تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
وقایع اتفاقیه به تاریخ : ۲۷/۰۱/۱۳۸۷ روز سه شنبه..

من خیلی خوشم و الان قابل کنترل نیست خوشحالیم

خوب حق دارم دیگه

نهههههههههههههه سلام یادم نرفته..... اینجوری کردم که مثلا بگم هولم خوب قراره عروس بشم

امشب بعد از حدود ۸ ماه که از خواستگاری میگذره طی یک مراسم رسمی با حضور بابا خان و بابا جون جیگمل:  

                                             "ما قولنامه شدیم"

قوربووووون شوووما

من الان بالای ابراااااام

 

مفاد قولنامه ی مهر بانو خانوم و جناب آقای شازده کوچولو:

۱) ۱ جلد کلام الله مجید

۲) ۱ جام آینه و یک جفت شمعدان

۳) ۱۱۱۴ عدد سکه تمام بهار آزادی

۴) یک سفر حج تمتع

 البته عروسی موکول میشه به بعد از اتمام سربازی سرباز کوچولوی خودم

و احتمالا آخرای تابستون یه بله برون رسمی بگیریم تا تاریخ نومزدنگ تعیین بشه.

 واااااااااای من چی بپوشم یعنی آیا؟؟؟؟؟؟؟

 

به خدای مهربانم: خدایا ازت ممنونیم که حتی تا الان یه اخم به چهره ی پدر مادرامون نیومده Yahoo Hidden Smileys-14

ازت ممنونیم که همه راضین Yahoo Hidden Smileys-14

ازت ممنونیم که به بهترین نحو و به طرز معجزه آسایی همه چی جور شد و ما این رو به جز لطف تو از هیچی نمی دونیمYahoo Hidden Smileys-14

خدایا! میدونم که میدونی توکل ما واقعی واقعی نبود و با اینکه همه چیو به تو سپردیم بازم ته دلمون نگران بود Yahoo Hidden Smileys-14

اما با همه اینهااا تو به بهترین نحو ممکن کارامونو جور کردیYahoo Hidden Smileys-14

خدایا! از الان تا آخر زندگیمون می خوایم که تو ثانیه به ثانیش فراموشت نکنیم و تو هم مثل همیشه هوامونو داشته باشی

به اما رئوف علی بن موسی الرضا علیه السلام: یا امام رضا! توسل به تو و واسطه قرار دادنت به عنوان ولی بهترین کاری بود  که ما انجام دادیم

آقا جون حتما اولین مسافرت دو نفرمون خونه ی شما خواهد بود فقط ردمون نکن

به امام زمانم عجل الله تعالی فرجه الشریف : آقا جون..... با تمام وجود حضورتو تو همه ی زندگیم حس می کنم

من یار خوبی نیستم به زبونم میگم "اللهم عجل لولیک الفرج" اما در عملم موجب تاخیر در ظهورتم....

اما آقا جون! من یه بنده ی گناهکار و عاصی هستم و تو امام بزرگ و مهربون که به حق مهربونیت رو به چشم دیدم

آقا جون خودم و شازده کوچولومو می سپرم به تو .... نزار روزی بیدار شیم بدون محبت تو....

 

به شازده کوچولوم : عزیزم با تمام وجودم حس می کردم چقدر نگرانی Animated Emoticonsو این نگرانیت از عشقت بود.... از ترس نشدن و جدا شدن

خیلی تلاش می کردم آرومت کنم اما نتیجه عکس میداد همشYahoo Hidden Smileys-19

عزیزترینم.... از داشتنت با همه وجود خوشحالم

تاااا همیشه مال خودمی بدون چون و چرا

شوهر قشنگم یه عالمه بیشتر از دیروز و یه عالمه کمتر از فردا عاشقتم و دوست دارم...

به شما دوستای خوبم: از همتون ممنونم که برامون دعا می کنید....

 

پی نوشت: راستیااااااااااااااااااا ما مال هم شدیم یعنی آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟Animated Emoticons
پی نوشت ۲: امروز ظهر خیلی باحال بود داشتیم با شازده کوچولو حرف میزدیم منو صدا زدن ناهار منم گفتم میخوام یه فیلم هم ببینم بعدش میام

بعد رفتم پایین دیدم فیلمه داره تموم میشه ارزش نداره بدو اومدم بالا شازده کوچولو گفت خانومم چرا نگاه نکردی فیلمتو گفتم زود اومدم پیشت باشم

بعد بحث شد تابلو شدم که فیلمه تموم شد زود  

دوستون دارم و عاشقشممممممممممممممممممم

تا بعد

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاااااام به همه دوستای گلم که وقت میزارین و به ما سر میزنین

 

واما....

امروز عصری جیگمل خان زنگ زد و یه عالمه ازم شاکی بود که چراااااااااا از ساعت ۳ که از پادگان اومد و حرف زدیم و بعدش رفتیم که مثلا لالا کنیم ( که من جون عمم چه لالایی کردم)

تا ساعت ۹ چرا هیچ اثری از آثارم نبود و احوالات ایشون رو نپرسیدم

الهی بمیرم خوب حق داره بچم دلش برام تنگ شده بود(من از قدیم خود تحویلی و خود شیفتگی کاذب داشتم شوما جدی نگیرید)

منم دلم براش تنگ شده بوداااا اما گرفتار بودم خوب

خلاصه بابایی ما هی ناز کرد هی ما ناز خریدیم هی ناز کرد هی ما خریدیم بعد دیدیم دیگه پولا ته کشید و خیلی ماهرانه طی یک اقدام انطحاری (انتهاری؟ انطهاری؟ انتحاری؟) کلا قضیه رو بر عکس کردیم و شروع کردیم نااااااااز نمودن بسیارررررر

میگمااا چه خوبه آدم از این ناز کش ها داشته باشه ... قسمت همتون بشه ایشالاااا یه جین

چه خوششونم میادددددد. میترسم رو دل بشین آخه  همون یدونشم گیرتون نمیاااااااااااااااااااد

نه والااا من اصلا دلم کتک نمی خواد . تعارفم ندارم(این جیگمل خانه میخواد منو بزنه هی میگم میرم میگم این شوهرم عدم تمکینه و دست بزن داره  وخرجی نمیده ولی کو گوش  شنوا ؟؟؟؟ )

(الهی! خداییش ببینید جذبه ی بچم چه زیاد میشه با چماق)

آها خلاصه تو همین ناز کشیدنااا بودیم که پولا تموم شد و مطابق معمول همیشه این جیگمل خان که نقطه ضعف منو میدونه گفت باشه میل خودته اماااا یه خبر مهم داشتم که کلی خوشحالت می کرد منم دیگه بهت نمیگم و میرم به دختر همسایه میگم؟ (واقعا فکر میکنید اینو گفت؟؟؟ قطعااا خیر چون اگه گفته بود که الان من بی شازده کوچولو شده بودم تازشم اینجا نبودم زندان بودم به جرم قتل)

منم که نه هولم تو زندگیم نه خوره که خبرای دست اولو بشنوم به کل نازو فراموش کردم

حالا هی از من اصرار از این بابایی بعضی وقتااا بدجنسم انکار

آخره قضیه البته همیشه دیدنیه که من پیروزمندانه خبر رو دریافت نمودم و نیشم تا یه مقدار بعد از بناگوش باز شد

شازده کوچولوم قرار بود بیاد دم خونمون که هم سوغاتیایی رو که بابش برامون از کاشان آورده بود بده.

 هم .... هم..... خوب معلومه هم من از آیفون هی ببینمش ذوق کنم دیگه

راستی یه خبر مهم اینکه یا فردا یا پس فردا بابای من و بابای جیگمل میرن بیرون واسه مذاکره در مورد مسائل قولنامه کردن ما

جیگمل به شدت استرس داره اما من نه چون ته دلم قرصه

خوب برای اینکه نظر خانواده ی من ۱۱۱۰ عدد ناقابل سکه تمام بهار آزادی می باشد و جیگملم تونسته خانوادشو تا ۱۰۰۰ تا برسونه حالا اون ۱۱۰ تا هم دیگه عدد قابل داری نیست که یه جوری کم و زیاد حل میشه دیگه البته بگماا به خواسته ی من یه حج تمتع هم باید باشه که ایشالااا خدا قسمتون کنه (و قسمت همه اونایی که دوست دارن و حتی دوست ندارن چون میدونم اگه برن عاشقش میشن و دلشون نمی خواد برگردن دیگه)

اماااااااا با همه ی این احوالات شما هم برامون دعاا کنید Animated Emoticons


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
امروز قراره یه مهمون ویژه؟؟؟؟؟ نه صاحبخونه خونه عشقم تشریف بیارن به خونشون سر بزنن

بزن دستوووووو  

شازده کوچولو وارد می شود..................

به خونه عشقمون خوش اومدی گلم

خوب جناب جیگمل خان بفرمایید الان از اینکه به خونه خودتون تشریف میارید چه حسی دارید؟؟؟؟

 

عزیز دلم به اندازه ی تمام مهربونیت دوست دارم......

امیدوارم خوشت بیاد از این خونه ی مجازیمون

                                                       

 

                                                         دوستدار همیشگیت (مهر بانو)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه

 اول و آخرشم که من نمی تونم محبت های مهر بانوی نازمو جبران کنم اما یه عالمه عاشقشما.خوب من خاطره ای ندارم که بگم چون یک سال و نیم که دارم بهترین دوران زندگی مو سپری می کنم و اینا همه و همه به خاطر وجود فرشته کوچولوی خودمه.چیزی نمونده که واسه همیشه با هم باشیم واسمون دعا  کنیدا. اما راجه به وبلاگ من یه عالمه شرمندم که نشد کمکش کنم اما یه عالمه خندیدم از اینهمه مطالب بامزه. بهش نگینا اما سناریست ماهریه. قربونش برم که اینهمه ذوق داره یه شعر کوچولو می گمو میرم اما دور نمیشما شب با هم می حرفیم.                                            

تو واسه من عزیزتر از آنی که از تو دلگیر بشم

من که عمرا ازت سیر نمیشم

کی میتونه توقلب من جای تورو بگیره.....

مهر بانو خانوم خودم با اجازه و به خاطر همه چیز ممنون 

 

----------------------------------------------------------------------------

این متن بعدا توسط مهر بانو اضافه می شود:

 

عزیزترین و بهترین دوست و ایشالااااا همسر دنیا یه جوری ناجور می خوامت Love Emoticons

مال خودمی تا آخر دنیا

میدونی که عاااااچق ترینتم

ممنونم از اینکه اومدی تو خونمون و مطلب گذاشتی عشقم

بوس بوس


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااااااااااااااااام

۵شنبه عجب روز پر تلاشی بود برام.

صبحش ۸ پاشدم یه دوش گرفتم و رفتم کمک مامان بعد دیگه مهمونامون اومدن کلی سرم شلوغ بود

یه عالمه آش و هم زدم برای همه هم دعا کردم برای خودم و شازده کوچولوم هم دعا کردم که بدون دردسر بتونیم باهم باشیم.praying

شازده کوچولو ۵شنبه ها زود از پادگان میاد یه عالمه منتظرش موندم. اما ساعت ۱۲ بود که مامان گفت بیاید آش و بریزیم و پخش کنیم (جای همتون خالی عجب آش خوشمزه ای شده بود.)

دیگه موندیم با کارای آش و بعدشم مهمون داری کلا هم یادم رفت که جیگمل منتظرمه 

داشتیم ظرفای غذا رو جمع می کردم که سمیه زنگید و گفت شازده کوچولو باهام کار فوری داره واااااااااااااااااااای فهمیدم که الان یه دعوای مفصل در پیش داریم

زودی اومدم بالا میس زدم که فوری بابایی زنگید و یه عالمه بد اخلاق و نامهربون بود کلی سرم داد زد هی من گفتم بابا سرم شلوغ شد حواسم پرت شد اصلا گوش نمی کرد

الهی بمیرم بچم نگران شده بود که نکنه آش ریخته رو دست وپام (نخیرم من دست و پا چلفتی نیستم اما جیگمل خیلی زود نگران میشه)

بعدشم دختر خاله هام اینجا بودن که ما بحث می کردیم بابایی یه عالمه دعوام کرد که جلوی بقیه دارم باهاش بحث می کنم آخه ما قرار گذاشتیم کسی چیزی از روابط خصوصیمون ندونه و بابایی حق داشت چون من قانونمون رو نقض کردم

جبگملکممممممممممممممم یه عالمه ببخشید ... یه دنیا بوس مال تووووووو که اینقدر ماهی

بعدش دیگه آشتی شدیم و بابایی مثل همیشه کوتاه اومد .. (عزیز دلم میدونم که خیلی اذیتت می کنم اما باور کن خیلی می خوامت)Animated Emoticons

بعد اون من شروع کردم به آماده شدن برای رفتن به نامزدی دوستمم اینجا بود کلی خوجلم کرد خوب جای جیگمل خالی که خانومشو خوجل خوجل ببینه

ساعت ۷ بود که دوستم اومد دنبالم و  رفتیم پیش به سوی جشن... که جاتون خالی که تا حالا همچین نامزدی بی بخار و مسخره ای نرفته بودم. نه دستی نه رقصی نه خوشحالی هیچی هیچی

خانواده پسره خیلی مومن بودن به همه دستور فرموده بودن با حجاب بشینن من نمیدونم کجا اسلام به زور مردمو با حجاب می کردن

دوستمم هم که اصلا خوب نشده بود همشم تقصیر خودش بود چونکه ندیده و نشناخته رفته بود آرایشگاه  انگار رنگ پاشیده بودن رو صورتش.

چقدر من از دستش حرص خوردم که بابا بیا برو یه آرایشگاه درست حسابی و شناخته شده

دیگه با دوستام یه خورده گفتیم خندیدیم و یه خورده هم غر زدیم که این چه وضعشه

این دوستام از دوستای دوران کلاس کنکور بودن که باهم صمیمی بودیم خیلی

یکیشون که فاطمه بود که امشب نامزد کرد 36_3_25.gif

یکی آزاده که با یه پسر دوسته و میگه هنوز فقط دوستیم و هیچ قصدیم نداریم این نفر سومه که باهاش دوست میشه خودش خیلی خانومه اما من نمی دونم این دوستاشو از کجاااا میاره

یکیم نیلوفر که همون سال با یکی از پسرای کلاسمون خودم دوستش کردم و الان هم باهم هستن و قراره ۱-۲ سال دیگه عروسی کنن.11_3_3v.gif

شبش دوسته نیلوفر (همون مهدی ) که همکلاسی سابقمون بود آمد دنبالش و دیدیمش کلی دلم واسش تنگ شده بود پسر خوب و باحالی بود کلا دوران خوبی با این دوستام داشتیم

بعدشم که بابام اومد دنبالمو اومدم خونه

به جیگمل زنگیدم و کلی از نامزدی غر زدم اونم گفت نگووو اینجوری بگو خوب بود. منم براش چیزی تعریف نمی کنم دیگه  

بعدم که از خستگی تا صبح بیهوش شدم

.....

پی نوشت: سمیه زندایی جیگمله که در موارد اضطراری جیگمل ازش می خواد به خونمون بزنگه.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من اومدم اصلا هم حالم خوب نیست

من نمیدونم این مهریه چیه که ما باید این همه سرش بحث کنیم و به جای حرفای عشقولانمون راجع بهش حرف بزنیم

تازشم مگه جیگمل خان من به شما نگفتم مهریم چیه؟؟؟؟ از یه دونشم نمیگذرم

حالا تو بشین هی در مورد مهریه مامان باباهامون با من بحث کن که ۱ دونست یا ۱۲۴۰۰۰ تا

 

دیروز بابای جیگملم به بابای من زنگ زدن و قرار شده که یه شب برن بیرون واسه مذاکرات نه اشباه نکنید نمی خوان خونه بخرن که... میخوان مثلا ما رو قولنامه کنن  حالا حق دارم ناراحت باشم یا نه 

حالا ما باید تا اون موقع همش اعصابمون خورد باشه که نتایج مذاکرات مثبت می شود آیا؟؟؟؟؟؟؟ و ما قولنامه میشویم ؟

من که کار خودمو میکنم  امروزم زنگ زدم مشاور وقت گرفتم که بریم حالا قرار شده ۲ اردیبهشت جیگمل که از پادگان اومد باهم بریم

 

خانم جیزنقولی خسته تشریف دارن خودمو خیلی تحویل می گیرم؟؟؟؟؟؟ خوب کلی کار کردم

شنبه  ۲۴ فروردین نهمین سالگرد مادر بزرگمه خدا رحمتش کنه.... حالا مامان قراره فردا آش بپزه

جاش واقعا خالیه ... چون اگه بود من دیگه نگران هیچی نبودم....

هرچند میدونم الانم منو فراموش نکرده و دورادور کمکم میکنه

 

فردا شب هم مراسم عقد و نامزدی36_3_25.gif یکی از بهترین دوستامه که میشه گفت روزا و سالای خوبی رو باهم داشتیم ... عزیز دلم ایشالااا خوشبخت بشین11_3_3v.gif

 

خدا جون تا حالاشو بدون کوچکترین حرف و مشکلی درست کردی بقیه راهمونم میسپرم به خودت....

خیلی به دعاتون احتیاج داریمما رو یادتون نره


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

این شعر رضا صادقی رو تقدیم می کم به جیگمل نازم که یه دنیا عاشقشم......

 

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو.... پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو... لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو ... این خدا بوده

که تونسته گل عشقو بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمی دونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازیهامو طاقت میکنی

هر چقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی

هر جای دنیا باشم تو با منی و در منی

نگران حال و روزم بیشتر از خود منی

 میدونی با تو.... پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو... لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو ... این خدا بوده

که تونسته گل عشقو بکاره


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
من و جیگمل امروز همدیگرو دیدییییییییییم الهی بمیرم براش که از قبل عید ندیده بودمش البته الکی گفتم یه بار که اومد دم در خونمون کلی نگاش کردم تو آیفون

اما خوب اون که حساب نیست نمیشد که چشای باباغوریشووو که من فداشون بشم رو ببینم که اونجااااا

حالا بذارید براتون تعریف کنم:

من امروز صبح طبق معمول خواب بودم که موبایلم زنگیدAnimated Emoticons منم که خوابالووو شماره رو نگاه کردم دیدم آشنا نیست به هر حال برداشتم گفتم بله دیدمممم وایییییییییییی جیگمل نازمه گفتم جون دلم بابایی خیلی سریع گفت سلام امروز میتونی بیای ببینمت گفتم مگه پادگان نیستی گفت چرا اما میخوام مرخصی ساعتی بگیرم اگه میتونی بیای منم گفتم 5 دقیقه دیگه زنگ بزن من برم به مامانم بگم و بیام

به مامانم گفتم که خدا رو شکر این دفعه نه نیاورد

منم که از ذوق دیدن جیگمل خواب کلا از سرم پریده بود اومدم بالا بعد جوجو باز زنگ زد Animated Emoticonsگفتم بیا اونم گفت پس بیام خونه بهت میزنگم

منم یه خورده با گوشی بازی کردم بعد دیدم دیرر میشه رفتم یه دوش گرفتم اومدم داشتم کارامو می کردم که جوجو زنگ زد گفت سلااااام من اومدم گفتم خوش اومدی قربونت برمAnimated Emoticons

خلاصه قرار شد برای 1:15 ببینیم همو جای همیشگی

رفتیم همون رستورانه که همیشه میریم. بابایی از مسافرت عیدش یه دنیا جایزه برام آورده بود

1. یه جفت نیم بوت خیلی خوجل   Animated Emoticons

  2. یه جفت کفش که دوستشون برام خریده بود دستش درد نکنهAnimated Emoticons

 3. یه عروسک گوسفند خیلی بامزه که میزنی پس کلش موهاش سیخ میشه Love Emoticons

4. یه ست شامپو و نرم کننده و واکس مو

5. یه بسته دستمال کاغذی از این جیبی ها که خیلی ناز بودن

6. یه کرم ویتامینه که بابایی گفت خیلی خوبه حالا باید استفاده کنم تا ببینم

7. یه پنکک

8. یه ریمل

9. 4 تا مام

10. یه روتختی خیلی خوشگل و خوب برای تختم که هم خوشرنگه هم مامان میگفت جنسش خیلی خوبه

11. یه پاک کننده آرایش جدید که مثل ژل میمونه اما خیلی خوبه

12. 6 تا خمیر دندون که البته اینو خودم بهش سپرده بودم

13. یه تابلو که گل نیلوفر داره و بانمکه

14. دو بسته آدامس از اونا که مزه طالبی داره و من خیلی دوست دارم

...

تازه اینا رو امروز برام آورده بود اما یه عالمه هم قبلا آورده بود خونمون که اونا رو تو خاطرات بهش میرسیم ایشالا

به نظر شما جیگمل خجالت نکشیده اینقدر کم برام جایزه آورد؟؟؟؟؟  

امااااااااااااااااا بهترین کادوش یه سی دی بود که آهنگای جدیدد توش بود ووووووووووووووو عکسای خیلی خوشگل خودش که هر چی میبینم سیر نمیشم ازش

بابایی همینجا هم دوباره ازت ممنونم بابت این همه کادوی خوشگل واقعا مثل همیشه سنگ تموم گذاشتی و شرمندم کردی

 

بعد اینکه کادوهامو دیدم دیگه بخور بخور شروع شدددددد

یه عالمه خوردیم آخه بابایی اینگده ماهه که نمیدونید غذام رو لقمه لقمه میکنه برام کیف میکنم اشتهام یه عالمه زیاد میشه

تازشم اصلا خوب وقتی عشق آدم با اون چشای خوشگلش روبروش بشینه آدم اشتهاش وا میشه

بعد از ناهار باهم اومدیم یه پاساژه فسقلی اونجا هست گشتیم و بعدش رفتیم کافی شاپ

اصلا هم خوب نبود اولندش من میخواستم برم طلا ببینم که جوجو نذاشت گفت ممکنه آشنا ببینیم بعدشم از اون بدتر من نمیدونم چرا یه مدته نمیتونم بستنی کاکائویی بخورم وقتی میخورم معدم بد جوری اذیت میشه منم که عاشق بستنی کاکائویی هستم

بعدشم که خواستم سان شاین بخورم آقاهه گفت نداریم منم دیگه مجبوری مثل جیگمل شیر نسکافه خوردم که یه عالمه تلخ بود منم 3 بسته شکر ریختم توش کلیم بحث کردیم باهم

بعد اونم دیگه من دیرم میشد پاشدیم اومدیم سمت خونه

جیگمل باید میرفت موهاشو میزد که پادگان بهش گیر نده دیگه باهم پیاده شدیم بعدشم که من بااا اون همه جایزه داشت کمرم میشکست تو راه بودم که دیدم آقا تو تاکسی از جلوم رد شد و باهام بای بای کرد

بعدم که رسیدم خونه بهش خبر دادم که رسیدم بالاخره ... بعد از اونم که یه سری گزارشات دادیم بهم نشستم عکسای بچم رو نگاه کردم کلی ذوق کردم همش

....

 پی نوشت: نمیدونم چرا اینقدر طولانی شد

پی نوشت۲: من این مطلبو دیروز نوشتم یعنی یکشنبه ۱۸ /۰۱/۱۳۸۷ اما امروز گذاشتم تو وبلاگ


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
 

یه خاطره ی دیگه....

 

این جیگمل خان ما دانشجوی شهرستان بود..... خدا رو شکر که تموم شد راحت شدیممممممممم

منو جیگمل جفتمون متولد ماه مهر هستیم اون 18 مهر و منم 28 مهر

اون سالیم که ما تازه باهم دوست شدیم کلا آشنایی و تولد هر دومون توی ماه رمضون بود...

قرار شده بود قبل اینکه جیگمل بره شهرستان برای تولدش ببینیم همدیگرو

یه روز که منو دوستم که از دانشگاه بر میگشتیم گفتم بیا بریم من براش کادو بخرم بعد فکر کنید من اصلاااا سلیقشو نمی دونستم و خلاصه براش یه ست اصلاح گرفتم البته خودم راضی نبودم اما چیز دیگه ای نمیشد چون نه سایزش رو میدونستم که لباس بگیرم نه کلااا چیز دیگه ای به ذهنم رسید....

 

روز تولد  باهم قرار گذاشتیم ..... بازم سینماااااا یه فیلم اکران بود" سرود تولد" خدااا نصیب نکنه برای گروه سنی زیر 2 سال بود به گمونم

صبحم رفتیم هیچ کس نبود فقط منو جیگمل بودیم و یه دختر پسر دیگه که وسطای فیلم ناپدید شدن...

 

فیلم که تموم شد رفتیم به پارک خیلی دنج پیدا کردیم رفتیم اونجاا

 

با اینکه هر شب تا صبح چت می کردیم و صبح تا شب هم تلفنی می حرفیدیم اما هنوز بیرون باهم راحت نبودیم خیلی...

 به نظر شما توی تلفن حرف زدن ما رکورد دار میشیم آیا؟ جایزه ای چیزی نمیدن به رکورد دارا؟؟

فکر کنم اون ماه حدود ۶۰۰۰۰۰ تومان پول تلفن داد جیگمل..  فکر کنم با این پولایی که برای تلفن داده تا حالا می تونستیم یه ماشین بخریم

آخی ی ی ی ی ی بمیرم برای بچم که چقدر شبا تا صبح برام گیتار میزد تو نت منم گوش می کردم

بابایی خیلی وقته برام گیتار نزدیاااااا

آره می گفتم رفتیم اون پارکه نشستیم من جایزه اونو دادم بهش دیدمممممم واییییییی اونم کادوی منو برام آورده گفتم من که الان تولدم نیست ...گفت آخه من نیستم روز تولدت باید برم دانشگاه...

آخی یادش به خیر برام به شمع معطر خیلی خوجللللل خریده بود با یه ساعت اوجووووو یه کارت نازم بود که عسک 2تا فیل بود روش تازه بگمااا همشون رو نگه داشتم ...

منم که اصولا با دیدن جایزه کلی ذوق میکنم مثل بچه 2 ساله هاااااااااا

واییییییی داشتم کادوهامو باز می کردم که یهویی گشت اومدددد به همه دختر پسرااا گیر میداد جیگمل کلی ترسید به خاطر من اما به ما که رسیدن یه نگا به اون یه نگا به من گذاشتن رفتن اینم یکی از هزاران مزایای حجاب  اینهههههههههه

 

جفتمون از اون پارکه خیلی خوشمون اومددددد هم دنج بود هم گشنگ بود .... قرار گذاشتیم بعداااا ها البته. که بعد عروسی بعضی شبا بریم اونجا چایی بخوریم .... هنوزم رو حرفمون هستیم دیگه مگه نه جیگمل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از اونم دیگه سوار ماشین شدیم او سر گیشا پیاده شد منم اومدم تا خونه

شبشم کلی باهم حرف زدیم یادش به خیررررررررررررررررررررررررر

 

پی نوشت:  معرفی اوجو : جیگمل یه دونه از این جوجه کوپولو ها هست از اونا آویزون موبایلش بود که اسمش اوووجو بود اون وقتا خیلی دوسش داشت امااا بعدنا دیگه فقط منو دوست داشتAnimated Emoticons اوجوو هم دیگه باهاش قهر کرده رفته از پیششAnimated Emoticons


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلااااااااااااااااااااااااام

من اومدم میخوام اولش براتون خاطره ی اولین بار که من و جیگملم همو دیدیم بگم..................

 جاتون خالی Animated Emoticons یعنی راستشو بگم جاتون خالی نبود .....  Animated Emoticons

 ماه رمضون بود... بابایی منو ماه رمضون بردی بیرون هیچی ندی بخورم؟؟؟؟؟؟

خلاصه یه تیپ حسابی زدم بابایی تیپ اون روزمووو خیلی دوست داره

 

 

باهم دم سینما... قرار گذاشتیم که جیگملم که ایشالااا قربونش بشمAnimated Emoticons نیم ساعت منو کاشت

45 دقیقه قبل شروع سانس قرار گذاشتیم باهم آخی قلبونش برم اومد بزنم به تخته خیلی خوشتیپ بود عجقم....

 یه خورده باهم حرف زدیم تا گفتن بدوویید که فیلم الان شروع میشه ماهم دوییدیم که از قافله عقب نمونیم

فیلمش عروس فرنگی  بود. که جالب نبود منم خیلی معذب بودم باهاش ... آخه کدوم آدم عاقلی رو دیدین بار اول سینما قرار بزاره؟؟؟ چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ نکنه منظورتون اینه ما عاقل نیستیم؟

 

بعد از اینکه فیلم تموم  شد از سینما اومدیم بیرون و خداحافظی کردیم و هر کی رود خانه ی خود شدیم...

آها بعدش که از هم جدا شدیم جیگمل بهم زنگید و گفت که خوشحال شده از دیدنم منم که هول شده بودم حسابی حرف زدنم یادم رفته بود آی ی ی ی ی نبینم کسی بگه آداب معاشرت بلد نیستمااااااا


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام به همه دوستای گلم که بعدا میاین اینجاا و پست من رو می خونید

یه سلام مخصوص هم به جیگمل نازم که یه عالمه عاچقشم

ما یعنی من و شازده کوچولو ۵ مهر سال ۸۵ باهم دوست شدیم یعنی دقیقا.... اووووووم .....یک سال و شش ماه و ۱۳ روز پیش...

اما من دیر به فکر ساختن وبلاگ افتادم

حالا بعد از این هم خاطرات روزانه خودمونو براتون می نویسم هم خاطرات قبلیمونو خورد خورد می نویسم که گذشت زمان باعث فراموشیشون نشه


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشای
د ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin