یادمه تو پستای قبل از انت*خابات یه قسمتی از شعر آبی- خاکستری - سیاه رو گذاشته بودم...
عاشق این شعرم...
فراخور هر حس و حالی میتونی توش یه چیزی پیدا کنی...
الان هم دو قسمتش خیلی به روحیات من شبیهه....
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم....
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت....
و چه پيوند صميميتها....
كه به آساني يك رشته گسست....
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد.....
كه قناريها را پر بستند....
و كبوترها را....
آه كبوترها را....
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد........
این روزا حال خوبی ندارم...
یه حس خشم توی وجودمه که هر روز که میگذره بیشتر به نفرت نزدیک میشه...
اگه تا دیروز دلم برای جوونای غزه میسوخت...
امروز هیچ حسی بهشون ندارم...
وقتی پسرا و دخترای هموطنم رو اینجوری توی یه جنگ نا برابر لت و پار میکنن.....
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد....
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد....
و تكان دادن سر را كه
عجب !عاقبت مرد ؟
افسوس...
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
“باد كولي ، اي باد....
تو چه بيرحمانه....
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي...
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي....
سخت افزون مي كرد....
تيرگي را در دشت...
و شفق ، اين شفق شنگرفي...
بوي خون داشت ، افق خونين بود...
كولي باد پريشاندل آشفته صفت....
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب....
تو به من مي گفتي...
صبح پاييز تو ، ناميمون بود...
من سفر مي كردم...
و در آن تنگ غروب....
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح...
دل من پر خون بود...
وقتی یه عده که هممون خوب میدونیم چه آشغالایی هستن میریزن و به همه چی صدمه میزنن...
وقتی همش رو پای بچه های با فرهنگ و دانشگاهیامون مینویسن....
وقتی رتبه ی ۲۰ کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران رو به جرم!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میکشن... و اینقدر سنگینه که پدر برق ایران و استادش هم استعفا میده....
وقتی رئیس جمهور منتصب.... میاد و فرهنگ و شعور و همه ارزشهامونو میبره زیر سوال....
وقتی همه رو با خس و خاشاک یکسان میکنه...
وقتی من که محجبه هستم و همه ی هموطنامون رو که به اخلاقیات پایبند هستیم با اوباش یکی میکنه....
خوب آخه به همه جای آدم فشار میاد...
دیروز خیلی باشکوه بود.... خیلی...
همه مدل آدمی بودن...
بدون اینکه به کسی کیک و ساندیس بدن...
بدون اینکه حتی ماشین فرستاده باشن دنبالشون...
یه دختری رو دیدم که میخواست بره... راه نبود...
گفتم از کجا اومدی .... گفت ولنجک... گفتم خوب بمون خلوت تر شه.. گفت عروسی دعوتم....
دیدم پیر مردی رو که از تشنگی بیحال شده بود...
دیم بچه هایی رو که از اعماق دلشون فریاد میزدن....
اح*مدی به هوش باش... ما ملتیم نه اوباش........
دیروز یه عالمه انسان متحد و با فرهنگ دیدم که فقط اومده بودن از رایشون دفاع کنن...
دیروز دیدم که همه آروم بودن و متین.... اما تو دلشون پر بود از یه عالمه خشم... کینه...
میدیدم که همه باهم مهربون شدن...
خیابونای اطراف رو میدیدم که خانومای مهربونشون با شیلنگ آب میریختن رو سر مردم....
مامان و باباهام که حس و حال اول انقلاب رو پیدا کرده بودن...
همه اونا که اون سال ها رو دیدن همون شوق توی دلشون بود....
وقتی شب ها میشنوم و میبینم که طبق یه قانون نانوشته همه جای شهرم نوای دلنشین الله و اکبر میاد...
راستش فکر میکنم همه ی مردم شهرم بیدارن......
امسال روز مادر شاد نبودیم.... حتی کادو خریدنمون هم اجبار بود توش....
خوب میگن که هر کاری دل و دماغ میخواد....
گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....
گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...
توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز.......