تبليغاتX
wedding websites ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
ღ کلبه ی خوشبختی ما... ღ
سایبانی از عشق و اعتماد بر بلندای عشق گسترانیده ایم....
۱ ماه گذشت...

به همین سادگی و زودی...

من که باورم نمیشه...

این روزامون مثل برق و باد داره میگذره....

بیشترش به خوشی و عشق...

یه خوردشم به عدم تفاهم و گیس و گیس کشی.....

حسابی به هم عادت کردیم و زود دلمون برای هم تنگ میشه.... یعنی صبح که شازده میره سر کار من که بیدار میشم میبینم نیست دلم تنگ میشه و زنگ میزنم کلی نق میزنم تا عصر که بیاد...

اما بعدش دیگه حوصله ندارم خیلی!!!!!!!!

یه عالمه حرف دارم اما الان عجله دارم ...

زودی بر میگردم...

عید همگی هم مبارک باشه....

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
سلاممممممممممممممم.... من بازم با کلی تاخیر اومدم که دیگه همه میدونن به خاطر همون یخ حوض شکوندن و مس سابیدن و ایناست....

یعنی مدیونی فک کنی از تنبلی و ..... باشه.....

خوب به اونجا رسیدیم که رفتیم فرودگاه.....

و از بس دیر رفتیم بهمون گفتن ممکنه کنار هم نباشید و همون اول کاری خورد تو ذوقمون......

دیگه از مامان اینا خداحافظی کردیم و پیش به سوی سالن انتظار...

که با حدود نیم ساعت تاخیر سوار شدیم و خدا رو شکر یه جوری شد که بشه کنار هم بشینیم.....

هواپیماش اینقدر فسقلی بود که حد نداشت.... یه جورایی حس اتوبوس سواری میداد به آدم....

قرار شد کمی بخوابیم تا رسیدن که خستگیمون در بره....

اما چشمامو که بستم بازم اشکام سرازیر شد....

باز مدیونی اگه فک کنی من لوس ننرم.....

نمیدونم چرا اما دلم گرفته بود.... همش یاد دیشب میفتادم و بغض میکردم....

انگار که منو به زور از خانوادم جدا کرده باشن و گفته باشن دیگه حق نداری ببینیشون.... یه همچین حسی داشتم....

اما خوب بعد که به شازدده نگاه کردم که آروم خوابیده بود یه خورده دلم قرص شد...

این پسری که کنارم بود حالا دیگه مرد زندگیم بود و تکیه گاهم...

همدم و شریک روزای زندگیم.....

حس خوبی داشتم از انتخابم...

یعن توی تمام این ۳-۴ سال که دوست بودیم هیچ کاری نکرد که لحظه ا پشیمون بشم از انتخابش...

خیلی شد که بخوام برم اما هیچ باری تقصیر شازده نبود....

هر دفعه به خودم شک میکردم ...

نه تنها از نظر چهره به شازده نمیاد که ۱ سال از من بزرگ تر باشه بلکه از نظر تکامل هم خیلی جلوتره.....

خلاصه که رسیدیم!!!!!!!! (یعنی نه با اون همه با آب و تاب تعریف کردن نه به این خلاصه گویی...!!!!!)

سریا تاکسی گرفتیم و پیش به سوی هتل هما.....

من که کلی ادعا دارم و آی مشهد و بلدم بلدم مکنم تا حالا ندیده بودم هتل رو....

ولی خیلی خیلی دور بود....

کلا از همه جا دور بود...... البته به پروما خیلی نزدک بودیم خدا رو شکر.....

خیلی هتل خوشگل و باحالی بود.... اتاق رو تحویل گرفتیم و کلی به همه جاش سرک کشیدیم و فضولی کردیم....

و بعد از یه دوش راهی رستوران هتل شدیم ....

تقریبا بدترین غذایی که تو اون چند روز خوردیم همین غذای هتل بود...

خیلی کیفیت نداشت و قیمتشم تقریبا ۳ برابر جاهای دیگه بود.....

و بعدددددددددددددددد....

با یه دل بیقرار راهی حرم شدیم...

بعد کلی رفتن رسیدیم....

هیچی نمیتونست تو اون لحظه احساس ما رو بیان کنه....

باب شیرازی...

صحن انقلاب....

من.... تو.... دستامون تو دست هم....

چشمامون به ضریح....

خیلی برامون سنگ تموم گذاشته بود امام رضا.....

خیلی هوامونو داشت....

چیزی برای گفتن نداشتیم....

کلمه ای نمیتونست مراتب قدردانی ما رو برسونه....

فقط نگاه ود و نگاه.....

ما عیدیمون رو هم از قبل رفته بودیم...

همون حضورمون تو اون روز و ساعت...... تو اون جای که میلیونها نفر آرزوشو داشتن از سرمون هم زیاد بود......

امام رضا هم خوشحال بود..... میدونم که بود.....

دلم تنگ شده برای حرمش....

سارا جان عزیزم اونجایی نایب الزیاره ما هم باش گلم.....

تا نصفه شب اونجا بودیم....

زیارت کردم و سبک شدیم....

دیگه اومدم هتل و یه خورده عشقولانه شدیم و زودی خوابیدیم..... ( نگین جان به دلت صابون نزن لطفاا.......)

صبحش... حدودا ظهر شده بود که با زنگ تلفن مامان من پاشدیم و بعد کلی غیبت از حواشی عروسی و حرف و حدیثای بعدش.....

راهی معین درباری شدیم.....

دلی از عزا درآوردیم و اولا کلی به رستوران بی تربیت هتل فحش دادیم که همچین غذای بد مزه ای رو به اون قیمت باهامون حساب کرده بود و بعدم .....

برای نماز مغرب رفتیم حرم.....

چه حس و حال خوبی بود اون روزا....

بعد از اون راهی پروما شدیممممممممممممم...

رفتیم فروشگاهش و کلی خوردنی خوشمزه خریدیم و من چون خیلی خانوم خوبی هستم پیشنهاد دادم برای شب شام رو تو هتل بخوریم و واسه همین یه عالمه کالباس و الویه و چیپس و پفک و کل خوردنیا خوشمزه خریدیم...

بعد من یه شلوار ۳ خط خریدم بلاخره بعد قرن ها.....

و خرید ویژه ی اون شب ما جای سیب زمینی و پیاز بود که اینجا اون چیزی که میخواستم ندیده بودم.... و القصه این جهاز خریدن ما هنوز هم ادامه داره و ایشالا تا ابد هم ادامه دار خواهد بود........

یعنی چشم بازار رو درآوردم با اون خرید کردنمون....

بعدم با دستانی پر و جیب هایی خالی و لبی خندان راهی هتل شدیم....

یه عالمه خوردیم و صحبت کردیم....

کلی حرف زدیم باهم....

کلی برنامه برای زندگیمون ریختیم.....

فراش باز هم دیر پاشدیم و چون حسش نبود و ایضا کلی چیزای خوشمزه داشتیم که من نمیتونستم ازشون چشم پوشی کنم همونجا خوردیم و بعدش رفتیم سمته حرم....

دوباره پر شدن از حسای خوب و .........

و خلاصه سفر اینکه ما نذر داشتیم و به همن دلیل مهمون امام رضا هم میشدیم و یه غذای استثنایی هم اونجا خوردیم وبرادران کریم هم که نمیشه ازش گذشت......

یه بار دیگه پروما رفتیم و الماس شرق نیز هم...

برای خانواده هامون یه کوچولو سوغات خریدیم.....

و در کل خلی خیلی سفر خوب و به یاد موندنی شد برامون....

خیلی خوش گذشت...

از همه نظر خوب بود اما مهمترین حسنش برای من این بود که یه بار دیگه از انتخاب شازده کوچولو به خودم بالیدم.....

همسفر زندگیم یه پایه مسافرت خیلی خیلی خوبه که کلی باهاش بهم خوش گذشت....

یه مرد بی نظیر و دوست داشتنی....

که خیل خیلی بیشتر از حد انتظار من مهربونه.... خیلی خیلی دست و دلبازه.... که من همیشه عقیده داشتم یکی از مهمترین خصلت های یه مرد همینه.......

 

خوب این از روزای به یاد موندنی عروسی و ماه عسل ما بود....

خیلی برامون خاطره های خوبی مونده از اون روزا.....

میترسم با گذشت زمان کمرنگ بشه برای همین اینجا با جزئیات نوشتم.......

 

خوب بعد این میرسیم به عکس های خونمون که هنوز از همه جا نرسیدم عکس بگیرم....

واسه همون یخ و مس و....... واقعیتشو بخوام بگم تنبلی.....

اما عکس های کامل و چیده شده ی خونه رو دختر خاله هام گرفتن که الان نیستن به محضی که بیان اون ها رو میگذارم........

دوستون دارم......

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
خوب حالا روز عروسی رو بگم....

صبحش قرار بود من ۶ آرایشگاه باشم.... ساعت رو گذاشتم برای ۵ که بیدار شم...

اما یهویی چشمامو باز کردم دیدم ۲۰ دقیقه مونده به ۶.....

تازه اولش که بیدار شم گفتم حالا زوده...

اومدم دوباره بخوابم که یادم افتاد چه خبره...!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه به سرعت نور پریدم حموم و تا بیام جمع و جور کنم ۶ بود....

شب قبلشم به شازده گفتم تو راحت بخواب من با آژانس میرم الکی خودتو خسته نکن...

اما تا داشتم آماده میشدم بابام اومد و ماشینو درآورد که منو برسونه....

برای ۶ و ربع رسیدم آرایشگاه.....

آرایشگره اومد غر بزنه که گفتم من خواب موندم...

کلی بهم خندیده مگه عجب استرسی داری دختر خواب نمیاد به چشمات اصلا...

صورتمو اپلاسیون کرد و موهامو پیچید...

عجب روزی بود انگار تمام خستگی های این چند ماه دوییدن اون روز ریخته بود تو تنم....

یعنی اینقدر خوابم میومد که حد نداشت...دیگه تا ۷ کلم توی سشوار بود.....

بعدش رفتم برای میکاپ....

در مورد آرایشم هیچ استرسی نداشتم چون میدونستم هر چی باشه زشت نمیشم....

دیگه همچین که خوابیدم رو صندلی چشمام داشت میرفت...

یعنی وقت میخواست ریمل بزنه یه عالمه بهم خندید چشمامو که میبستم دیگه باز نمیشد......

برای ۹ و نیم شینیون کار اومد و چون عجله داشت بقیه آرایش موکول شد به بعد از درست کردن موهام....

چون دفعات پیش مدل موهام جمع و باز بود ان دفعه مخواستم کلا جمع باشه موهام... منم از اونجایی که سر ۱ دیقه عرق میکنم و کلا موهام وز مکنه نمیتونستم مدل جلوی موهام رو چتری بدم و حتما باید بالا جمع میشد...

دیگه کلی ور رفت با موهام و آخر سر یه مدل که خودم خوشم اومد جمع کردن موهامو...

اما تا وقتی تور رو روی سرم نذاشتم حس عروس بودن نداشتم!!!!!!!!

وقتی تورو گذاشتم یهویی کلی حسای عروسانه اومد تو سرم....

مامانم هم اومده بود و اونم وقتی دد منو یه لحظه اشک اومد به چشماش.... الهی قربونش برم من که اونروز خیلی ناراحت بود...

بعد اون رفتم برای بقیه آرایش..... و حدودا ۱۱ کارم تموم شد....

دیگه تا لباس بپوشم شد ۱۱ و نیم...

هوا هم همچنان خوب بود.... یه ثانه ابر میومد که کلی دلم شور میزد...

خیلی دوست داشتم بریم باغ برای عکس...... همش دعا میکردم بارون نیاد تا ما بریم باغ و برگردیم...

قرار بود ۱۲ بیان دنبالم....

یه زنگ زدم به شازده که گفت هنوز فیلمبردارا نرسیدن......

کل داغ کردم یهو...

همشم از ترس این بود که بارون نیاد....

من تقریبا تا ۲ کاشته شدم توی آرایشگاه...

هر وقت ابری میشد هوا زنگ میزدم به شازده که پس کجایی....

اونم برم توضیح میداد که داریم فیلم میگیریم....

۲ اومدن دنبالم...........

اینقدر من اون روز سر خوش بودم که سریع پریدم در و باز کردم شازده رو ببینم و دسته گلم رو.....

وای اینقدر شازده خوشگل و خوش تیپ شده بود که حد نداشت....

خیلی خیلی خواستنی تر از همیشه بود توی لباس دامادی......

دسته گلم هم خیلی خوشگل بود خیلی....

همونی بود که دوست داشتم....

تلفیقی از رز و ارکیده....

دوست نداشتم رز خالی باشه خیلی دست همه دیده بود... دلم یه چیز متفاوت میخواست....

دیگه زودی پریدیم و رفتیم به سمت ماشین...

ماشینم خوشگل شده بود اما اونی که من میخواستم نشد دقیقا..... یعنی نتونسته بود رنگا رو اون جور که دوت دارم در بیاره....

ساعت ۲ راه افتادیمممممممممممممممممممممم تازه.....

هوا هم حسابی اون روز ما رو شرمنده کرد و به شدت سر سازگاری داشت....

اما من هنوز نگران بودم...

گروه فیلمبردار گشنش.ن بود اما من گفتم اول بریم باغ عکسا رو بگیریم بعد همونجا سفارش غذا میدیم......

یه عالمه تو ماشین فیلم گرفتیم و بلاخره بعد دو بار گم شدن و دور زدن اضافی رفتیم باغ......

خیلی خیلی خوب بود..... خودم فکر مکنم عکسا و فیلم باغ بهترین بخش کارمون باشه....

هر چند من خیلی اذیت شدم...

از بارون دیشب همه ی زمنا خیس بود و همش پاشنه ی کفش من میرفت توی گل...... اما خیلی خوب بود....

خانومه هم کلی خوشش اومده بود و میگفت خیلی خوب ژست مگیری و خیلی خودت با علاقه انجام میدی همه چیز رو....

نه من رضایت میدادم که عکسا تموم شه و نه عکاسه....

اما یه قسمت از فیلمبرداری باغ رو زودی فرستادن برای ادیت که به پروجکشن شب مراسممون اضافه بشه......

ناهارم پیتزا خریدن و دیگه اونو خوردیم....

ساعت محترم چنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳۰/۴.....

یعنی دقیقا ساعتی که مراسم عقد ما شروع میشد......

ما تازه راه افتادیم به سمت آتلیه.....

اما دیگه حسابی خسته شده بودیم جفتمون....

من که دیگه پاهام داشت میترکید از درد...

همش میخواستم کفشامو در بیارم که همه میگفتن نههههههههههههههههههه پات باد کرده دیگه کفش پات نمیره...

اما خوب من هر وقت که عکسا نشسته بود و قد توش دیده نمیشد قایمکی کفشامو در ماوردم......

دیگه یه سری هم عکس اونجا گرفتیم....

تا ساعت ۶.....

یعنی شما فکر کن هر ۱۰ دقیقه یکی زنگ میزد که شما کجایید پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه مراسم عقد دقیقا ۳۰/۴ تا ۶ بود....

بعد از اون رفتیم عکس هدیه رو انتخاب کردیم ... همینطورم ۲ تا عکس برا مامانامون....

بعدم دیگه رضایت دادیم و پیش به سوی تالار...

کلی استرسمون داشت زیاد میشد ....

شب عید بود و همش نگران ترافیک بودیم....

یعنی با اون ترافیک وحشتناک دیشبش من کلی نگران بودم.....

اما ما از جردن تا سعادت آباد رو توی حدود ۸ دقیقه رفتیم و رسیدیم......................

در اینجا بعد آب و هوا جا داره از ترافیک درون شهری تشکر کنم که اونم اون شب برامون سنگ تموم گذاشت و اصلا و اصلا وقتی از ما نگرفت......

رسیدم تالار...... و یه خورده بعد ما هم فیلمبردارا رسیدن....

از اینجا به بعد مراسم رو باور کنید من احساس میکنم توی رویا دیدم...

واقعا فکر میکنم توی خواب بود همه چیز.....

تالار خیلی خوشگل شده بود..................... هم تزیینش.... هم یه سری امکاناتت که بابای شازده همون روز باز اضافه کرده بود کلی منو خوشحال کرد.....

بابامو دیدم............. بغض کردم... اونم بغض داشت.....خیلی خوش تیپ شده بود..... یه بار دیگه عاشقش شدم.....

برادرامو دیدم... خیلی باحال شده بودن....

براردر شازده هم همین طور......

وارد سالن شدیم....

مامان شازده که ان قدر عوض شده بود از دور نشناختمش اصلا.....

مامان خودم هم ماه شده بود.....

سفره ی عقد هم اونی که میخواستم نبود اما قشنگ شده بود ..... من نمیدونم اینا چرا نمونه نشون میدن اصلا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! آخرش هر چی دلشون بخواد درست میکنن ......

مراسم عقدمون چون دیر شده بود خیلی جالب نیود...

عاقد رفته بود و دایی شازده خطبه رو خوند....

یه خورده بی برنامه بود این قسمت....

شازده هم حسابی داشت حرص میخورد.....

دیگه همه هدیه ها رو دادن و فیلم و عکس گرفتیم....

بر عکس نامزدی یه عالمه جبران کردمو کلی با مامان و باباها و برادرا عکس گرفتیم....

یواش یواش مهمونای عروسی هم مومدن...

عکاس هم که ما رو ول نمیکرد.......

دگه پاهام یاری نمیکرد...

از قبل هم به همه گفتم من خیلی نمیرقصم چون بیش از حد عرق میکنم و آرایشم خراب میشه یه وقت ...

یه خورده با شازده رقصیدیم...

بچم اینقدر هول شده بود یادش رفت بهم شاباش بده.... البته خودم یادش انداختم.....

بعد اون ه کم رقص دیگه اصلا نمیتونستم با اون کفشا راه برم...... توی باغ حسابی پاشنش کج شده بود و اذیتم مکرد...

یه کفش راحت گفتم بهم دادن و کلییییییییییییییی دوباره شارژ شدم...

رفتیم توی چایخونه ی سنتی و کلی هم اونجا فیلم گرفتیم...

قلیون آورد برامون که نه من می خواستم نه شازده...

اما شازده برای فیلم یه پک زد که حالش بد شد و یه عالمه سرفه کرد....

اونجا پدر شوهرمم بود...

همونجا ازش تشکر کردم بابت همه چیز... و بابت چیزهای که باز اون شب اضافه کرد....

چایی دو رنگ خوردیم.....

و باز اومدیم توی سالن...

رفتیم سر میزا و خوشامد گفتیم به همه......

بعد دیگه شازده رفت مردونه.....

منم باز پیش همه رفتم و یه خورده نشستم و تشکر و صحبت...

وسط سن هم که همه داشتن میرقصیدن...

دیگه دختر خالم اومد و منم به زور برد اون وسط...

چراغا رو خاموش کردن و رقص نور شروع شد...

فقط رقصیدیممممممممممممممممممممم...

اینقدر پریدیم بالا پایین که دیگه نفس نداشتم...

همه وسط بودن...

کسایی که تا حالا ندیده بودم برقصن هم اومده بودن....

منم با همه رقصیدم یه دور....

خیلی ها رو اصلا نمیشناختمممممممممممممم اما رقصیدیمممم.....

خیلی خوب بود اون قسمتش و خیلی خوش گذشت....

بعد شازده اومد دوباره.....

کیک رو آوردن...

این دفعه کیک خوشگل شده بود.....

رقص چاقو رو انجام دادن و یه سورپریز باحال از سالن....

یهو از بالا  سرمون پر شد از حباب.....

کلی ذوق زده شده بودم.....

همش حواسم به حبابا بود و میترکوندمشون با دست............

کیک رو بریدیم و خوردیممممم. خوشمزده بود یا گشنم بود نمیدونم اما خیلی بهم چسبید.....

بعد دیگه فیلم کلیپ رسید اما دیر بود.....

میز شام رو چیده بودن....

به مسئول سالن گفتم من شام نمیخوام اما بزاری کلیپو پخش کنن...

گفت نگران نباش برو با خیال راحت شامتو بخور بعد شام براتون زمان میزاریم.....

رفتیم برای شام..... میز شام خیلی خوب و قشنگ بود......

فیلم گرفتیم و قرار شد بریم توی سفره خونه سنتی شاممون رو بخوریم ما...

اما همش به فکر کلیپ بودیم...

خیلی براش زحمت کشیدیم آخه...

من که تقریبا هچی نتونستم بخورم..........

برگشتیم توی سالن....

عکسامونو گذاشته بودن.... اسلاید شو...

هنوز خیلی ها سرر میز شام بودن...

صبر کردیم همه اومدن.......................

کلیپ شروع شد..........

اینقدر همه هوار کشیدن چیزی شنیده نمیشد...

یه خصوص اون بخشش که با لباس محلی بودیم....

کلی همه خوششون اومده بود............

البته فکر کنم منو شازده خودمون بیشتر از همه ذوق کرده بودیم................

خیلی خوب بود خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....

بعدش دیگه مهمونا نمیرفتن و همش راجع به اون حرف میزدن....

توی فامیل ما اولین بار بود که همچین بخشی بود و خیلی همه خوششون اومد...

خوشحالم که این بخش جدید بود برای مهمونا....

همه خداحافظی میکردن.....

یهو بغض نشست تو گلوم...........

به زور خودمو جمع کردم و باز شدم همون مهر بانوی شاد و خوشحال..........

خیلی دیر از تالار اومدیم بیرون...

همش فکر میکردم الان همه رفتن و هیشک نیست بوق بوق بازی کنیم...........

من این بخش عروسی رو خیلی دوست دارم آخه......

واااااااااااااااااااای راه که افتادیم دیدیم خیابون بسته شد از بس همه با ما بودن.........

هر اتوبانی که میرفتیم بسته میشدددددددددددددددد..............

منم که همش کلم از ماشین بیرون بود و با دسته گلم تشکر میکردم از مهمونا....................

خیلی خوب بود کلی دور زدیم....

بعد رفتیم سمت خونه ی شازده اینا....

بازم بزن و برقص بود اما اینبار مختلط...

من که فقط نظاره گر بودم اما خیلی باحال بود....

شازده رو به زور فرستادم که با مامانش و برادرش و دایی هاش برقصه...

اون جا هم خیلی خوش گذشت.....

کلی با دایی هام و بقیه عکس گرفتیم...

کلی بادکنک ها رو ترکوندم.........

حدود ۲ بود که دیگه مراسم تموم شد و پیش به سوی خونه ی عشق ما.......

گوسفند رو قربونی کردن....

این قسمت اصلا جالب نبود...

یه لحظه یدار شدم و تنها حسی که اومد سراغم ترس بود....

همچین که بابامو دیدم دیگه نتونستم گره نکنم...

اون لحظه شازده رو دوست نداشتم دیگه....

فقط دلم میخواست سوار ماشین بابام بشم و برم خونمون.....

خیلی حس بدی داشتم خیلی...............

بابامو بغل کردم...

برامون آرزوی خوشبختی کرد اما من فقط اشک میریختم...

وااااایییییییییییییییییی وقتی مامانمو دیدم دیگه اوجش بود....

بغلش که کردم گفت تو ماشین برادرم گفته که مهر بانو دیگه رفت.......

از ته دلم اشک ریختم...

مامانم هم همینطور....

اما خودشو دلداری میداد و میگفت نگران نباش... شازده پسر خوبیه....

براردم رو هم بغل کردم..... یاد کل کل هامون افتادم.... دعواها و آشتی ها...... و گریه کردم.....

خالم و دختر خاله هامم بغل کردم...

دختر خاله ای که همبازی بچگی هام بود....ازش کنده نمیشدم ...

احساس میکردم جدا شدن ازش یعنی جدا شدن از تموم روزای قشنگ بچگی......

هیچ کدوم از اونها رو بغل نکردم......هیچ کومشون رو دوست نداشتم اون لحظه...

فقط یه خداحافظی جمعی کردم و رفتم بالا........

پاهام همراهیم نمیکرد.... رفتم تو خونه...

خونه ی عشقمون...

کلبه ای که قرار بود کلبه ی خوشبختیمون باشه....

ازش بدم میومد...

از تک تک وسیله هایی که خریده بودم متنفر بود....

انگار همشون داشتن نگاهم میکردن و با نگاهشون منو میخوردن...

شاید تا حالا تو عمرم اینطوری به پهنای صورتم اشک نریخته بودم.....

جالبه که همش این شعر تو سرم بود....

روزای روشن خداحافظ......

روزای خوبت بگو کجا رفت......

 تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت.....

انگار که اينجا هيچکي زنده نيست.....

گريه فراوون وقت خنده نيست....

گونه ها خيسه دلا پاييزه ......

روزای روشن خداحافظ.................... خداحافظ... خداحافظ...... خداحافظ...

اینا رو زمزمه میکردم که یهو دیدم شازده اومده و نشسته پیشم...

بهش گفتم اگه همین الان بهم بگن اگه حاضر باشم میتونم تو و همه ی خاطراتمون و عشقمون رو بزارم و برم خونمون ان کارو میکنم...

صبوری کرد..... هیچی نگفت..... دستامو ناز کرد.....

و من فقط گریه کردم....

بعدش دید همه  مواد آرایشی پخش شده تو صورتم ....

رفت و شیر پاک کن و چشم پاک کن رو آورد و صورتمو پاک کرد.....

بعد با حوصله موهامو باز کرد....

بعدشم من که داشتم تو اون لباس سنگین ممردم پریدم تو حموم و زیر دوش آب گریه کردم تا آروم شدم...

بعد اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و تقریبا بیهوش شدم...

صبحش با زنگ تلفن بیدار شدم که آرایشگرم بود و عروسی خواهرش بود و رژ لبی رو که داده بود من با خودم ببرم میخواست...

منم که خواب مونده بودم...

یه نگاه به دور و بم انداختم و تازه یادم افتاد همه چیز غریبست....

ماشینمون که خونه ی شازده اینا بود و ماشین عروسم بابا اینا برده بودن و ما بدون ماشین بودیم...

زنگ زدم به بابام که بیاد دنبالمون...

رفتیم آرایشگاه وسایل رو دادم...

بعدش رفتیم خونه ی ما و مامانم جیگر درست کرد خوردیم...

و بعد کلی عجله داشتیم....

قرار بود یه سر ظهر بریم خونه ی شازده اینا...

هم برای خداحافظی و هم یه سر یه پاتختی که گرفته بودن بزنیم....

ما سمت خودمون اعلام کردیم که به علت مسافرت پاتختی نداریم...

اما اون ها قرار شده بود برای خودشون بگیرن...

آماده شدیم  و سر زدیم اونجا.... یه خورده موندیم و سریع اومدیم که خونه ی ما ناهار بخوریم و بریم جمع و جور کنیم.....

حسابی گرم بدرقمون کردن....

بعد ناهار رفتیم خونه ی عشق و با سرعت نور وسایلمون رو جمع کردیم و راهی شدیم...

چه بارونی گرفته بود.......

ما ۱۰/۶ پروازمون بود و ۳۰/۵ از خونه راه افتادیم......

مامانم و برادرم ما رو رسوندن فرودگاه.....

و بعد اون ماه عسل ما و اولین سفر دو نفریمون شروع شددددددد..........................................

 

خیلی دیر شد اما بلاخره نوشتم.....

ماه عسل رو هم بگم و یام سر روزمرگیهامون....

اینو بگم که من وقتی یه عروس ۱۶  روزه بودم مهمون داشتم....

مادر شوهر و پدر شوهرم...

البته خودم زنگ زدم و دعوتشون کردم.....

یعنی اول ما اون ها رو پاگشا کردیم.....

حالا بعدا میام تعریف میکنم....

۲ ساعته دارم مینویسم...

خسته نباشید که این همه خوندین...

دوستون دارممممممممممممممممممممممممممممممممم.......

 

 اینم برای رفع خستگی........



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
*** پیش نوشت: رمز رو درست کردم همونی که قبلا بود......

 

صبح که گفتم ۳۰/۸ بیدار شدم...

یعنی در اصل که بیدار نشدم تو خواب راه افتادیم با شازده و اول رفتیم پول لباس عروسو ریختیم به حساب و بعد هم رفتم به آدرسی که برای تاج بهمون داده بودن....

راستی اون مزون برای من تور عروس هم دوخته بود اما به نظرم اومد دهاتیه و دوسش نداشتم...

اینجایی که برای تاج رفتم خیلی کاراش خوشگل بود هم تاج و هم گل های خیلی خیلی خوشگلی داشت....

چند مدل انتخاب کردم و پیش به سوی آرایشگاه که یکیشو اوکی کنیم....

یه شنل کار شده ی خوشگل هم داشت که اونم گرفتم و قرار شد تا برگردم تور هم برام بدوزه....

توی آرایشگاه یه تاج خیلی خوشگل انتخاب کردیم و باز رفتیم و بقیه رو پس دادیم و تسویه کردیم.... کرایه تاج ۱۵۰ بود که دگه با تخفیف ۱۳۰ گرفت...

شنل هم ۱۰ ... و تورم رو هم ۲۴۰۰۰ گرفت ازم.....

بعد از اون راهی پاسداران شدیم برای خرید کفش..... یه چیزی خوردیم و یه کوچولو گشتیم ... اما من دیرم بود و باید میرفتم آرایشگاه برای ارو و ناخن و اپلاسیون...

دیگه شازده و داداشم منو رسوندن و خودشون رفتن برای خرید کفش...

از اون طرف هم قرار بود برای ساعت ۶ همه برن خونه ی ما برای دیدن جهاز....

خدا وکیلی مامانم  و خالم و دختر خاله هاممممممم خیلی خیلی مایه گذاشتن و خیلی اذیت شدن اون چند روز ... ایشالا بتونم توی عروسیشون جبران کنم.....

رفتم آرایشگاه اپلاسیون و انجام دادم و بعدشششششششششششششش.....

گفتم یالا رنگ موهای منو عوض کنید من اینو دوست ندارم...

و موهای من شد دوباره قهوه ای تیره ی تره ... یعنی دقیقا نیم درجه از موهای خودم روشن تر....

هیچ کس هم تو عروسی نفهمید موهامو رنگ کردم.............

بعدم ابروهامو برداشتم.... و بعد هم ناخن هامو دیزاین کردن....

بازم ه ۴-۵ ساعنی اونجا بودم...

بعدش بابام اومد دنبالم و بارون شدیدی که میومد باعث شد ما از ساعت ۶ تا ۸ فقط از میدون محسمی به پل میرداماد برسیم....

از اون طرف هم شازده زنگید که هنوز کفش نخریدهههههههههههه و من دیگه داشتم مترکیدم از عصبانیت...

شازده و داداشم رفته بودن ماشینی رو که قرار بود ماشین عروس باشه تحویل گرفته بودن و بعد منو بین راه سوار کردن و رفتیم گلستان....

و بلاخره بعدکلی گشتن حدود ساعت ۳۰/۹ شب کفش دامادی شازده خان رو خریدیم....

بعد هم اومدیم و شازده رفت آرایشگاه هم برای اصلاح و هم برای فیکس کردن قرار فرداش....

از اونجا خم رفتیم خونه ی عشقمون دنبال مامانم....

وای باورم نمیشد.....

خونه یعشق ما اینقدر خوشگل شده بود که یه عالمه دوسش داشتم...

خیلی با سلیقه تزیینش کرده بودن و کلی هم همه خوششون اومده بود....

مامان میگفت همه خیلی تعریف کردن از همه چی.....

و خلاصه اون شب من اومدم و یه سری وسایلام رو جمع کردم و حدود ساعت ۱ تونستم بخوابم...

کلی دلم گرفته بود... آخه حسابی بارون میومد و در نتیجه ما باغ هم نمیتونستم بریم...

دلم میخواست فردا یه روز آفتابی باشه.....

.................................................................

خوب اینا روزای قبل عروسی بود.... دفعه ی بعد روز عروسی رو مینویسم...........

من حالم کمی بهتره شکر خدا....

اینم از این....

 

 

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
صبح ساعت 8 شازده اومد دنبالم و یه سری وسایل باقیمونده رو هم بردیم خونمون و از اونجا یه آژانس گرفتیم و روونه ی بازار شدیم.... گفتم که یه تاج خریدم اما پشیمون شدم و خیلی بزرگ بود رفتم اونو عوض کنم... وقتی رسیدم هیچ مدلی هم خوشم نیومد و به آقاهه گفتم.... اصلا انتظار نداشتم اما بدون حتی یه خورده اخم پرسید چند خریدی و پولمو پس داد....!!!!!! فکر نمی کردم هنوز اینطور فروشنده ها وجود داشته باشن خدایی... آخه اصولا بعد اینکه پول رو میگیرن دیگه حتی تو رو یادشونم نمیاد.... خلاصه بعد اون از میتا کیش دم بازار یه عروسک برای گوشه ی اتاق خواب خریدم.... و بعد هم رفتیم توی بازار به دنبال چای ساز و پلوپز تفال.... آخه کسی که قرار بود برای من بگیره 4روز به عروسی گفت اصلا دیگه نیست این دو قلم!!!!!!!! توی بازار هر دوشو خریدم البته چای ساز رو گرون حساب کردن اما من میخواستم حتما تفال باشه...... یه خورده هم خورده ریز دیگه گرفتیم و دادیم به پیک تا به خونمون برسونه... ما هم سوار شدیم و پیش به سوی امین حضور برای خرید گاز!!!!!!!!! بعد گشتن های فراوان و از اونجایی که دیگه از لوفرا زده شده بودم حرف شازده رو گوش کردم و تکنو گاز برداشتم.... الانم خیلی دوسش دارم.... هر چند هنوز چیزی روش نپختم.... دیگه تو حدود 1-2 ساعت گاز رو خریدیم و یه عالمه هم اصرار که حتما همون روز بفرستنش..... تو تمام این مدت که ما داشتیم خرید میکردیم و میدوییدیم خاله و دختر خاله هام و مامانم هم بیکار نبودن و داشتن خونه ی عشق ما رو میچیدن تا بلکه آماده بشه و بتونیم نشون بدیم فرداش!!!!!!! بعد امین حضور من و شازده رفتیم به سوی فردوسی ببینیم کفش مناسب برای داماد پیدا میکنیم یا نه که من هیچ از کفشاش خوشم نیومد و خیلی زود رفتیم لاله زار...... البته بعد خوردن یه چلوکباب مشتی توی گلپایگانی.... وای قیافه ی منو شازده اون روز دیدنی بود حسابی دیگه شبیه این دختر پسرای کولی شده بودیم جفتمون...... خیلی روز سخت و پر کاری بود اون روز... توی لاله زار هم یه لوستر جینگیلی برای آشپز خونه خریدیم و دیگه تقریبا نه پولی برامون مونده بود و نه جونی از اونطرف هم ساعت 6 قرار تحویل لباس عروسم بود و باید اونجا میرفتیم..... از یه طرف دیگه هم بارون شروع شده بود و ما هم فقط سریع ماشین گرفتیم و رفتیم خونه..... رسیده نرسیده سوار ماشینمون شدیم و رفتیم برای لباس عروس.... یه اعترافی بکنم... من غر زیاد زدم برای لباس عروس تیکه زیاد انداختم به شازده برای این لباس اما خداییش لباسم خیلی خوب در اومد و حسابی هم بهم می اومد.... تقریبا بگم که همچین لباسی واقعا 2 برابر این قیمت نشون میداد... از این مهمتر اخلاق صاحب مزون بود که واقعا منو شرمنده کرد... خانومه حامله بود و مثل اینکه بیمار شده و حال بدی داشته و بیمارستان بستری بوده... اما خودشو ترخیص کرده برای تحویل کار منو خواسته خودش موقع تحویل باشه... بنده ی خدا اون شب بعد من باز داشت میرفت دکتر..... و اینکه ما پول کامل لباس رو همراه نداشتیم و من گفتم لباس باشه فردا پول و به حسابتون بریزم بعد برام بفرستیداما قبول نکرد و لباسو دادبدون اینکه چیزی ار ما دستش باشه به جز یه شماره.... واقعا اینطور افراد رو که میبینم خوشحال میشم از اینکه انسانیت هنوز نمرده و اعتماد هنوزم بعضی جاها پیدا میشه.... البته من به خودمم حق میدم چون لباسایی که اونجا توی مزونش بود تقریبا فاجعه بود و اصلا دیدنی نبود... البته خانومه توضیح داد که اینجا کشش بازار ان مدل لباسا هستن و لباسای ساده خیلی خریدار ندهره .... منم خیلی نگران بودم سر همین.... بعد از اون در پی دستورات خاله اینا رفتیم برای خرید یه سری خورده ریزه ی دیگه و بعدش شازده منو رسوند خونه ی عشقمون و خودش رفت که به قراری که با داییش داشت برسه..... من که رفتم خالم اینا دیگه رفته بودن اما مامان و داداشم و داییم اونجا بودن... وای باورم نمیشد خونمون داشت شکل خونه میگرفت اونم با وسایلایی که همشو با کلی عشق و کلی ذوق خریده بودم..... اما این وسط یه مشکل بزرگ بود و اونم بدقولی سرویس تخت و بوفه بود...... قرار بود صبح اول وقت 3شنبه بفرستن اما هر چی زنگ زدیم از صبحش گفتن تو راهه..... و ساعت 8 تازه رسیده بود اونم مونتاژ نشده...!!!!!!! و گفتن مونتاژ باشه برای صبح!!!!!!! اونوقت مامان من گفته بود که ما برای فردا کلی مهمون دعوت کردیم اصلا نمیشه و از اونجایی که اون روز یه روز فوق العاده بوده اون 2 تا آقا هم واقعا خوب بودن و قرار شده بود 10 بیان و بمونن برای مونتاژ .... دیگه شازده هم اومد و به ما پیوست.... بعدش اون آقاها مشغول شدن و باورتون نمیشه که مونتاژ تخت تا ساعت 5 صبح طول کشید و من و مامانم بیدار موندیم و یه خورده جمع جور کردیم و بوفه رو چیدیم تا کارشون تموم شد..... 5/30 اومدیم خونه و خوابیدیم تا 8/30 ....... ........................................................................ من نمیدونم اون روزا ما از کجا انرژی داشتیم که این همه کار کنیم و بازم سر پا باشیم.... حسابی مریض شدم و اصلا حالم خوب نیست..... سرمای بدی خوردم ...... البته خوکی نیستم...... دیشب من موندم خونه ی مامان اینا و شازده هم رفت خونه ی مامانش....البته حسابی دلم براش تنگ بود و دلم می خواست پیشم باشه....... فهمیدم هنوز به خونه ی خودمون عادت نکردم آخه رو تخت خودم خیلی راحت خوابیدم و کلی خستگی هام در رفت یه خواب عمیق و راحت...... من دارم همه خاطرات رو با جزئیات می نویسم میدونم خستتون میکنه اما دوست دارم باشه اینجا تموم لحظه هامون....... راستی ما یه لپ تاب هم خریدیم.... اصلا قصد خرید نداشتیم اما وقتی قیمت استثناییش رو دیدیم یهویی قصد پیدا کردیم.... دلم یه نت گردی حسابی میخواد اما نمیدونم چرا نمیشه الانم که حسابی تب دارم و نمیتونم بشینم زیاد...... دوستون دارممممممممممم.....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط ·▪••ღ مهر بانو ღ●•▪·
Blog Skin