تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
سلااااام.....

من دیشب از ماه عسل اومدم.......

ممنون از لطف همتون..... کاش بتونم محبت همتون رو جبران کنم..................

همه چیز خیلی خیلی خوب و عالی بود.....

یه عالمه به یاد همتون بودم و تقریبا از همه چیز عکس گرفتم...

سر فرصت یه عالمه عکس دارم که بزارم....

دوستون دارم و بازم ممنون.....

زودی برمی گردم........

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلام......

یه دنیا ممنون از محبتاتون...... اگه عمری باشه بعد عروسی جبران میکنم.....

آخه واقعا معلوم نیست عمری باشه یا نه.....

البته من اصلا یه عروس نا امید نیستم که بخوام انرژی منفی بدم .... اما واقعا بعضی چیزا شنیدنش خیلی روی آدم تاثیر داره.....

۵شنبه ی هفته ی پیش ما رفتیم شهرستان برای کلیپ عروسیمون.... خانوم عکاس و فیلمبردار که از قضا خانواده ی همسرش ساکن اونجا بودن اون روز عروسی داشتن....

که حتی عکاس ما ۱-۲ ساعتتی رفت تا اونجا و زحمت عکسهاشونم کشید....

زمان گذشت و پریشب از قضا دوباره ما در تدارک یه کلیپ دیگه بودیم و دیدیدم عکاسمون دیر رسید و یه کمی هم حالش گرفته بود.....

بعد اینکه کار ما تموم شد گفت ببخشید دیر شده خوب اتفاق بدی برامون پیش اومده.....

نگو همون خانوم عروس........  فردای روز عروسی ذات الریه میکنه و راهی بیمارستان میشه و دور از جون همگیییییی باشه میفته رو تخت بیمارستان و بعد ۱ هفته بستری بودن فوت میشه.......

واقعا وقتی شنیدم بدنم لرزید...

قطعا نه اون بنده ی خدا و نه من و نه هیچ عروس دیگه ای همچین تصوری نداره از زندگی.....

خود من و شازده فقط همه ی برنامه هامون برای بعد از عروسیه....

اما باید دید حکمت خدا چیه و همونو رفت..........

 

خوب من که دیگه تقریبا محو شدم از تاریخ بشریت......

کارامون مونده و وقتم که نداریم و یه سری مشکلات و زرنگی ها هم که ادامه داره و حرص خوردنای منم که کلا تمومی نداره ....

اما چیزی که بوده و هست و هر روزم بیشتر از قبل میشه اینه که من عاشق شازده کوچولوی خودمم و هیچ چیزی هم تغییرش نمیده .... حتی برخوردهای زننده و نا به جای دیگران.......

خوب حلقه خریداری شد که من عاشقشممممممممممممممممم و خیلی خوشگله..... شازده کوچولو واقعااااا برام سنگ تموم گذاشت و همونی رو که دلم خواست بدون ذره ای تردیدی گرفت برام.....

همه هم خیلی خوششون اومد....

البته بماند که مبلغی که خانواده ی محترمشون زحمت کشیده بودن دقیقا نصف پول حلقه بود و به خیالشون ما با اون پول این حلقه رو خریدیدم!!!!!!!

خونه هم که آی اذیتمون کرد  که گفتنی نیست اصلا.........

دوست جونای که عروسیتون نزدیکه تو رو خدا اولین کاری که میکنید سفارش پرده باشه که بدقول ترین انسانهای روی زمین همین پرده فروش ها هستن......

یعنی آخرشم اگه زنگ زدن و تهدید بابای من نبود حالا حالا ها باید ما بدو و اونا بدو.........

بعدشم سرویس های چوبی رو سفارش بدین که سرویس تخت و بوفه ی من قراره تازه ۳ شنبه بیاد بازم از بدقولی اینا.........

لوازم برقی هم که شکر خدا.............. الحمدلله کلا قحطی شده و نیست که نیست...

یعنی شما فک کن پلوپز و چای ساز تفال رو تخمشو ملخ خورده......

گاز... همین گاز لوفرای خودمون رو بگو.... من نمیدونستم انگار طلایی چیزی توش بکار بردن که قیمتش دقیقا با قیمت طلا داره میره بالا.....

روز اول که ما سفارش دادیم گفتن ۱ و ۲۰۰..... اما دقیقا تا امروز که رسید خونه ی ما از ما ۱ و ۷۰۰ پول گرفتن.....

یعنی اینقدر که من سر این گار حرص خوردم امروز سرم داره میترکه ..... چقدر صبح زنگ زدم به بابا که آخه پدر من مگه ما میخوایم رستوران بزنیم که این همه پول گاز بدیم.... کلی رفتم تو نت سرچ کردم گاز اسنوا مدل اورانوس رو پسندیدم و کلی هم خوشحال که هم خوشگله و هم قیمتش مناسب.....

اما پدر من به خرجش نرفت که نرفت....... دلیل هم اینکه من همه چیز رو بهترین خردیم واسه ۵۰۰-۶۰۰ کار خودمو خراب نمیکنم دیگه...... واقعا عصبیم سر گاز.....

بعدددددد من یه غلطی کردم و فیلم و عکس دوست دارم.... این آتلیه هم که مثلا داره سنگ تموم میزاره اما اگه بدونید چقدر ما این چند وقته سر عکس و فیلم از همه حرف خوردیم.....

خیلی وقت گیر بود کارمون چون پروجکشن شب مراسم داریم و باید هم کلیپمون آماده میشد و هم عکسای اسلاید شو......

اینقدر حرف خوردم که شما خودتونو کشتین با این عکسا و آی شما عقده ی عکس دارین و آی.......

حالا جالبه بعد مراسم همش به به و چه چه میکنن که چه خوب کاری کردیناااااااااااااااااااااااااا فقط همینا مونده براتون اما چه فایده..... حرص الانشو به ما میدن.....

گل ماشین عروس و دسته گل و کیک هم سفارش دادیم.....

سالن و اتاق عقد هم فیکس شده...

مراسم آخر شب هم برگزار میشه....

کت و شلوار عشقمم امروز رفتیم ژست و خریداری کردیم ولی کفش و کمربندش مونده هنوز....

لباس عروسم که گفته دوشنبه حاضره....

آهااااااااااااااااااااااااااا دوست جونا من رفتم یه تاج خیلی بلند خریدم که خدایی خیلی خوشگه اما خوب بلندیش میترسم دردسر بشه برام..... و نتونن موهامو قشنگ دربیارن....... اگر مدل شنیون عروس با تاج بلند دارید ممنون میشم در اسرع وقت برام بزارید.....

دیگه اینکه هیشکی نمیاد کمک من خونه رو بچینیم تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مادر شازده زنگ زدن و به مامان گفتن باید جهاز عروس رو نشون بدین و ما الان تو خونمون ولوله ای برپاست که بیا و ببین یعنی خیلی هنر کنیم ۴ شنبه بگیم تشریف بیارن برای دیدمان.....

این قدر از این رسم ها بدم میاد من که خدا میدونه ....

کاش بشه یه جوری بشه من نباشم اصلا اون روز اونجا........ چه معنی داره آخه مگه من واسه کسی جهاز خریدم که همه بیان ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟ هر کی هر چی میخره برای خودش و زندگیشه.....

آها آرایشگرم خیلی اصرار داره که من موهامو رنگ کنم اونم قهوه ایی .... یعن رنگی که به چشمام بیاد..... اما خودم و همینطور عشقم فکر میکنم که عروس هر چی ساده تر و دخترونه تر باشه بهتره اما بازم تردید دارم شما نظرتون چه در این مورد.....

و اما..........................

همش که نمیشه غر زد و از کار و ناراحتی گفت......

من کادوی اولمو از صاحب جشنم گرفتم......در واقع بهترین هدیه ای که ممکنه به کسی بدن رو نصیبمون کرد....

همونی که وقتی رفتیم دنبال تالار بهترین جا و بهترین روز رو که روز خودش باشه برامون نگه داشته بود....

دیگه جدی جدی همه چی رو در حقمون تموم کرد و کادوی عروسیمونم فرستاد....

یعنی به نظر شما چی میتونه بهتر از این باشه که صاحب روز عروسی روز تولدش شما رو دعوت کنه  برای زیارت....

یه ماه عسل فوق العاده پیش مهربونترین بنده ی خدا دعوت شدیم.....

با اینکه تا آخر عمرم ممنون بابام هستم که همچین کاری رو برامون انجام داد و تو اون روزی که اصلا هیچ جا بلیط نیست برامون بلیط گرفت ....

اما نمیتونم از محبت صاحبخونه چشم پوشی کنم.... که دعوتنامه رو امضا کرده....

میدونم که از دلم خبر داشته...

میدونم که نذرمو میدونسته......

میدونم که وقتی بسم الله رابطمونو با اسم مبارکش شروع کردیم تا ثانیه ی آخر زندیگمون هوای کارمونو داره.....

وقتی شنیدم که بلیط رزرو شده به حدی ذوق کردم که به هیچ چیز دیگه ای فکر نکردم...

بعدش مامانم گفت پس پاتختی چی..... منم گفتم کادویی که من گرفتم ارزشش از همه ی کادوهایی که اون روز برام میومد بیشتره ....

و بتابراین پاتختی فرت....................................

جمعه بعد الظهر اگه خدا بخواد و بدون حرف پیش میریم که با سر و پا و دست و همه ی وجود رفته باشیم دستبوسی و تشکر........

 

پی نوشت: اونجور که من میخونمتون از طریق گوشی خیلی از دوست جونا اون روز مشهد هستن..... از همتون التماس دعا ......

پی نوشت: شهرزاد جان عزیز دلم..... تولدت مبارکککککککک..... این همه دیرکردشم بزار به حساب گرفتاری نه بی معرفتی گلم.... ایشالا ۱۰۰ ساله بشی........

پی نوشت: یه عالمه اتفاق ریز و درشت افتاده این مدت که نبودم ..... میزان اهمیتشو خودم نمیدونم اما یکیش این بوده که ۲۸ مهر ۱۳۸۸ من برای ۲۴ امین بار متولد شدم.......... میخواستم اون روز پست بزارم اما واقعا نه وقتش بود و نه دل و دماغش......

از اهمیت قضیه هم همن قدر بگم که خانواده ی شوهر ساعت ۱۱ شب یادشون افتاد تبریک بگن!!!!!!!

اما این قضیه واسه یه نفر خیلی مهم بود حداقل.... کسی که کادوی تولدمو حتی چند روز قبل به دمیا اومدنم برام خریده بود..... کلی ذوق داشت به دنیا بیام و کادومو بگیرم.... عشقم برام یه پالتوی چرم خیلی خیلی خوشگل خرید...... ممنونم عزیزم.....

موضوعات بعدی هم اندر حکایات من و قوم شووور هستش که دیگه ایشالا باشه بعد عروسی میام و مفصل میگم.....

فقط یه دعا.... خدایاااااااااااااااااااا به من توانایی بده بتونم افراد رو تحمل کنم و احترامشونو حفظ کنم...... من اصلا دلم نمیخواد شازده رو از خانوادش دور کنم یا باعث جداییشون بشم..... کاری رو که مادرش با خانواده  شوهرش کرد.... پس فقط ازت میخوام تواناییمو و صبر و تحملمو زیاد کنی....... الهی آمین.....

پی نوشت: یعنی میشه یه پست دیگه قبل عروسی بنویسم ... آخرین پست از زندگی مجردی......  حالا همه به من میگن خودتو کنترل کن اون شب گریه نکنی.... اونم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همچن که یه اسمی از جدا شدن از خانواده و مستقل شدن و خونه ی خودمو اینا میاد گریم میگیره.... حنی وقتی الان نوشتم پست آخر مجردی گریه کردم..... منم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس......................

پی نوشت: لیمو عزیزم سومن سالگزد پرواز مادرت رو تسلیت میگم... میدونم و مطمئنم که همیشه و همیشه وجود مهربونش در کنارتونه و هواتونو داره.....

پی نوشت: غزل جان و خانم خانمای مهربونم خیلی خیلی از خونه دار شدنتون خوشحال شدم.... ایشالا که خونه  بعدی خونه ی خودتون باشه.....

پی نوشت: اینم یه پست به اندازه ی ۱۴ روز غیبتی که داشتم........... الان احتمالا مگید همون دختره بره و نباشه راحت تریم....

 

پست فرت.

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خوب شکر خدا این پروژه ی وحشتناک پرده به پایان رسید.......

البته حالا تا نتیجش خیلی مونده.... اما همین بحث انتخابش خیلی اذیتم کرد....

الهی بمیرم برای مامانم که هر روز و هر روز با من راهی میشد و بعد کلی خستگی بی نتیجه بر میگشتیم...

هر دومونم تو انتخاب فوق العاده سخت گیریم.......

شاید تنها موردی که باهم و بدون حتی ذره ای اختلاف سلیقه و شک انتخاب کردیم و کلی هم راضی و خوشحالیم بوفه و تخت بوده......

الحمدلله  که یخچال و گاز هم قحطی شده و نیست که نیست...

گاز لوفرا از این مدلای محدب و مات نیست شده و یافت نمیشه...

یکی هم یخچال ساید ال جی مدل امپراطور ۲۸ فوت که بازم قحطش اومده و پیدا نمیشه....

یعنی واقعا این چیزا دیگه رو اعصابه به شدت....

رفتیم عکاسی و قرار کلیپ هامونو گذاشتم برای یکیش راهی شهرستانیم ۵ شنبه و اون یکیشم اگه خونه آماده بشه تو خونه ی خودمون می گیریم....

تالار هم رفتیم و سفره  عقد و ست رنگ سالن رو انتخاب کردیم......

برای ماشین عروس هم که هر جا میریم اون مدلی که من دوست دارم خیلی هزینش بالاست.....  گل فروشی مناسب که کارش هم خوب باشه سراغ دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر روز یه مقدار از وسایل رو میبریم خونمون نمیدونم کی وقت کنیم بریم و بچینیمشون.....

در راستای خرید های عروسی هم عطر و چادر مشکیمو خریدم..... عطر که از بس روم زیاده ۲ تا انتخاب کردم و بازم از بس شازده مهربونه هر دوشو برام خرید.....

چادر رو هم بازار گرفتم....

همچنان از خرید حلقه و سرویس خبری نیست اما آخرین خبر اینکه قیمت طلا به شدت خیلی خیلی زیادی رفته بالا و احتمالا چون بودجه تغییری نمیکنه و منم نمیتونم چیزی بپسندم منتفی میشه خریدشون....

همچنین از خریدای شازده برای خونه هم خبری نیست...... نه تلویزیون و نه فرش و نه هیچی دیگه....

البته کاملا میدونم که هنووووووووز ۱۷ روز مونده و من خیلی خیلی هولم و مگه چه خبره از الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

وای راستی اون روزیا رفته بودیم سمت میرداماد که برای مامان کاملا اتفاقی یه لباس خیلی خوشگل خریدیم و خیالم از این بابت راحت شد تقریبا.....

 

اندر احوالات من : به شدت از نظر روحی داغون و خسته.... ناراحت و پریشون.... هر یه روزی که مگذره هم فقط و فقط بدتر میشه حال و روزم.... اصلا دلم نمیره وسایلم رو جمع و جور کنم...... از یه طرف دو تا داداش کوچیکا که از اتاق شریکی خسته شدن خیلی خوشحالن از رفتن من و هر روز مگن پس کی میری اتاقت مال ما شه.... و روح من که هر روز با ان حرف بیشتر و بیشتر آسیب میبینه..... الته من توقع ندارم وقتی اونا که دارن تو ان خونه زندگ میکنن جاشون کمه این اتاق برای من بمونه اما این هر روز گفتناشون خیلی منو اذیت میکنه و باع مشه دگه انجا راحت نباشم....

خیلی مسائل هست که آزارم میده..... خیلی چیزا هست که از حد تحملم بیشتره..... جمعه شب که با شازده در راه پاساژ آرین بودیم برای دیدن کت و شلوار..... داشت با یه سرعت وحشتناک رانندگی میکرد.... حتما اگه حالت عادی بود بهش تذکر میدادم... اما اون شب داشتم بیرونو نگاه میکردم و اشکام میومد.... این قدر حالم بد بود که وقتی دیدم داره اونطوری رانندگی میکنه فقط اشهدمو میخوندم و بدون بستن کمربند منتظر یه اتفاق بودم......  فقط برام دعا کنید............ خیلی محتاجم.... خیلی....

شازده هم خیلی خوب نیست... دلیل کاملشم منم..... میدونم عواقبش همه برای زندگی خودمه... میدونم عشقش کم شده و کمترم میشه اما حتی به این چیزا هم نمیتونم فکر کنم......... میدونم سرد میشه بهم که شده.... خیلی چیزا رو میدونم و فقط تماشاگر شدم......

آخ راستی یه سوال دیگه...... تشک چه مارکی بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رویا یا پلی تاب یا چه مارک دیگه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی دنبال لباس محلی میگردم میدونید کجا میتونم پیدا کنم احیانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهشا اگه میشه در موردایی که خواستم راهنماییم کنید....

من از روی بعضی دوستام شرمندم به خداااااااا ازم پسورد خواسته بودن و نشد که براشون بزارم سعی میکنم همین الان انجام بدم و از شرمندگی در بیام.........

خیلی پراکنده حرف زدم میدونم اما باور کنید ذهنم خیلی پراکنده تر از این حرفاست........

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
ذاتا امروز روز مهم و خوبی بود برای من...

شاید بشه گفت روزی که خدا سرنوشتمو رقم زد... روزی که شاید من هنوز وجود نداشتم اما عشق و زندگیم توی اون روز به دنیا اومد و از همون روز اسمشو به اسم من ثبت کردن....

عزیز دلم..... تولدت مبارک......

 

میدونم امشب شب خوبی برات نبود... و اونطوری که از یه عشق یا همسر و یا حتی یه دوست انتظار میره نبودم... اما نمیتونستم که باشم...

خواهش میکنم اینو درک کن......

اگه حتی دست و دلم نرفت که هدیتو بهت بدم دلیلش همین بود... اینجوری به دلم نمیچسبه....... دوست دارم خیلی خاص باشه احساسم.... خیلی ناب باشه عشقم.....

 به خاطر امروزو خاطره ی بدی که ازش برات موند متاسفم.....

امیدوارم هیچ وقت دیگه اینطوری نشه...

 

 

این روزا بیشتر با کار و ناراحتی میگذره تا با خوشی و عشق.......

این پرده خریدن چه پروژه ای شده برای خودش!!!!!!!!!!! یه هفته بیشتره هر روز میریم دنبالش و آخرشم اون چیزی که تو ذهنمه نیافتیدم......

صبح ها ۹ میرم بیرون و تا میام ۱۰-۱۱ شبه واقعا نه وقتی برای نت اومدن میمونه و نه جونی.....

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
۲۹.....

اصلا فکر کردن بهش هم کلی استرس به آدم میده.....

امروزا همش ناراحت و غصه دارم...

روز اول که خونه رو تحویل گرفتیم خیلی خوشحال بودم.... همش ذوق داشتم بریم اونجا..... اما دیگه این حس رو ندارم...

خونمونو دوست ندارم... فکر میکنم اونجا جاییه که منو از خونه  کوکی هام جدا میکنه.... فکر مکنم با خیلی چیز های عجیبی روبرو میشم.... فکر میکنم دنیام عوض میشه.... اصلا نمیتونم با خودم کنار بیام که بعد از این اونجا رو خونه ی خودم بدونم!!!!!!!!

حالا شاید خونه رو که بچینیم بهتر بشه حس و حالم....

اما بر عکس من شازده کوچولو ه عالمه خونه رو دوست داره.... هر روز دنال بهونست که یه سر بره اونجا.....

منم که طبق عادت دیرین میزنم تو ذوقش....

خوب این چند وقته چند تا کار و انجام دادیم....

یکی سفارش کارتمون بود که بعد کلی گشتن یه کارت تقریبا ساده ی با پروانه انتخاب کردیم... البته ۲-۳ مدلی که ما انتخاب کردیم کی ۲۵۰۰ یکی ۱۲۰۰ و یکی هم ۱۰۰۰ بود که اونا رو سفارش ندادیم... برای کارت عروسی همچین هزینه ای به نظرم اضافست.... اینی که انتخاب کردم هم بهترین حسنش اینه که  تو همه ی مغازه ها نبود لنگش..... وای از اون نگن دارا پر بود همه جا.... البته قشنگ بود اما من چز رو که همه جا باشه دوست ندارم....

امروزم میریم برای تحویل کارتامون...

مورد بعدی سفارش تخت و بوفه بود.... من اصلا فکر نمیکردم که تحویلش دیر باشه این لوازم...

رفتیم یافت آباد و تخت و بوفه رو هم خریدم.... عکس هم ازشون دارم اما فکر میکنم بعدا که خونه رو بچنم و عکس بگیرم جالب تر باشه.......

شاید تا حالا توی همه  خرید ها هیچی رو بیشتر از تختم دوست نداشتمممممممممم.....

خو اصلا قرار نبود برا تخت این همه هزینه کنیم اما واقعا نتونستم ازش بگذرم......

اما بعدش عذاب وجدان گرفتم و به عوضش گفتم که ظرفشویی نمیخوام فعلا...... البته بابای من واقعا تو همه چی برام سنگ تموم گذاشته.... هر چی هم که خوشم اومده برام خریده.... اما گفتم به نظرم یه خورده دور از انصاف اومد....

اما برای تحویلش قول ۱ آبان رو دادن.... وای اگه بدقولی کنن من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.....

لباس عروس محترم هم که همچنان در بدقولی به سر میبره و ه روز وعده ی فردا رو میده برای پو... میدونم آخرش بی لباس میمونم اما به شازده که میگم عصبانی میشه و داد میزنه!!!!!!!!!!!!!!

دیشب هم رفتیم گلستان یه کت و شلوار برای شازده دیدیم که خیلی خوگل و برازنده بود.... همونی که تو ذهنم بود....  چون شازده حتما میخواد کت و شلوارش مشکی باشه و انم رنگیه که خیلی ها مپوشن دنبال یه چیز خاص بودیم که انو خیلی خوشمون اومده فعلا....... البته قیمتش رو خیلی بالا میگه.... متاسفانه کسی که جنس تک ارائه میده دیگه هر قیمت هم دلش بخواد براش تعیین میکنه دیگه.....

آهان تنها ایراد کت و شلوار این بود که ژیله فلور داشت روی خودش اما به رنگ مشکی....... البته اصلا زشت نبود و خیلی هم خوشگل بود و مجلسی.... اما به نظر شما بد نمیشه یه دست مشکی.... با پیراهن سفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز هم مامان و بایاش ازده رفتن تالار برای انتخاب منو و بقیه موارد.... دستشون درد نکنه منوی خیلی خوب و عالی رو انتخاب کردن و سنگ تموم گذاشتن..... فقط مونده که من و شازده بریم برای انتخاب سفره ی عقد و رنگ بندی سالن و چیدمانش......

هزینه ی سالن خیلی سنگین شد اصلا فکر نمیکردیم این همه بشه......

در مورد مراسم پاتختی هم هنوز حسابی روش نیست... یه اقدامی کردیم که اگه بشه اگه بشه کلا پاتختی فرت......

آرزومه که اتفاق بیفته برامون دعا کنید.....

اما اگه نه که یه فکری براش میکنیم...........

پی نوشت: دوست جونا من رمز رو براتون فرستاده بودم اما خل ها بازم رمز خواسته بودن!!!!!!!!

پی نوشت: خواهشا کسی جای رو میشناسه که لباس عروس خوشگل و حاضری بفروشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که امید ه ان لباس ندارم......

 

وای من همش ۲۹ روز دیگه تو این خونه زندگی می کنم.... چقدر وحشتناک....

بازم یه سری عکس میزارم......

از اونهایی که وبلاگ ندارن و نمیشناسمشون معذرت میخوام که نمیتونم رمز رو براشون بفرستم....

پی نوشت: ممنونم که فراموشم نکردین و شرمندم که این همه حضورم کمرنگه.... قول میدم جبران کنم......

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin