X
تبلیغات
Daisypath Anniversary tickers Daisypath Anniversary tickers ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
























ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ

سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....

سلام....

به به... عید شما مبارک.... هر روزتان نوروز.... نوروزتان پیروز.... صد سال به این سالها.... الان من چجوریم؟

دیشب اومدم یه عالمه نوشتم ولی هر کاری کردم پابلیش نشد که نشد....

از اومدن سال جدید بگم که برای ما خیلی یهویی بود و اصلا آمادگی پیدا نکرده بودیم برای اومدنش....

شب عید با مامان رفتیم گیشا یه چرخی زدیم... چه خبر بود از شلوغی و سر و صدا...

خیلی حس خوبی داره شب عید....

حس زندگی میده به آدم....

اما وقتی برگشتیم من یهویی پر شدم از حس های بد و منفی و اینقدر حالم بد شد که احساس مردن داشتم... و فکر میکردم دیگه فردا رو نمیبینم....

اینقدر نفسام سنگین بود که داشتم خفه میشدم...

هیچ دلیلی هم نداشت!!!!!!

دیگه رو تخت مامان درازیدم و فکر میکنم بیهوش شدم...

چشمام که باز شد ۶ صبح بود و من رو تخت مامان اینا....

رفتم دیدم شازده و برادرام هم به ردیف جلوی تی وی خوابشون برده!!!!!

سریع شازده رو بیدار کردم و پیش به سوی خونه برای حمام عید....

بعدشم تندی حاضر شدیم که برای سال تحویل برسیم خونه مامان اینا...

اما تلاشها بی نتیجه موند و سال ما توی اتوبان شیخ فضل الله تحویل شد.... البته با غرغرهای جناب شازده بر سر من که از بس تو معطل کردی اینطوری شد و حالا باید تا آخر سال همش تو این خیابونا بمونیم...

خلاصه که بعد از ۵ دقیقه از شروع سال جدید رسیدیم خونه ما.... و مراسم شیرین عیدی و روبوسی رو انجام دادیم یه صبحونه خوشمزه هم خوردیم...

بعدش هم من به ادامه امور خوشگل سازی مشغول شدم چون ناهار قرار بود بریم خونه شازده اینا....

بعدم رفتیم عیدی هاشونو برداشتیم و رفتیم اونجا.... مادر شازده یه عالمه تدارک دیده بود برای ناهار و صبح هم که همه زود بیدار شده بودن.... واسه همین دیگه ناهار خوردن همانا و خواب عظیمی که ما رو فرا گرفته بود همانا.... تا حدی که نتونستیم تحمل کنیم دیگه و زودی اومدیم خونه و یه خواب عصرانه دلچسب.....

بعد هم که رفتیم خونه مادر بزرگ تپل و خاله من.....

از روز دوم هم که من اداره شیفت بودم تا ششم... از صبح تا ظهر... بعدشم باز عید دیدنی و باز هم عید دیدنی.....

ششم که تعطیل شدم با مامان حرف میزدم که خیلی خسته شدم کاش یه مسافرتی میرفتیم ... مامانم هم که بعد از اسباب کشی اونم خیلی خسته بود گفت آره....

من بلیط چک کردم که دیدم به تعداد بلیط رفت و برگشت کیش هست... و شانسا دوست بابا هم یه ویلا داشت اونجا و خالی بود اون تایم....

دیگه ما هم معطل نکردیم و هفتم مسافر کیش شدیم تا سیزدهم......

این مجموعه خاطرات.... اما خاطرات سفر رو بعدا میام و مینویسم.....

دوست جونا.... امیدوارم سال جدید برای همه سال سلامتی و شادی باشه... و بتونیم با تلاش به تمام آرزوهامون برسیم.....

* من دو سالی میشه تی وی نمیبینم اما خداییش میشه کلاه قرمزی رو ندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا حس خوبی بهم میده... یه عالمه هم عاشق فامیل دور هستم... یه خصوصو عاشق استرس هایی که میگیرههههه......

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·|

سلام...

یعنی این روزها مثل برق و باد داره میگذره و منم به هیچ کاری نمیرسم احتمالا....

تا حالا که ۲ تا جمعه گذشته و ما موفق شدیم هر هفته فقط یه اتاق رو تمیز کنیم...

که البته تمامی وسایلای اضافی به سالن ریخته شده...

الان خونه در حالتی هستش که کلا تو پذیرایی نمیشه راه رفت....

آشپزخونه هم که هنوز شروع نشده...

حموم و دستشویی هم مونده....

امروز هم که ۲۰ اسفند بود و ما هم که دیگه تا جمعه خونه نیستیم...

راستش عصرها که میرسم و میرسه که دیگه توان هیچی نداریم....

از بس خونه نامرتب و شلوغه کلافه میشیم و هی به هم کینه میکنیم...

یعنی تو کارای خونه هیچی به اندازه جمع و جور کردن عذاب آور نیست برای من....

راستی ممنون از راه حل هاتون برای پس انداز از سال آینده حتما اینا رو انجام میدم... شاید یه فایده ای داشته باشه.....

راستی ما هنوزم هچ برنامه ای برای عید نداریم... احتمال زیاد که در خدمت خانه و میهمانان گرامی خواهیم بود.....

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·|

سلام...

وای فردا میرسیم به نیمه اسفند و ما هنوز نرسیدیم خونه تکونیمون رو شروع کنیم...

خدا رو شکر قرارداد خونه رو برای یکسال دیگه هم تمدید کردیم و از این یکی در رفتیم...

نمیدونم چرا فکر میکنم امسال اصلا آماده ی اومدن عید نیستم...!!!!

همش دلم میخواد عید رو اینجا نباشیم..... ولی هزینه خیلی بالایی می طلبه سفر توی عید....

نمیدونم چرا اصلا حوصله مهمون بازی ندارم....

ما یه مشکل دیگه هم داریم.... که امروز یه کوچولو سرش بحثمون شد.....

نمیدونم چرا نمیتونیم یه پس انداز خوب داشته باشیم؟؟؟؟؟؟!!!!!

سعی میکنیم ولخرجی نکنیم اما پولی هم برای پس انداز نمی مونه معمولا....

شما این مشکل رو چطور حل می کنید؟ مدیریت پس اندازتون چطوره اصولا؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·|

سلام...

راستش اصلا انتظار نداشتم هنوزم کسی منو یادش باشه و از دیدن کامنت های مهربونتون خیلی خیلی خوشحال شدم... از همتون ممنونم....

من این یه سال درسته که نبودم و ننوشتم اما به همه دوستان سر زدم و دونه به دونه پست ها رو خوندم.....

دیروز داشتم آرشیوم رو مرور میکردم و واقعا برام جالب بود...

باورم نمیشد که اون پست ها رو من گذاشته باشم!!!!

چقدر گذشت زمان آدم ها رو تغییر میده...

یک سالی هست که ننوشتم....

خوب معلومه که توی یک سال یه عالمه اتفاقات افتاده و یه عالمه خوشی و غم پیش اومده ولی روی هم رفته سال ۹۰ سال خوب و آرومی بود به جز چند روز جهنمی که بابام بیمارستان بود و C.C.U و در آخر هم که آنژیو شد..... و خدا خیلی بهمون رحم کرد....

اوضاع من و شازده خان هم خوبه هر سال که میگذره روزای خوبمون بیشتر میشه و بیشتر از باهم بودن لذت میبریم.....

انگار یواش یواش داریم اخلاقای هم رو میگیریم....

نمیدونم چرا با اینجا غریبیم میشه هنوز یه کم...!!!!!

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·|

سلام...

خیلی وقته دنبال بهونه می گردم برای شروع دوباره...

چه بهونه ای قشنگ تر و چه روزی خاص تر از امروز....

 

دست مریزاد آقای فرهادی که بعد از مدتها تمام ایرانی ها بالیدند از ایرانی بودن....

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·|


آخرين مطالب
» سال نو مبارک....
» خونه تکونی....
» پس انداز
» امسال...
» نام جاوید وطن.....
» یه حس خوب و شیرین....
» سفر به مالزی قسمت اول.....
» قبل از سفر....
» روز من و تو...
» روزای مهم ما....
Design By : Pars Skin