تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....

 

خیلی دلم میشکنه از این همه مظلومیت... مظلومیتی که با گذشت ۱۴۰۰ سال هنوز داغه

سوختم از دیدن چاه هایی که تو مسجد شیعیان بود و هنوز صدای حرفهای علی ازش بلند بود

آسمون مسجد شیعیان رنگش فرق داشت هنوز خجالت میکشید از روی علی...

کاش امروز اذان صبح رو نمیگفت موذن کوفه..

هنوز بعد این همه سال دلم نمیخواست سحر امروز رو ببینم آخه مگه فرق شکافته ی علی دیدن داره....

خوش به حال ما شیعه ها که علی رو داریم... کاش امسال ماه رمضون به بیست و یکم نرسه...

خدایا دلم گرفته...

دوستای گلم این ایام همه رو دعا کنید . یا علی...

 

ز لیلایی شنیدم یا علی گفت
به مجنونی رسیدم یا علی گفت 

مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت 

نسیمی غنچه ای را باز میکرد
به گوش غنچه آندم یا علی گفت 

خمیر خاک آدم چون سرشته
چو بر میخاست آدم یا علی گفت 

مسیحا هم دم از اعجاز میزد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت 

مگر خیبر زجایش کنده میشد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت 

علی را ضربتی کاری نمیشد
 گمانم ابن ملجم یا علی گفت 

دلا باید که هردم یا علی گفت
نه هر دم بل دمادم یا علی گفت 

که در روز ازل قالوبلا را
هر آنچه بود عالم یا علی گفت 

محمد در شب معراج بشنید
ندایی آمد آنهم یا علی گفت 

پیمبر در عروج از آسمانها
بقصد قرب اعظم یا علی گفت 

به هنگام فرو رفتن به طوفان
نبی الله اکرم یا علی گفت 

به هنگام فکندن داخل نار
خلیل الله اعظم یا علی گفت 

عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مسلم یا علی گفت 

کجا مرده به آدم زنده میشد
یقین عیسی بن مریم یا علی گفت 

علی در خم به دوش آن پیمبر
قدم بنهاد و آندم یا علی گفت


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

انشاء یک دختر 10 ساله !!!

2gv4v3l.jpg

از زبان معلم این دانش آموز:

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد شود

موضوع را این جوری پای تخته نوشتم : می خواهید در آینده چکاره شوید و الگویتان کیست ؟

برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب

کنید؟ انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا

 شغل جدید به آن ها اضافه شده كه بطور مثال میتوان این رشته ها را نام برد:

از زبان یك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان

 ام وی ام ( منظور همان M.B.A است! ) كه بهترین رشته ی دنیاست و خیلی پول دارد !!!

 از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد و

می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...!!!

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است : " می خواهم فاحشه بشوم !"

شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده !!!


خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل

خوبیست ! خانم همسایه ما فاحشه است (این را مامان گفت!) ، تا پارسال دلم می خواست مثل

مادرم پرستار بشوم و پدرم همیشه مخالف است ...

حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود

بهتر باشد چون همیشه مرتب است و ناخنهایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد .

ولی مامان همیشه معمولیست و خانم همسایه را دوست ندارد ،بابا هم پیش مامان می گوید خانم

خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد !!!

گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی

فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟!

خانم همسایه هنوز دم در بود و فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را

نداد ! من که نفهمیدم چرا کتکم زد ؟!  بعد من را فرستاد تو و در را بست ...

من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند ! مامان همیشه

می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند  ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام

می گذارند مثلا همین بابای من ! زنها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان

می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند !!! خانم همسایه خیلی آدم مهمی

است و آدم های زیادی به خانه اش می آیند ! همشان مرد هستند و برای من خیلی عجیب است که

یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند !!!

بعضی وقتها هم اینقدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار

می کند وهمکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند ... من پشت در بودم که یکی از

آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم

همسایه است و گفت می داند ! آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ

وقت یادش نمی ماند ...!

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد و زود زود ماشینهایش را عوض می کند ، فکر کنم چند

تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش و این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم ولی امیدوارم بابا مثل کار مامان با

کار من هم مخالفت نکند !!!

....

 

 

 

پی نوشت: این مطلب و رو یه سایتی دیدم خیلی منو به فکر انداخت اصلا هم نمیدونم چرا اینجا گذاشتمش....

فقط کاش بدونیم بچه ها خیلی عمیق تر از اون هستن که ما میبینیمشون...

خدایا ازت میخوام اول لیاقت مادر شدن رو پیدا کنم بعد مادر بشم...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا

ما هنوز ار در رد میشیم اما چیزی نمونده بترکیم

در راستای اقدام انتحاری؟ که ما شروع کردیم و نمیدونم چند روز دیگه مونده که بترکیم!!!! همچنان ما همش بیرونیم

۴ شنبه شب بود منم یه عالمه غصه دار از ندیدنه شازده کوچولو که زنگ زد و گفت لباس بپوش داریم میریم یه دوری بزنیم با مامان اینا

منم سریع اطاعت کردم و مثل خانومای خوب رو حرف همسرم  (هنوز انگار برام  این کلمه یه جوریه!!!!!) حرف نزدم.

اومدن و در پی یه جای غیر تکراری رفتیم درکه

نشستیم چایی و باباش هم قلیون با یه ظرف پاستیل و کاکائو و آجیل آوردن و آخرشم یه پول توپول گرفتن بابت اینا ازمون!

فکر کنید یه چای و قلیون ۱۶ تومن!!!!!

بعدش نمیدونم چرا بسیار هوس میدون بَبَیی زد به سرمون!!! ساعت ۱۲ شب رفتیم جاتون خلی چند سیخ دل و جگر زدیم به بدن و برگشتیم خونه...

 

۵شنبه هم من خواب بودم که شازده کوچولو زنگ زد و ازم دعوت رسمی کرد برای افطار قرار شد بیان و بریم برای افطار بیرون

من زنگ زدم به بابام که اجازه بگیرم

گفتم بابای شازده کوچولو دعوتم کرده گفت خونشون؟ گفتم نه بیرون

گفت خوب این که دعوت نمی خواد هر روز بیرونید که!!!

خلاصه عصرش شازده کوچولو اومد دنبالم رفتیم دم خونشون و با مامانش اینا رفتیم فرحزاد

افطار خوردیم و یه خورده حرف زدیم و خندیدیم و هندونه خوردیو و چای و برای ۹ هم شام میل نمودیم

آها راستی

یکی از آشناهاشون وارد کننده یه مارک لوازم آرایش جدیده و بورشور کامل محصولاتشو برام آورده بودن که اگه خوشم اومد برای عروسی از اون مارک بگیرم

به نظرم بد نبود لوازمش شما تا حالا اسم  رو شنیدین؟ البته جدید هستش و فعلا شرکتش داره بیشتر

حالا قرار شد که چند تا از محصولاتش رو بگیرم و استفاده کنم اگه خوب بود سفارش بدیم

خلاصه....

بعد اون رفتیم پارک و بازم آلوچه خوردیم و بازی کردیم و کلیم ورزش کردیم تازه

دیگه میخواستیم برگردیم خونه که مامان شازده کوچولو گفت ای وای من فشارم افتاده کلی ترسیدیم و گفتیم چی شد که گفت خوب بستنی دلش میخواد فشارم!!!!!

طفلی بابای شازده کوچولو هم خیلی خسته بود از اونجا هم رفتیم بسکین رابینز و یه بستنی خوردیم و دیگه برای حدود ۱ شب رضایت دادیم بیایم خونه!

...

جمعه دایی شازده کوچولو ما رو خانوادگی دعوت کرده بود افطاری سفره خونه ی باغ فردوس

برای افطار آماده شدیم و رفتیم

من یه کمی استرس داشتم خوب بار اول بود با فامیلشون بودیم هر چند مامانم اینا هم بودن و از همه مهمتر خود شازده کوچولو کنارم بود اما یه کوچولو استرس داشتم که اصولا من تا وقتی توی شرایط قرار نگرفتم اینجوریم و تو خود اون مراسم کلا آروم بودم

خیلی خوب بود و خوش گذشت

من که همش داشتم با یکی از دایی های شازده کوچولو راجع به صنعت فرش صحبت می کردم

وای من با یکی از زنداییهاش مشکل جدی و حاد دارم

خیلی حسوده~~ کلا اهل طلا نیستن خیلی اگه هم باشن اصلا نگین دار دوست ندارن

بعد فکر کنید بعد اینکه من این انگشتر رو خریدم به فاصله ی ۱ ماه رفت یه انگشتر خرید ۵/۱ ملیون

همش هم با دستش بازی میکرد که ببینیم

اون یکی زندایی شازده کوچولو هم گفت بعضیا انگشتر نو خریدن هی نشون میدن که ما بگیم مبارکه ما هم نمیگیم

تازه همون زنداییش هم بود که ما رو دعوت کرده بودن اما من کلا ۱۰ کلمه هم باهاش حرف نزدم اصلا

از آدم های پزی و اونایی که چشمشون به زندگی دیگرانه خوشم نمیاد و نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم

فقط شکر خدا که شازده کوچولو هم دوسش نداره اصلا

تازه این خانوم میخواست که شازده ی من بره دختر خالشو بگیره واسه همینم با من خیلی میونه ی خوبی نداره!

(مهم اینه که شازده کوچولو مال من شده و هر کی هم دلش نمیخواد خوب نخواد!!!)

 بعد از اونجا هم شازده کوچولو با اومد و رفتیم نمایشگاه قرآن که من اصلا حوصله گشتن نداشتم دیر هم رفته بودیم داشت تعطیل میشد دیگه کفشام هم کاملا ناراحت بود ! و همه ی اینا موجب میشد هی غر بزنم ..

بعدش که شازده کوچولو رو رسوندیم و خودمون هم رفتیم خونمون...

پس کی میشه اون روزی بیاد که نری ......

شنبه هم قرار بود با یکی از دوستای من که از دبستان باهم دوست بودم و بله بورن اون هم همزمان با ما بود بریم بیرون منم نزدیک ۱ سال بود که ندیده بودمش

که بابام گفت عموم برای شنبه دعوت کرده و اگه هم من نمیرفتم ناراحت میشد برای همین هم ما برناممون رو موکول کردیم به دوشنبه..

شنبه ثبت نام برادرم بود توی دانشگاه از شازده کوچلو خواسته بود مرخصی بگیره و باهاش بره

دیگه صبح رفته بودن

اونم که هیچ ثبت نامی در کار نبوده و فقط یه شماره و نوبت داده بودن بهشون که ۲ مهر باید برن برای ثبت نام!

بعد اونم رفته بودن علاء الدین برای موبایل

که شازده کوچولو N78 خریده بود برای خودش و برادرم هم یه مدلی از سامسونگ خرید که لمسیه و خیلی هم خوشگله

بعدم اومدن خونه ی ما و من تازه از خواب بیدار شدم و با چشمای خوابالو رفتم پیششون

کلی خندید بهم شازده کوچولو گفت تا حالا فقط صداتو خوابالو شنیده بودم حالا قیافتم دیدم

بعدم من کلی غر زدم که منو نبردی سینما اونم گفت خوب پاشو بریم الان

دیگه زودی حاضر شدم و با شازده کوچولو و برادرم رفتیم همیشه پای یک زن در میان است

حیف از اون همه غری که من زدم برای رفتن سینما

حیف از پول! حیف از ۲ ساعت وقتمون!

یعنی تنها چیزی که برام قابل باور نبود اسم کمال تبریزی بود به عنوان کارگردان!

این فیلم اصلا در حد فیلمای تبریزی نبود! هر کارگردان دیگه ای میتونست همچین فیلمی داشته باشه!!

تازشم بعد اون کلی سر من غر زدن که این همه اصرارت برای همچین فیلمی بود

بعد فیم هم بابام اومد دم سینما فلسطین دنبالمون

از اونجا هم برای اینکه شازده کوچولو شارژرش و برادرم مموری گوشیش رو نگرفته بودن رفتیم اونجا و من و بابام کاشته شدیم تو ماشین و اونا رفتن

عوضش برای من ۳ تا کیف موبایل خریدن که خیلی هم خوشگله

بعدش هم شازده کوچولو رو رسوندیم خونه ی مادر جونش و خودمونم اومدیم و آماده شدیم و رفتیم مهمونی

اینقده لجم میگیره برای اینجور فامیلا نامزدی بگیرم حیف از نفری ۱۵ تومن منویی که قراره برای همچین افرادی بگیریم ما فقط مسخره کردن بلدن و ایراد گرفتن  که نامزدی برای چی ؟ پس اون مراسم چی بود؟

دختر عموم که اینقدر پررو تشریف دارن میگه ما فردای مراسم شما مهمونی دعوتیم خوب خسته میشم!! ای به ..... که ....

لا الاه الا الله

حالا اینا رو میگن فردا برای خواهرای خودشون که بشه اون وقت من میدونم چی جواب بدم بهشون

خدایا حسادت رو در بنده هات از بین ببر... الهی آمین!

 ...

۱شنبه از خواب که پاشدم دختر عمم زنگ زد و دعوتمون کرد برای دوشنبه خونشون که من گفتم من قرار دارم و نمیتونم بیام و عذرخواهی کردم

چند دقیقه بعدش شازده کوچولو زنگ زد و گفت که امشب افطار مامان ایناش نیستن و تنهاست و خواست که بریم بیرون آخه قرار شده بود اون شب رو هر کدوم خونه یخودمون باشیم که کسی ناراحت نشه و نگه شما هر شب بیرونید

گفت نمیشه برنامه ی فردا با دوستت رو امروز بریم

منم گفتم نه خیر!!

اما خوب آخه دلم نیومد که بچم تهنایی باشه افطار! زنگیدم به دوستم بد شانسی اونم امتحان داشت برای زبانش گفت تا ۳۰/۷ سر جلسم

منم گفتم ایرادی نداره فوقش یه خورده دیر میرسیم

خلاصه قرار رو گذاشتیم

من میخواستم دعوتشون کنم

شازده کوچولوم رو برای قبولیم توی دانشگاه میخواستم دعوت کنم که دیگه دیدم اون شب مناسبه

از بابا خواستم رستوران برامون رزرو کرد

برای ۳۰/۶ شازده کوچولو اومد دنبالم و رفتیم ما زود رسیدیم رستورانش هم سمت میرداماد بود

دیگه رفتیم یکی دو تا مزون دیدیم

من نمیدونم چرا اصلا مدلاشونو دوست ندارم

یا میشه مثل لباس عروس یا اصلا قشنگ نیستن

من یه مدل تک میخوام که خوشگل باشه شبیه لباس عروسم نباشه

خواهشا اگه مدل خوب یا مزون یا خیاط خوب سراغ دارید از ما  دریغ نفرمایید!!!! متشکرم!

برای افطار رفتیم توی رستوران و شروع کردیم به افطار

ما برای خودمون افطاری ریختیم و خوردیم که دوستم حدود ساعت ۸ رسیدن

یه عالمه دلم براش تنگ شده بود

شوهرش هم پسر خوبی بود البته اختلاف قدشون خیلی زیاد بود باهم اما در کل به هم میومدن

ایشالا که خوشبخت بشن

دیگه تا ۱۰ اونجا بودیم کلی هم گفتیم و خندیدیم... خیلی شب خوبی بود

بعد هم دیگه از هم جدا شدیم البته اونا اصرار داشتن به پیاده روی اما من نمیخواستم دیر وقت بیام خونه برای همینم موکولش کردیم به دفعات بعدی..

شازده کوچولو از این دوستم و شوهرش خوشش اومد و گفت میتونیم باهاشون بیشتر ارتباط داشته باشیم

شوهر اون هم بسیار ما رو پسندیده بود و گفته بود خیلی بهم میان و خانواده ی سالمی هم هستن و ایشون هم بسیار مایل بوده که بیشتر با ما رفت و آمد کنه!

یه عالمه هم برگشتنی عشقولانه بودیم و کلی خوش گذشت

حیف که بازم نخود نخود هر که رود خانه ی خود شدیم آخرش!!!

دیروز هم که دوشنبه باشه ثبت نام من بود توی دانشگاه و شازده کوچولو باز مرخصی بود که باهام بیاد اومد دنبالم و رفتیم واحد من که شهرک غربه

یه سری کاراش رو انجام دیدیم و بخش آخرش موند که قرار بود امروز من انجام بدم که منم اصلا حال نداشتم امروز و موکولش کردم به فردا ..

بمیرم براش بچم دیروز اصلا حالش خوب نبود گردنش گرفته بود اصلا نمی تونست سرشو برگردونه

اما با ابن حال خیلی زحمت کشید برام هم خودش هم داداشش که کلی از کارامو انجام داد برام

بنده خدا ۲ ساعت فقط توی صف بود برای تاییدیه تحصیلی!!!!

بعدشم میخواستیم بریم بگردیم که هم کارمون زیاد طول کشید و تا ۳ اونجا بودیم و هم حال شازده کوچولو خوب نبود که دیگه منتفی شد و منو رسوندن خونه و خودشونم رفتن

منم خوابیدم تا ۶ بعدشم که رفتیم مهمونی و فامیل های بسیار بسیاررررررررر گرامیمون بازم کلی بارمون کردن برای نامزدی و اعصابمو خورد کردن

اما خداییش حیفه مراسم بگیری بعد اینجور افراد رو دعوت کنی! کاش میشد به جای همچین فامیلایی دوستامونو بگیم همش و چند تا دونه از فامیلامون!!!

امروزم که دارم مینویسم حالم خوش نیست همش بدنم عرق سرد داره یه جوریم کلا!!!

البته صبح رفتم بانک قبض موبایل شازده کوچولو رو پرداخت کردم که قطع شده بود بعدم امور مشترکین اما واقعا حالم بد بود و به زور رفتم تقریبا!!!!

برای افطار امروزم هنوز برنامه ی خاصی نداریم تا ببینیم خدا چی میخواد!!!

 

شب نوشت: برای افطار صاحب برنامه شدیم و رفتیم خونه ی عمم یه عالمه با دختر عمم حرفیدیم و درد و دل کردیم

شازده کوچولو هم هی زنگ میزد که پاشید بیاید دیگه میخوایم بریم یه دوری بزنیم...

۱۰ از اونجا اومدیم و ۳۰/۱۰ شازده کوچولو اینا اومدین دنبالم و رفتیم گردش...

داداش کوچیکه ی منم به شدت گیر داد که بیاد باهامون از شانس داداش شازده کوچولو هم نیومده بود و به جاش داداش منو بردیم

طبق معمول فشارمون افتاده بود رفتیم میدون پالیزی یه آبمیوه فروشی هست یه طالبی بستنی خوردیم

از اونجا از کنار فری کثیف رد شدیم که مامان شازده کوچولو هوس کرد برای ساندویچ که البته من واقعا نمی تونستم بخورم یه خورده با برادرم خوردم فقط!!!!!

فکر کنم کلهم مطالب این وبلاگ داره ختم میشه به معرفی رستوران های تهران و حومه!!!!!

 

پی نوشت: کسی پاساژ زیتون میدونه کجاست از دوستای خوبه تهرانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه بلدید آدرسشو میشه لطف کنید. طرفای نازی آباد مثل اینکه باید باشه؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
شاهزاده ی قلب من

 

تولد شناسنامه ایت مبارک.....

 

  

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه دوستای خوب سلام سفارشی به عشق خوشکلم سلام به همه مهمونای این ماه مبارک من بعد از سالها امشب اومدم به خونه عشق سر بزنم نمی خواستن راهمون بدن به خدا کلی خواهش کردم تا رام دادن مهر بانو جونم ماله خودمی خوشحالم که دارمت می دونید از صبح که با میشم دنبال بهونه می گردم که عشقم رو ببینم خیلی خواستنی هستی خانومی من تویه این ماه مبارک باهمیم این یه نعمت بزرگ خدا جون متشکرم نمیدونم چی واستون بگم اخه خدا خیلی بهمون لطف داره دلم یه ذره شده مهربانو جونمممممممممممممممممممممم ماه مهر داره میاد ماه مدرسه ماه مهربونیها ماه تولدمون من و مهربانو این ماه دوستداشتنی رو بهمه تبریک می گم همتون میتونید تو شادیهامون شریک باشیدا خانومی من هر چی که تنت کنی من دوست دارم می خواد حلا لباس حریر باشه یا بیجامه مهم سیرت نه صورت که فرشته صفت این مهربانوی من آخ آخ من از سریالهی ماه رمضون اصلا خوشم نمیاد همه رو از کارو زندگی انداخته وای چه حالی می داد با مهربانو میزدیم دو تایی بیرون یه عالمه راه می رفتیم یه کم از این غذاهایی که افطار خوردیم هضم بشه هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا به حق این ماه مبارک هممونو عاقبت به خیر کن همتونو دوست دارم عاشق مهربانومم همدیگرو دوست داشته باشید میبینمت مهربانو جونم چشام بهت می ختده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونا

نمیدونم چرا این روزا زیاد آپ میکنم

نماز روزه ها قبول

من که امروز بی سحری روزه گرفتم تقریبا الان دیگه نا ندارم

دیروزو براتون بگم که بابای من همکارای ادارش رو افطار دعوت کرده بود و شازده کوچولوی منم مهمون ویژه بود

اولش نمی خواست بره اما من خواهش کردم که بره و ایشونم مثل همیشه به من لطف بیکران داره

دیگه افطاری رفته بود بدون من منم یه عالمه غصه خوردم

این قدر عادت کردم بهش که یه روز باهاش نیستم غصه ی عالم رو میریزن سرم

نمیدونم چرا ما آدما به چیزایی که خوشاینده و دوست داریم اینقدر زود عادت میکنیم

دیگه بابا اینا اومدن و من غصه دار که امشب شازده کوچولومو ندیده باید بخوابم

که بابا گفت بهش کارت سوخت دادم حالا قراره بیاره اونو

چند دقیقه بعد هم شازده کوچولوی من اومد

و اومد داخل که حال مامانو بپرسه

الهی بمیرم مامانم کلی ضعیف شده و همش سر گیجه داره

بعد در اون حالت قیافه ی من دیدن داشت

یه جوش وحشتناک رو صورتم سبز شده که البته سبزش قرمزه

بعدم با لباس تو خونه از این بولیز شلوارا

خلاصه که تیپ خوشگلللللللللللللللللل

بمیرم براش اینگده خوشش اومده از تیپم

میگفت کلی بامزه شده بودی

البته من فکر کنم روش نشد که بگه شبیه این دختر کولی ها شدی اینجوری گفت

با اینکه یه ربع بیشتر نشد ببینمش اما همونم کلی دلمو آروم کرد

 

قرار شده یه چند روزی افطارا باهم نریم جایی و پیش خانوادش باشه

میترسم حساسیت ایجاد شه که هنوز عروسی نکرده ما دیگه بچمونو نمیبینیم

در همین راستا امروز خونه ی مادر جونش هستن

و من کلی غصه دار از ندیدن عشقم

فقط خوبیش اینه که میدونم هر جای دنیا باشه مال خودمههههههههه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاااام

امروز اینقدر بهم خوش گذشت که از ذوقم نصفه شبی خوابم نمیبره

خوب فکر کنید قرار باشه عشقتون شب پست باشه و نیاد بعدش بیاد تازشم برید گردش و کلی هم خوش بگذره .

 

از کی تعریف نکردم آیا؟؟؟؟؟؟؟

آها از ۵ شنبه که قرار بود شازده کوچولو شیفت باشه و نیاد خونه

کلی دپرس بودم که بچم نمیاد از بس بهش عادت کردم که تا قبل ۳ بیاد و بزنه داشتم دق میکردم حدودای ۲ از فکر اینکه امروز نمیاد

که مثل همیشه زنگولید اونم با شماره ی خودش

۱ متر پریدم هبا از خوشحالی و تعجب!

شازده خان پیچونده بود پادگانو اومده بود خونه که باهم باشیم

اونم که بنده افطار دعوت بودم خونه ی دختر خالم و اگه میرفتیم کلی دیرمون میشد

بنابر این منصرف شدیم

دیگه ما رفتیم مهمونی و کلی دیر برگشتیم

یعنی از اونجا رفتیم پیش داییم و تا برگشتیم خونه شد ۳۰/۱

عوضش یه عالمه تا دیر وقت باهم حرف زدیم و سعی کردم از دلخوریش کم شه بچم

آخه همش میگفت من امروز با کلی ذوق و شوق اومدم با تو باشم اون وقت تو گذاشتی رفتی یاد منم نیفتادی

دیگه حدودای ۳۰/۳ بود خوابیدیم اون شب....

 

جمعه بازم هی میخواستیم بریم بیرون که بنده سر یه لج و لجبازی کوچولو تقریبا روزمون رو خراب کردم

افطار هم شازده کوچولو اینا خونه ی مادر جونش بودن . قرار گذاشتیم که بعد افطار بریم بیرون که نیم ساعت به اذان قرار شد ما بریم افطاری خونه ی خاله ی بابام

شازده کوچولو هم کلی ناراحت شد و دعوام کرد که اون همه گفتم عصری بریم بیرون نیومدی حالا هم امروز نمیتونم ببینمت

و روزمونو خراب کردی

منم کلی غصه خوردم و گریه کردم

اصلا هم نمیخواستم برم که دیگه کلی نازمو کشید و گفت برو مهمونی و منم به خاطر ایشون تشریف بردم

تو مهمونی هی اس ام اس میزد که زود بیا خونه دیگه هی میگفتم خوب چرا میگفت میخوام باهات حرف بزنم دلم تنگ شده

ما هم حدود ۳۰/۹ پاشدیم اومدیم خونه

که عشقم زنگید آماده باش داریم با مامان اینا میریم گردش

کلی خوشحال شدممممممممم

خوب ۲ روز بود ندیده بودمش و حسابی هم دلم هواشو کرده بود

اومدن دنبالم و همه از من خواستن بگم کجا بریم که منم بام تهران رو پیشنهاد دادم که چون خیلی شلوغ بود منصرف شدیم و همون طرفا رفتیم پارک نگین که من یه عالمه دوسش داشتم

چون هم خوشگل بود هم یه عالمه بید مجنون داشت که من عاشقشم

تازه با شازده کوچولو یه عالمه رفتیم زیرش نشستیم توی چمنا و حرف زدیم

یه عالمه هم جایزه ی خوشمزه باباش خرید و کلی خوش گذشت

نزدیکای ۳۰/۱۰ رفتیم برای ۴۵/۱۲ هم برگشتیم خونه

خیلی شب خوبی بود کلی عشقولی بودیم و کلی خوش گذشت

 

دیروز هم شازده کوچولو که برگشت زنگید که بریم بیرون

آخه من هنوز برای عزیز دلم کادوی روز مرد نخریده بودم   (کاملا میدونم هنوز تا سال دیگه خیلی وقت هست و عجله ای نیست) اما بچه صبر نداره که قربونش برم هی میگه جایزم چی شد

آخه قرار شد براش شلوار لی بگیرم

دیگه شنبه زنگ زد که بریم

منم باز ناز و ادا و خلاصه بازم بحثمون شد

آخه خیلی سختمه زبون روزه بیرون رفتن اصلا حس و حالش رو ندارم

دیگه منتفی شد که بابام زنگ زد و گفت مهمون داریم

من هم که عاشق مهمون!!!!

گفتم ای بابا ما حال نداریم کیه که ملاحظه نداره و ایناا

بابا هم گفت یه عالمه مهمون داریم حدود ۲۰ نفر

من و مامانم رو میگی آمپر ۱۰۰۰

که بعدش بابا گفت شازده کوچولو میاد

منم گفتم اواااا قدمشون سر چشممممممممممممممممم

خوش تشریف میارن

خونه خودشونه

شازده کوچولو هم اینور پای خط بود حالا در تمام مدت

کلی هم بهش بر خورده بود اولش

که بعدا متوجه شد سوء تفاهم شده

دیگه نزدیکای افطار عشق نازم با یه جعبه ی گنده زولبیا بامیه اومد خونمون که فکر کنم تا خر ماه رمضون تموم نشه!!!

افطاری خوردیم و بچم کلی سنگین شده بود

همشم دلش میخواست بریم بگردیم

دیگه بابا که خواب بود اما بقیه باهم رفتیم اولش گلستان

که یه ست روتختی دیدم خیلی خوشگل بود

البته هم خودش هم قیمتش

خیلی دوسش داشتممم اما اون اصلا دوسم نداشت با اون قیمت

یه ست ۵ تیکه محصول فرانسه ۹۰۰ تومن

یه لباس نامزدی بود تازه خیلی هم قشنگ نبود خیلی معمولی بود اونم ۷۰۰

بعدش دیگه اومدیم و رفتیم همون پارک دیشبیه

بازم خوش گذشت اما نه به اندازه ی جمعه

بعدم به مناسبت فوتبال اومدیم خونه که من نزاشتم شازده کوچولو ببینه و هی غر زدم که من بهترم یا فوتبال اصلا برو با فوتبال ازدباج! کن

نیمیخوام اصلا فوتبال ببینی  و از این قبیل حرفا

بعدشم لالا به مدت ۲ ساعت تا اذان و بعد از آن خواب تا ۲ بعد از ظهر

بعدش ۲ مامان شازده کوچولو زنگ زد من با یه صدای کاملا خوابالو

خیلی زشته؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

دیگه یه خورده حرف زدیم آخه قرار بود یه کلاس خود آرایی   پیدا کنیم باهم بریم که جایی رو پیدا کرده بود مامان شازده کوچولو و زنگ زده بود خبرم کنه

که آخراش داشتیم میرفتیم مالزی برای ادامه تحصیل!!!!!

شازده کوچولو هم قرار بود پادگان پست باشه به مناسبت پیچوندن ۵شنبه

و من دوباره دپرس شده بودم که این دفعه ۳ بود اومد و زنگ زددددد و من باز ذوق زده شدم

گفت بدون حرف و حدیث پاشو بریم جایزه ی روز پدر رو بگیریم برام

منم که دلم براش یه ذره شده بود پریدم

رفتیم تجریش به زور یه شلوار لی درست حسابی پیدا کردیم

از بس که مدلا اجق وجق بودن!!!

اما این که خریدیم خیلی خوشگل بود

مبارکت باشه نفس من ایشالا همیشه تو خوشی ها و گردش ها بپوشی و منم باهات باشم

تا قد شلوار رو درست کنه خیاط رفتیم به علایقات من پردازیدیم و کلی طلا دیدیم

بعدم قرار شد افطار باهم باشم...

هی گفتیم کجا بریم کجا نریم

که در آخر چون من حاتم نرفته بودم قرار شد بریم من جوجه هاشو امتحان کنم

خیلی زود بود برای حاتم رفتن واسه همین رفتیم پاساژ جام جم و بعدش هم صفویه

تو پاساژ صفویه هم یه مزون عروس بود که گفتم بریم مدلای نامزدیشو ببینیم

مدلاش بانمک بودن

و البته زیادی ساده و اروپایی

یه مدلش قشنگ ود و خانومه هم کلی تعریف و اینا که آخرش گفت با پارچه و دوخت و دست دوزی روش و گل سر برای مو ۶۰۰ در میاد که حالا تخفیف هم داره

فکر کنم تا ۵۰۰ هم بشه

الهی بمیرم شازده کوچولو اومدیم بیرون میگه من نمیدونم چرا اینا همشون یه خورده انگار شارلاتان هستن و میخوان سرمونو کلاه بزارن!!!!!

بعد سوار شدیم اومدیم حاتم و افطار کردیم

یه افطاری دو نفره ی خووووبFree Smiley Face

خیلی خوش گذشت

جوجه کبابش هم خوب بود اما من شبهای ونک رو ترجیح میدم کاملا جوجه هاش رو!!!

بعدم سوار شدیم و اومدیم و منو رسوند خونه یه کوچولو هم اومد خونمون برای احوالپرسی بعدش رفت خونشون اما

نمیدونم چرا میره من این همه غصه میخورم آخه!

اصلا دلم نمی خواد بره دیگه

همش دلم میخواد باشه توی لحظه هام.....

 

 

 پی نوشت: ۱۰۰ دفعه گفتم بزارید بچه تو هر پست چند تا دونه از این شکلکا بزاره که اینجوری دچاره کم شکلک بینی نشه تو یه پست!!!!!

 پی نوشت ۲: دوستان عزیز در راستای استفاده ی تمام عیار از شکلک ها اگه دیدین شکلکی بود که مناسب این پست بود و در جای مناسب قرار نداشت حتما از دستم در رفته و حالت دیگه ای نداره !!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
باران عزیزم منو دعوت به بازی شغل ها کرده منم یه چشم گنده میگم بهش

 

بعدشم از همه ی دوست جونای خوبم دعوت میکنم اگه دوست داشتن بازی کنن

 

شغل های مورد علاقه

۱- خلبان

۲- ریاست

۳- فضانورد

۴- کارگردانی

۵- فروشنده از نوع عروسک و لوازم آرایش و طلااااااااااااااا

مغازه مال خودم باشه لفطا

۶- توریست

****

 

حالا شغلایی که دوست ندارم

۱- پزشک و پرستار

۲- راننده اتوبوس و کامیون

۳- بازیگر

۴- رفتگر

۵- خیاط

 

 

من قصد توهین به هیچ شغلی رو ندارم و فقط نظر شخصیمو گفتم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
دلم خیلی گرفته

اصلا ۲-۳ روزه یه فکر داره اذیتم میکنه

به نظر شما سال دیگه ماه رمضون من و شازده کوچولو کجاییم؟؟؟؟
خوب احتمال اینکه خونه ی خودمون باشیم خیلی زیاده و این کلی خوشحالی داره

اما باعث میشه من همش بغض داشته باشم امسال

هر سحر و افطاری که پا میشم فکر میکنم داره کم میشه روزای قشنگ بودن خونه ی بابا...

ناز کردنااا

قلدریای بچه اول بودن

قهر و آشتی های خواهر برادری...

...

همش ناراحتم

اصلا نمیتونم برم تو فضای معنوی هر سال

از بس که فکرم درگیره

از اینکه سال دیگه احتمالا این روزا رو کنار کسی هستم که خیلی دوسش دارم خوشحالم اما از اینکه با مامانم اینا نیستم ناراحت.....

 


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
یه سلام داغ ...

به گرمی دیروز که از کلم داشت دود در میومد

اول از همه که من و داداشم دانشگاه قبول شدیم

من دوباره میخوام برم دانشگاه .فکر کنم این دفعه از همه بزرگ تر باشم

حالا خوبه به قیافم نمیاد که چند سالمه و گرنه باید با عصا میرفتم

من این دفعه مترجمی زبان شرکت کردم و بدون اینکه حتی لای کتابی رو باز کنم با اعتماد به نفس بالا رفتم امتحان دادم ... و قبول شدم!

خدا رو شکر برادرم هم مهندسی عمران تهران جنوب قبول شد.

خلاصه که مثل همیشه این ماه رمضون هم از شروعش با خیر و خبرای خوش بود برامون

 ۰۰

شبش هم با شازده کوچولو و مامانم اینا رفتیم نمایشگاه قرآن

که یه تابلوی ( و ان یکاد ) خریدیم برای خونمون

شازده کوچولو برای خودش جهاز خرید

که خیلی هم قشنگ بود

رو کاشی کار کردن کلاسیک و بامزست..

البته من نمیدونم چرا کلا اخلاقم عسل و مربا بود دیشب

بنده خدا شازده کوچولو هی نازمو میکشید اما هیچیم فایده نداشت

دیگه شبش هم اومدیم خونه و بازم یه کم بحثمون شد اما بعد دیگه آشتی شدیم

دیروز هم که شازده خان مرخصی بودن و تا لنگه ظهر خوابیدیم

ظهر هم تو اوج گرما رفتیم بیرون

اول رفتیم منوی غذاییمون رو انتخاب کردیم برای نامزدی

چون بابا فرصت نمیکرد گفت ما خودمون بریم هر چی دوست داریم انتخاب کنیم که منو شازده کوچولو و مامانش رفتیم و یه منوی خوب انتخاب کردیم

بعد از اون مامان شازده کوچولو رفت خونشون و ما رفتیم هفت تیر

به مناسبت قبولی من تو دانشگاه شازده کوچولو میخواست برام جایزه بخره

گفت یا سکه یا مانتو شلوار

که خودش بیشتر میلش به مانتو بود منم که حرف گوش کن!!!!

دیگه رفتیم یه مانتوی خیلی قشنگ گرفتیم و ۳ تا هم روسری ناناز

شلوار هم فرصت نشد بریم بخریم

تازه شازده کوچولو برای مامانم هم روسری خرید و گفت مامانت زحمت کشیده که شما الان دانشگاه قبول شدین

عزیز دلم ممنون

قرار بود بعدشم یریم تجریش برای شازده کوچولو شلوار لی بگیریم و افطار بریم بیرون باهم که که من به شدت حالم بد شد و منصرف شدیم

منو رسوند خونه و خودش رفت خونشون عشقم

امروز افطار دوست بابام دعوت کرده اون رستورانه تو دربند که شبیه قلعه میمونه شازده کوچولو رو هم دعوت کرده

آخ جون عشقمو میبینم امروز دوبارههههههههههه

اصلا نیمیخوام

شازده کوچولو فردا نیست

پست داره باید بمونه پادگان

منم کلی باید غصه بخورم از نبودنش

البته ما فردا هم افطار خونه ی دختر خالم دعوت داریم و خونه نیستیم

از الان دلم برای عشقم تنگ شدهههه

 

 

آی پسر ...

حسابی عادت دادی منو به وجود پر مهرت. حتی یه لحظه نبودنت رو هم نمی تونم طاقت بیارم....

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
شب عروسی، یکی از به یادماندنی‌ترین شب‌ها برای هر زنی است. طبعا برای چنین شب با شکوهی، زیباترین لباس هم باید انتخاب شود. چنین نیست که گران‌تر بودن یک لباس دلیل بر بهتر بودن آن باشد. هر لباسی برای بدنی و چهره‌ای مناسب است

بعضی مدل های لباس عروس برای هر عروسی مناسب به نظر می رسد، اما متاسفانه بیشتر مدل ها و سبکهای لباس عروس تنها با یک شکل اندام خاص مناسب و هماهنگ است. مواردی که ذکر می کنیم، می تواند به عنوان راهنمای کلی به کار برود تا بتوانید در لباس عروسی خود بهتر به نظر برسید و به شما کمک کند تا از میان انتخاب های بسیار زیادی که دارید، گزینه مناسب و معقولتری را انتخاب کنید.

عروس هایی که ران های بزرگ و پری دارند:
یک مدل خطی A شکل(A-Line) که به پوشاندن رانها متمایل است، در حالی که کمر را به خوبی نشان می دهد، برای چنین عروسی بسیار خوب است؛ یا مدلی با شانه های افتاده و آستین کوتاه که شانه را نمی پوشاند، در اندام ایجاد تعادل می کند و باعث تاکید و توجه به نیم تنه بالایی می شود.

 


پیراهن های بلند راسته(که رانها را برجسته تر نشان می دهد) و دامن های خیلی کلوش که پوشنده آن را بزرگتر از آنچه هست نشان می دهد؛ یا مدلهای بدون آستین با یقه بنددار که سینه و نیمه تنه بالایی را کوچکتر نشان می دهد، اصلا برای چنین کسی مناسب نیست.
دامنهای به شکل خطی ای، بهترین انتخاب برای زنانی است که رانهای بزرگی دارند. شما می توانید با تاکید به بخش های دیگر بدنتان که خوب و زیبا است- مثلا سینه متناسب و زیبا، شانه خوش فرم یا کمر باریک- توجه را از رانهای بزرگ خود به این نواحی متمرکز کنید.

 

صاحبان بازوهای لاغر و باریک:
بازوهای خود را کاملا نپوشانید. مدل های دکلته بپوشید، زیرا برخی از طراحان عقیده دارند که آستین و بند لباس توجه بیشتری را به این ناحیه جلب می کند. از پوشیدن مدلهایی با آستین رکابی کوتاه خودداری کنید.

 
 

 

عروس‌هایی که سینه‌های کوچک دارند:
این عیب می تواند برای شما مفید باشد و به شما اجازه می دهد تا از طرح های تزئین کاری شده استفاده کنید، مانند تزئیناتی دور گردن و یقه. با پارچه پوشاندن و آراستن یقه؛ همچنین پیراهن بلندی که بالاتنه کوتاهی دارد و خط سینه آن بالا است و درزی در زیر خط سینه دارد، بسیار خوب و مناسب است.

 
 

 

 عروس‌هایی که سینه‌های بزرگ دارند:
از پوشیدن یقه های بسته و پیراهن های دکلته خودداری کنید. یقه های گلابی شکل و قلبی و یقه هفت بهترین نوع یقه برای این افراد است. پیراهنی با کمر افتاده و بخشی افتاده بر روی کمر، با ایجاد فاصله بین کمر و سینه به کوچک نشان دادن شکل سینه کمک می کند.

 

 

افراد قد بلند:
پیراهن های بزرگ و پف کرده می تواند برای زنان قدبلند موثر باشد. پیراهن های بسیار باریک و تنگ ممکن است شما را از آنچه که هستید نیز بلندتر نشان بدهد. برای ایجاد تعادل مناسب، یک پیراهن با دامن کلوش، اما نه خیلی پف و کلوش، یا دامنی که جلوی صافی دارد و با پارچه تزئین شده یا پشت شلوغ و کارکرده ای دارد را انتخاب کنید.

 

زنان کوتاه قد:
یک مدل با کمر افتاده و بخشی بر روی کمر، انتخابی عالی است که می تواند شما را از آنچه که هستید، بلندتر نشان بدهد. مدل پر نسسی برای زنان قد کوتاه که درشت و چاق هستند، بسیار خوب است.

 
 

عروس های با شانه های پهن:
مدل بدون آستین بنددار گزینه مناسبی برای این افراد است، زیرا باعث می شود که شانه ها باریکتر به نظر برسند. یا می توانید پیراهنی دکلته را امتحان کنید، زیرا از پهنا و عرض شانه های شما کم می کند. از پوشیدن پیراهن های با آستین افتاده کوتاه که شانه ها را نمی پوشاند و شانه ها را بزرگتر از آنچه هست نشان می دهد، خودداری کنید.

 

صاحبان شانه های باریک:
همانطور که گفتیم مدلهای دکلته و بدون آستین بنددار باعث می شود تا شانه ها کوچکتر دیده شوند، بنابراین مدلهای رکابی، ترجیحا با شانه پهن و بزرگ را انتخاب کنید. یقه با آستین افتاده کوتاه که شانه ها را نمی پوشاند، می تواند در اندام شما تعادل ایجاد کند، همچنین شال و کت کوتاهی بر روی پیراهن شما به این کار کمک می کند.

 
 

گردن کوتاه:
یقه های باز رمز بلند نشان دادن گردن کوتاه است. یقه هایی که دور گردن پیچیده و بسته می شوند، تنها باعث می شود تا گردن کوتاهتر به نظر برسد. مدلهای دکلته، یقه هفت یا بنددار باریک بسیار خوب است. مدل موی جمع نیز گردن را بلندتر نشان می دهد.

 
 

کمر کوتاه:
هر مدل دامن با کمر افتاده و بخشی بر روی کمر، که قسمت پایین بدن را زاویه دار کند، کمر را بلندترنشان می دهد. دامن های به شکل خطی ای، کمتر از دامن های پف کرده در کمر، به حجم کمر می افزایند.

 
 
 

عروس با کمر بلند:
مدلی با بالاتنه کوتاه و خط کمر بالا که با یک دامن به شکل خطی ای یا دامن راسته همراه شده باشد، بهترین انتخاب برای نیمتنه های بلند است.

 

کمر پهن و بزرگ:
کنتراست بین یک دامن پف کرده بزرگ، می تواند در مقایسه کمر شما را باریکتر نشان بدهد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااام

اگه فکر کنید من الان یک عدد مهر بانو هستم که روزه به شدت منو برده کاملا فکرتون درسته

گشنم نیستا تشنم هم نیست اما وقتی ساعت رو نگاه میکنم میبینم حالا یه ۶ ساعتی مونده به اذان از حال میرم

من عاشق ماه رمضونم و یکی این ماه یکی هم محرم رو خیلی دوست دارم تو ماه های قمری

عاشق سفره های سحر و افطار

عاشق دعای قشنگ سحر ( اللهمً انی اَسئلکَ مِن بَهائِکَ بابهاها و کًل بهائکَ بَهی....)

عاشق شنیدن ربنا موقع افطار ...

یکی از ماه هایی که اصلا دوست ندارم تموم شه چون فکر میکنم حسابی وصل میشم ...

شبهای قدر که تموم آرزوهام و خواسته هامو میگیرم ...

خدایا امسال رحمت و برکت و سلامتی و سعادت رو میخوام از سفره ی با برکتت...برای همه...

اما فکر کنم امسال یه خورده همچین سخت بگذره به خصوص برای اونایی که شاغل هستن و بیرون از خونه مثل بابای خودم و شازده کوچولوم

به هر صورت ماه مهمونی خدا ما رو سر سفره ی افطار و سحر یادتون نره

بالاخره بعد اون همه هر روز همدیگه رو دیدن تصمیم گرفتیم برای اینکه شورش در نیاد جمعه رو جایی نریم و غصه بخوریم از دوری هم

 من که صبحش با مامان اینا رفتیم بهشت زهرا خیلی وقت بود نرفته بودم... بهشت زهرا من رو خیلی آروم میکنه به خصوص قطعه ی شهدا رو خیلی دوست دارم که البته خیلی کم پیش میاد بریم....

تازشم جاتون خالی صبحش قبل رفتن رفتیم میدون بَبَیی جیگر زدین به بدن

ظهرشم که برگشتیم من به شدت گرمازده شدم و خوابیدم تا عصر

شازده کوچولو هم شبش تولد دعوت داشت و عصری یه کوچولو حرفیدیم و اون رفت

یه خورده سرد شدم این مدت دلیلشم نمیدونم

دیروز هم زنگیدم به آتلیه قرار شد عصرش بریم عکسامونو انتخاب کنیم

برای ۳۰/۸ قرار گذاشته بودیم

عصرش من و مامانم و دوستم رفته بودیم زرتشت پارچه ببینیم که چیز خاصی به چشمم نیومد

دیگه برای ۶ برگشتیم خونه و شازده کوچولو هم ۳۰/۷ اومد دنبالم

برادرم رو هم بردیم چون میخواست بره جایی قرار شد ما برگشتنی ببریم بزاریمش

شازده کوچولوی من دیروز هم روزه بود (خوش به حالش)  منم عین خانومای خوب براش چایی درست کردم ریختم تو فلاسک که افطار کنه میخواستیم بریم نون تازه بخریم گه گفت نه خودم ساندویچ آوردم

تو ترافیک صدر بودیم که اذان و گفتن شازده خان من افطار کرد و رسدیم قیطریه که دیدیم ای دل غافل برق نیست اون منطقه

انگارم که تازه رفته بود برقاشون هی گفتیم چه کنیم که در آخر برادرم گفت که ببین اگه میشه بریم رو لپ تاب بینیم و انتخاب کنیم

که خانومه هم گفت آره خیلی خوبه

دیگه تو نور شمع و یه فضای عشقولی عسکامونو دیدیم کلی ذوق میکردیم برای بعضیاش

خلاصه که ۱۸ تا عکس انتخاب کردیم که بره برای چاپ

خانومه هم حسابی رو اعصاب بود هی میگفت اینم خوبه اونم خوبه

به زور میخواست تعداد عکسا رو ببره بالا

راستی شما میدونید عکسا چنده دونه ای

ما فعلا گفتیم اندازه ی کوچیک چاپ کنه برامون بعدش هر کدومو خواستیم بزرگش کنه

اندازه ی ۱۶* ۲۵ دونه ای ۱۰

۴۰ تومنم که حق الزحمه برامون برید

یعنی با اجازتون ۲۲۰ تومن میشه پول عکسا نمیدونم چرا به نظرم میاد گرون گرفته اگه قیمت و اینا دارید ممنون میشم راهنمایی کنید

دیگه بعد اونم رفتیم یوسف آباد هفت ستاره همبرگر خوردیم

بعدش داداش منو گذاشتیم و خودمونم اومدیم خونه

تو راه هم کلی حرف زدیم از اینکه هیچی نباید بزاره که ما نسبت به هم سرد بشیم یا دچار روزمرگی

حالا باید ببینیم چه جوری میشه این کار رو کرد

دوست ندارم زندگیمون بره تو حاشیه و این چی گفت ؟ اون چی گفت...

برامون دعا کنید دوست جونااااااا

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جوناي مهربونممممممم

ميسي بابت اين همه پيام هاي تبريک اينقدر من جشنمو دوست داشتم دلم نمياد پست پايينو عوض کنم

ما همش در حال تفریح و سر خوشی دوران شیک نامزدی به سر میبریم

من گفتم دیگه جشن تموم شد فعلا سرم خلوت میشه اما اصلا وقتتتتتت ندارم

یعنی اصلا خونه نیستم

از ۴ شنبه ی پیش همینجوری ما این ور و اونور به سر میبریم

که البته با بودن شازده کوچولو یه عالمه خوش میگذره

**********************

 

4شنبه:

حسابی حوصلم سر رفته بود و دلم گردش میخواست اونم با شازده کوچولو اما گفت نمیخوام خانوادت فکر کنن تا نامزد شدیم همش بیرونیم منم یه عالمه دپرس بودم

داشتیم فیلم میدیدیم که تلفن زنگولید و با مامانم کار داشت بعدش مامان گوشی رو داد به من شازده کوچولو بود گفت آماده شو داریم با مامان اینا میایم بریم یه دوری بزنیم

یه عالمه ذوق کردم

زودی آماده شدم و خوشگل کردم تا اومدن و رفتیم

اولش رفتیم میرداماد آب انار خوردیم

از اونجا رفتیم فرحزاد یه عالمه از این ترش خوشمزه هاااا خرید برام

بعدشم برای اختتامیه رفتیم آیس پک زدیم به بدن و دیگه اومدیم خونه یه عالمه خوش گذشت

شازده کوچولو دست منو ول نمی کرد قربون دستای محکمش برم من

عزیز دلم خوشحالم فاصله ی بین انگشتام با انگشتای تو پر میشه

 

۵شنبه:

 

عصرش بابام اینا قرار بود با دوستاشون و بچه ها برن پارک ارم که زنگیدن شازده کوچولو رو هم ببرن منم یه عالمه دلم خواست

هیشکی ازم دعوت نکرد امااااا

منم یه عالمه غصه داشتم میخوردم که دیدم بابا زنگ زد که شما هم میخواید بیاید منم به زور مامانم رو راضی کردم که ما هم بریم باهاشون

بعد که بابام اومد گفت خوشم نیومد اصلا گفتم چرا؟

گفت شازده کوچولو گفته من یاد گرفتم بدون خانواده جایی نرم اگه میشه بریم مهر بانو رو هم ببریم یا اینکه منم نیام

آخه میشه قربون همچین شوهری نرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی دیگه راه افتادیم رفتیم پارک ارم

یه عالمه خوش گذشت...

ترنشو من خیلی دوست دارم سوار شدیم

ماشین و سفینه و یه بازی دیگه

شازده کوچولو هی گفت بیا بریم رنجر منم میگفتم نهههههههههههه من میترسم

حتی بهم گفت بیا بریم ۲۰ تومن میدم بهت اگه سوار شی اما من قبول نکردم بعدم دیگه رفتیم سرزمین عجایب یه سری هم اونجا بازی کردیم بعدشم در خاتمه رفتیم سینمای ۴ بعدی فیلمشم جزیره ی ناشناخته بود .

ساعت حدودای ۱ بود و شامم نخورده بودیم البته تا دلتون بخواد هله هوله و بستنی و آبمیوه خوردیم اما دوست بابام گفت شام مهمون من

دلمون راضی نشد همونجا غذا بخوریم کیفیت غذاهاش افتضاحه بعد فکر کنید ۱ شب که جایی باز نیست به جز چند تا فست فود شبانه روزی

اولش اومدیم آزاده تو ستارخان که خیلی شلوغ بود و گفتیم نه بعد دیگه رفتیم از میدون ونک ولی عصر رو اومدیم به بالا که در آخر نزدیک باغ فردوس پولین رو دیدیم

ساعت حدود ۳۰/۲ بود

رفتیم و غذا سفارش دادیم

یه سری تیپ های جالبی هم دیدیم و کلی مستفیظ؟؟؟؟؟ شدیم.

 آخه فکر کنید ساعت ۳ نصفه شب دخترا با چه سر و وضعی بیرون بودن... البته ما فکر بد نمی کنیم احتمالا در راستای کمبود پسر اون وقت شب دنبال شوهر مناسب میگشتن

خلاصه حدود ساعت ۳۰/۳ اومدیم بیرون و تا شازده کوچولو رو بزاریم خونشون و بریم خونه شد ۴.

تازه شازده کوچولوم تهنا بود چون مامانش اینا رفته بودن شهرستان برای مراسم ختم.

 یه کوچولو شب به خیر کردیم و بیهوش شدیم.

 

جمعه:

 

جمعه صبح دعوت داشتیم یه ویلایی تو دماوند از دوستای بابام...

قرار بود صبح زود بریم که با توجه به ۴ صبح خوابیدن صبح زودمون شد ۱۰ که به زور از جا کنده شدیم و تا راه بیفتیم شد حدود ۱۲

رفتیم دنبال شازده کوچولو و بین راه هم با یکی از دوستای بابام قرار داشتیم و پیش به سوی دماوند

عجب ویلایی بود

چه باغ خوشگلی داشت یه عالمه عکس گرفتم که براتون میزارم این پایین

 

 

 

 

 

 

کلی خوش گذشت

تازه خود صاحبشم نبود اونجا رو گذاشته بود در اختیار ما و فقط سرایدرش اونجا بود که ازمون پذیرایی میکرد

برای ناهار جاتون خالی به سفارش بابام آبگوشت بار گذاشته بودن

خیلیییییییییی خوشمزه بود و یه عالمه خوردیم

بعدشم دیگه نمی تونستیم از جامون بلند شیم

یه خورده نشستیم چایی خوردیم یه کوچولو هم میوه واقعاااا شانس آوردیم که نترکیدیم

بعدش پسرا رفتن فوتبال بازی کنن و من و دختر دوست بابام هم یه حوض مانندی اونجا بود پریدیم توش و یه عالمه آب بازی کردیم و البته خیس خالی شدیم و تا خود شب هم لباسامون نم داشت.

بعدشم اومدیم باز میوه خوردیم و دیدیم اونجا درخت گردو زیاده منم که عاشق گردوی تازه هستم قرار شد آقایون برامون گردو بیارن

شازده کوچولوی ناناز من از یه درخت تنومند رفت بالا و یه عالمه برام گردو چید..

بعدشم اومد همه رو برام پوست گرفت

الهی بچم دستاش سیاه شد یه عالمه

البته دستای همه سیاه شد تقریبا

تازشم بالای درخت که بود یه عالمه ازش عسکای خوچگل خوچگل گرفتم

 

بعد رفتیم یه سری بدمینتون بازی کردیم آخه شازده کوچولو چند تا مدال داره توی بدمینتون همش منو میبازوند

یه خورده هم رفتیم باغ رو گشتیم و گوجه فرنگی و هلو بشقابی چیدیم و خوردیم

کلی هم از سگ ها وحشت کردیم از بس بد پارس میکردن با اینکه بسته بودنشون اما خیلی وحشتناک بودن

اگه شازده کوچولو نبود من میمردم از ترس..

بعد هم اومدیم یه خورده م*ا*ه*و*ا*ر*ه دیدیم

برای شام هم کلی تدارک دیده بودن

البته قرار شد ماهی ها رو شازده کوچولو بپزه که کلی ازش عکس در حالا پخت و پز گرفتم به عنوان مدرک جرم  

برنج هم قرار شد پسر دوست بابام زحمتشو بکشه ما خانوما هم نشسته بودیم و کلی گفتمان و شادی میکردیم

کباب و جوجه هم بود که بابام و دوستش درست کردن

به اندازه ی یه هفته خوردیم ما اون روزززززز

بعد شام که دیگه کسی اگه هم میخواست نمی تونست از جاش بلند شه!

قرار شد شب اونجا بمونیم و صبح برگردیم

یه سری با شازده کوچولو و بچه ها رفتیم قدم زدیم و کلی از زیبایی و هوای خوب اونجا لذت بردیم بعدش اومدیم حکم بازی کردیم و تا ۵ صبح حرف زدیم

بعدم دیگه از خستگی غش کردیم

صبح باز ۱۰ بیدارمون کردن برای صبحانه و برگشت

صبحانه هم تخم مرغ محلی برامون آورده بودن که با اینکه من اصلا تخم مرغ دوست ندارم یه کمی خوردم

و همون باعث شد حالم بد شه

بعدم راه افتادیم که برگردیم

تو راه هم آهنگای قدیمی گذاشته بودیم و کلی خوندیم و خندیدیم و تو سر و کله ی هم زدیم

....

شبش هم شازده کوچولو اومد در خونمون سوغاتی هایی که مانش اینا زحمت کشیده بودن برامون آورد کلی از ظهر تا عصر دلم براش تنگ شده بود

 

شنبه:

 

شنبه یه خورده هوای بین من و شازده کوچولو گرد و خاکی شد و حسابی دلخور بودیم جفتمون

قرار بود شبش بعد شام ما بریم خونشون که سوغاتی هاشون رو که همین دیروز پریروز از مکه آورده بودیم (ما همه کارامون همینجوری به موقع و زود انجام میشه فقط عکس گذاشتنم نیست) و هم اینکه فامیلشون فوت کرده بود گفتیم بریم دیدن مامانش.

اینقدر ازش دلخور بودم که اصلا میخواستم نرم

عصری هم داییم اومد اینجا و تا ما به خودمون بجنبیم شد ۱۱ که رسیدیم خونشون

من که اصلا دیدمش نگاش نکردم

اونم که قیافش پر از بغض بود

تا جاییکه مامانم تا رسید بالا گفت شازده کوچولوی ما رو چیکارش کردیم اینقدر ناراحته اونم گفت سرم درد میکنه

بعد رفت تو اتاق و مامانش اومد منو صذا کرد که برم پیشش رفتم و جفتمون بغض کرده بودیم

کلی هم دعوام کرد گفت مگه قرار نبود تو جمع اگه مشکل داشتیم نشون ندی

منم گفتم من کاری نکردیم که

آخه واقعا هم اصلا کاری نکردم که تابلو بشه قیافه ی خودش تابلو تر بود

بعدم گفتم زشته ما اومدیم اینجا و اومدم نشستم

بابام کارت بنزین آورده بود به شازده کوچولو گفت برو بنزین بزن بیا اونم اصلا حوصلشو نداشت تا اینکه بابام گفت منم باهاش برم

 اینقدر بد بود اولش عصبانی بود اصلا محلم نمی داد بعدشم که یه عالمه بد رانندگی میکرد تا اینکه دستشو گرفتم...

نمیدونم چرا یهویی آروم شد و آروم آروم اشک میریخت

الهی بمیرم من که اینقدر اذیت میکنم عشقمووووو

بعدش برگشتیم اومدیم خونه و تو ماشین گفتم اینجوری نباش گفت پس چطوری باشم منم گفتم همون شازده کوچولوی همیشگی من اونم گفت تنها چیزی که میتونه منو بهم بریزه قهر بودن با توئه

اومدیم بالا و یه کم گفتیم خندیدیم و چون دیر وقت بود ما زود پاشدیم اومدیم خونمون

براش سوغاتی یه جفت کتونی خیلی قشنگ خریده بودم

 یه کاپشن شلوار و یه تیشرت و یه شلوار و یه کیف دوربین هم بود

برای مامانش یه سجاده ی ابریشم یه جفت کوسن کار شده و برای بابا و برادرش هم نفری یه پیرهن که بازم هر دوش به تن شازده کوچولو شده

 متاسفانه اصلا یادم نبود عکس بگیرم ازشون

تا اومدم خونه زنگ زد و کلی تشکر کرد و گفت یه عالمه خوشش اومده امیدوارم برای دلخوشی من نگفته باشه البته

 

۱شنبه:

 

قرار بود بریم نمایشگاه فرش با مامانامون

شازده کوچولو زود اومد از پادگان اما گفت مامانش نمیخواد بیاد من خودم هم بهش زنگ زدم و عذر خواست که نمی تونست بیاد

دیگه من و شازده کوچولو و مامانم و برادرم رفتیم نمایشگاه

نمیدونم من چون علاقه دارم به فرشای ابریشم خوشم اومد یا کلا خوب بودددد

وااای چه فرشایی بود من که تو فرشا بیشتر از هم نوین فر رو دوست دارم

یه جفتش هم بود که واقعا قشنگ بود میگفت ۱۴ میلیون

یه تابلو فرش هم پسندیدم سوره ی توحید بود خیلی ناز بود میگفت ۵/۱ میلیون اگه تا ۱ میلیون میومد پایین میخریدمش اما ۲۰۰/۱ کمتر نیومد اما چشمم مونده دنبالش حالا شاید بریم بگیرمش دعا کنید نفروشنش

 

حسابی شازده کوچولو و برادر من حوصلشون سر رفته بودن در عوض من و مامانم کلی کیف میکردیم

بعد از اون من گفتم بریم پاساژ ونک یه کیف و کفش میخوام برادرم که گفت نمیام و رفت اما ما رفتیم ونک و یه کیف و کفش به سلیقه ی شازده کوچولو خریدم

شازده کوچولو هم برای مامانش یه کیف خرید که شکر خدا خیلی خوشش اومد

اینم عکس کیف و کفشم

 

 

 

 

 

 

 

۲شنبه:

 

امروز درحال حاضر که در خدمت شما هستم هیچ برنامه ای داریم

قرار هم نیست جایی بریم اما کاش بشه ببینمش حسابی بهش وابسته شدم و زود به زود دلم براش تنگ میشهههه

 

پی نوشت: باور کنید من نمیدونم با این همه خلاصه نویسی چرا بازم پستای من این همه طولانی میشن

پی نوشت ساعت ۲۰/۱۲ شب:

امروز که نشد جایی بریم منم از عصری خونه تهنا بودم دلمم برای عزیز دلم یه کوچولو شده بود که آخر شب با بابام یه کاری داشت و یه سر اومد خونمون و منم هر چند کوتاه و ۵ دقیقه ای اما دیدمش و کلی دلم باز شد

 

خوب به علتی که عکسای این پست آپلود نشده بود بازم آپ کردن من به تعویق افتاد وگرنه شما شاهد باشید من دوشنبه اینا رو قرار بود بزارم

 

۳شنبه:

 

مامان شازده کوچولو یه کمی روحیش کسل شده بود ما هم قرار شد به زور ببریمش از خونه بیرون که حال و هواش عوض بشه

دیگه صبحش من زنگ زدم یه عالمه باهاش حرفیدم و قرار شد عصرش بریم خرید

عصری طرفای ۶ بود که شازده کوچولو و مامنش و زندایی کوچیکش هم چون خونشون بود آورده بودن

اومدن و من دلم تجریش میخواست اما شازده کوچولو تنبلی کرد و باز رفتیم ونک

اینقدر رفتم ونک تو این مدت دلم آشوب میشه همش چیزای تکراری میبینم

 من که چیزی نخریدم اما برای شازده کوچولو یه تیشرت بانمک خریدم

مامانش و زنداییش هم یه عالمه خرید کردن

آیس پک هم خوردیم ( در راستای تحقق بخشیدن به پیشرفت رژیم )

بعد اومدیم خونه و مامانش اینا رو پیاده کردیم و از اون جهت که من و شازده کوچولو از باهم بودن سیر نشدیم قرار شد بچه ها رو برداریم و بریم یه چرخی بزنیم که البته بازم در همون راستای بالا پیش رفتیم

برادر اون و برادرای من رو برداشتیم و رفتیم زیتون تو صادقیه که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم

یه عالمه شلوغ بود ساعت ۱۱ شب بود اما یه صف طولانی بود اونجا !

غذا سفارش دادیم و گفتن که حدود ۱ ساعت دیگه آماده میشه ما هم رفتیم یه چرخی زدیم و گشتیم و اومدیم..

غذا رو خوردیم و برای مامانم اینا هم خریده بودیم زود اومدیم که غذای اونا سرد نشه

بعدشم یه کوچولو شب به خیر کردیم و لالا تا ۱۱ صبح فرداااا

 

۴شنبه:

 

من صبحش قرار بود برم خونه ی دوستم هم تولدش بود تازگیا هم سوغاتیشو نبرده بودم

دیگه صبح کله ی سحر ساعت ۱۲ با مامان رفتیم اونجا

کلی حرف زدیم و خاله زنک شدیم و غیبت اینو اون رو کردیم و از مراسم بله برون ما و فامیلای خیلییییییی جالبمون گفتیم

ظهر شازده کوچولو زنگ زد و. گفت بیاید بریم نمایشگاه گل و گیاه رو ببینیم

برای ۵ گیشا قرار گذاشتیم و رفتیم اما یه بحثایی پیش اومد که اصلا بهمون خوش نگذشت همشم با قهر و دعوا بودیم شبم با ناراحتی و دلخوری خوابیدیم

اما نمایشگاهش خوب بود بدک نبود عکس هم براتون گرفتم

 

 

 

 

 

برای اینکه امروز از طرف الهه جونم تهدید شدم که آپ کنم

الهه جون نمیدونم چرا همش می نویسه امکان درج نظر جدید نیست براااام

...

 

۵ شنبه: صبح با مامانم اینا رفتیم بیرون که بابام شروع کرد کلی از شازده کوچولو تعریف که خیلی پسر خوبیه و قدرشو بدون و کلی چیزای دیگه منم با اینکه ازش دلخور بودم تو دلم قند آب میشد ... تا ظهر بیرون بودیم بعد یه جا نگه داشت بابا گفت امیر هم قراره بیاد پیشمون

الهی بگردم عشقم با لباس سربازی اومد اینگده بهش میومد

خودش که اصلا دوست نداره اما مثل ماه شده بود سرباز رشید وطن

دیگه ناهار رفتیم رستوران و بعدش من که خیلیم بد اخلاق و ننر می باشم هی قیافه می گرفتم

بچم بهش خوش نگذشت اصلا خوب میخواست اذیتم نکنه

بعدم بردیمش خونشون و اومدیم خونه

یه خورده دوباره جر و بحث کردیم و بعدش دوباره عشقولی شدیم یه عالمه...

البته بماند که بعدش دوباره زدیم به تیپ و تاپ هم البته کمی تا قسمتی

امشب هم برای اولین بار مامان شام دعوتش کرده بیاد خونمون و منم یه عالمه کار دارم

اومدم نشستم اینجا مینویسم

آخه تهدید الهه کار ساز بود

 

پست پایینی هم عکسای مراسمه باور کنید از اون روز مشغول آپلودشون هستم

دوستون دارمممممم

البته با اینکه اذیتم میکنه اما هنوز عاچخ ترینشم

 

**** آخر شب نوشت:

شازده کوچولوی گلم اومد خونمون یه گل خوشگلم برام آورده بود که مثل خودش.... نه مثل خودش که نمیشه اما کلا خیلی ناز بود عسکشم ایناهاش داغ داغ براتون عکس گرفتم

تازشم شام براش پیتزا درست کردیم و سالاد ماکارونی

گفت همه چی خوب بوده نمیدونم تعارف بوده یا نه کاش دوست داشته باشه دستپختمونو

آلبومای کوچولویی هامم بردم بهش نشون دادم کلی مسخرم کرد.. بیچاره من اینگده نی نی نازی بودم

 

پی نوشت: دوستای گلم عکس خیلی گرفتم چه از نمایشگاه چه از باغ و وسایلام اما حدس زدم اگه یه دونه دیگه عکسی چیزی بزارم احتمالا با لنگه کفش میاید دنبالم واسه همینم منصرف شدم



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin