تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
سلامممممممممممممممممممممممم

مهر بانو هستم.

خوشحال هستم

ببخشید بابت غیبتایی که داشتم

دلم برای وبلاگا و نوشته های همتون خیلی تنگ شده

یه وقت حسابی باید بزارم و بیام بشینم همه ی پستایی که عقب بودم بخونم ایشالا.

دیروز یکشنبه ۲۷/۵/۱۳۸۷ و نیمه شعبان سال ۱۴۲۹ قمری و ۱۷ آگوست ۲۰۰۸ میلادی...

هنگام طلوع آفتاب ...

بله برون یا مراسم نشون من و شازده کوچولوم بود

بماند که چقدر من استرس داشتم که نکنه عروس زشت بشم بد درستم کنه آرایشگاه یا چه میدونم نکنه اونا قشنگ تزیین نکرده باشن وسایلا رو

نکنه هیچ مهمونی نیاد

نکنه یه سری اضافه بیان جامون نشه

و یه عالمه دلهره ی دیگه

اما شکر خداااا

همه چیز خیلی خوب بود و خیلی راضی بودم

شازه کوچولوی نازم هم خیلی راضی بود

 اینقده خوش گذشت که دلم باز مراسم میخواد

همه ی کار های ما یک دفعه و دیر انجام شد

یعنی من تا ظهر شنبه هم نمیدونستم کدوم آرایشگاه میرم یا اینکه اصلا میریم آتلیه یا نه!

حتی اونجایی که قرار بود مراسم رو بگیریم هنوز آماده نشده بود و فقط کارگر اومده بود تمیزش کرده بود

خلاصه بعد از رایزنی های انجام شده یه آرایشگاه که از آشناهای خالم اینا بودن رو انتخاب کردیم به این امید اینکه فامیل هستن و به هر حال بهتر از غریبه ها مایه میزارن

اما ته دلم خیلی میترسیدم

آتلیه هم که هر جا زنگ میزدم وقت نداشتن از بس دیر اقدام کردم

که آخرش دوستم اومد و یه آتلیه معرفی کرد که پسر عموش رفته بود و شکر خدا وقت گرفتیم

بعد از ظهر هم رفتیم محل جشن رو آماده کنیم

من و برادرم و دختر خاله هام بودیم و دوستم... که بعدا شوهر دختر خالم و مامان و بابام هم بهمون اضافه شدن

یه کم که اونجا بودیم با دوستم رفتیم که یه گل سر یا سنجاقی برای موهام بگیرم که خیلی خالی نباشه

رفتیم مفید که هیچی نداشت و ما هم ماشین رو آتیش کردیم سمت صادقیه

که تونستم یه شونه ی سر و چند تا سنجاق شینیون بگیرم که به لباسم بیاد

بعدم برگشتیم و این دفعه من و بابا و مامان رفتیم که شیرینی سفارش بدیم

از اونجا هم رفتیم خالم رو برداشتیم که اونم بیاد  خونه تنها نمونه

اومدیم مامان و خالم رو گذاشتیم خونه و من و بابا رفتیم برای یه سری لوازم یک بار مصرف که تا رسیدیم آقاهه مغازه رو بست و تا من برسم اون سمت خیابون داشت میرفت که من بدو آقاهه بدو!!! خلاصه بهش رسیدم و گفتم لطفا بیاید در مغازه رو باز کنید ما مخوایم ازتون خرید کنیم اون بنده خدا هم دستش درد نکنه با اینکه ظاهرا عجله داشت اما اومد و کار ما رو راه انداخت.

بعد که اومدیم دیدم واااای یه عالمه اونجا خوشگل شده برام میز چیده بودن و کلی خوشگل کرده بودن اونجا رو

دست همشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن برام ایشالا که بتونم جبران کنم

همه خیلی خسته بودن

دوستمم که رفته بود بابا زنگ زد شام بیارن که از بس دیر رسید شام خالم اینا رفتن و همه غذاها موند

خونه هم که اومدیم من یه کوچولو با شازده کوچولوم صحبت کردم و یه دلخوری بدی که بینمون بود حل کردیم و زود خوابیدم چون صبح باید ۸ آرایشگاه میبودم.

آها راستی اون فامیل شازده کوچولو اینا فوت کرد بنده خدا اونم روز جمعه .. همون روزی که ما رفتیم صیغه خوندیم ..

یعنی مراسم ما تا پای بهم خوردن پیش رفت که خاله ی مامان شازده کوچولو (همون صاحب عزا) زنگ زده بود و گفته بود من راضی نیستم بهم بزنید برنامتون رو

چیزی نیست که یه انگشتر میخواید ببرید دیگه!

بنده خدا نمیدونسته برنامه ی ما چه مفصله!!!

دیگه مامانش بنده خدا همون شب ساعت ۲ با دایی هاش رفتن شمال برای مراسم تشییع جنازه و شنبه شب ساعت ۱۲ برگشتنو حسابی خسته بودن

قرار بود من هر آرایشگاهی میرم مامان شازده کوچولو هم بیان باهام

خودم زنگ زدم ازشون خواهش کردم

آخه قرار بوده خانوم برادرش درستشون کنه که شازده کوچولو دوست نداشت و میگفت مامانمو زشت میکنه..

دیگه صبح که من میخواستم برم به شازده کوچولو زنگ زدم و گفتم از الان مامانتو بیدار نکن دیر وقت اومده خستست بزار من میرم تو هم برای ۱۰-۱۱ بیارشون

ساعت ۴۵/۷ دختر خالم اومد دنبالم و رفتیم

 موهامو پیچیدن و ناخن هامو برام گذاشتن و بعد رفتیم برای شینیون مو که مامان شازده کوچولو هم اومد

شینیونم یه چیزی بین باز و جمع بود یه سری هم مو اضافه کردن که خیلی خوب بود خودم که خیلی خوشم اومد

همه هم میگفتن خوبه

بعدشم که دیگه رفتیم برای آرایش

که دستش درد نکنه

خدایی خیلی کارش تک بود

من از آرایش غلیظ و زنونه بدم میاد شازده کوچولو هم کلی سفارش کرده بود که غلیظ آرایش نکنه

اما به حدی کارش خوب بود که خودم خودمو دیدم تو آینه ذوق زده شدم!

خیلی هم برام مایه گذاشتن تو همه چی

هر چند برای مراسمی مثل بله برون ۸۵ پول آرایشگاه گرونه (البته با تخفیف اینقدر شده بود) اما من که راضی بودم حلالشون باشه خیلی خوب شده بودم

 کار من تا ۱ تموم شد و زنگیدم شازده کوچولو بیاد دنبالم و بریم برای آتلیه

دیر شده بود حسابی عکاس هم هی میزنگید که من ۳ عروس دارم زود باشید

شازده کوچولوم اومد دنبالم و سوار شدیم رفتیم

قرار شد بعد آتلیه بیایم دنبال مامانش.

واااای به عالمه داشتم خجالت میکشیدم

نه تا اون روز دست شازده کوچولو رو گرفته بودم نه بی حجاب بودم پیشش

تو ماشین که بودیم شازده کوچولو دستمو گرفت که اینقدر هول شدم دستمو از دستش کشیدم بیرون

اونم دید اینقدر سختمه دیگه کاری به کارم نداشت اما حسابی ناراحت شد...

توی آتلیه اینقدر وقتمون کم بود که وقت خجالت کشیدن نداشتم سریع آماده شدم برای عکس انداختن

حالا مگه عکاس ول میکرد ما رو گفتیم ما همش چند تا عکس میخوایم یادگاری اما فکر کنم یه ۶۰-۷۰ تایی ازمون عکس گرفت

هی میگفت خیلی خوب میفتین آخه دلم نمیاد تمومش کنم

گفت خیلی خوش فیگور هستید

به شازه کوچولو هم میگفت خانوم به این خوشگلی رو از کجا پیدا کردی

حالا قراره یه روزی تو این هفته زنگ بزنه بریم عکسامون رو انتخاب کنیم

 کلی برای عکسامون ذوق دارم

وای برای عکسای دو تاییمون هی میگفت شما مگه به هم محرم نیستین اینقدر ناراحتین

آخه هی میگفت نزدیک تر بایستید کتار هم هی ما گوش نمی کردیم

یه سری هم که فیگور بالای ۱۸ سال میخواست بگیره که اصلا زیر بار نرفتیم همین ها رو هم روم نمیشه به کسی نشون بدم

خلاصه دیگه به زوررررررررر برای ساعت ۳ اومدیم بیرون از آتلیه و رفتیم دنبال مامان شازده کوچولو ..

که برگشتنی من دست شازده کوچولو که رو دنده بود رو گرفتم (قربون دستای مردونه و محکمش بشم من)

یه عالمه ذوق کرد.....

مامان شازده کوچولو اومد تو ماشین کلی ناز شده بود

من رفتم عقب که ایشون جلو بشینن کلی اصرارم کرد که بشینم همونجا که من قبول نکردم اصلا

بازم کلی از خوشگل شدنم تعریف کرد که شازده کوچولو حسودیش شد و گفت چرا به من نمیگی خوشتیپ شدم

الهی! عشقم ماه شده بود

کت و شلوار طوسی و پیرهن صورتی و کراوات طوسی -صورتی

فکر کن که شازده کوچولوی ماه من این لباسای قشنگ رو بپوشه دیگه چی میشه

من رو بردن خونه و رفتن برای گرفتن کیک و گل..

چون مراسم خونه ی خودمون نبود کسی خونه نبود به جز خانواده ی خودم

یه سری عکس انداختیم و رفتیم به سوی مراسم...

مراسم ما.... من و شازده کوچولو... مثل رویاست برام.

هر کی منو میدید تعریف میکرد

اونم فامیل های رک و شسته رفته ی ما که اصلا تعارف ندارن و اگه بد شده باشی تو روت میگن...

خدایی کلی رفته بودم تو جَو !!!! احساس خوشگل بودن زیادی بهم دست داده بود

مراسم خیلی خوبی داشتیم

هر چند خیلیا خیلی حسادت مشهودی داشتن

اما به لطف خدا همه چی عالی بود

چه مراسم و میزبانی ما

و چه هدیه هایی که برام آورده بودن بهترین ها بودن

و خیلی هم قشنگ تزیین شده بودن

(عکساشون رو میزارم به زودی)

یه عالمه زدیم رقصیدیم یعنی فکر کنم من ۱۵ -۲۰ دقیقه رقصیدم که در طول تاریخ بی سابقه بود

الانم همه ی پاهام درد میکنه

هی میخواستم بشینم که شازده کوچولو نمیذاشت

۲۵۰ هم شاباش گرفتیم میخوام برم همه ی عکسامونو چاپ کنم باهاش اما شازده کوچولو مگه این پولو برو برای خودت سکه بخر

دیگه مراسم کیک بریدن و انگشتر 36_3_25.gifو باز کردن  وسایلام هم بود

بعد هم باباهامون و برادرامون و دایی ها اومدن بالا برای عکس انداختن

بعدشم شازده کوچولوی منو برداشتن با خودشون بردن مردونه

باز به مقدار زدیم رقصیدیم

و بعدم کم کم مهمونا رفتن

نکته ی جالب این مراسم این بود که همه هی ازم میپرسیدم مادر شوهرت کدومه ؟ تا من میگفتم دهنشون باز میموند که نه!!!!!!! این خانم که خیلی جوونه!!!

یک مورد قابل ذکر دیگه این بود که اگه صدقه و اسپند و و ان یکاد خوندنای مامانامون نبود احتمالا امروز مراسم تشییع جنازه ی من بود

واقعا خدا بهم رحم کرد بعد مراسم داشتم میومدم پایین از پله ها

کارگر هایی که گرفته بودیم برای مراسم

صندلی ها رو جمع کرده بود چیده بودن روی پله ها..

یه مرتبه حدود ۴۰ تا صندلی باهم قل خورد پایین و من اگه دستم به نرده نمیرسید الان بین این همه صندلی و در شیشه ای که خورد شد له شده بودم

چنان صدای وحشتناکی بلند شد که بابام یه عالمه ترسید و پرید پایین کلی هم منو دعوا کرد

بمیرم براش خیلی ترسیده بود فکر کرده بود منم افتادم

یعنی آیا الان دیگه من و شازده کوچولو مال هم هستیم؟؟؟؟؟!!!!

انگار خواب میبینم...

آی مرد من.... خوشحالم از داشتن تکیه گاهی مثل تو...Animated Emoticons

خوشحالم از اینکه عکسام با بودنت کامل شده..

خوشحالم از مال تو بودن...

دوستت دارم پسر دوست داشتنی که مال خودم شدی....

پی نوشت: دوستای گلم به نظر شما این پست طولانی شده؟؟؟؟؟؟

خسته نباشید برای خوندن نوشته های بی سر و ته من


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونای مهربونم

لفطا برای ما دعا کنید شوهر خاله ی مامان شازده کوچولو حالش خوب نیست و ظاهرا دکترا گفتن زیاد موندنی نیست

اگه طوریشون بشه برنامه ی نیمه شعبان میفته عقب

هر چی خیر و صلاحمونه...

فقط الان ما نمیدونیم چیکار کنیم تدارک ببینیم یا نه!!!!

*****

۵شنبه ای حدود ساعت ۳۰/۷ بود که شازده کوچولو اینا اومدن خونمون

خودش و مامان و باباش و پدر بزرگشو ۴تا داییش

مادر بزرگش هم برای مریضی همین بنده خدا رفته بود شهرستان و نتونسته بود بیاد

از طرف ما هم

خالم و دختر خاله هام و شوهر خاله و پسر خاله.

عمه ی بزرگم

یکی از عمو هام و یکی از دایی هام بودن

دیگه اومدن و ما رو قولنامه کردن همه هم پای قولنامه شدنمون رو امضا کردن

الهی که این عچق من چگده تو کت شلوار بامزه و خواستنی میشه

تازشم دیگه مال خودم شد

امضاشم دارم

بهشم گفتم دیگه نبینم به کسی امضا بدیا همه ی امضات ماله خودمه

راستی یه سوال میدونید شرایط خوندن ص ی غه توی محضر های ازدواج و طلاق چطوریه؟؟؟؟؟؟
میگه ۱ ماهه فقط ص ی غه میخونن!!!

خوب چه فرقی داره براشون یه ماهه یا ۱ ساله

مسخرست که هر ماه بری محضر هی ص ی غه بخونی!!!!!

من اون سری که رفته بودم میدون محسنی حلقه ببینم توی مظفریان یه حلقه ی مردونه ی خیلی قشنگ دیدم که یه بار هم شازده کوچولو رو بردم دستش کردم که یه عالمه به دستش میومد

شازده کوچولو هم زیاد پر نگین دوست تداره انگشتر

خلاصه اون دفعه ۳ تا از اون نمونه بود اما این سری که رفتیم همش یه دونه مونده بود!

منم اومدم هی غر زدم که اونو بخریم برات

هی شازده کوچولو گفت حالا یه سال مونده

اما من گفتم خوشگله هیچی هم به این قشنگی دیگه گیرمون نمیاد

به بابام اینا هم که گفتم مخالفتی نداشتن

خلاصه رفتیم اونو براش گرفتیم

مبارکت باشه عزیز دلم

حالا غرض از گفتن اینکه من هی کلنجار میرم ازش عکس بگیرم هی نمیشه و نگیناش نور رو منعکس میکنن

بازم به تلاشم ادامه میدم

و سعی میکنم تا امشب یا حد اکثر فردا عکس حلقه ی شازده کوچولو رو بزارم

راستی ما ۵ شنبه رفتیم یه عالمه آزمایش دادیم که هنوز جوابشو نگرفتیم

اینگده ازمون خو گرفتن که خانومه به من گفت بخواب رو تخت زیاد باید خون بگیرم حالت بد میشه تازه بعدشم رفت برام شیرینی آورد

تازشم من رفتم بخش اطفال آزمایش دادم که نترسم

آزمایشگاه آشنا اینش خوبه دیگه

پی نوشت: بچه ها یه سایت خوب برای آپلود معرفی کنید که عکسامو آپلود کنم و بزارم ... قبلا از همکاری شما متشکرم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاااام به همه ی دوست جونای خودم

امروز رفتیم کلی خرید کردیم

اول از همه که یه جفت کفش صورتی ناناز خریدم برای لباس بله برونم

بعدش یه دفتر بله برون

یه سری هم لوازمات صورتی

میخوام یه میز بچینم برای بله برون که با لباسم ست باشه

به شازده کوچولو هم گفتم کت و شلوارشو با من هماهنگ بگیره

یعنی کت و شلوار طوسی و پیرهن صورتی یا یاسی (بمیرم براش که اینگده قراره ناز بشه تو اون لباسا) . خوب میشه به نظرتون؟

امروزم سفارش میز و صندلی رو دادیم برای نیمه شعبان

تقریبا ۶۰ تا مهمون داریم

فک کنید ما بله برون که ۶۰ تا مهمون داشته باشیم وای به حال عروسی و نامزدی!!!!!!!!!

دیگه اینکه در اولین فرصت هم عکس لباسم و هم کفشامو میزارم ایشالا

فردا هم که قراره چند تا از مردای اونا و ما بیان که مهریه و اینا رو بنویسن

راستی ما اصولا قبل بله برون میریم آزمایش میدیم و چون آزمایشگاه آشنا داریم نامه از محضر نیاز نیست

فردا صبح قراره که بریم برای آزمایش

استرس میدارم کمی

نمیدونم برای آزمایشه یا مراسم فردا؟!

امروز عصری یه عالمه گریه کردم خودمم نمیدونم برای چی

یه جوریم الان باید خیلی خوشحال تر از این باشم اما نمیدونم چرا اینجوریم منتظر بهونه گیریم و اینکه بشینم یه عالمه گریه کنم

برام خیلی دعا کنید ...

 

پی نوشت : امروز نامزدی الهه جونم بود

ایشالااا که خوشبخت بشی عزیزم یه عالم امروز به یادت بودم و خوشحال از اینکه امروز روز خوبیه برات

کلی هم دارم از فضولی میمیرم که بیای حسابی از جشنت برامون بگی

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من انگشتر خریدمممممممممممممممممممممممممممم...

فعلا همین

برای اینکه شازده کوچولو خان بدجنس که من قلبونش بشم انگشترمو با خودش برد خونشون و من عسکشم ندارم که بزارم براتون

پس لفطا شما هم مثل من تا نیمه شعبان منتظر باشید

امروز تازشم با مامانامون رفتیم انگشتر خریدیم

خیلی هم ناز و ظریف و از نظر شازده کوچولوووو که بسیار هم روش مصر ؟ بود دخترونست انگشترم.

خیلی هم گرون بود همه جا و همه چی.

اینم گرون گرفتیم ما اما خوب چاره ای نیست همه جا همینه قیمتا اگه دنبال یه چیز درست حسابی باشی

قیمتشم نمیگم که عکسشو که گذاشتم حدس بزنید ببینم چگده سرمون کلاه رفته آیا؟

این پست رو گذاشتم تا بعدا یادم بیاد که تاریخ خرید انگشتر نشونم کی بوده

دوشنبه....۱۴ مرداد ماه سال ۱۳۸۷.

خرید انگشتر نشون

از پاساژ اقدسیه.

یه وقت فکر میکردم بعدنا نی نی دار که شدیم

نی نی که بزرگ شد رفت دانشگاه  (یا شریف یا شهید بهشتیااااا)

خلاصه...

 آدرس این وبلاگو بدم بیاد خاطرات ما رو بخونه

اگه تا اون روزااا هنوز هم باقی باشه همچین جایی

به گمونم خیلی جالب باشه برای یه بچه که بدونه از جوونیای مامان باباش و نوع آشنایی و ازدواجشون....

 

پی نوشت: مامان شازده کوچولو که بنده خدا کمر درد داشت و کلی لطف کرد پا به پامون اومد دست گلش درد نکنه

مامان منم که در راستای همون مهمون های عزیز امشب شام کلی مهمون داشت و ما تازه عین آدمای سرخوش ۹ رسیدیم خونه

البته خورشت گذاشته و شکر خدا مهمونامون ۳۰/۱۰ اومدن

ما هم به همه کارمون رسیدیم

تازه کلی غر غر سرشون که ما کلی وقته منتظریم چرا دیر اومدین

بنده خداها کرج جایی مهمون بودن دیر شده بوده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام م م م م م م م م ....

من هنوز یک عدد مهربانوی خسته و کوفتمممممممممممم

من نمیدونم تا بار چندمی که ایشالا به لطف خدا ما بریم مکه و بیایم قراره همینجوری تا یه ماه بعدش مهمون داشته باشیم آخه؟؟؟؟؟؟

یعنی از اون روز تا حالا فرصت نکردم دو کلوم آپ کنم

وبلاگای شما رو هم قسطی خوندم هی اومدم تا صفحه رو باز می کردم صدام میزدن که مهمون اومد

خلاصه که از روزی که اومدم کارایی که کردم از ۳ حالت خارج نشده

یا خواب بودم یا مهمون داشتیم یا با شازده کوچولوم حرف میزدم

که بخش اول و سوم بسی مورد علاقه من بود و بهم می ساخت

اما بخش دوم کمی تا قسمتی موجب ملولیت خاطر مبارکم شد

باور کنید من نه مهمون گریزم نه از مهمون فراری !!!!! (راست یا دروغش رو در حال حاضر نمیتونم تایید کنم)

کاملا هم میدونم اگه کسی لطف می کنه و میاد دیدنمون از مهربونی و لطفشه

اما واقعا از مکه که میاد آدم خیلی خسته هستش و نیاز به چند روز استراحت داره

حالا باز یه سری خیلی درکشون بالاست و برای شام و نهار نمیان دستشون درد نکنه

البته بگمااااا

دیشب یه سری مهمون ویژه داشتیم که من قربون یکیشون بشم الهی

فقط حیف شد شام نموندن

که بسی قلب ما را شادتر گردانند

خوب چیه مگه

مهمون حبیب خداست!!!!!

تازه شام که بیاد روزی رو هم زیاد میکنه

دیشب شازده کوچولو اینا اومده بودن دیدنمون

هم اینکه قرار بله برون رو فیکس کنن

ایشالا اگه خدا بخواد و حرف توش نیاد قرار شد ۵شنبه این هفته ( ولادت امام سجاد (ع) ) مردای فامیل بیان که مثلا مهریه تعیین کنن!!!!

من نمیدونم مهریه ای که تعیین شده دیگه چیشو تعیین میکنن!

فکر کنم میخوان سر بزرگترا رو گول بمالن

بعدش هم که ایشالا نیمه شعبان بله برون رسمی باشه و انگشتر بیارن

وااااای گفتم انگشتر قرار شد من و شازده کوچولو خودمون برای خریدن انگشتر نشون بریم

 کِی؟؟؟؟ امروززززززززززززززززززز

شازده کوچولوم از پادگان میاد دنبالم که بریم خرید انگشتر

دعا کنید یه انگشتر قشنگ که حسابی به دلم بشینه پیدا کنم.

 ********************************

من دلم مکه میخواد دلم روبروی ناودون طلا میخواد که بشینم کعبه رو نگاه کنم...

دلم بین الحرمین میخواد که بشینم با پیامبرم و امامای غریب بقیع درد و دل کنم...

دلم نماز روبروی در خونه ی خدا رو میخواد....

من روحم اونجا کامل بود...

خدا همه جا هست .. اما وقتی که مهمون خونش باشی احساس میکنی تمام وقت داره ازت پذیرایی می کنه...

خدایا ازت خواستم و همیشه میخوام زود به زود منو دعوت کنی بیام خونت....

 

توجه**********************توجه

این مطالب بعدا به این پست اضافه میشود.

نقطه سر خط.

من ظهر اومدم نشستم به زور چند کلمه (دقت که دارید فقط چند کلمه) نوشتم و این بارررررررررر به لطف حواس جمع زودی ذخیرش کردم که مثل دیشب نپره 

بعدش خالم اینا قرار بود بیان و رفتم کمک مامان

عصرشم که قرار بود بریم برای انگشتر

یه مقادیری با خالم اینا گفتیم خندیدیم

بعدم من دیدم اواااااا ساعت ۱۰/۳ شده و شازده کوچولو ۳۰/۳ میاد دنبالم و من هنوز حموم هم نرفته بودم

دیگه پریدم حموم و به گمونم ۳ دقیقه ای هم در اومدم

قرار بود دختر خالم و برادرم هم باهامون بیان

که با اومدن برادر شازده کوچولو و به علت نبود جا اومدن دختر خالم کان لم یکن تلقی شد

و مهر بانو موند و ۳ تا پسر که هیچ کدوم حوصله طلا ندارننننننن

۲ تا داداشا که همش در حال گفتمان و خنده بودن

من و شازده کوچولو هم در حال حرص خوردن

من نمیدونم چرا اینجوری بود هر چی رو قیمت می کردیم میگفت ۲ میلیون!!! یا ۳ میلیون!!!!

دیگه در پیتاشون ۵/۱ میلیون کمتر نبودن

افسردگی حاد گرفتم

فکر کنم برای رجب و شعبان خیلی گرون کردن طلا هاشونو

فعلا که نتونستیم چیزی بخریم

حالا تا باز بگردیم ببینیم قسمتمون کجاست

اما تجربه شد که این دفعه دو تایی بریم یا حداقل یه خانوم با خودمون ببریم

آها راستی من از مکه برای خودم یه دست لباس هندی خریدم

دلم میخواد بله برون بپوشمش اما مشکل دارم باهاش یقش خیلی بازه موندم چیکارش کنم

از شما خانوما کسی خیاطی بلده راهنماییم کنه لفطا

من جدیدا همش میترسم کسی از فامیل آدرس وبلاگمو پیدا کنه

اصلا دلم نمیخواد کسی از آشناها بیاد اینجااگه هم بیاد من که راضی نیستم مکان غصبی؟ تلقی میشه

 

 پی نوشت: امروز اصلا خوش نگذشت همش بدو بدو کردیم

اصلا نشد چند دقیقه ببینم عشقمو

 پی نوشت۲:ما همچنان مهمونامون ادامه دارن

در همین راستا فردا یه ایل از فامیل های مربوطه به قوم پدری شام خونه ی ما تشریف دارن

 پی نوشت ۳: من همیشه فکر میکردم آدم میتونه دوستای خوی داشته باشه که جای خواهر نداشتش رو پر کنن ... اما به این نتیجه دارم میرسم که خواهر واقعی یه چیز دیگست.

پی نوشت ۴: دلم واسه شکلکای خوجگل خوجگل گذاشتن تنگ شده اما واقعا فرصت نمیشه فعلا...

باشد که توفیق مشاهده ی شکلک ها را بار دیگر بیابیم...

پی نوشت ۵: دلم میخواد بیام خاطرات مکه رو بنویسم که تو خونه ی مجازیمون ثبت بشه ایشالااا که زود زود بشه اما اگه هم نشد بعد نیمه شعبان می نوسم به تدریج.

 پی نوشت۶: مامان شازده کوچولو حسابی کمر درد شدید گرفته

دکتر هم گفته تا ۳ هفته استراحت مطلق دعا کنید برای بله برون حالش خوبه خوب شه

اینقدر که همیشه شاد بود و میخندید کلی ناراحت شدم دیشب اصلا حال نداشت

تازشم شازده کوچولو هم کلی نگرانشه

عزیز دلم ایشالا که زوده زود مامانت خوب میشه تو نگران هیچی نباش گلم

پی نوشت۷: شازده کوچولو اینا وقتی ما مکه بودیم رفتن بقیه خرید بله برون رو انجام دادن اما بدجنسی میکنه هر چی میگم وسایلامو بیار ببینم میگه نه خیر نیمیشه میخوام همون روز ببینی

گفتم که بدونی یام نرفته شازده کوچولو خان

پی نوشت ۸: قبلنا در زمانهای دور تر پی نوشت یکی دو تا مطلب کوچولو و تذکر وار نامیده میشد که به مطالب اضافه میگشت

با گذشت زمان این پدیده هم پیشرفت هایی کرده و به متون بلندی تبدیل گردیده که خود یک پست جداگانه می طلبند

خولاصه شما به بزرگواری خودتون ببخشید این پر چونگی های منو

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه و درود و دو صد درود به مهربانوی خودم

اول بگم نگید بی معرفت و بد قوله ما اومدیم در زمان نبود مهربانو( خیلی بد گذشت) بیایم مطلب بذاریم اما رامون ندادند نامردا احتمالا توطئه در کار بوده و دست مافیا تو کار بوده. این شد که الان اومدیم خوش آمدیم هم من هم این جیگر من که از راه دور اومده آخی بمیرم واسش خسته و کشته باید هی پذیرایی کنه

خیلی در نبود مهربانو قصه خوردم تو این ۲۲ ماه نشده بود که من ۱ روز تنها باشم اما حالا که اومده حسابی خوشحالم

مهربانو داری ماله خودم میشی ماله خودمممممممممممممممممم

مهربانو داره خانوم کوچولوی خودم میشه.. می خوایم یک عمر شاد باشیم قدر روزامون رو بدونیم و واسه خوشبختیمون حسابی تلاش کنیم شما هم حسابی دعا کنید

به خدا می سپرمتون

با ارزوی خوشبختی واسه همه بچه های این آب و خاک


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به وسعت یه دل تنگ برای مدینه.... و کعبه ای که تا دیروز روبروش نماز می خوندم....

من اومدم

اما این دفعه هم یه تیکه از دلم جا موند تو بین الحرمین...

بین گنبد خضرا و بقیع همیشه خاموش و غریب....

تمام روحم موند تو خونه ی خدااااااا

هنوز باورم نمیشه که امروز باید نمازم رو رو به قبله ای بخونم که تا دیروز روبروش بودم....

مثل رویا بود این سفر برام.

یه رویای ۱ ساعته که یه دنیا خاطره خوب برام داشت .....

 

*****

فعلا فقط اومدم اعلام حضور کنم

من صبح ساعت ۶ رسیدم حدودا هم یه ۲۸ ساعتی نخوابیده بودم.

یه عالمه تعریف کردنی دارم براتون

یه عالمه به یاد همتون بودم اونجا...

اما فعلا این عکس باشه برای پیش درآمد..

 

 

**** اینجا مدینه ی عشق روز تولد امام علی (َع)

 

 

 

......

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin