ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم.... 
سلام...

پریروز آخرین امتحان مدرسه برادرم بود... بچه کلی خوشحال بود که خدایا راحت میشم و بعدش ۳-۴ ماه بازی میکنم و خوش میگدرونم....

از امتحان که اومده بیرون داشته سوار سرویس میشده که یکی هلش داده و افتاده زمین.....!!!

دستش شکسته بود و گفتن باید عمل شه...

دیروز عملش کردن و یه پلاتین هم فعلا مهمون دستش شده.... چه تابستون دلچسبی براش شروع شده!!!!!!

اینقدر دلم براش سوخت که یه عالمه گریه کردم....

حالا باز هم خدا رو شکر... امروز صبح مرخص شد از بیمارستان....

 

*امروزا خیلی جالبه حس و حال آدما.... میبینم که چقدر حافظه ی مردم زود پاک میشه از همه چی..... چقدر زود یادمون رفته ۴ سال پیش همین روزها رو.....

آدمیزاد به امید زندست.....

امیدوارم اینبار امیدشون نا امید نشه.....

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ ] [ ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· ]
سلام.....

این هفته که به مدد این تعطیلات کلش حس و حال تعطیلی بود....

همه همکارا از دیروز و امروز راهی سفر شدن....

امتحان ۵ شنبه من، ما رو خونه نشین و تهران نشین کرده...!!!!

البته از یه لحاظ که من از یه شمال رفتن اجباری با خانواده همسر راحت شدم خوبه..... ( البته من کلا شمال رو دوست ندارم فرقی نداره با کی باشه....)

دلم خیلی وقته یه سفر ۲تایی خوب میخواد......

این خونه خریدن ما هنوز پس لرزه هاش مونده....

اینقدر بدهکاری داریم که هیچ کاری نمیتونیم بکنیم در جهت تفریح و سفر....

تازه خونه هم هنوز کلی کار داره....

دکتر رژیم رو رفتیم..... و الان در یه جنگ خیلی سخت بین اراده و خوراکی های خوشمزه هستیم.... دیروز که اینقدر ضعف داشتم خیلی بهم سخت گدشت....

از وقتی هم که رژیم گرفتیم اخلاق هردومون بد شده... الکی بحثمون میشه!!!!!!

در راستای پیاده روی هم دیروز از سید خندان رفتیم تا بهار..... (برای من که جمعا ۲ قدم پیاده روی هم نداشتم قبلنا خیلیییی مسیر زیادی بود)

 

باز دو رو زبود این صفحه رو باز میکردم و هیچی نمینوشتم... امروز دیگه کلی با خودم صحبت کردم که تنبلی رو بزارم کنار.....

تعطیلات خوشی داشته باشیددددددد....

[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ ] [ ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· ]
سلام....

روز پدر با چند روز تاخیر مبارک. امسال خیلی جالب بود روز زن با تولد مامانم ۲-۳ روز فرق داشت و روز مرد هم که  ۳ خرداد بود و تولد بابای عزیزم که ۵ خرداد هستش....

به همین مناسبت ما کل کادوها رو یکی کردیم و براشون تور مشهد گرفتیم که خیلی خوب بود و کلی دوست داشتن...

واقعا هیچی سخت تر از کادو خریدن برای مادر و پدرم نیست برام... دلم میخواد بهترین کادو رو براشون بخرم اما امسال که هنوز آثار خونه خریدن نذاشته کمر ما صاف شه ار نظر بودجه محدودیت داشتیم... با این حال سعی کردیم بهترین چیزی رو که میشه براشون بخریم....

امیدوارم راضی باشن....

شازده خان هم که حلقه دم دستیشو تو آتیش سوزونده بود ( عمدی نبوده) داشته سیب زمینی از زغال بر میداشته که سوخته بود حلقش... خلاصه قرار بود براش حلقه بخرم که چیزی باب میلمون پیدا نکردیم....

در عوض براش ۲ تا شلوار کتون ( سرمه ای و یشمی) و یه کالج (سورمه ای ) خریدم.....

میمونه پدر شازده خان.... بنده که به شدت ازشون دلخورم.... روز زن حتی یه تبریکی اس ام اسی هم به من نگفت.... شازده هم کینه کرده بود که امسال براش کادو نمیخریم....

اما من نذاشتم... با اینکه اصلا دیگه مثل سابق دوست ندارم باباش رو.... اما گفتم وظیفته که کادو بگیری... برای ایشون هم یه تیشرت و یه ست کراوات خریدیم....

نیمه اول سال خیلی پر کادو هست برای ما... اردیبهشت تولد مامانم.... خرداد بابام.... تیر مامان و بابای شازده... دیگه روز مادر و پدر هم که هست و مای ورشکسته هی ورشکسته تر میشیم.......

 

** خدایااااا ازت خیلی جیزا میخوام همیشه.... کسی رو جز تو ندارم که بخشنده و مهربان باشه....اما خودت میدونی.... بزرگترین خواستم ازت سلامتی عزیزانمه....

[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ ] [ ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· ]
سلام....

باورم نمیشه هنوز هم دوستای خوبم تنهام نذاشتن... چه اون موقع هایی که مینوشتم و چه این مدت نسبتا طولانی که فقط خواننده وبلاگ ها هستم... همیشه دوستیهای وبلاگی رو دوست دارم...

احساس میکنم خیلی خیلی خاص و خوبه....

از حال هم خبر داریم... نگرانی ها... از شادی هم شاد میشم... و از غم همدیگه غصه میخوریم....

و این دوستی به نظر من خیلی ارزشمنده...


بعد عروسی و تا 1 ماه پیش من و شازده خان یه روند شدیدا صعودی در وزن رو طی کردیم به طوری که دیگه در حال ترکیدن بودیم (هنوزم هستیم) هر دو...

از یه ماه پیش تا الان یه تصمیمات جدیدی گرفتیم و داریم اجرا میکنیم که امیدوارم بتونیم ادامه بدیم...

هم کم خوری و هم سالم خوری...

تو آخرین  آزمایش چربی خون هردومون بالا بود...

یهو انگار به خودمون اومدیم و الان یه ماهه شروع کردیم... وقت دکتر هم گرفتیم که 11 خرداد بریم...

پیاده روی هم عصرا هر روز میریم... یکی دو روز هم استخر میرم....

کلی کارها انجام دادیم و کلی خوشحالی و دلخوری داشتیم از پارسال تا امسال که دوست دارم اینجا بنویسم که تا همیشه یادم بمونه...

بزرگترین خوشحالیمون این بود که خونه دار شدیم بالاخره.... اما این وسط اینقدر اذیت شدیم و اذیتمون کردن که یه جورایی خوشحالیمونو کور کرد....

اما همیشه و همیشه یادم میمونه که شازده روزای اول عروسی که من غصه بی خونگی رو داشتم بهم قول داد سر 3 سال خونه دار میشیم.... و دقیقا 1391/08/07 ما سند خونه رو به نام زدیم.....

ممنونتم عزیزم که همیشه هر حرفی که زدی بهش عمل کردی.....

داستان های حاشیه خونه هم خیلی مفصله که یه روزی حتما مینویسم.......


ورونیکای عزیزم.... همیشه و همیشه میخونمت... حس ناب مادرانت رو خیلی دوست دارم.... 

نگین جان... ار تو بیخبرم و یه عالمه دلم برات تنگ شده...

نارنجدونه جان ... عزیزم همیشه همراه خاموش نوشته هات بودم و هستم....



[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ ] [ ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· ]
سلام....

بعد کلی وقت اینجا رو باز کردم برای برداشتن رمز به دوست عزیز....

خیلی اینجا رو دوست دارم... کلی خاطره ی خوب و بد دارم... و کلی دوست های خوب...

همش حسرت میخورم که این چند وقت رو ننوشتم و کلی خاطرات بوده که شاید دیگه یادم هم نمونده باشه...

میخوام شروع کنم اما نمیدونم که میتونم یا نه...

راستی من هنوز همه ی دوستام رو میخونم... کامنت نذاشتنم هم باشه به حساب تنبلی فقط...

روزها و ماه ها چقدر زود میان و میگذرن...

کاش بتونم هر روز هر چند کوتاه بیام و بنویسم.... الان که آرشیومو میخونم کلی حس خوب دارم...


[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ ] [ ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪· ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مهر ماه 1385 بود که خدا من و شازده کوچولو رو سر راه هم قرار داد....
هیچ کدوم فکرشو نمیکردیم که قراره بشیم همراه و همسفر راه زندگی....
خدا هم که مثل همیشه خدایی رو در حقمون تموم کرد.... شکرررررررررررررررررررررررر.....
امکانات وب