تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
سلام به همه

من بسیار بسیار دیرمه

از صبح میخواستم بیام اما برق نداشتیم و همین الان برقا اومد که ما باید کم کم بریم...

مامانم گفت چه واجبیه که با این عجله داری میری نت

اما چون قول داده بودم گفتم بیام یه خداحافظی با دوستای گلم بکنم و بعدش برم...

خیلی حس عجیبی دارم

احساس میکنم دارم رویا میبینم..

یه رویای شیرین....

باورم نمیشه کمتر از ۵ ساعت دیگه پا تو خاکی میزارم که روزگاری پیامبر روش راه میرفته...

امام علی.... حضرت فاطمه....و همه ی امامای عزیزمون.

باورم نمیشه که یک هفته ی دیگه تو همچین روز و ساعتی دارم روبروی کعبه ی عشق نماز میخونم....

خدایا هزازان هزار بار شکرت.......

*****

دلم اینجا پیش شازده کوچولومه

میترسم بچم دلتنگ شه و غصه بخوره...

اینجا و همین لحظه روز مرد رو به مرد زندگیم تبریک میگم....

شازده کوچولو بهم قول داده که بیاد سر بزنه اما گرفتاره ...

اگه اومد که خوش اومده به خونه ی عشقمون

شما دوستای گلم هم همینطور.

یه عالمه دوستون دارم.

پی نوشت: الهه جونم مبارکت باشه عروس خانوم.

شیرینیمو نگه دار میام می گیرم ازت

پی نوشت: نارنجدونه عزیزم ایشالا سفید بخت بشی و یه شب رویایی بشه برات جشن عروسیت.

 

 

تا سلامی دیگر.... خداحافظ.

التماس دعا.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاااام

از روزانه های انتظارم که اگه بخوام بگم.... احساس میکنم رفتم تو خواب...

مثل دفعه ی قبل..

این دفعه هنوز نرفته خوابم....

میدونید دفعه ی قبل بعد اینکه برگشتم فقط حس کسی رو داشتم که یه خواب خیلی خوب دیده ولی تا چشم باز کرده خواب تموم شده و حسرتش مونده....

خدایا... اینجا ...  این لحظه... ازت میخوام ۲ هفته خواب رو ازم بگیری...

ازت سلامتی جسمی و روحی میخوام....

دلم خیلی چیزا میخواد

خیلی برنامه ها دارم

دوست دارم ۲ بار قرآن رو ختم کنم...

دوست دارم خاطراتم رو بنویسم و بعد برگشتنم اینجا بنویسم...

دوست دارم شبا خونه ی خدا بمونم و تا میتونم استفاده کنم...

خدایا توان بدنی و توان معنوی زیارتتو بهم بده...

....

 

امروز بازم ما تفلدددددددددددددددد داشتیم.۲۰ تیر تولد مامان شازده کوچولو بود اما چون دیروز من روزه بودم امروز رفتیم بیرون

تفلد قشنگ مامان عشقم مبارک باشهههههههههههههه

گفتیم این دفعه بریم یه خورده خارج شهر

رفتیم سمت شهریار

یه رستوران خیلی خوشگل و باحال پیدا کردیم که هم غذاش خیلی خوب بود هم سالاد بار داشتو تازه قیمتاشم خیلی مناسب بوددددددددددددددد

بعدشم طبقه ی بالاش کافی شاپ بود که رو به جنگل بود و منظره ی خیلی خوشگلی بود

دلم برای عشقم یه ذره شده بود

همش میترسیدم نکنه قبل رفتنم صورت مهربونشو ... چشای ماهشو نبینم...

خیلی خوشحالم که دیدمش...

سعی کردم برای ۲-۳ هفته چهرشو ضبط کنم تو ذهنم...

اما خوشحالم...

خوشحالم که وقتی برگردم دیگه مال خودم میشه ...

مال خودم که هست... رسما مال خودم میشه...

عاشق چشماشم...

عسل چشماش دلمووووو میبره..

قربون چیشای باباغوریه خوشرنگت بشم من

دیگه از ساعت ۱ رفتیم تا حدود ۳۰/۵ بیرون بودیم

یه عالمه هم خورده بودم داشتم میترکیدمممممممممممممممممممممممم

لحظه ی آخر دلم نمی خواست بری مهربون ترینم...

تو نگاه زلالت دلتنگی رو خوندم....

زود میام پیشت به یه دنیا عشق...

 

 

لحظه ی خداحافظی... به سینه ام سپردمت...

اشک چشمام جاری شد.... دست خدا سپردمت...

 

پی نوشت: من قبل رفتنم اگه خدا بخواد یه آپ دیگه دارم...

پی نوشت: عسک گلی رو که بردم برای خواستگاری شازده کوچولو میزارم براتون.

 

 

http://i34.tinypic.com/14kz0gg.jpg

نکته ی قابل توجه در این عکس را حدس بزنید و جایزه بگیرید

نه خداییش من که اول به جای گل دمپایی ها رو میبینه چشام

حالا من نمیدونم ایراد از چشای منه یا عکس گرفتن هنرمند عکاس!

 

پی نوشت: دلم براش تنگه...

تنها چیزی که میشه بگم یه کوچولو دلمو اینجا نگه میداره وجود شازده کوچولومه که اگه اونم همراهمون بود شاید دلم میخواست تا همیشه بشینم روبروی قبله ی عشق واحساس کمال و سر خوشی کامل داشته باشم.

ایشالا  دفعه ی بعدی که میریم تو هم باهامون باشی....

 

 پی نوشت: ۵ شنبه لیله الرغائب بود....

شازده کوچولو نمازش رو خوند

عزیز دلم ایشالا به هر چی آرزو کردی برسی

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من و انتظار و این حس تنهایی.....

حس و حال عجیبی همراهمه این روزااا...

ناخود آگاه وقتی فیلمی از کعبه میبینم بغض میکنم...

به شدت منتظرم...

یه جورایی هم نگرانم ...

نکنه رامون نده...

اما نه خدایی که دعوتمون کرده اونم تو ماه مهمونیش حتما تا لحظه ی آخر هوامونو داره..

فکر میکنم خیلی دستام خالیه برای رفتن در خونش...

خدایاااا خودت کمکم کن..

سفر قبلی مثل خواب گذشت...

تاثیرش کمرنگ شد به خاطر گناهایی که کردم..... و حرمت سفری رو که رفته بودم نتونستم نگه دارم...

کمکم کن این بار بتونم درک کنم کجا میام...

کمکم کن بتونم کمال استفاده رو ببرم...

خدایاااااا اگه تو بخوای.... فقط و فقط اگه خواست تو باشه ۵ شب دیگه همچین روزی شهر پیامبرتم....

یا رسول الله ....

آقا جون دارم میام مهمونی اونم تو ماه تولد بهترین یاورت....

کاش لایق دیدار باشم......


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۸۷/۴/۱۴- جمعه

 

سلاااااام

من الان احساس عروس خانومی بهم دست داده از بس که بی جنبم

دیروز صبح جلسه داشتیم برای مکه و رفتیم اونجا با مدیر معاون و روحانی کاروان آشنا شدیم و بقیه همسفرامونم از آشنایی ما بسیار خرسند شدن

بعد اون من عصرش آزمون داشتم حسابیم گرمازده شده بودم همش سرم گیج میرفت ساعات ۶ اینا بود که برگشتم

تا ۷ ول چرخیدم و دراز کشیدم

بعد یهویی احساس کردم دیره و من به کارام نمی رسم

تو خونه ی ما هم که هیشکی درک نمی کنه من استرس دارم

هی میگفتم بزاااارید من اول برم حموم هیشکی محلم نمیداد اول مامانم رفت بعد برادرم بعد بابام  بعدشم اون دو تا فینگیلی ها

که در نتیجه من ساعت یه ربع به ۸ موفق شدم به حموم راه پیدا کنم

۸ اومدم و بدو بدوووووو آماده شدم عین فرفره هااااااااااااااااااااااا

ساعت ۴۵/۸ آماده بودم

یه بلیز دامن پوشیدم

بلیزم صورتی بود از اینا که کار شده روش. دامنم هم که مشکی

ساعت ۹ از خونه در اومدیم با سلاااام صلوات

نمیدونم چرا ما اینقدر همش دیرمون میشه همیشه آخه!!!!!

قرار بود بریم گل بگیریم که رفتیم ملاصدرا سوپر گل یه سبد صورتی نانازززززززززز خریدم که شازده کوچولو عسکشو گرفته و به محضی که به دستم برسه میزارم ببینید

بعد دیگه با اون گل رفتم خواستگاری بچم

۹/۳۰ اینا بود که رسیدیم خونشون (خسته نباشیم)

من عین دخترای خانوم... گل رو دادم به مامان شازده کوچولو و بوسش کردم

واااای مدل خونشون کلا بر عکس خونه ی ما بود یه خونه ی کاملا فانتزی و جیگولی

بامزه بود خونشون اما من خونه ی مجلل رو بیشتر دوست دارم برای خودم

یه عالمه پذیرایی شدیم منم هی زیر چشمی عشقمو نگاه میکردم ببینم بلده کار کنه یا نه!

دیدم نه حسابی بلده خدا رو شکر

 یه عالمه زحمت کشیده بودن

یه عالمه مدل غذاهایی که ما تا حالا نخورده بودیم

من که همشو تست کردم و خوشم اومد

اما وقتی عشق آدم براش سوپ درست میکنه مزه ی عشق میده و با عشق خورده میشه در نتیجه خوشمزه تر حسش میکنی...

بعد از شام بچه ها رفتن پی بازی و نخود سیاه ....

مادر بزرگ شازده کوچولو شروع کرد به صحبت که بلاخره برنامه چیه و چکار باید بکنیم برای مراسم ها..

بابای من گفتن که ما عقد رسم نداریم و خوشبختانه اون ها هم همینطور بود عقیدشون

کلا ما بین عقد و عروسی بیشتر از یک هفته فاصله نداریم

قرار بر این شد که یه شب مردای دو خانواده مثلا جمع شن و مهریه رو که البته قبلا تایین شده به صورت رسمی ثبت کنن و احتمالا اگه خدا بخواد برای نیمه شعبان بله برون داشته باشیم

و بنا به خواست خود من که اول ذی الحجه رو خیلی دوست دارم اگر قرار بر نامزدی باشه به اون موقع موکول شه

البته دیروز که بابای من حرف میزد گفت طولانی نمیشه به نظر شما؟؟؟

آخه ما فامیل خیلی خوبی نداریم

یعنی بهتر بگم دشمن داریم تو فامیل که متاسفانه ابایی؟ (عبایی؟) نداره که زندگی کسی رو از هم بپاشه واسه همینم تا حالا به هیچ کس نگفتیم از جریان چیزی....

فعلا که حرفایی که زده شد در همین حد بود اما احتمال تغییرش هست هنوزم

بعدم که مامان و مادر و جون شازده کوچولو و خود جیگرش یه عالمه منو شرمنده کردن و بهم جایزه دادن...

مامان و مادر جونش هر کدوم یه سکه ی ربع و شازده کوچولو هم یه شال صورتی گشنگ و نانازززززززززز

بعدم دیگه ساعت ۱ بود و همه داشتن خمیازه میکشیدن...

که رضایت دادیم پاشیم بیایم خونمون

الهی بگردم بچم حال ندار بود از این ویروس های جدید روده گرفته بود همش به خودش میپیچید...

پی نوشت: من الان به جای اینکه خیلی خوب باشم نمیدونم چرا یه جوریم

بیشتر هیستریک شدم زود کلافه میشم

ترس دارم....

برام دعا کنید .... لفطا....

 

 

پی نوشت: من خیلی اخلاقم بد شده ....بنده خدا شازده کوچولو که اینقدر باید من رو اینحجوری و این همه بد تحمل کنه...

 خیلی وقتا فکر میکنم عجب صبری داره... حتی اگه خود من بودم نمی تونستم تحمل کنم...

نمیدونم بهت چی بگم عشق من ... به جز اینکه ....ممنونم و عاشقتم...

پی نوشت ۲: داشتم فکر میکردم بار اول که رفتم خونشون چقدر همه خوشحال بودن...

چقدر همشون دوسم داشتن

چقدر ارج و قرب داشتم تو نظرشون

چقدر از بودنم راضی و شاد بودن

عزت آدما رو خودشون نگه میدارن و حفظ میکنن...

خدا جون کمک کن تا آخر عمرم این عزیز بودنمو حفظ کنم.....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من الان یه مهر بانوی ملیض زشتم

همش سرفه میکنم. باز یه حساسیت خفیف گرفتم

و دیدم اینجوری مکه بهم نمیچپسه شازده کوچولوم هم که دیگه دستور فرمود منم حررررررررررررررف گوش کن پریدم رفتم دکتر و جاتون خالی آمپولی نوش جان کردم

اما شکر خدا خیلی بهتر شدم

ما جمعه خونه ی شازده کوچولو اینا دعوتیم برای اولین بار

قرار شد یه سبد گل بگیریم به نظر شما خوبه؟ اصلا لازمه یا نه؟

بچم که عین کوچولو ها که میخوان اردو برن از دو روز قبل از خواب و خوراک میفتن از ذوقش خوابش نمیبره

نه که من اصلا ذوق ندارم!!!!!!!

من چی بپوشم یعنی آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قبلا ها با دختر خاله هام میرفتم خرید اما دیگه دوسم ندارن اصلاااا یه عالمه وقته هیچ جا نرفتیم

شنیده بودم بعد ازدواج روابط با دوستا و فامیل یه کم کمرنگ تر میشه

اما من که هنوز مجردم هیشکی دیگه دوسم نداره

باید آرایشگاهم برم حتما که تقریبا مثل گوریل شده صورتم نه که نرفته باشم از خیلی وقتااااا

۱۰۰۰ ماشالا به جای اینکه موهای سرم زود بلند شه موهای صورتم رشد خوبی داره از شانسم!

شاید فردا شب قرار بله برون رو مشخص کنن برام دعا کنید ... لفطا.

از دست این برقا دیگه کلافه شدم همشتا میای یه کاری انجام بدی میره!

دیروز از صبح بیرون بودم

هر مغازه ای که رفتم برق نداشت!

پی نوشت: شازده کوچولوی ناز من میدونم یه عالمه دارم اذیتت میکنم و بچه بازی در میارم ... اما عوضش محبت تو رو هم میبینم ...

ممنون و ببخشید.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام دوست جونام

مطمئنا وقتی موعد سفرم برسه  اونجا به یاد تک تک شما ها هستم...

اینی که میگم تعارف هم نیست تک تک افراد میان تو ذهن آدم.... اونایی که رفتن کاملا میتونن تایید کنن.

شازده کوچولوی ما یه کوچولو زود شروع کرده به سوگنامه سرایی دوری .. به رفتن من هنوز ۲هفته مونده..

 

امروز با دوستم یه سر رفتیم شوش من تا حالا نرفته بودم به نظرم اجناسش تمیزتر از بازار بود

دلم آشپزخونه ی صورتی میخواااااد یه عالمه هم چیز میز پسندیدم

البته تا تصمیم نگیرم اتاق خواب چه رنگیه نمیتونم بگم آشپز خونه چه رنگی باشه

چون قطعا اگه بخوام کل زندگیمو صورتی کنم دیگه خیلی بد میشه

من خودم واسه اتاق خواب زیتونی- طلایی رو خیلی میپسندم

اما نمیدونم میتونم پیدا کنم وسایل به این رنگ یا نه...

دلم یه عالمه چیزای خوشگل میخوااااااد واسه خونه ی خودمون

من از این کریستال رنگیا دلم میخواااااد آخه !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه رنگش اومده واااااااااااااااااااای نیلی خوشرنگ من دوسش دارم ! اما به گمونم اونا اصلا منو دوست ندارن از بس گرونن

یه عالمه چیزای خوشگل صورتی هم دیدم یه ست جا شکری اینا بود خیلی خوشگل بود خیلی خودداری کردم که نخریدمش همین امروز

یه سری چرخیدیم اونجا و بعدش با افسردگی برگشتیم اومدیم

منم که دیواری کوتاهتر از شازده کوچولو پیدا نمیکنم یه عالمه بازم بداخلاق شدم و غر غر کردم 

بمیرم براش امروز خورد زمین بچم.... الهیییییییییی من بمیرم دیده بچم دست و پاش زخم شده

راستی گوشی نو مبارکم باشه.  یه عالمه از N73  خسته شده بودم دیگه. بابام امشب برام یه N82  مشکی گرفت یه عالمه دستش درد نکنه البته بین خودمون بمونه من به شدت منتظر اومدن N96  هستم اما حالااااا تا اون موقع رو دریاب

 شازده کوچولو عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیااااااAnimated Emoticons

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه خوبان

همتون رو دوست دارام اما عاشق مهربانو هستمsmileys

ما همه جوره از زحمات مهربانو تشکر میکنیم

آخی بچم داره میره مکه

من تنها میشم باید هی غصه بخورم

اما میره که عاشقتر بشم

حسابی ماله خودمه

مالههههههههههههههههههههههههه خودم

همه التماس دعا داریم مهر بانو

ایندفعه زود بر می گردم سر بزنم به بلاگ قول می دم مهر بانو

همتون شاد باشید واسه همدیگه دعا کنید

خدا نگه دار مهر بانو و همه دوستان

*****************************

 

مهربانو نوشت: عزیز دلم خونمونو روشن کردیsmileys

گل نازم هر جا که برم عاشقونه دوست دارم و دلم اینجا پیشته

به جای غصه خوردن هم لیست بنویس جایزه چیا میخوایsmileys

به دوستامون نوشت از طرف مهر بانو: زود که شازده کوچولو میگه یعنی حدودا یک ماه دیگه

اونم چون قول داده هااااااا


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
نمیدونم این عمر ماست که داره اینجوری زود به زود میگذره؟

خودمم باورم نمیشد وقتی دیدم تقویم زندگی دوباره اومده رو عدد ۵.

 کی باورش میشه که ۲۱ ماه از باهم بودن ما گذشت ....

حتی خودمم فکر نمیکردم...

من ۲۱ ماهه یه عزیز دوست داشتنی دارم

اونوقت دیشب...

اونم تو شب ماهگردمون اون همه بد شدم و هر چی دلم خواست گفتم

خیلی از خودم دلم گرفته....

الهی بمیرم برای شازده کوچولو که با من گیر افتاده

بمیرم واسه عشقم که این قدر صبوره... و البته عاشق

چون همچین تحملی فقط از یه قلب عاشق بر میاد....

کاش بتونم همه ی خوبیاتو جبران کنم که محاله

فقط میتونم بگم:

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی...

هر چقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی......

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی...

توی این کابوس درد رویای مهربونمی....

میدونم اینا همش بازی با کلماته و هیچ کلمه نمیتونه از این گذشت و مهربونی وعشق تو قدردانی کنه عزیز دلم...

 

دیروز با دوستم رفته بودیم بیرون بعد کارمون زود تموم شد گفتیم یه سر بریم کریمخان ببینیم چیزی هست یا نه..

بعد دیدم شازده کوچولو اومد خونه منم که یه عالمه دلتگش بودم گفتم بدو بیا پیشم

آخه قرار شد برای اولین بار برای تولد مامانش دوتایی باهم کادو بگیریم و مشترک بشه کادومون

یه خورده کریمخان رو گشتیم و بعدش رفتیم قائم

تو ذهنمون بود براشون از این تابلو های چند تیکه بگیریم

خود مامانشم تو نمایشگاه زوج های جوان دیده بود و کلی دوست داشت.

دیگه رفتیم یه ست ۳ تیکه گرفتیم و بعدش من میخواستم برم دکتر و شازه کوچولو هم که قربونش برم دستش حسابی سنگین شده بود یه ماشین گرفت و زودی رفت خونشون

تو مطب بودم منتظر تا نوبتم بشه که گفتم بزار یه زنگ بزنم ببینم عزیز دلم رسید خونه یا نه

که تا بوق خورد مامانش گوشی رو برداشت و یه عالمه از دیدن تابلو ذوق کرده بودددددددد کلی تشکر کرد. خدا رو شکر که خوشش اومد

شبش که اومدم خیلی خسته بودم

نمیدونم من چرا اینقدر بی حال میشم و خسته

این خستگی هم باعث میشه عصبی بشم و بنده ی خدا شازده کوچولو که تو همچین شرایطی باید منِ  بد اخلاق و غر غرو رو تحمل کنه

یه عالمه جر و بحث کردیم

الهی بمیرم چقدر چرت و پرت گفتم و دل کوچولوشو شکوندم....

هیچ وقت خودمو نمی بخشم...

اونم که عین یه بچه ی مظلوم فقط گوش میداد و غصه میخورد..

یه عالمه هم خسته و حال ندار بود خودش اما منو تحمل کرد...

تازه شبش هم باید میرفت جایی با اون حالش

که بد شانسی صفحه ی ماشینشون خراب شد و تا ۲ شب بیدار بوده عشقم...

امروز صبح که از خواب پا شدم یه عالمه حالم گرفته بود و ناراحت بودم هیچ رقمه هم که بهش دسترسی ندارم صبحا که پادگانه

همش فکر می کردم اگه دیگه دوسم نداشته باشه

اگه بره تنهام بزاره

اگه دیگه منو نخواد

من چه کار کنم آخه

اما عزیزم باز برگشت پیشم با همه ی مهربونیش

حتی به روم هم نیاورد حرفامووووو

ای خداااااااااا

کمکم کن بهتر باشم و بتونم لایقش باشم....

 

به شازده کوچولو نوشت: عزیز دلم ۲۱ ماهه دل مهربونت باهامه......همه جوره .

میخوام بگم تا بدونی دوست دارم با همه ی بدیهام

و یه عالمه خوشحالم از داشتنت...

میخوام بگم تا بدونی که اگه یه رور صبح چشمامو باز کنم و اون روز بهم بگن دیگه تو مال من نیستی ترجیح میدم بمیرم...

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

 

 
 تقدیم به تمام مادران دنیا

نمیدونم این چه عادت بدی که ما همیشه روز مادر به یاد خوبی های مادرمان می افتیم؟!
من خودم به شخصه خیلی به درستی حق فرزندی را برای مادرم ادا نکردم و بعضی موقع ها که به گذشته برمیگردم ،از خودم خجالت میکشم...
سعی میکنم از این به بعد بیشتر در کنارش باشم چون میدونم الان تنها همکلامش من هستم .
این متن (ترجمه شده) و زیبا را تقدیم به مادرم می کنم و فریاد میزنم : مادر،همیشه دوستت دارم 07.gif
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------
وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِونی بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ،هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!

و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ... 34.gif
الهی...... خدایا مامانا چقدر صبر و تحمل دارن....
 
 
 
 
 
***********************
 
دیدم خیلی بی انصافیه اگه نیام تو یه پست جدا از زحمتای مامان گلم تشکر کنم و روزشو بهش تبریک نگم .. حتی اگه هیچ وقت اینجا رو نخونه.
درسته که با اختلاف نسلی که وجود داره ممکنه اختلاف نظر و سلیقه باشه بعضی وقت ها هم بحثایی بین مادر دخترا پیش بیاد
اما واقعا فرشته هایی هستن که خدا فرستاده برامون
مامان جونم یه عالمه دوست دارم و عاشقونه میپرستمت...
همینطوری مامان شازده کوچولو که یه عالمه برام عزیزه و دوسش دارم که این همه شازده کوچولوی منو خوب تربیت کرده و این همه مهربونه
 
و یه خاطره...
از یه مادر بزرگ که کاش بود...
که جای خالیش رو هر لحظه حس می کنم تو زندگیم
.....
عوضش جدیدا یه مادر جون دارم که مادربزرگ شازده کوچولوئه اونم خیلی دوست دارم
یه عالمه مهربون و دوست داشتنیه خدا نگهش داره برامون...
 
روز شما دوستای گلم و مامانای آینده هم مبارک

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin