تبليغاتX
wedding websites ...کلبه ی خوشبختی ما
امروز بلاخره این سینماهای تهران ما رو طلبیده کردن بریم درباره ی الی رو ببینیم...

من خوشم اومد فیلم جالبی بود اما بقیه  خیلی دوست نداشتن و کلی هم سر من غر زدن حالا انگار من به زور برده باشمشون 

خوبه که من گفته بودم با دختر خاله هام میرم و خودشون گفتن امروز زنگ بزنم اریکه و رزرو کنممممم.....

خوب دیگه اونا سر من غر زدن منم اینجا غر میزنمممممممممممم تا دلم خنک شه

داشتیم بر میگشتیم از سینما که آقاهه زنگ زد گفت با سرویس چینی خوشگلم دم دره...

حالا من و شازده باهم....

مامان و داداشم باهم و بابا و اون فسقلی ها باهم داشتیم بر میگشتیم.....

اول من رسیدم و داشتم تحویل میگرفتم که بقیه هم اومدن.....

خیلی خیلی دوسشون دارم و الان به نظرم خوشگل تر میاد ... تازه شازده خان بدجنسم تازه الان که اینو خریدم میگه خوبه اونو نخریدی خیلی جیگیلیش زیاد بود این خیلی بهتره

فک کن !!!! اون موقع که رفتیم اونو بخریم نظرشو پرسیدم و گفت خیلی خوبه بعد حالا میگه نه!!!!! میگم چرا همون موقع نگفتی جناب میفرمایند چون دیدم هیچی نپسندیدی این یه دونه غنیمته!!!!!

تازشم تصمیم دارم عسک سرویس چینیمو نزارم اینجا تا میریم خونمون ... اون موقع چیده شدشو میزارم.....

راستی یه دست هم پارچ و لیوان طلایی خریدم اونم خیلی خوشگله و ست میشه با سرویس چینی....... اونم امشب آورد برام با سرویسم....

 

 

پی نوشت: چند تا بوردا به دستم رسیده همش در مورد عروسه.... خاله ی دوستم از انگلیس خبیث فرستاده ....

اما اینقد که اینا همه چیشون ساده ی زیادیه اصلا فعلا چیزی پیدا نکردم....

 

پی نوشت: با اینکه اس-ام-اس ها رو لطف فرمودن وصل کردن میخوام تا جایی که بشه استفاده نکم از سرویسش....

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
به به بلاخره این وبلاگ بی معرفتم منو طلبید...

یعنی مگه میشد بیام دو کلوم بنویسم اینجا....

اووووووووووووووووووووووووم خوب از چی بگم از کجا بگم........

اول اینکه شازده خان رو امام رضا حسابی و یه دفعه ای طلبید و یه ماموریت ۱ روزه رفت مشهد و با اینکه کم بود اما یه زیارتی هم داشت بازم خوش به سعادتش....

خودشم کارشو اونجا درست کرده بود.... غیر از اینم انتظار نمیرفت.....

من و مامانم هم یه عالمه ازش خواهش کردیم و من کلی هم دعواش کردم که نری چیزی بخریا همش یه صبح تا شب اونجایی برو و حسابی زیارت کن..... بچم اینقده حرف گوش کنه اینقده حرف شنوی داره از من واسه من و مامانم و مامانش سوغاتی آوردههههههههههههههههههههههههههههه

برای مامانم یه فیروزه ی اعلا که خیلی خوشگله ...

 

 

و برای منم یه تو گردنی خیلی قشنگ که عاشقش شدم حسابی....

 

البته بدجنس خان زنگ که زده بود گفت از نیشابور برای مامانت یه فیروزه گرفتم چون دوست داره منم دیگه فکر کردم برای من چیزی نگرفته که ۱۰۰ البته ناراحت نشدم و توقعی هم نداشتم اما حسابیییییییییییییییییییییییییییی ذوق زده شدم از کادوش.... و تازه یه عالمه هم زعفرون و نبات و باقی قضایا.....

میسی گلم که به یادم بودی....

تازشم اون روز من عین مرغ سرکنده بودم و همش بیقراری میکردم همشم بهش میزنگیدم که چون جلسه داشت هی منو میپیچوند

 

و اما برسیم به بحث شیرین ( که البته این گرمی هوا از شیرینیش خیلی خیلی کاسته ) جهاز خریدن...

۳شنبه صبح با مامان رفتیم بازار ... گفته بودم سرویس چینی دیدم و بیعانه دادم برام بیارنش..... اما میگن قسمت نباشه نمیشه حکایت این بود....

الان حدود ۱ ماه بلکه هم بیشتره که هی امروز فردا میکنه آقاهه ما هم دیگه از خیرش گذشتیم و گفتیم میریم یکی میخریم و بعدم میریم بیعانمونو میگیریم...

راستش سرویس چینیش قشنگ و فانتزی بود اما من ترجیح میدادم سرویس چینیم گرد باشه تا جینگیلی ..... بعدشم رنگش صورتی بود که باز ترجیح میدادم همه چیزم صورتی نشه....

توی بازار یهو یه سرویس خیلی خوشگل و سنگین و ساده دیدم که خیلی به چشمم اومد...

اما از اونجا که چشای من باباقوریه یه خورده همچین زیادی سرخوشه

سرویسش ژاپنی بود و جنس خیلی خیلی خوبی داشت اما یه نموره!!!!!!! که نه ... خیلی بیشتر از اینا گرون بود.... اما مامانی گلم که دید من چشمم دنبالش مونده زنگید به بابا و بابای مهربونم هم گفت فدای سرش بخرید فکر پولش نباشیدددددددد البته من خودم دلم نمیومد بیشتر که بخریمش اما مامانم گفت سرویس چینی رو یه بار بیشتر نمیخری و تا آخر همین باهاته پس یه چیزی بگیر که نه از مد بیفته و نه خراب بشه.....

اگه اینا رو مینویسم فقط و فقط دلیلش اینه که یادم بمونه چطور بابا و مامانم برای تک تک وسیله هام مایه گذاشتن و از هر چیزی بهترین رو برام تهیه کردن....

واقعا به داشتنشون افتخار میکنممممممممممممممممم و فقط از خدا میخوام ایقدری باشم و اونا هم سایشون بالا سرم باشه که بتونم گوشه ای از زحمتاشونو جبران کنم........

خلاصه با عذاب وجدان اما ذوق زده اون سرویس چینی رو خریدیم و قرار شد بیارن خونمون......

عصرش که اومدیم خونه اون سرویس چینی قبلنیه زنگ زد و گفت تو این هفته میارن سرویستونووووووو ..

مامان هش گفت ما رفتیم یکی دیگه خریدیم از بس شما امروز و فردا کردین....

اما حالا شک افتاده بود به دلمون منم که اون قبلیه رو شکل و قیافش رو خیلی هم یادم نمونده بود ....

فرداش دوباره دلنگ دلنگ رفتیم شوش و تو یه پاساژی نمونش رو دیدم که دیگه مثل فبل دوسش نداشتم البته هنوزم بهتر از چینی های همرده ی خودش بود ....

حالا مونده بودم سر دوراهی ... خوب این هم قیمتش نصفه اون یکی بود هم ۲۴ نفره بود و هم این که فانتزی بود...

اون یکی خیلی ساده.... شیک... سبک و شفاف و خیلی گرون....

اما یه چیزی این وسط خیلی زور داشت ... عین همون سرویس فانتزی رو تو بازار و همون جا که من سرویس جدیدمو خریدم رنگ لیموییش رو داشت و حدود ۱۵۰ تا ۱۷۰ ارزون تر قیمت گذاشته بود!!!!!! حتی توی شوش هم که صورتیش بود باز ۱۰۰ ارزون تر بود...

خوب خیلی زور داره دیگه...چرا نباید یه نظارتی روی قیمت ها باشه که هر کی هر چی دلش میخواد میگه!!!!!

عوضش سرویسی رو که من خریدم توی شوش ۴۰۰ بالاتر میفروختن!!!!!!!

دیگه رفتیم و بیعانه ای که داده بودیم پس گرفتیم و به آقاهه هم گفتم که گرون داره میده گفت نه جنس فرق داره که من گفتم مارک هم حتی همون بوده!!!!!!!

 

در مورد آجیل خوری کریستال هم یه مدلی جدیدنا پیدا کردم به اسم یخی.... اما همش ۲-۳ تیکش اومده حالا نمیدونم اگه منتظر بمونم بقیه تیکه هاشم میرسه یا نه.....

اما انقدر گرم بود که من داشتم هلاکککککک میشدم تقریبا تا رسیدیم خونه....

 

چیزی که دیدم این بود که هیچ جنس جدیدی وارد نکرده بودن تقریبا و همه میگفتن گمرک همه چیو متوقف کرده....  بعدشم قیمتا یه کوچولو بالا رفته بود.....

 

 

***** این هفته خیلی دوستای گلم عروس شدن یا عروس میشن....

الهه که واقعا و واقعا برام حکم خواهر رو داره و یه عالمه دوست داشتم روز عروسی رو در کنارش باشم.... الانم بیصبرانه منتظرم بیاد و تعریف کنه همه چیو.....

ایشالا که خوشبخت باشی عزیز دلم....

دردونه جون هم که کلی دوست داشتنیه و آرزو میکنم خوشبخت بشه.....  و زندگی آروم و خوبی داشته باشه...

کلوچه هم که فکر کنم از اون عروسای شیطون باشه و حسابی تو مراسمش به همه خوش بگذره...

الهام عزیز هم که همیشه به رابطش با خدا غبطه میخورم و میدونم همون خدا حسابی هواشو داره.....

 

پی نوشت: شاید این هفته بریم شمال..... خدایا کاشکی بتونم راضیشون کنم که نرم.... واقعا بهم خوش نمیگذره شمال... به حدی حالم بد میشه که نمیزارم به بقیه هم خوش بگذره.... به شدت به جای شرجی حساسیت دارم.... با شن های لب ساحلم خیلی خیلی مشکل دارم نمیدونم چرا شن های شمال خیلی چسبندست... چون کیش که میرم این مشکل شن رو ندارم اصلا.....

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
این وبلاگ رو خیلی دوست دارم....

چون توش خیلی از اولین ها حرف زدم..

خیلی اولین ها رو توش نوشتم...

اولین های قشنگ و دو نفره....

بازم یه اولینه دیگه داریم....

اولین حقوق رسمی و استخدامی شازده کوچولو....

اینقده به خاطرش خوشحالی کردیم...

اینقده براش نقشه کشیدیم.... ( یعنی من کشیدم)

۲ تیر بود که شازده خان من بلاخره حقوقش رو گرفت...

خدا رو شکر خیلی خوب بود و به نظرم برای اول کار حتی عالی بود.....

میدونم که اینقدر اهل کار هست که خیلی زود به خیلی جاها میرسیم.....

تولد بابای شازده کوچولو هم بود روز قبلش...

قرار بود همه باهم براش یه گوشی بگیریم... و باز یه مقدار از پولش مونده بود و قرار شد یه صندل یا کفش تابستونی بخریم...

عشقویی اومد دنبالمو رفتیم یه کفش خیلی خوشگل تابستونی خریدیم و کیک نیز همچنین و پیش به سوی خونشون...

کلی خوشحال شد باباش....

کفشه هم با اینکه از طرفه همه بود اما یه جورایی به اسم من تموم شد!!!!!!!!!!

خلاصهههههههههههههه.... یه جورایی اونجا رو پیچوندیم و بعدش با شازده رفتیم و یه جشن دو نفره برای اولین حقوقش گرفتیم...

بهم قول داده بود بریم اردک آبی اما من گفتم حالا برای اون وقت زیاده و قرار شد بریم توژی....

برام فرفره هم گرفت از آقاهه...

خیلی خوبه و خیلی خوشحالم که شازده کوچولو سرکار میره و دیگه فکرش آزاد تر شده.....

۵ شنبه ای هم بلاخره بعد ۲ ماه رفتم آرایشگاه و مدل ابروهامو عوض کردم ...... خودم که کلی خوشم میاد.... اما شازده کوچولو رو حدود ۱ ساعت و نیم کاشتم دم دررررر...

و دیروزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ماهگرومون بود و شازده خان برام جایزه یه شال خوشگل خرید... هر چند من اخلاقم افتضاح بود اولش اما بعدش دیگه کلی مهربون شدیم و بعد مدتها رفتیم کافی شاپ.... واااای یه عالمه خوش گذشت...

اون موقع ها کلی با استرس مرفتیم رستوران و کافی شاپ و همش میترسیدیم آشنا ببینیم...

کاش الان که این همه بی دغدغه باهمیم بیشتر قدر بدونیم....

بعدشم که پسر داییم که ۸ ماهشه اومده بود خونمون و منم که عاشقشم اینقده این بچه خوشگل و خوردنیه باور کنید اصلا و ابدا نه گریه میکنه و نه غریبی میکنه..... زودی رفتیم براش یه عروسک توپولی شکل خودش خریدیم و اومدیم خونه...

شازده که معذب بود و زود رفت اما من یه علمه باهاش بازی کردم....

یه خورده هم با زنداییم بحث کردم راجع به اتفاقات اخیر!!!!!!!!

 

پی نوشت: راستی مای*کل ج*کسون هم به ملکوت اعلا پیوست خدا رحمتش کنه اما من همیشه ازش میترسیدم!!!!!!

یه مدت مدید که نمیدونستم زنه یا مرد!!! از هیچکی هم نمیپرسیدم میترسیدم مسخرم کنن....( هیچی هم خنگ نیستم تازشم)

امروز داشت جوونیهاشو نشون میداد واقعا قیافه ای که خدا بهش داده بود خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که از خودش ساخته بود!!!!!!!

داداش کوچیکه خیلی به فیلمای ترسناک علاقه داره میگفت این چرا شبیه اسکلته صورتش........

کلا من خیلی میونه نداشتم باهاش اما طرفدار زیاد داشت.....

 

پی نوشت: آی روی این صدا و سیمای عزیز رو برم که میخواد اینجوری قضیه ندا رو تموم کنه... ایشالا که بترکه از بس دروغ تحویل مردم میده!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
 والا حق دارید اگه فکر کنید من درست حسابی نیستم!!!!!!!!!

شب با اون وضع میخوابم و صبح که پا میشم خیلی حالم خوبه و کلی شاد و خندونم!!!!!!!!!

 

در مورد اتفاقات اخیر ترجیح میدم دیگه بهشون فکر نکنم.... چون زندگیمو بهم میزنه

رشته ی شازده کوچولو طوریه که خارج از کشور موقعیت خیلی خوبی داره... البته ما هر دومون ایران رو خیلی دوست داریم و ترجیح میدیم فقط به عنوان توریست همه ی کشور ها رو ببینیم...

اما خوب اگه قرار باشه اینطوری پیش بره....

شاید وقتی یه خورده زندگیمون پا گرفت بشینیم و راجه به مهاجرت هم فکر کنیم و حرف بزنیم...

 

امروز دیدم این مدته که تقریبا از ۱-۲ هفته مونده به انتخابات شروع شده و تا حالا هم ادامه داشته یه آدم بی مصرف تمام شدم!!!!

اصلا از خودم بدم اومد...

انگار نه انگار کلی کار دارم... نه پی خرید هام میرم... رژیمم که هچی به هیچی و تقریبا خودمو زدم به یه راهی...

اخلاقمم که اینه!!!!!!!

حساب کردم دیدم من ماه مرداد تقریبا کلش رو مسافرم... مشهد و مکه.... این وضعیت هم تا اوایل شهریور ادامه داره و ماه رمضونم که هیچی.....

یعنی تقریبا هیچ وقتی ندارم دیگه!!!!!!

با کلی کار... کلی خرید ... کلی برنامه ریزی...

میدونم چشم باز میکنم که همه چی تموم شده و دارم حسرت این روزا رو میخورم که برگرده....

نباید حتی ۱ روزم رو از دست بدم.......

 

فکر کردم یه سری برقی های کوچیک رو بگیرم که همش نمونه اون آخریا...

فعلا تو مرحله ی تحقیقات هستم....

نتیجش رو هم اینجا مینویسم تا از راهنمایی هاتون استفاده کنم...

بعد که خریدم تو اون وبلاگ مینویسم ایشالا....

 

۱ - پلوپز...

پرسیدم میگن تف*ال از همه بهتره و کاملتر.... شکل و قیافشم خیلی دوست دارم...

اینم پیجش...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1652

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=پلوپز تفال مدل: Delirice

حالا اگه استفاده کردین لطفا بهم بگید چطوره...

 

۲- سرخ کن

والا توی سرخ کن ها دلون*گی به خاطر چرخشی بودن از همه معروف تره...

اما جددا هر جا میری حرف از سرخ کن فی/لیپسه که ظاهرا خیلی خوب دراومده...

من هردوشو دیدم کنار هم...

از نظر جنس و اصالت فی/لیپس خیلی خیلی بهتره و تنها مزیت دلون*گی چرخشی بودنشه....

قیمتهاشونم ظاهرا خیلی تفاوتی باهم نداره...

حالا من نمیدونم چیکار کنم...

کسی سرخ کن فی/لیپس رو داره که بتونه کمکم کنه...

 

سرخ کن فی*لیپس

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2041

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن انسیس فیلیپس (PHILIPS)مدل : HD 6180

 

...............................

 

اینم دلون*گی

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2057

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=سرخ کن دلونگی(Delonghi) مدل : F18436

 

 

 

۳- اتو...

اینم پرسیدم میگن فی/لیپس حرف اول رو میزنه آخرین مدلش...

حالا بازم دلم میخواد کمکم کنید...

 

 http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1315

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتو بخار فیلیپس( PHILIPS)  مدل: GC4440

اما راستش یه مدل دیگه داره که خیلی خوشگله و دل منو برده... حالا جنس مهمتره یا خوشگلی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایناهاش اونی که میگم...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=1302

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=اتوی بدون سیم آزور فیلیپس( PHILIPS)  مدل:  HI 570

۴- میرسیم به چای ساز...

راستش ما استفاده ی زیادی از چای ساز داریم..... به خصوص توی مهمونیا...

حالا موندم بین "تف/ال" و "بی/م" که به نظر میاد بهتر از بقیه هستن...

تف/ال رو که خودمون چندین ساله داریم و خیلی خوب بوده...

 

بی/م...

http://www.orado.com/shopping/item.aspx?i=2291

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز بیم (BEEM) مدل: ETK333

 

تف/ال...

http://orado.ir/shopping/item.aspx?i=1631

 

/shopping/ItemImage.aspx?i=چای ساز تفال (TEFAL)مدل: Spirit of tea S

فعلا همینا رو بررسی کردم...

حالا منتظر نظراتتون هستم...

در ضمن اون وبلاگ هم آپ شده....

 

پی نوشت: دوست جونایی که ایمیلتون رو رام گذاشتیم و آدرس وبلاگ جهیزیه رو خواستد والا من هر کاری میکنم اصلا صفحه ی ایمیل هام باز نمیشه....به محضی که درست شد براتون میل میزنم

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
خیلی نوشته بودم.....

همش رو پاک کردم....

 

فقط همین حس و حالم رو میرسونه....

 

سعی کن اون چیزی رو که دوست داری به دست بیاری.... وگرنه مجبوری چیزی رو که به دست آوردی دوست داشته باشی..........!!!!!!!!

 

پی نوشت:  اصلا و اصلا تو خط سی*است و جامعه و این روزا نیستم....

همه چیز مربوط به شخص خودمه و چیز هایی که دارم.....

 

پی نوشت: خدایااا شکرت بابت همه ی نعمت هایی که بهم دادی... فقط تو رو به خداییت قسم راه شکر گذاری از طریق قدردانی نعمت هات رو بهم یاد بده......

خدایا آرامش ندارم.... حسن خلقم رو از دست دادم.... هر چی هم بگم بهونست و گردنه هیچ موضوعی نمیشه انداخت این وضعیت رو....

آرامش رو بهم برگردون..........

خدایا قراره مهمونه خونت باشم.... نزار تا این حد رو سیاه بیام اونجا....... دستمو بگیر و نزار نزار توی این تاریکی گم بشم......

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
خیلی دلم میخواد هیچی نگم...

خیلی دوست دارم بشینم و از روزمرگی های خوب و شادمون بگم... از خرید جهاز برای خونه ی عشقمون...

مثل همیشه دلقک بازی در بیارم و ناراحتی هام رو قورت بدم...

حتی امروز که شازده کوچولو اومده بود خونمون هم همین سعی رو داشتم...

اون چه گناهی داره که من رو اینجوری تحمل کنه.... با ۱۰۰۰ امید اومده نامزد گرفته که همراهش باشه... شادش کنه....

اما من چی کار کنم که از  دیروز جلوی چشمم فقط صورت به خون نشسته ی کسیه که میتونست صورت من جاش باشه....

منم دیروز با پدرم جایی بودم...

و چی کشیده اون پدر..... پدری که دخترش رو همراهی کرده بود تا بهش آسیبی نرسه...

خدایا یعنی میشه خون ندا هدر بره..... حاشا!!!! .... اگه تو خدایی و من بنده ی ناچیزت.... همینجا میگم از عدل تو به دوره.....

 

....

اینجا ایرانه و من باور ندارم که ندا جایی نزدیکه ما بوده...

تا ۲ روز پیش مثل من نفس داشته... اعتقاد داشته.....هدف داشته...و شاید هم عشق.....

مادری داشته که قطعا راضی به رفتنش نبوده.... مادری که حتی شاید التماسش کرده برای موندن.....

و چی کشیده اون مادر وقتی نگران پای تی وی منتظر دخترش بوده.... و تصویر دخترش رو میبینه....

به کجا داریم میریم...

این روزا برام کابوسه...

فقط دلم میخواد بیدار شم و ببینم همه چی توی همون کابوس شوم بوده...

ما داریم تاوان چی رو پس میدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هیچی نمیخواستم...

ما فقط رایمون رو میخواستیم که براش زحمت کشیدیم...

ساعت ها بحث کردیم تا ۱ رای به مجموعمون اضافه بشه....

جوابش اینقدر سخت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
چند نفر باید بهای این سوال ساده رو بدن...

ندای عزیزم... دختر سرزمینم... امروز حتی خارجی ها هم عزادار تو هستن... یه وقت غصه نخوری که اینجا بهت میگن اوب*اش... اغتش*اش گر.....

تو در راه هدفت رفتی..... و من میدونم که جای خیلی خوبی داری....

این منم دختری از همین ایرانه خودمون!!!!!!!

مثل ندا.... اونم دختری بود از ایران...رنگ خون ندا روی خاک سرزمین مادریش رنگی نیست که پاک بشه....

 

امام غایبم......تو شاهددددددددددددددد باش...... شاهد باش که عده ای اسم تو رو میارن و اینطوری با اسم تو و اسم زیبای اسلام.... اسلامی که حتی الفبای نوشتنش رو نمیدونن خون میریزن...

 

پی نوشت: فردا ساعت ۵ سینمایی مهریه بی بی داره رفقا!!!!!!!!! فکر کنم طنز باشه فیلمش...

آخه اینجا ایرانه!!!!!!! غرق در غرور و شادی از یه حماسه ی ملی....

پیامبر رحمته للعالمین.... اینجا ایرانه..... شاید مدینه ی فاضله ی قرن!!!!!!!!

ما هم همه خوبیم و هیچ غمی نداریم... شما فقط هوای ندای خوبمون رو داشته باش........

 دلم می‌خواد گریه کنم...

برای قتل‌عام گل...

برای مرگ رازقی.......


دلم می‌خواد گریه کنم...

برای نابودی عشق..

.واسه زوال عاشقی......

 

 

پی نوشت: اولا یکی از مهمترین شرایطم برای با شازده بودن این بود که هیچ وقت سمت سیاست نره... هیچ دلیلی نداشتم... فقط فکر میکردم کشش تنش ها و اضطراب های ناشی از اون رو ندارم...

امروز میبینم ما داریم قربانی سیاست میشیم بدون هیچ جرمی!!!!! سیاست داره هممون رو میبلعه.......

چطور متونیم به جوونمون بگیم اگه حقت رو خوردن ساکت بشین و تماشا کن...

خوب دیگه از اون جوون چه انتظاری میشه داشت؟؟؟؟؟؟!!!!!

مامان های عزیز خواهشا به من بگید کوچولو های شما که بزرگ شدن.... اگر ازتون راجع به حق و حقوقشون پرسیدن بهشون میگید چیکار کنن؟؟؟؟؟!!!!!  تو سری خور باشن و کوچیکترین حقوق انسانی رو هم نداشته باشن؟؟؟؟ یا برن و حقشون رو بگیرن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

پی نوشت: من وقتی تصمیم گرفتم که رایم سبز رنگ باشه.... شاید اولش فقط برای این بود که از این وضعیت در بیایم.... و اینکه پدرم و همه ی اونها که اون زمونها یادشون بود تایید میکردن...

بعد تر ها که حرف ها رو سنجیدم و بیشتر مطالعه کردم وقتی منا*ظرات رو دیدم به رایم مطمئن تر شدم...

و حالا به خصوص بعد از بیا* نیه شماره ی ۵ که آقای م/و/س/و/ی اعلام کردن با تمام وجود خوشحالم از اینکه رایم سبز بوده.....

 

پی نوشت: ........!!!!!! ( پاکش کردم.... )

به جاش این دو بیت از شعر شطرنج رو که امروزا ملکه ی ذهنم شده میزارم...

تاج و تخت شاه دیروز

در قلعشون نمیشه....

به گمونشون که این تاج

سرشونه تا همیشه...

یادشون رفته که اون شاه....

که به صد مهره نمیباخت..

تاجُ از سرش تو میدون

لشکر پیاده انداخت....!!!!!!

 

 

......................................................................

و در آخر:::::::::::::::::::::

 تعابیر امیرالمؤمنین علیه السلام از حکومت خودش بر مردم:

الف) «حکومت بر شما از آبی که از بینی بز در هنگام عطسه بیرون مـﻰزند، برای من بـﻰارزشتر است.»


ب) ابن عباس مـﻰگوید آمدم خدمت علی علیه السلام و دیدم در حال وصله زدن به کفشی است پر از وصله و پینه. عرض کردم:

- یا علی! چرا کفشی دیگر تهیه نمـﻰکنی؟
- ابن عباس! این کفش من چقدر مـﻰارزد؟
- هیچ!
- حکومت بر شما مردم از این کفش برایم بـﻰارزشتر است.

 

ج) « اگر استخوان دنداﻥخوردﻩی خوکی در دست مردی جذامی ببینید، چه اندازه به آن رغبت دارید؟ والله قسم! رغبت علی به حکومت بر شما، از رغبت شما به این استخوان کمتر است.»

 ....

و اینان دم از حکومت علی میزنند.......

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
وایییییییییییییییییییییییییییییییی....

امروز یه نی نی به خانواده ی شازده کوچولو اینا اضافه شد...

اینقده کوچولووووو بود.... همش ۲ کیلو و نیم....

من که این همه بچه بزرگ کردم!!!!!!!!! جرات نکردم بغلش کنم از کوچولویی....

باران کوچولو بلاخره اومدی..... و خوش آمدی...

راستی یه چیزی بهت بگم.....

خوشحالم که اسمتو بلاخره " باران " گذاشتن....

خداییش بگما شانس آوردی....

آخه مدیا یا ویونا یا یاس و اینا قشنگنا اما باران اسمیه که تو همه ی عمرت دوستش خواهی داشت عزیزم....

در ضمن امیدوارم تو این دنیا حسابی اتفاقای خوب برات بیفته و از زندگیت لذت ببری......

عزیزم قدر پدر وو مادرتو بدن...

میدونی مامانت ۹ ماهه که داره از وجودش برات میزاره...

باورت میشه که امروز داشت از درد گریه میکرد...

امیدوارم همیشه بابات رو همون مرد محم و قوی ببینی که هست... اما نمیدونی وقتی میدیدت چه بغضی میکرد و چه اشکی میومد تو چشماش....

 در ضمن باران خانوم برات یه سبد گل بزرگ و صورتی آوردم که بعدنش هی پشیمون شدم و میخواستم بیارمش خونمون مال خودم باشه

در ضمن باران جان کار فامیلات هیچ درست نبود که هیچ تشکری نکردن بابت گل.... و اینکه جلوی چشم من برداشتن و انداختنش گوشه ی اتاق....

عزیزم اینم بگم بهت حالا که زیادی فامیل شدیم من باباتو خیلی دوست دارم و براش احترام قائلم... مامانتو اما خیلی دوست ندارم.... اما عزیزم از خالت متنفرم.....

راستی حرف فک و فامیلاتون شد بزار اینم بگمممممممممم این پسر عمه بزرگت هست... نمیدونی چه جیگریه من که عاشقشم.... البته تو از طرفه من کاملا حواست باشه کس دیگه بهش چپ نگاه نکنه ها.... به خصوص تو این فامیلای شما میاد هی بهش نظر دارن همه نمیدونم چرا.....  

امروز این عمه ی مامانت هی رفت.. اومد به عمه خانومت گفت خیلی بی خبر برای پسرتون اقدام کردین....

دختر منم دانشگاه قبول شده...

چه عروس خوبی نصیبتون شده ....

رهای منم خیلی خوشگله....

خیلی زود واسه پسرتون زن گرفتین...

من به رها گفتم واسم یه داماد خوشگل پیدا کنه....

راستی پسر شما هم خیلی خوبه ماشالاااااااا......

راستی باران من خیلی با فامیلای شازده کوچولو صمیمی نیستم... اما الان با تو احساس صمیمیت دارم کوچولوی نصفه روزه......

..................

 

میرسیم به اتفاقات روز مادر و کادوها...

با اون اوضاع بد روحی و عصبانیت بازم شازده خان گفت باید بریم و برای مامانا کادو بخریم....

امن ترین جایی هم که به ذهنمون رسید تو اون اوضاع مفید بود...

برای مامان من یه بولیز کار شده و دو دست فنجون خوشگل تراش دار خریدیم که مدتها بود دنبالش بود...

برای مامان شازده هم یه کیف جینگیلی رنگ و وارنگ و یه ظرف خیل خوشگل با پایه و گل سیلور....

شازده کوچولو خان هی اصرار داشت برای منم کادو بخره که من هی خودمو میزدم به اون راه و از جلو مغازه ها میکشیدمش اینور...

مدت ها بود چشمم دنبال یه تیکه از اون ظرف های گل صورتی بود که بلاخره خریدمش و شازده حساب کرد...

خیلی اصرار داشت برام کادو بخره خیلی هم از دستم ناراحت شد میدونم...

اما واقعا تو این وضعیت پر خرجی دلم راضی نمیشد چیزی برام بگیره....

دیدم ناراحت شده پول اون ظرف رو بهش ندادم و گفتم این میشه کادوی من...

البته راضی نشد ولی قبول کرد که موکولش کنه به بعدنا کادومو....

هر چند من اینجا بهش بگم که ۲ برابر میشه کادوی من هر روز که بگذره هم دیرکردشو حساب میکنم....

یعنی خلاصه که چه دندونی تیز کردمممممممممممم برات جناب شازده خان...

اول رفتیم خونه ی شازده اینا و کادوهای مامانشو دادیم کلی هم بوس بوسیش کردیم....

بعدم اومدم خونه ی ما و یه کیک کوچولوی فینقیلی هم خریدیم.....

بابام هم به من و مامانم هر کدوم نفری یه کتاب رمان و یه تراول ۵۰ هدیه داد....

.....

 

امروز عصر هم مامان و بابای شازده رفتن شمال پیش داداشش که دم امتحانا بهش روحیه بدن و برگردن فردا... هر کاری کردم شازده رو راضی کنم بره و یه هوایی عوض کنه به خرجش نرفت... حالا به نظرتون به خاطر من نرفته یا به خاطر فوتبالش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت: درباره الی و سینماهای عزیز تهران ما رو بطلبید لفطا....به شدت مشتاق زیارتتان هستیم...

 

پی نوشت: به نظرتون چند تا دیگه بخوابیم بیدار شیم شنبه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگما جریانو سیا*سیش نکنید اون قرار شنبه جای خودش من شنبه صبح رو میگم؟؟؟؟؟؟؟؟ غزل جان نمیشه فردا شنبه باشه یعنی؟؟؟؟

 

پی نوشت: یه عالمه عکس آپلود کردم و یه عالمه نوشتم و اهتمام ورزیدم همش به باد فنا رفت منم با پرشین بلاگ چند روزیه قهرم سر همین موضوع...

 

پی نوشت: دردونه جان عزیزم یه دنیا ممنون از خبرت راجع به کوی.... از صمیم قلب خوشحالم کردی....

پی نوشت: امروز استخر واقعا جالب بود.... همش به مباحث ان*تخاباتی گذشت.....یعنی من فکر نکنم کسی شنا کرده باشه ....

پی نوشت: به تلویزیون آلرژی پیدا کردم به خصوص اخ*بارش!!!!!!!!!

 

خدایا خداوندگارا............. دروغگو رو رسوا کن و آشوب اغتشاش گران رو به خودشون برگردون...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
یادمه تو پستای قبل از انت*خابات یه قسمتی از شعر آبی- خاکستری - سیاه رو گذاشته بودم...

عاشق این شعرم...

فراخور هر حس و حالی میتونی توش یه چیزی پیدا کنی...

الان هم دو قسمتش خیلی به روحیات من شبیهه....

 

رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم....
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت....
و چه پيوند صميميتها....
كه به آساني يك رشته گسست....
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد.....
كه قناريها را پر بستند....
و كبوترها را....
آه كبوترها را....
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد........

این روزا حال خوبی ندارم...

یه حس خشم توی وجودمه که هر روز که میگذره بیشتر به نفرت نزدیک میشه...

اگه تا دیروز دلم برای جوونای غزه میسوخت...

امروز هیچ حسی بهشون ندارم...

وقتی پسرا و دخترای هموطنم رو اینجوری توی یه جنگ نا برابر لت و پار میکنن.....

 

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد....
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد....
و تكان دادن سر را كه
عجب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس...
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
“باد كولي ، اي باد....
تو چه بيرحمانه....
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي...
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي....
سخت افزون مي كرد....
تيرگي را در دشت...
و شفق ، اين شفق شنگرفي...
بوي خون داشت ، افق خونين بود...
كولي باد پريشاندل آشفته صفت....
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب....
تو به من مي گفتي...
صبح پاييز تو ، ناميمون بود...
من سفر مي كردم...
و در آن تنگ غروب....
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح...
دل من پر خون بود...
 

وقتی یه عده که هممون خوب میدونیم چه آشغالایی هستن میریزن و به همه چی صدمه میزنن...

وقتی همش رو پای بچه های با فرهنگ و دانشگاهیامون مینویسن....

وقتی رتبه ی ۲۰ کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران رو به جرم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میکشن... و اینقدر سنگینه که پدر برق ایران و استادش هم استعفا میده....

وقتی رئیس جمهور منتصب.... میاد و فرهنگ و شعور و همه ارزشهامونو میبره زیر سوال....

وقتی همه رو با خس و خاشاک یکسان میکنه...

وقتی من که محجبه هستم و همه ی هموطنامون رو که به اخلاقیات پایبند هستیم با اوباش یکی میکنه....

خوب آخه به همه  جای آدم فشار میاد...

دیروز خیلی باشکوه بود.... خیلی...

همه مدل آدمی بودن...

بدون اینکه به کسی کیک و ساندیس بدن...

بدون اینکه حتی ماشین فرستاده باشن دنبالشون...

یه دختری رو دیدم که میخواست بره... راه نبود...

گفتم از کجا اومدی .... گفت ولنجک... گفتم خوب بمون خلوت  تر شه.. گفت عروسی دعوتم....

دیدم پیر مردی رو که از تشنگی بیحال شده بود...

دیم بچه هایی رو که از اعماق دلشون فریاد میزدن....

اح*مدی به هوش باش... ما ملتیم نه اوباش........

دیروز یه عالمه انسان متحد و با فرهنگ دیدم که فقط اومده بودن از رایشون دفاع کنن...

دیروز دیدم که همه آروم بودن و متین.... اما تو دلشون پر بود از یه عالمه خشم... کینه...

میدیدم که همه باهم مهربون شدن...

خیابونای اطراف رو میدیدم که خانومای مهربونشون با شیلنگ آب میریختن رو سر مردم....

مامان و باباهام که حس و حال اول انقلاب رو پیدا کرده بودن...

همه اونا که اون سال ها رو دیدن همون شوق توی دلشون بود....

وقتی شب ها میشنوم و میبینم که طبق یه قانون نانوشته همه جای شهرم نوای دلنشین الله و اکبر میاد...

راستش فکر میکنم همه ی مردم شهرم بیدارن......

 

امسال روز مادر شاد نبودیم.... حتی کادو خریدنمون هم اجبار بود توش....

خوب میگن که هر کاری دل و دماغ میخواد....

 

 

گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....

گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...

توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.......

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
من اصلا نمیگم تو انتخابات تقلب شده اما وجدانی آمارو که شنیدم شوکه شدمم!!!!!

اصلا و اصلا تو ذهنم هم فکر نمیکردم آقای رئیس جمهور بالای ۲۰ میلیون رای داشته باشه!!!!

حتی سایت های وابسته به دولت هم از آمار ۱۳ میلیونی خبر میدادن نه ۲۲ میلیونی!!!!!!!!

تا اونجایی که ما دیدیم همه به موسوی رای دادن دیروز...

اما فکر که میکنم میبینم  اونایی که ما و اطرافیان دیدیم روی هم ۱۰۰۰ نفر هم نمیشدن....

بیشتر که فکر کردم دیدم...

کل تهرانم حساب کنی ۵ میلیون نمیشه آمار  رای ها...

شهرای بزرگ دیگه رو هم که بزاریم کنار میرسیم به یه آمار خیلی زیاد از روستایی ها....

انگار ما این ها رو از قلم انداخته بودیم...

من و شمایی که دغدغه هامون یا گشت ارشاد بوده یا رفتاری که توی خارج از کشور باهامون میشده و نهایتا ارج و قرب ایران توی جوامع جهانی...

چه میدونیم که بوده روستاهایی که پزشک نداشتن.... حتی رفت و آمد به شهرای دیگه براشون انقدری سخت بوده که خیلی از بیمار هاشون جلوی چشمشون از دست میرفتن...

برای این آدما روابط جهانی معنایی نداره...

شاید اگه من هم جای این قشر بودم به کسی رای میدادم که بعد ان همه سال برای روستای کوچکم راه ساخته... پزشک آورده....

و خیلی نمونه های دیگه...

به نظر من بقیه کاندیدا ها دیگه کاری نمیتونن بکن!!!!!

وقتی سخن*گوی شورای نگه*بان و و*زیر کشور خبر از انتخابات کاملا سالم میدن...

دیگه که نمیان بگن نه ما تقلب کردیم!!!! و همه آبروی خودشونو ببرن زیر سوال.....

پس ما به نظر اون ۲۲ میلیون احترام میزاریم!!!!!!!

از الان باید یه روز شمار ۴ ساله بزارم....

همینجا هم باید از شازده ی عزیزم یه عالمه معذرت خواهی کنم...

چقدر بهم گفت اینا همش بازی برای کشوندن ما سر صندوقا و من باهاش دعوا کردم...

کلی هم باهاش بحث کردم که آخرشم قانع نشد و فقط واسه اینکه دله منو نشکونه رای داد....

عزیزکم ببخشید...

منم دیگه مثل خودت فکر میکنم و از این به بعد باهم مخندیم به این بازی ها.....

 

 

...................................................

پی نوشت: نگین جان عزیزم تو هم این حرف ها رو میزدی ها......

پی نوشت: الهیییییییییییییییییییییی این پدر شوهر من چقدر ماهه... کلی دوسش دارم... امروز صبح بهم زنگ زده بود و کلی داشت دلداریم میداد و میگفت غصه نخوری ها... اما خودش خیلی بیشتر غصه میخورد... میگفت اصلا دیگه حوصلم نکیگیره مریضامو ببینم....

پی نوشت: مامان شازده کوچولو هم الان زنگ زد و گفت کلاس زبانشون که تو فاطمی بوده کنسل شده چون به شدت اوضاع بیریخته...

میگفت خیلی شلوغه و حسابی دارن مردومو با با*توم ناز و نوازش می کنن!!!!!!.....

 

پی نوشت: اینو بخونید همچین بی ربط نیست....

http://www.kavir-semnan.com/?PostId=343

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
خوب مثل همه ی وقتای دیگه... که من تا قبل از انجام کاری کلی براش استرس دارم و موقعش که میشه دیگه کلاااااا میرم رو دور بیخیالی امروزم از صبح کلا دیگه بی خیال شدم...

هم کاندیدا ها و هم طرفداراشون همه ی سعیشون رو کردن...

دیگه نتیجه بمونه که خدا چی بخواد و مردم چه نظری داشته باشن...

 

امروز داداشم برای ماشینش مهمونمون کرد ناهار... از اونجا هم من و شازده کوچولو رفتیم هایلند و از اونجا که نمیشه من برم تو این فروشگاه و دست خالی بیام بیرون...

یه عطری رو که قبل عید فقط تسترشو داشت و الان خودشو آورده بود خریدم...

بوی یاس داره تقریبا....

(Roberto Verino Aqua woman   (۳۶۰۰۰

یه دونه هم ضد آفتاب اوریاژ (۱۶۰۰۰)

و یه شامپوی نیوآ که نمیدونم خوبه یا نه بار اوله میخرم...

شازده هم واسه خودش ژل و افتر شیو و ماسک و این جور چیزا خرید....

دیگه بعدشم رفتیم بسکین رابینز و بستنی خوردیم و بعدم اومدیم خونه...

الانم شازده خان من و ول کرد رفت فوتبال....

البته خدایی خودم دوست دارم بره ها... اما خوب دلمم تنگ میشه غر میزنم

مگه انکه قول بهم بده اونجا هم منو یادش نره و همش به من فکر کنه......

تازشم منو از توپ فوتبالش بیشتر دوست داشته باشه....

خوب دیگه تا فردا.....

وعده ی ما فرداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... همه جای ایران... پای صندوق های رای.....

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

eshghe-paeezi

·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·

eshghe-paeezi

http://eshghe-paeezi.blogfa.com

...کلبه ی خوشبختی ما

...کلبه ی خوشبختی ما

...کلبه ی خوشبختی ما

من و مهربونم 5 مهر 1385 شروع کردیم یه عشق رو... باهم بودنمون رو خواستیم از خدا...
و الان نزدیک 2 ساله که باهمیم. 2 سال سرشار از لحظه های ناب عاشقی...
برامون دعا کنید هر روز عشقمون بالاتر بره...
...سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم

...کلبه ی خوشبختی ما

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog