اینگده خوب بود براش چایی میریختم و اونم با عشق و کلی خوشگل میخورد چاییشو...

واااای چقدر دور بود اینقدر که کلا بیخیال ثبت نام شدیم و تا رسیدیم برگشتیم

یعنی اصلا شهر جالبی نبود..

خود تبریز نبوداااااااا یه شهر که فاصلش هم از تبریز به نسبت زیاد بود

تمام مرداش ساعت ۶ صبح وسط خیابون بودن!!!! و خیلی هم یه جوری بود شهرشون هم خیلی کوچیک هم خیلی یه جوری شازده کوچولو هم گفت خواهش میکنم فکر اینجا رو نکن

منم چون خیلی ش ذ نیستم گفتم چشم!!!

دیگه منصرف شدیم از ثبت نام و برگشتنی گفتیم تا اینجا اومدیم بریم تبریز رو هم ببینیم

خیلی شهر خوب و قشنگی بود تبریز من که خیلی خوشم اومد

حیف که نشد بگردیم زیاد و بابام با دوستش که توی زنجان بود قرار گذاشته بود

دیگه بعد اون راه افتادیم سمت زنجان

من دلم میخواست برم پیرانشهر یا بانه که هی گفتم و هی هیشکی به روی خودش نیاورد!!!

شازده کوچولو خیلی خسته بود رفت خوابید و من و بابا هم پیش به سوی زنجان

من یه ایرادی دارم که تو جاده اصلا خوابم نمیره و این موجب میشه اذیت میشم تو مسافرت با ماشین

اون روزم یه چیزی حدود ۲۴ ساعت همینجوری بیدار بودم

بگم براتون که خوب ما مسافر بودیم و روزه نبودیم اما مگه رومون میشد بخوریم چیزی

اگه هم میخوردیم قایمکی بود

دیگه رسیدیم زنجان منم طی مراسمات اس ام اسی به الهه جونم خبر دادم دارم میام شهرتون

بعدش رفتیم شرکت دوست بابام که من با منشیشون خیلی جورم

دیگه کلی حرف زدیم و تبریک گفت اونم البته همزمان با ما نامزد کرده بود

گفت تو و شازده کوچولو چقدر شبیه هم هستید

حتی فکر کرده بود خواهر برادریم!!!!!

البته شباهت رو داریم به هم اینو همه میگن

خوبه دیگه کلی به هم میایم

 یه خورده نشستیم که دوست بابام گفت خوب بریم خونه ی ما برای ناهار

هی از ما انکار و از اون اصرار خیلی خوب آدم معذبه ماه رمضون

اصلا دیگه دلم نمیخواد ماه رمضون بریم سفر

ما از اینجا غذا گرفته بودیم برای خودمون فقط یخ کرده بود بابا گفته بود به دوستش که این غذاها رو برامون گرم کن اونم به خانومش گفته بود برامون غذا درست کنه

خیلی شرمنده شدیم خلاصه

اما چقدر گشنمون بود همه ی غذا رو خوردیم به جز فسنجون که دوست نداریم

دیگه یه سری نون توی زنجان پخت میشه که خیلی خوشمزست و من دوست دارم میخواستیم بریم از اونا بگیریم که گفتن تا ۳ بیشتر پخت نمیشه

اینقدر هم خسته بودیم که حال گشتن توی شهر رو هم نداشتیم

بنابر این راه افتادیم سمت تهران

بازم بابام خوابید و من  و شازده کوچولو جلو بودیم

من که دیگه این چشای فینگیلیم باز نمیموند از خواب اما خوابم نمیبرد

همشم حواسم به سرعت شازده کوچولو بود که بالای ۱۲۰ نره !

خدایی ۱ کیلومتر هم اضافی نمیرفتا برای پسر قانونمند خودم

آخرای سفر خیلی بد بود سر یه مسئله ای ناراحتی پیش اومد و کل خوشی سفرمون رو خراب کرد.....

اما در کل خیلی حس خوبیه اینکه آدم باشوهرش تو جاده باشه البته ترجیحا یه جاده ی سر سبز تر باشه بهتره

بعدشم که شازده کوچولو رفت خونشون و من و بابام هم اومدیم خونه

عمه ی من خونمون بود  و من با تمام خستگیم در حال مهمونداری بودم که شازده کوچولو زنگ زد به تلفن خونمون

زنگ زده بود به خونه چون میخواست جلوی جمع ازم عذر خواهی کنه اما واقعا لازم نبود

نباید اونجوری میشد اما دیگه گذشته بود ...

الهی بمیرم بچم فردا صبحشم برای ثبت نام برادرش باید میرفت نوشهر

دیگه زودی گفتم بخوابه که خستگیش در بیاد

فردا صبحش من خیلی با احساسات بدی از خواب بیدار شدم ویه لحظه احساس کردم شازده کوچولو رو دوست ندارم

به همین مناسبت مسافرتشو حسابی کوفتش کردم

اصلا هم باهاش حرف نمیزدم

الهی بمیرم براش که این قدر اذیتش کردم

آخه یکی نسیت بگه تو که تحمل یه وز دوریشو نداری این فکرای چرند چیه میاد تو ذهنت

میگم بعدشم میشینم گریه میکنم که اگه بره و دیگه دوسم نداشته باشه من چیکار کنم

شازده کوچولو تصخیره خودته ها خیلی لوسم کردی عزیز دلم

شش دیگه چون شبه عید بود و شازده کوچولوم خیلی ناراحت بود تموم کردیم این جنجال رو

 

عید فطر ها همیشه ما ناهار مهمون بابا رستوران شاندیز هستیم (جردن بلوار صبا) حتما امتحانش کنید.

امسال خانواده ی ما یه عضو ویژه و جدید داشت که خود بابا دعوتش کرده بود

الهی من بمیرم شازده کوچولو بهم میگفت اگه دوست نداری منو ببینی اصلا نیام اینگده دلم یه جوری میشد وقتی مظلومانه اینو میگفت... دلم میخواست بخلش کنم و بگم وجودم به وجودت بسته شده عچق نازم

صبح عید متاسفانه من به خاطر درد پا نتونستم برم نماز عید فطر که خیلی دوسش دارم

شازده کوچولو هم به خاطر مسافرت های پیاپی و خستگی زیاد نتونست بره

دیگه قرار بود برای ساعت ۱ بیاد اینجا که بریم رستوران

حدود ۳۰/۱۲ بود که اومد البته با مامانش

برام عیدی آورده  بودن

یه سبد گل خیلی قشنگ و یه ربع سکه

یه عالمه ذوق زده شدم

البته بدجنس شده جدیدنا بهم نمیگه برام جایزه میخره

قبلنا همیشه بهم میگفت

الانا همش منو سورپریز میکنه با جایزه های خوشملش

 

سکه که عکس نداره  اما این عکس سبد گل قشنگم

حیف که گلا خشک میشن اینو خیلی دوست داشتم دلم میخواست هیچ وقت خشک نشه...

 http://i36.tinypic.com/n5mc0.jpg

 

بعدش بابام از مامان شازده کوچوو هم خواست که بیاد باهامون اما ایشون قبول نمیکرد

اما آخرش بابا به من و شازده کوچولو گفت برید دنبال بابا و داداش شازده کوچولو  و همگی باهم بریم

که اونا هم لطف کردن و دعوت بابا رو رد نکردن

دیگه بابا اینا رفتن اونجا و قرار شد منم با شازده کوچولو اینا بریم دنبال باباشینا و باهم بریم

این رستورانه روزای تعطیل و به خصوص عید فطر به شدت شلوغه

یعنی اصلا قابل باور نیست همه با ماشینای خیلی شیک میان حدود ۳ ساعت صف می ایستن برای رستوران

که البته خدا وکیلی غذاش ارزششو داره

البته بابا از صبح هماهنگ کرده بود که ما منتظر نباشیم برای همینم تا رسیدیم یه ۵ دقیقه بعدش رفتیم داخل

تازشم من طبقه ی بالاشو دوست دارم برای همینم بابا همیشه بالا رو رزرو میکنه

دیگه جاتون خالی من و شازده کوچولو یه ماهیچه و یه شیشلیک گرفتیم باهم نفصش کردیم ...

۵شنبه ای هم  رفتیم اسپوزا و من به شدت افسردگی لباس گرفتم

یه لباس نامزدی داشت حتی از نگاه کردنش هم سیر نمیشدم

۲ ملیون و ۶۰۰ میگفت!!!!!! یعنی واقعا کسی دلش میاد این همه پول لباس بده برای یه شب.

بعدش با مامانم و شازده کوچولو رفتیم سمت نازی آباد ه پاساژ زیتون رو پیدا کنیم که اصلا همچین چیزی وجود خارجی نداشت اصلا!!!!!!

اونجا هم لباس عروس فروشی داشت همون لباسی رو که صفویه میگفت ۶۰۰ و میرداماد ۴۰۰ رو میدوخت ۱۳۰!!!!! اما خدایی کارش اصلا تمیز نبود

بعدشم اومدیم خونه و گش کردیم از خستگی

 

 جمعه عصری همه داشتن فوتبال میدیدن که من حسابی حسودیم شد به این فوتبال که ۲ ساعت شازده کوچولوی منم نشونده بود پای خودش

زودی زنگ زدم بهش و کلی غر غر کردم که اصلندشم برو با فوتبال ازدباج کن برو فوتبال رو بخل کن  

اونم یه عالمه نازمو کشید و منم از فرصت سو استفاده کردم و بهش گفتم حوصلم سر رفته زودی بیا دنبالم بریم گردش

اونم عین شوهرای مهلبون و خوب فوتبتل رو ول کرد و به خانوم بچه ها رسید

اومد دنبالم و رفتیم میلاد نور

البته من هوس طلا دیدن داشتم که ضایع شدم و همه طلا فروشی هاش بسته بود

از اونجا اومدیم و قرار بود بریم بیگ بوی پیتزا بزنیم به بدن که داداش شازده کوچولو زنگ زد خیلی حوصلش سر رفته بود آخه مامانش اینا حسابی کار داشتن اونم تهنا مونده بود ما هم گفتیم بپوش میایم دنبالت

رفتیم دنبالش و بعدشم رفتیم داداش منم برداشتیم و رفتیم به سوی بیگ بوی که البته چون زود بود اولش رفتیم پاساژ اندیشه

به نظر من که پاساژ خوبیه جنساش تکه نسبت به قائم و میلاد و..

بهدشم که دیگه رفتیم بیگ بوی و اینقدر شلوغ بود که من و شازده کوچولو ۱ ساعتی تو ماشین منتظر شدیم تا بیان 

پیتزامونو خوردیم و رفتیم یه آب انار هم به عنوان اختتامیه خوردیم و اومدیم خونه به دیدن زلیخا مشغول گردیدیم

شنبه هم که ندیدیم همدیگر رو و یک شنبه عزیز دلم شیفت بود و خونه نبود و من کلی غصه میخوردیم

البته از صبحش با دوستم رفته بودیم سراغ لباس و آرایشگاه

چند جایی مزون رفتیم و چند جایی هم آرایشگاه

شنبه شب یه کوچولو حرفمون شده بود

یک شنبه دیر هم زنگ زد داشتم دق میکردم

کلی دلم تنگ شده ود براششششش

زنگ زد کلی غر زدم سرش که منو یادت رفته که دیدم بچم صداش در نمیاد و ملیض شده

الهی بمیرم

آمپول زده بودددددد بچم

شبشم نمی اومد خونه

منم کلی داشتم دخ میکردم

...

چجوری بگم تحمل ندارم نباشهههههههههههههههههه

دیشبم که اومد و قرار بود بریم عسکامونو بگیریم

خوب شده بدک نیست

من که عاشق عکسم از دیروز تا حالا ۱۰۰ بار نگاهشون کردم تا مطمئن بشم اونی که کنارمه تو عکسا شازده کوچولومه

یه عالمه یاد طنین افتادم که هی فیلم عروسیشونو میبینه منم همش عکسامونو نگاه میکنم 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام بر تو ای ماه خوب! چه طولانی بودی برای گناهکاران و چه پر شکوه در دل های مومنان!

سلام بر تو ای ماهی که روزها با تو سر همسری ندارند... سلام بر تو که موجب سلامتی... سلام بر تو که با هدیه برکت ها وارد شدی و آلودگی گناهان ما را شستی.

سلام بر تو ای ماه خوب که وداع با تو از روی خستگی و ترک روزه ات از سر ملال نیست. سلام بر تو که پیش تر در آرزوی آمدنت بودیم و حالا از فکر دوری ات غمگینیم.

سلام بر تو ای ماه آسمانی که بدی ها به یمن تو از ما دور شدند و خوبی ها به خاطر تو بر ما روان شدند.

سلام بر تو...

دیروز چه سخت به تو دل بسته بودیم و فردا چه بسیار به تو مشتاق خواهیم بود. سلام بر تو و بر نیکی ات که از آن محروم شدیمو افسوس بر برکت هایی که از ما گرفته شدند...

 

                                                                                                          نیایش امام سجاد (ع) در وداع با ماه رمضان

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
عکس سارافون و بولیز (جایزه ی سالگردمون)

http://i34.tinypic.com/2m7ytko.jpg

 

 http://i34.tinypic.com/1o90d3.jpg

 

گل رز خوشگلم

http://i33.tinypic.com/b4tc10.jpg

 

سوپ خوری جیگولی

 http://i36.tinypic.com/zxtawj.jpg

 

 http://i37.tinypic.com/2eupyf8.jpg

 

پاستیلم

http://i36.tinypic.com/1689b7r.jpg


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
ااااا من چند روزه گزارش رستوران رفتانامونو اینجا ننوشتمااااا

شنبه:

خیلی خیلی خوب بود این روز برامون

قرار بود شازده کوچولو بعد افطار بیاد دنبالم و بریم یه گردش ۲ نفره

هنوز یه ربع از اذان نگذشته بود که اومد عشقم و رفتیم اولش رفتیم تیراژه و کلی گشتیم چند تا روتختی دیدیم که بدک نبودن بعد اون جیگمل نازم برام از این پاستیل خوشمزه ها و سنگ خوشمزه ترا خرید یه چرخ کلی زدیم اما نمیدونم چرا اصلا تو حس خرید نبودم ظاهرا شازده کوچولو هم همینطور بود چون هیچی نخرید

بعد اومدیم و دیدم به به چه نم بارونی میزنه کیف کردیم کلی جفتمون سر راهمون یه پسر بچه خیلی معصوم نشسته بود و نمیدونم چی چی میفروخت خیلی معصوم و مظلوم بود خیلی دلم سوخت براش که دیدم شازده کوچولو برگشت و بهش کمک کرد

انگار که دنیا رو بهم داده باشن

خیلی از این کارش خوشحال شدم که گفت ما که چیزی به اسم خود زکات نمیدیم جایی اما زکاتمون رو باید یه جوری پرداخت کنیم دیگه

خدایا شکرت به خاطر این که برای شازده کوچولو هم خیلی مهمه این جور مسائل و خیالم کاملا راحته که هر پولی که تو خونمون  خرج میشه حلاله و شازده کوچولو این مسئله براش خیلی مهمتر از منه حتی....

بعد از اونم راه افتادیم سمت میدون ببیی یه عالمه خوردیم هیچ وقت اون همه بهم نچسبیده بود اونجا ...

برام لقمه میگرفت عزیز دلم .. آخی... بازم دلم خواست..

تو ماشینم کلی باهم حرف زدیم آخه خیلی آروم بود هیچی هم نمیگفت فکر کردم ناراحته گفتم چی شده گفت هیچی عزیزم الان به معنی واقعی کلمه آرامش دارم از اینکه کسی رو که میخوام الان پیشم نشسته و مال خودم شده

گفت که احساس خوشبختی میکنه خیلی زیاد ..

گفت از اینکه دیگه قایمکی بیرون نمیریم و میتونیم این همه راحت باهم باشیم خیلی خوشحاله..

وای خدایا خیلی شب قشنگی بود و کلی بهمون خوش گذشت خلاصه.

 

۱شنبه:

از صبح با معدم درگیر بودم دلم هم نمی اومد روزمو بخورم دیگه به زور طاقت آوردم یعنی تقریبا با ۴ تا رانیتیدین و چند تا آرام بخش تا افطار منگ بودم

بعد افطار بابام اومد و رفتیم دکتر یه سری دارو نوشت و اومدیم داروخانه بگیریم من رفتم تو ماشین کیفمو بیارم که پام پیچ خورددددد (رفتم ابرو درست کنم زدم چشم رو هم کور کردم) اصلا سر شد پام تا چند دقیقه

از اونجا رفتیم یه شامی خوردیم و پیش به سوی احیای شب ۲۱ که اونجا متوجه عمق فاجعه شدم چون پام به شدت درد داشت و اصلا نمیتونستم بزارمش زمین

اینقدری حالم بود که بعد جوشن کبیر گفتم بابام منو برسونه خونه

که بابای شازده کوچولو هم اومدن بیرون پامو معاینه کرد و یه سری سفارشات که اگه نا صبح بهتر نشد حتما برو عکس بگیر

بعدم با بابام و شازده کوچولو رفتیم دم خونشون برام باند و پماد  آورد و مامان گلشم حسابی منو خجالت داد آخه خودش کمر درد داشت اونم شدید اما زود اومد دم در منو ببینه کلی شرمندش شدم و البته تو دلم خوشحال از اینکه براشون مهمم و عزیز  بعدم منو بردن خونه و خودشون برگشتن ادامه ی مراسم احیا منم که پامو بستم و خوابیدم

 

 

۲شنبه:

روز شهادت بود و تعطیل من که از خواب پا شدم دیدم پام بدتر از دیشبه و خیلی درد دارم

شازده کوچولو زنگ زد و گفت داره میاد خونمون گفت بیا پایین ببینمت که من گفتم حالم خوب نیست نمیام

کلی گفت و من قبول نکردم اما دست آخر چنان جذبه ی مردونه ای نشونم داد که ظرف ۲ دیقه با اون پاهام پایین بودم

الهی بمیرم که بچم با جذبه میشه قلبم تند تر میزنه براش. کلی هم برام قیافه گرفته بود بعدشم گفت سریع لباس بپوش بریم یه عکس از پات بندازیم خیالمون راحت شه عیال

دیگه رفتیم و عکس رو دکتر که دید گفت ناندون پات کشیده شده و گچ باید بگیری نزدیک بود دق کنم از غصه آخه مسافرم اگه خدا بخواد فکر کردم سفر از دستم رفت که قرار شد بابای شازده کوچولو عکسو ببینه و ایشون بگه چیکار کنیم

که شکر خدا عکس رو که دید گفت اشکالی نداره اگه گچ نگیری فقط حسابی مراقبت کن ازش و بهش فشار نیار

بعدشم که مامانش یه مخلوطی از تخم مرغ و خرما گذاشت رو پام تا بادش گرفته شه کلی یه جوریم شده بود

بعدش مامانش کلی اصرار کرد که افطار اونجا باشیم مامانم هم همراهمون بود اما ما گفتیم نه

اونم یه غذای خیلی خوشمزه داشت درست میکرد که گفت برات میفرستم پس حتما

الهی دستش یه دنیا درد نکنه مادر شوهر گلممممم تا ما رفتیم یه قابلمه جدا گانه برای ما پخته بود

بعد اون مامن رو گذاشتیم خونه و با شازده کوچولو رفتیم اولش دم خونه ی مادر بزرگش براشون آش گذاشته بود کنار اونو گرفتیم بعدشم رفتیم دنبال برادر من که پیش داییم بود اونو برداشتیم اومدیم خونه و شازده کوچولو هم رفت خونشون افطار هم من و داداشم تهنا بودیم جاتون خالی یه حلیم توپ خریدیم و خوردیم

بعد افطار قرار بود داداش من با دوستاش بره استخر شازده کوچولو هم زنگ زد که با مامانش اینا میان دنبال من بریم گردش که من که پام درد میکرد تهنا نباشم غصه بخورم

 شازده کوچولو اومد نبالم با قابلمه ی خوشمزه ی خودم منم با قاشق منتظرش نشسته بودم تا اومد چند قاشق خوردم و رفتیم دنبال مامانش اینا و رفتیم میدون پالیزی به صرف شیر پسته و بعدش از بس دلمون رفته بود فوری آب آلبالو خوردیم بعدشم رفتیم پارک که منو شازده کوچولو موندیم تو ماشین به خاطر پای من

بعدم دیگه اومدیم خونه ...

۳ شنبه:

روز خوبی نبود همش مریض بودم هم پام درد میکرد هم معدم همش هم قرص خورده بودم و تو خونه خوابیده بودم. شب قدر هم بود اما اصلا توان رفتن به مسجد رو نداشتم فقط ۱ جزء قرآن باید می خوندم تو طرح آیدا جون ( الهی خوشبخت بشی عروس خانوم) اونو خوندم و بعدشم یه دعوا با شازده کوچولو برای اینکه کل روز رو خوابیده بودم از اثر قرصام بود همش خوابم میرفت اونم دلش تنگ شده بود دیگه حرفمون شد بعدم من در کمال بیرحمی خوابیدم

الهی بمیرم بچم کلی دلش شکسته بودددد البته بعدش سعی کردم از دلش در بیارم اما خوب اون شب اذیتش کردم خیلی...

 

 

۴شنبه:

صبحش با مامانم اینا رفتیم دنبال کارای انتخاب واحد چون من با این پای بانداژ شده نمیتونستم از پسش بر بیام به حدی هم اسپاسم معدم شدید بود که نفس نمی تونستم بکشم

دیگه رفتیم انتخاب واحد که تموم شد یک راست رفتم دکتر و چند تا آمپول زدم تا یه کم آروم گرفتم 

 من که به علت معده درد شدید از روزه گرفتن معاف شده بودم رفتم ناهار بخورم دکترمم گفته ود که تا میتونی کباب بخور و جوجه اما دلم نمیومد که تو خونه که همه روزه هستن بوی غذا راه بندازم

دیگه کته و ماست خوردم

شازده کوچولو که اومد گفت چی خوردی منم گفتم اونم گفت پس شب میایم دنبالت بریم میدون کشتارگاه تلافی کنیم و حسابی تقویتت کنم

شب حدود ۱۰ بود با مامانش اینا اومدن دنبالم و رفتیم یه عالمه انواع کباب جات زدیم به بدن 

که من با یه سورپریز خیلی عجیب کلی خوشحال شدم

شازده کوچولو برام جایزه خریده بود برای سالگردمون البت هنوز ۲ روز مونده بودااا. اما کلی منو خوشحال کرد یه سارافون خیلی قشنگ و خوش ترکیب با بولیز برای زیرش و یه شاخه گل رز آبی خیلی خوشگل که عاشقشم

اگه بدونید چگده ذوق کرده بودم

عزیز دلم بازم ممنونننننننننننننننننننن

بعدشم میخواستن برن بستنی که من گفتم نمی خورم برای معدم خوب نیست که سر راه یه آب انار دیدیم و اونو خوردیم که خیلی هم چپسید جای همتون خالی..

بعدم من اومدم خونمون.

 

 

۵شنبه:

ما کرج خونه ی پسر عموم دعوت بودیم که من به علت پا درد و برادرم به علت پا درد من !! پیچوندیم و نرفتیم

برای افطار به شازده کوچولو زنگیدم که بیاد پیشمون البته بدون فکر قبلی!!!

زمان هم حدودا ۵ دقیقه به اذان

منم که یه دم با پای متورم !!!

بهش گفتم فقط سر راه آش یا حلیم بگیر بقیش با من

تا به خودم بجنبم و برادرم رو بیدار کنم بره نون بگیره اذان گذشته بود و بنابر این بیخیال نون تازه شدم

چایی گذاشتم و از هولم به جای چایی توش شکر ریختم که دم بکشه!!!

داشتم وسایل صبحانه آماده میکرم که شازده کوچولو اومد و کلی بهمون خندید بعدشم گفت هیچی نمیخواد همین آش رو میخوریم بعدش میریم بیرون شام

اما خانوم مهر بانو شما احیانا چطوری میخوای کد بانوی یه خونه باشی

دیگه یه چایی خوردیم و آش بعدشم آماده شدیم که بریم بیرون

تازه شازده کوچولو گفت من دیگه مامانت نباشه نمیام خونه ی شما!!

منم زودی آماده شدم و جایزه هامو که برام خریده بود پوشیدم و کلی خوشگل کردم خودمو

پیش به سوی خیابون گردی اولش رفتیم شازده کوچولو پادگان محل خدمتشو بهم نشون داد بعدش چون میدونه من از این فروشگاه های مدل شهروند خیلی دوست دارم گفت میخوام ببرمت هایلند برات پاستیل بخرم

اما تا رسیدیم اونجا مامانش زنگ زد آخه سفره بود و قرار بود شازده کوچولو بره دنبالشون البته قرار نبوده این قدر زود بیان اما گویا زود تموم شده مراسم و زنگ زدن

اول گفتیم که بهشون بگیم با آژانس برگردن اما بعد گفتم ما رو بزار خونه برو دنبالشون اینجوری بهتره

شازده کوچولو هم قبول کرد به شرطی که بعدش دوباره بیاد دنبالمون و بریم ادامه ی گردش

زودی رفت و برگشت بچم رفتیم دوباره هایلند

واااای من تا حالا نرفته بودم کلی عاشقش شدم

یه فروشگاه مثل شهروند البته با کلاس کار خیلی بالاتر البته

با یه عالمه خوراکی خوشمزه مثل چیپس پرینگلز و کاکائو های خوشگل و خوشمزه و یه عالمه پاستیل

و بهتر از همه ی اینا طبقه ی دومش بود که عطر و لوازم آرایش بود

تمام برند های معروف عطر هاش اونجا بود با یه تستر ازش و قیمت و همه چی خودت میرفتی هر کدومو دلت میخواست امتحان میکردی و میخریدی

من یه عطر دوست داشتم اما اون قدر پول همراهم نبود به شازده کوچولو هم نگفم چون میگفتم میخریدش فوری

لوازم آرایش هم همینطور کلی مارک های مختلف بود با تستراش که کسی هم بالا سرت نبود هی بگه چی میخوای آخرشم تو رو دروایسی خرید کنی!!!!!

 خلاصه که خیلی خوشم اومد و بعد از این حتما برای عطر و لوازم آرایش میرم اونجا

از اونجا که اومدیم شازده کوچولو گفت میخوام یه پیتزای خوشمزه ببرمتون

که واقعا هم همین کار رو کرد

پیتزا بیگ بوی توی خیابون بهشتی

به شدت خوشمزه بود پیتزاش من سیر شده بودم اما دلم نمیومد نخورم اینگده خوشمزه بود

بعدش هم رفتیم ادامه ی جشن سالگرد دوستیمون رو با یه آب انار توپ توی یوسف آباد کامل کردیم

اما طبق معمول ما رو رسوند و خودش رفت نمیخوام اصلا بره دیگه

یه سالگرد به یاد ماندنی شد برامون

خیلی شب خوبی بود خیلی....

 

جمعه:

 صبح پا شدم و قرار بود که روزه بگیرم یعنی یه قراری بین من با معدم بود که مرام بزاره این چند روز آخری با ما کنار بیاد

اونم معرفت به خرج داد خدایی

تازه جمعه ای که صبحش با یه اس ام اس قشنگ از شازده کوچولو باشه دیگه تا آخرش کلی خوبه

صبح که چیشای باباقوریم باز شد دیدم یه اس ام اس توپول شارژ شدم وقتی خوندم که بیشتر

متن اس ام اس بدین شرح است...گلکه ۲ ساله ی من همیشه کنارتم و تموم خواستگیهامی ... عاشقتم کوچولوی نازم.. حالا باید دید کوچولوی ناز کیه؟؟؟؟؟؟؟ چون اگه با من باشه که فکر کنم یه کوچولو بزرگتر از کوچولو باشم!!!!!

عصری نشسته بودم فیلم میدیدم با مامان که تلفن زنگ زد

برداشتم دیدم یه خانومی پشت خط گفت منزل شما؟ گفتم بله ؟ گفت میشه با خانوم مهر بانو حرف بزنم؟ گفتم بفرمایید!! گفت خانوم نتایج تکمیل ظرفیت کاردانی به کارشناسی اومده و شما تبریز قبول شدین!!!!!!!! اطلاع داشتین گفتم خیر

و کلی شوکه شده بودم

آخه خدایی پارسال بهمن ماه اومد نتایجش !!! تازه تکمیل ظرفیت زدن اینا...

به مامانم که گفتم گفت خیلی خوبه به خصوص با شرایط ما که قراره عقد کنیم گفتم یه حسن استفاده ای هم از عقدمون داشته باشیم برای انتقالی

شما از انتقالات دانشگاه آزاد خبر دارید؟ چطوری ممکنه و اینا؟ البته خودم تا حدودی پرس و جو کردم اما بازم اگه کمکم کنید ممنون میشم

شازده کوچولو که اولش خیلی بد برخورد کرد البته اما بعدش خودش که فکر کرد گفت خیلی خوبه

آخه بچم فکر میکرده قراره من برم اونجا

اما من تصمیم دارم اون یه ترم رو که باید تو اون دانشگاه باشم مرخصی بگیرم ترم بعد هم که ایشالا عقد میکنم و منتقل میشم

بعد که توجیهش کردم کلی استقبال کرد و گفت من از اولم گفتم که رشته ی خودت بهتره که ادامه بدی

دعا کنید همه چی همینطوری که هست بمونه در این مملکت گل و بلبل تا من انتقالیمو بگیرم!!!!

عصرشم رفتیم خونه ی خالم اینا یه عالمه دلم براشون تنگ شده بود

خوب من خیلی به دختر خاله هام عادت دارم مثل خواهر میمونن برام

دیگخ مقادیری مراسم نخودچی خورون داشتیم یه سریم در مورد لباس برای نامزدی حرفیدیم و اومدیم خونه یوسف پیامبر دیدم . من که از زلیخا خیلی خوشم میاد خیلی قشنگ بازی میکنه کتایون ریاحی...

 

شنبه:

 امروز صبح کله ی سحر یا به عبارتی برای من نصفه شب از خواب بیدار شدم و رفتم دنبال کارای انصراف از تحصیل!!!

هنوز یه هفته از ثبت نامم نگذشته!!! دختر خالمم اوم باهام و خدا خیرش بده من ه با این ا راه نمیتونم برم کل کارامو انجام داد برام خدا ایشالا یه سفر مکه ی دیگه نصیبش کنه با دختر خاله ی گلش

بعدش دیگه یه سری از کارا موند که ایشالا فردا چون ساعت اداری تموم شد

داشتم بر میگشتم خونه که چهره ی مبارکم رو تو آینه دیدم و بسی وحشت کردم

طفلی شازده کوچولو خانومش گوریل شده بود

درجا زنگ زدم به آرایشگرم و رفتم خودمو به هیبت آدمیزاد در آوردم

الانم دارم لحظه شماری میکنم برای افطار که برم شازده کوچولومو ببینم . آخه دیروز ندیدمش دلم براش نخود شده

 

الان ما از افطار برگشتیم...

خیلی خوش گذشت مثل همیشه و همه ی لحظات با شازده کوچولو بودن.

از وقتی افطار زودتر شده ما اصولا به هیچ کاری نمیرسیم هر جا هم میخوایم بریم دیر میشه

حدود یه ربع از افطار گذشته بود که رسیدیم اون سفره خونه که دعوتمون کرده بودن

شازده کوچولوم یه تیشرت خیلی قشنگ پوشیده بود که من به عنوان کادوی سالگرد براش خریده بودم اما خودم در موقع خریدش حضور نداشتم

 

 بعد از اون دم در سفره خونه یکی از دوستای دبیرستانمو دیدم که ۲ سالی میشد ندیده بودمش

تازه میخواستم معرفیش کنم برای دوست شازده کوچولو که شازده کوچولو گفت خیلی زشته و اصلا چهره ی معصومی نداره

خلاصه اصلا دوسش نداشت اما به نظر من که قیافش خوبه

بعد دیگه رفتیم و جاتون خالی تا جا داشتیم خوردیم شازده کوچولو برام یه جایزه خریده بود یه سوپ خوری خیلی خوشگل که ایشالا تو پست بعدی عکس جایزه هامو میزارم

بعدشم که اومدیم خونه ..

آها طی تصمیماتی هم قرار شد که ما امروز یعنی امشب بریم منو دانشگاه ثبت نام کنیم

دوستون دارم

دیونه وار عاشقشمممممممممممم

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۲سال پیش تو همچین روزی من دیدمت ....

تویی رو که حتی اون روز فکرشم نمیکردم بشی همه ی زندگیم...

حتی تا چند ماه بعدشم فکر نمیکردم این مرد همون مرد رویاهای منه!

البته اینا فقط فکرهایی بود تو ذهنه من

نمیدونم انگار یه زنگه خطری خورده بود تو دلم...

انگاری یه چیزی لرزیده بود و اینجوری میخواستم لرزششو کم کنم و بگم نه!!! من همون دختریم که تا حالا هیچ نگاهی گره نشده به نگاهم

هیچ نگاهی تا اعماق وجودم رخنه نکرده

تمام سعیم رو کردم که نفی کنمت!!!

غافل از اینکه چطور ممکنه که کسی بتونه یه بخش از وجودشو بزاره کنار؟؟؟
هر چی بیشتر سعی کردم بیشتر تو عمق نگاهت غرق شدم

و الحق که هیچی از این غرق شدن زیباتر نیست...عاشق دست و پا زدن تو ساحل عشقتم...smileys

اصلا نمیدونم چرا بدترین ها هم با وجودت رنگ بهترین به خودشون میگیرن؟؟؟

هی تو!!!! آره پسر با خودتم...

حتی خودت باورت میشد بیای و تمام لحظه هام رو پر از عشق کنی....

هر روز صبح چشمام رو که باز میکنم گوشیم رو بر میدارم و یکی از از عکسای بله برون رو با یه دنیا ذوق نگاه میکنم که مطمئن شم مال تو شدن و با تو یکی شدنم رویا نیست...smileys

و خدا میدونه که اون چشما چیکار کرده با دل من...smileys

تازه فکر نکن کار من آسون بوده

شدم صاحبخونه ی دلی که بسته بود به روی همه...smileys

مال من شدنت حالا داره ۲ سالش میشه...

یادم میاد ماه رمضون بود.... و چطور میشه یادم نمونه شبایی رو که تا خود صبح حرف میزدیم.... چطور میشه صدای قشنگی مدام تو ذهنم نباشه که شبا برام میخوند.... و دستات.... اون دستایی که حالا میفهمم با همه ی عشقش برام گیتار میزد..smileys

بازم... آمدی تو بر سر راهم...

ای عشق میکنی دوباره گمراهم...

دردا من جوانی را به سر کردم...

تنها از دیار خود سفر کردم...

دیریست قلب من از عاشقی سیر است...

خسته از صدای زنجیر است...

 ...

خوندی و با خوندنت ازم خواستی همسفرت باشم...

و من به زبون نه میگفتم و به دل همسفرت شدم....smileys

*******

حتی یاد شبی که خواستم برمو شاید تلخ ترین شبه تموم این دو سال بود هم به خیر!!!

رفتم و با رفتنم بازم خوندی برام....

خوندی و با خوندنت بازم عاشق تر شدم...

...

چند روزه دل دیوونه میگیره همش بهونه

آتیشم میزنه هر شب جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره

دیگه طاقت نمیاره...

 این دلِ همیشه گریون مثل ابرای بهاره

کی تو رو دوست داره قد یه دنیا ؟

کی میخواد با تو باشه حتی تو رویا؟!!

دنبال جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا

نگو که رفتن تو سهم منه دل من طاقت نداره میشکنه

نگو که باید جدا شیم نگو که قسمت تو رفتنه......

...

۲ سال گذشت و من دارم سی دی صدای قشنگتو گوش میدم

اونی که اولین هدیه بود برام

و من دارم تو ۲ سالگی مرور میکنم لحظات با تو بودن رو...

چه عشق نو پایی داریم من و تو...

 

و تو داری میخونی برام...

گل گلدون من شکسته در باد ... تو بیا تا دلم نکرده فریاد....

 

شازده کوچولوی من ... که دلت بزرگه مثل دریا...

عشقت وسیعه مثل آسمون...

هستم باهات تا نفس دارم....

خوشی و ناخوشی رو کنارتم.....

اگه یه روز خواستی خوشی هاتو با دیگرون تقسیم کن...

اما تموم ناخوشیهات ماله من...

 

عشق آسمونی من ... دلم ثانیه به ثانیه با تو بودن رو میخواد...smileys

 

عشق تو در قلب من هدیه ی جاودانه است...

برای زنده بودن قشنگ ترین بهانه است..

دوست داشتن تو مثل عطر خوشه بهاره

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره......

 

 

 

 

 بده دستاتو به دستم ... 

                 تا با هم کلبه بسازیم ...

                 کلبه ای پر از منو تو ...

                              از منو تو ما بسازیم ....

          دور بشیم از همه مردم ...

                   واسه درده هم بمیریم ...

با ستاره ها بخوابیم ...

                        با ترانه جون بگیریم ..

کلبه ای اندازه ی عشق ..

                    باغچه ایو حوضو گلدون ...

سر تو باشه رو شونم ...

                             مثه لیلا .. مثه مجنون !!

 

 

 

همه ی شما دوستای گلم هم به جشن ما شدن من و شازده کوچولو خوش اومدینsmileys

 

بفرمایید کیک...smileys

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه

نماز روزه ها قبول

منم دعا کنید چون فعلا از روزه گرفتن منع شدم برای خاطر این معده ی درب و داغونم

راستش چند روزه که خیلی حالم خوش نیست

هم معده داره اذیت میکنه

هم اینکه حالت تحول دارم و ..

رفتم دکتر معدمو درمان کنم اومدم بیرون پام پیچ خورد تاندون پامم کشیده شد

خلاصه که حسابی رسیده

البته بازم و در همه حال خدا رو هزار مرتبه شکر

دلم برای همتون تنگ شده زیاد نمی تونم بشینم پای کامپیوتر

آخه یه سری دارو داده بهم که فکر کنم بسیار خواب آوره فکر کنم از ۲۴ ساعت همش ۷-۸ ساعت بیدارم

حسابی شازده کوچولو رو هم اذیت میکنم این روزا

به خدا این قدر اذیتش کردم دیگه روم نمیشه به صورتش نگاه کنم

اصلا نمیتونم باهاش بحرفم

اونم همش غصه میخوره

کاش لیاقت این همه مهربونیشو داشتم

این چند روزه همش دورو برم میگرده که احساس تنهایی و مریضی نکنم یه عالمه میبره میگردونتم اما من همش با بد اخلاقی جواب محبتاشو میدم

خدایا منو ببخش و کمکم کن بتونم همسر خوبی باشم براش

یا حداقل محبت منو از دلش بیرون کن که محبتشو به کسی بده که لایقش باشه البته قبلش من دق کرده باشم و نبینم همچین روزایی رو.

التماس دعا

 

 

فقط یک بوسه با من باش

 

در سینه ام جایگاهی است

که نامت را حک کرده ام

هر روز تو را می بوسم

و می بویم

و عاشقانه چشمهایت رو نگاه می کنم

من دستانت را می فشارم

و فردای امید را با چشمانی مشتاق می نگرم

در کنار تو


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin